صورت ذهنی

پرسش:
آیا ابن سینا می خواهد نقش صورتهای ذهنی در پروسه ی شناخت را برجسته نماید؟ یعنی می خواهد بگوید که ذهن ما ارتباط مستقیمش با همین صورتهای ذهنی است نه با شیء خارجی؟
پاسخ:
سوال کرده بودید که ابن سینا دلیلی که بر اثبات حس مشترک آورده چرا ذکر کرده است؟ آیا غرضش این بوده است که ما فقط با صور علمیه سر و کار داریم و با خارج تماس نداریم یا غرض دیگر داشته است و هم چنین بر ابن سینا اشکال کرده بودید که دلیل شما اثبات نمی کند که ما حس مشترک نداریم بلکه ثابت می کند که ما قوه فاهمه داریم و این کار را قوه فاهمه انجام می دهد و با قوه فاهمه ، احتیاج نداریم که به حس مشترک اعتراف کنیم.
پس شما دو سوال مطرح کرده اید یک سوال این که غرض ابن سینا از بیان این مطلب چیست؟یکی هم این که ما این مطلب را، دلیل بر حس مشترک نمی دانیم بلکه دلیل بر قوه فاهمه قرار می دهیم،دلیل را نوشته بودید ولی من مختصرا به آن اشاره می نمایم تا مطلب شما پاسخ داده شود.
وقتی که باران نازل می شود به صورت قطره نازل می شود و چشم ما آن را به صورت قطره می بیند چون چشم،همیشه شیء را در همان جا که هست می بیند،اگر شیء از آن جا پایین تر بیاید چشم، او را در همان جای پایین می بیند و در قسمت بالا که قبلا بوده نمی بیند مثلاً اگر در نقطه «الف» باران بارید چشم آن را در نقطه الف می بیند و اگر باران در نقطه «ب» بارید دیگر این باران را در نقطه «الف» نمی بیند و در نقطه «ب» می بیند و دوباره از نقطه «ب» که به نقطه «ج» رسید این قطره را نه در نقطه «الف» و نه در نقطه «ب» نمی بیند بلکه در نقطه «ج» می بیند، قانون حس ظاهری این است که هر شیئی همان جا که هست می بیند،ما هنگام بارش باران، آن را به صورت خط ممتد می بینم یعنی نقطه ای در قسمت «الف» دیدیم همان نقطه در قسمت «ب» دیدیم و در قسمت «ج» هم دیدیم، در زمانی که در قسمت «ج» می دیدیم در قسمت «ب» هم وجود داشت در قسمت «الف» هم وجود داشت لذا سه نقطه پی در پی شد و ما به صورت خط ممتد دیدیم.
ادامه دارد…

ادامه سوال صورت ذهنی:
بنابراین باران هنگام نزول به صورت قطره است و در چشم من هم در همان جایی که هست به صورت قطره دیده می شود ولی وقتی باران در نقطه «ج» است آن را در نقطه «الف» و «ب» نمی بینم ولی خط دیدن نشان می دهد که آن را در نقطه «الف» و«ب» هم می بینم هم در نقطه «الف» می بینم و هم در نقطه «ب» و هم در نقطه«ج» می بینم و این سه نقطه را کنار هم ردیف می کنم و خط دیده می شود،پس معلوم می شود یک قوه ای در من وجود دارد که به صورت خط می بیند زیرا چشم من خط نمی بیند در واقع هم که خطی نیست پس یک قوه ای داریم که او قطره را خط می بیند یعنی قطره ای که در نقطه «الف» دید در نقطه «الف» می بیند و بعد که قطره وارد نقطه «ب» شد این قطره را در نقطه «ب» هم می بیند ولی یک ذره حافظه دارد و قطره را در نقطه« الف» را حفظ می کندو آن جا هم می بیند و یادش می ماند.
حکم باصره فرق می کند زیرا وقتی قطره به نقطه «ب» آمد دیگر در نقطه «الف» نمی بیند ولی ما یک قوه ای داریم که وقتی قطره از نقطه«الف» به نقطه «ب» می آید این قوه هنوز،قطره را در نقطه« الف» می بیند یعنی یادش است و در نقطه «ب» هم می بیند و این دو نقطه را کنار هم می گذارد،صورت علمیه این دو نقطه در آن قوه ما هست و کنار هم قرار داده شده است و خط را تشکیل می دهد.
آن قوه دیگر را اسمش حس مشترک می گذاریم،البته برای سنگی که به ته نخی بسته ایم و آن را می چرخانیم همین حرف را داریم که این نقطه می چرخد ولی به صورت دایره دیده می شود در حالی که یک نقطه بیشتر نیست یا آتشگردان یک قلمبه است ولی وقتی آن را می چرخانیم به صورت دایره است، این دایره به خاطر همین است که وقتی در قسمت اول است چشم ما دید و حس مشترک آن را یافت و بعد که در نقطه بعدی می رود حس مشترک این را هم در نقطه بعدی می بیند و هم صورت علمیه اش را در نقطه قبلی دارد ولی چشم فقط آن را در نقطه بعدی می بیند،ترکیب این نقاط و ترکیب آن دایره به وسیله حس مشترک انجام می شود نه به وسیله باصره،پس ما غیر از باصره باید قوه دیگری به نام حس مشترک داشته باشیم( این حرف ابن سینا چه در مثال قطره باران و چه در مثال آتشگردان).
بعد شما سوال کردید که ابن سینا چه استفاده ای از مطلب می خواهد بکند؟ آیا می خواهد استفاده کند که ما با خارج ارتباط نداریم و فقط با صور علمیه ارتباط داریم یا منظور دیگری از این حرف دارد،منظور ابن سینا آن چیزی که شما برداشت کرده اید نیست که می خواهد بیان کند که ما فقط با صورت علمیه ارتباط داریم.
این که ما با صور علمیه ارتباط داریم و به توسط صورت علمیه با خارج مرتبطیم این را خودش در جاهای دیگر تصریح می کند و هیچ احتیاجی ندارد که برایش این چنین دلیلی بیاورد،ایشان بیان می کند که قول طبیعیون در باره ابصار درست است،قول ریاضیین که قائل به خروج شعاع است باطل است وآن جا ثابت می کند که صورتی می آید و در ذهن من منطبع می شود و من با این صورت علمیه سروکار دارم نه با خارج،آن بحثش جای دیگر است و این را قبول دارد که من با خارج به صورت مستقیم ارتباط ندارم و با صورت علمیه مرتبطم و از طریق صورت علمیه با خارج در ارتباطم ولی جای این بحث در این جا نیست.
پس این دلیلی که آورده نه به این خاطر است که بگوید: من با صور علمیه در ارتباطم بلکه این دلیل را آورده که حس مشترک را اثبات کند یعنی علاوه بر حس ظاهر،یک حس باطنی داریم که آن را به حسب ظاهر نمی بینیم ولی می دانیم که داریم و با این دلیل ثابت می کنیم که آن را داریم،پس غرض ایشان از ذکر مطلب استدلال بر وجود حس مشترک است نه این که بخواهد ثابت کند که ما با خارج ارتباط نداریم و با صور علمیه ارتباط داریم،البته اعتقاد ایشان همین است که ما با صور علمیه ارتباط داریم ولی جای این بحث این جا نیست،پس سوال اول شما جواب داده شدکه منظور ابن سینا از این حرف چه بوده است؟ منظورش همان طور که خودش تصریح می کند این است که می خواهد ثابت کند که انسان علاوه بر حس ظاهر،یک حس باطنی به نام حس مشترک دارد که این حس مشترک تمام کارها را به تنهایی انجام می دهد،هم می شنود، هم می بیند ،هم می چشد و هم لمس می کند در حالی که حواس ظاهر هر کدام با یک جارحه ای مدرک خود را تشخیص می دهند اما حس مشترک همه مدرکات آن ها را یک جا و با وجود واحد ادراک می کند(این را ابن سینا می خواهد بگوید.)
ادامه دارد…
‍ اما مطلب دوم:
شما که اشکال کرده بودید که قوه فاهمه این را می فهمد و ما احتیاج به حس مشترک نداریم،قوه فاهمه است که می فهمد این خط است و لزومی ندارد ما یک قوه دیگری به غیر از قوه فاهمه به نام حس مشترک درست کنیم و بگوییم او داردخط می بیند.( این اشکال شماست).
پاسخ ان است که ما بحث در فهم نداریم، بحث در دیدن داریم، ما یک خط می بینیم و بعداً می فهمیم که خط است یا می فهمیم که خط دیده شده است و خط نیست، قوه فاهمه برای تمییز دادن است که به ما بگوید این خطی که تو داری می بینی در بیرون خط نیست. در ببیرون نقطه است،قوه فاهمه تمییز می دهد نه این که می بیند، دیدن مال قوه باصره است یا مال قوه ای است که از باصره بیشتر بتواند صورت دیده شده را حفظ کند،باصره چندان نمی تواند صورت دیده شده را حفظ کند لذا تا صورت از نقطه «الف» بیرون بیاید فراموشش می کند ولی قوه دیگری است که تا مدتی این صورت را نگه می دارد و صورت نقطه« الف» با این که الان در نقطه «ب» است نگه می دارد، آن قوه ،حس مشترک است و خط می بیند و خط می فهمد،فاهمه می گوید خطی که تو دیدی در خارج نیست و به دید تو این طور آمده است،فاهمه تمییز می کند(کارش این است نه این که کارش دیدن باشد).
فاهمه کارش این است که مثلا وقتی قاشق چای خوری که در استکان افتاده است و شکسته نشان می دهد این را دست فاهمه بدهیم او حکم می کند و می گوید: این قاشق شکسته نیست و برای انکسار نور شکسته به نظر می رسد. (این حکم فاهمه است.)
فاهمه آن را شکسته نمی بیند،فاهمه اصلا نمی بیند،فاهمه بعد از این که صورت دیده شده را به او می دهند حکم می کند و می گوید این انکسار نور باعث شد که این قاشق شکسته دیده شود ولی در واقع شکسته نیست،پس کار فاهمه دیدن نیست.
در مورد بحث ما هم ،فاهمه بعد از این که صورت نقطه را و صورت خط را به او می دهیم می گوید: این شیء در خارج صورتش نقطه بوده است و من او را به صورت خط دیدم،پس کار فاهمه این نیست که این را خط بیند بنا بر این شما نمی توانید بگویید این کاری که ذهن ما دارد انجام می دهد به توسط فاهمه در حال انجام است و باید قبول کنید که توسط حس مشترک انجام می گیرد.
به توسط چشم نقطه می بیند و به توسط حس مشترک خط می بیند و به توسط قوه فاهمه حکم می کند یعنی می فهمد که آن خط دیده شده است ولی در خارج نیست.
فکر می کنم با این بیان ،پاسخ هر دو بخش سوال شما داده شد ان شاء الله که پذیرفته شود و یا در مورد آن بیشتر فکر شود تا پذیرفته شود.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *