, ,

مقاله عرفانی فطرت استاد علیپور

جلسه ۱

جلسه‌ای که در خدمتتان خواهیم بود، شبیه جلسات اخلاقی نخواهد بود که در سطح شهر می‌بینید. جلسات و روش‌های اخلاقی معمولاً به دو شکل هستند:

علمی: از تلقین و روش‌های روانشناسی استفاده می‌شود تا صفات خوبی را ملکه کند و صفات رذیله‌ای را از فرد دور کند. این نوع اخلاق، یک اخلاق خشک و بی‌روح می‌شود. اخلاقی که ای بسا از آفت‌های نامرئی، آسیب می‌بیند؛ بدون آنکه خود انسان متوجه باشد.عملی: بر اساس فطرت و شناخت حقیقت نفس، شروع می‌شود و روش تربیتی است که نفس در اثر تربیت، رشد می‌کند و صفات، از آن بروز می‌کند؛ نه اینکه از بیرون تحمیل شود.

 مبانی و احکام دینی هم بر همین معنا تقسیم می‌شوند: الف) عادت‌ها و تعصبات. ب) بینش درونی و معرفت باطنی و فطری. خود قرآن هم بر روش عملی، دستور اکید دارد.(که در جلسات بعد ان شاء الله توضیح داده خواهد شد.)

 اخلاق و تدینی که بر اساس فطرت نباشد، عبادتی است به خدای خیالی، مشابه اعراب جاهلی که با دست خود، بت می‌تراشیدند و با ایمان راسخ برایش پرستش می‌کردند و محور زندگی و حاجت‌هایشان قرار می‌دادند.

 سؤال متعجبانه‌ای که مطرح می‌شود، این است که:

 چگونه اعراب جاهلی، اشتباه به این بزرگی می‌کردند که آنچه را که خود ساخته‌اند، اینگونه می‌پرستیدند؟

 در حالیکه ما هم همین کار را می‌کنیم؛ آنها از سنگ، بت می‌ساختند و ما در خیال و ذهن خود ساخته‌ایم!

 ریشه اشکالات بزرگی مثل جبر و اختیار و عدل الهی و دعا و قضا و قدر و … هم از همین اعتقاد به خدای خیالی است. وقتی که خدایی است و من هستم، حتماً عقل چنین سؤالاتی می‌کند.

اشتباه از این جاست که ما به خدای خیالی توجه داریم (خدایی است و منی هستم). و جواب صحیح، وقتی داده می‌شود که خدایی را بپرستیم که فطرت می‌شناسد.

آثار منفی دیگر چنین ایمانی (ایمان به خدای خیالی):[و فرق آن با ایمان به خدای فطری]

  • بندگی خدای خیالی، بندگی خشک مقدسانه و بی‌روح و بی‌معناست.

  • بندگی خدای معرفت فطری، عبادتش بسیار لذت بخش، شیرین، معنی‌دار و تکامل بخش است.

علامت‌های این دو نوع ایمان:

در شق اول: هر چه عبادت بیشتر می‌شود، عجب هم بیشتر می‌شود. هر چه پاکیزگی و عمل به دستورات الهی بیشتر می‌شود، خودبرتربینی و توقعات از دیگران (من آدم مقدسی هستم و ارزش مرا نمی‌دانند!) و تحقیر دیگران (ببین چه کاری انجام می‌دهد، من دیگر این کارها را هرگز نمی‌کنم!) بیشتر می‌شود.

در شق دوم: انسان را به هیچی و ذلت و پستی خودش آگاه‌تر می‌کند. ذلت خودش را در خودش محسوس‌تر می‌کند و هر چه عبادت بیشتر می‌شود، نورانیت درونی قویتر می‌شود و با آن نور، حقیقت را بیشتر مشاهده می‌کند و در حرکت خود، حقارت‌ها و پستی‌ها و کثافت‌های خود را بیشتر مشاهده می‌کند و طوری در خود فرو می‌رود که جرأت این را هم ندارد که کسی حتی او را بنده خدا هم به حساب بیاورد.

 فرق دیگر این دو نوع ایمان:

خداوند به صراحت می‌فرماید: آنچه شما به عنوان خدا توصیف می‌کنید، خلاف واقعیت است. پس مبنای زندگی‌تان باطل و پوچ است.

اما آیا محال است انسان، خدا را بشناسد؟ و یا اصلاً در این باره فکر نکنیم، نکند مشرک بشویم؟

یا اینکه نه؛ ممکن است انسان، خدا را بشناسد و به وصف خدا برسد و اتفاقاً آن توصیف، صحیح هم باشد و حتی مورد امضای خدا هم قرار بگیرد.

بله؛ اگر کسی از راه تعقل، به ذات خدا بخواهد برسد، به کفر می‌رسد. اما منبع شناخت انسان، فقط قوه عقل نیست. اگر از راه دل باشد، نه تنها به کفر نمی‌کشد، بلکه به واقعیت‌های صفات خدا می‌‌رساند. خداوند در سوره «صافات»، در آیات «۱۵۹ و ۱۶۰» می‌فرماید: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ. إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ».

خود این آیه نشان می‌دهد که درِ معرفت بسته نیست و امکان راه‌یابی به صفات الهی وجود دارد. چون خداوند در این آیه استثنا زده است.

البته ارزش عقل بالاست (بعداً بحث می‌شود) اما در مورد خدا و صفات او، منبع دیگری برای شناخت، لازم است که با عقل، تقابل ندارد. این دو منبع، دو نورانیت‌های همجوار هستند؛ اما منبع، منبع دیگری است. از راه فطرت باید به خدا رسید.

فطرت، ما را به مرحله مخلَصین می‌رساند. مخلِص هم نمی‌تواند خدا را توصیف کند.

ریشه افراط و تفریط‌های ما به نام مذهب و دین، از این است که خدای ما خیالی است و اعتدال در آن نیست. اما آنی که حنیفاً است: یعنی پاک از هر گونه تندی و کندی و …

راه فطری و بندگی، در ایمان به خدای فطری حنیف است و اینجا مستقیم است.

شبهه فکری را جواب گفتن، زیاد سودی ندارد. اگر فطرت شکوفا شود، بسیاری از سؤالات، بدون توجیه حل خواهد شد.

 قرآن کارهای نیک کسانی را عمل صالح می‌گوید که کارهایی را که انجام می‌دهند، برخاسته از فطرت باشد؛ وگرنه یک مشت خیالبافی است؛ کار در خیال تو خوب است. سوره «کهف» آیات «۱۰۳ و۱۰۴»:

 «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً. الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً»

  آن هم در حالیکه خیال می‌کنند که آنها خیلی زیبا و جالب کار می‌کنند و خودشان را راضی می‌کنند که چه عالی فلان کار را انجام می‌دهند. ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا: تلاششان گم شد، آن هم در همین حیات دنیا، چه برسد به آن دنیا!

 کسی که به خود رضایی رسید، دیگر راهش بسته شده، چون تا احساس درد نکند، دنبال درمان نمی‌رود.

 سوره «روم» آیه «۳۰»: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ»

 نکته تکان دهنده این آیه این است که این واقعیت را که باید از راه فطرت به دین قیم رسید، بسیاری از مردم نمی‌دانند.

  • این علم دایره‌اش وسیعتر از منبع عقل است، اما آن را هم شامل می‌شود.

 سؤال:  چرا این معرفت در دست عده معدودی افتاد؟ اگر این همه مهم بود، باید طوری می‌شد که همه در این راه می‌افتادند، پس چرا نشد؟

 اتفاقاً این سؤال ماست که چه عواملی در تاریخ دخالت کرد و چه عواملی باعث شد که به اینجا برسیم؟

 اصلاً اشخاص کی هستند که ما با تعداد آن‌ها، به ارزش علم برسیم؟! میلیون‌ها سال بود و این علم، در پرده غیب بود.

 نشانه‌ای از ایمان فطری: «… أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى» (سبأ ، ۴۶)

 وقتی به دعای کمیلت ۵۰۰۰ نفر می‌آیند و با آخر صدا و هنر، آن را می‌خوانی، اگر دفعه بعد فقط ۳ نفر آمد باز هم نباید حالت فرق کند. در تنهایی و شب هم نباید حالت فرق کند. وقتی به مراسم می‌روی و سر راه ۱۰ نفر هم دهن‌کجی  و مسخره می‌کنند، نباید حالت فرق کند؛ وگرنه آن حالت بر مبنای خیالات و جوّ است.

 یس (۲۲): «وَ ما لِیَ لا أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»

 v     کسی که به فطرت رسید، دیگر نمی‌تواند خدا را عبادت نکند.

جلسه ۲

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 خداوند در سوره «روم» آیه «۳۰» می‌فرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ».

 با حق باید اشخاص را سنجید، نه اینکه حق را با اشخاص (اکثریت نمی‌دانند).

 ترجمه: «قوام بخش (رو کن) به دین حنیف فطرت الله …»

  معنی وجــه:

 وجه هر شیئ، یعنی حقیقت آن شیئ. اینکه در اشیاء، به یک قسمت از رویه چیزی، وجه می‌گویند، از آن جهت است که بیشترین بعد حقیقت آن شیئ را بروز می‌دهد. به همین دلیل نام حقیقت را به جزء آن می‌گذارند. (اسم کل را به جزئش می‌گذارند.)

 مثلاً هنگامی که کسی صبحانه‌ای را حاضر می‌کند (شامل چای، سفره، پنیر، نان، کره و …) می‌گویدچایی حاضر است. (چایی جزئی از کل است.)

 در مورد انسان هم، صورت را وجه گویند. چون بیشترین حقیقت انسان را (لامسه، بینایی، چشایی، شنوایی، بویایی، تفکر و …) ظهور می‌دهد. یعنی اسم کلش را به جزء گذاشته‌اند.

 و گرنه [در مفهوم این آیه] صورت را به کجا و کدام سمت می‌خواهی بگیری؟! [معنی آیه] یعنی: تمام حقیقت و موجودیت خود را توجه بده (قوام بخش).

 همچنین توجه با تمرکز ذهن تفاوت دارد. در تمرکز، فقط ذهن روی شیئی تمرکز می‌کند؛ نه همه حقیقت و موجودیت انسان. البته ذهن (تمرکز ذهن) هم قدرت زیادی دارد و این همه علوم و فنون و تکنولوژی محصول همان است.

 اما در کتاب «اصول کافی» ، کتاب «عقل و جهل»، حدیث ۱۴، امام صادق علیه السلام در تعریف عقل، ۷۵ نیرو برای عقل می‌شمارد که ذهن یکی از آن ۷۵ تا است. یعنی کسی که تمرکز ذهن می‌کند، یک هفتاد و پنجم عقل خود را متمرکز می‌کند. حال اگر تعقل کند، به کجا می‌رسد؟! تازه، عقل یکی از ابعاد حقیقت انسان است؛ نه تمام حقیقت او.

 حال اگر توجه کند، یعنی تمام حقیقت خود را تمرکز دهد، چه می‌شود؟! دیگر غرور و دماغ باد کردنی نمی‌ماند. حرارت شعله طوری است که همه منش را می‌سوزاند و او را در آن شعله، حل می‌کند.

 منابع شناخت و جایگاه هر کدام بحث مهمی است که ان شاء الله در جلسات بعد عرض خواهد شد.

 «تمام حقیقت را به دین تمرکز بده». دین کجاست؟ به کجا توجه کنم؟ تمام حقیقت را در خود توجه بده، در چیزی جدای خودت نیست.

 مثال: رادیویی را در نظر می‌گیریم. همه قطعات این رادیو بر اساس نظمی خاص، چیده شده و با این نظم و هماهنگی که با قوانین و فرمول‌های طبیعت دارد، این ظهور را دارد (تبدیل امواج الکترومغناطیسی به صدا و …). حال سؤال این است که آیا اول، این قطعات، از کارخانه درآمد و بعد فهمیدیم که چنین قوانین و فرمول‌هایی در طبیعت وجود دارد؟ اگر کارگاهی فکر کنیم، بله. مسأله این طوری است. یعنی یک مکانیک، وقتی با این رادیو کار می‌کند و در اثر کار کردن، تجربیاتی کسب می‌کند و بعد احیاناً به قوانین و فرمول‌های الکترومغناطیس، پی می‌برد. اما از دیدگاه یک مهندس، دقیقاً بر عکس است. قبلاً قوانین در نظام هستی وجود داشت (در عالم مجرد) و این آقای مهندس، از آن قوانین، مطالب را گرفته و نمود و ظهور این رادیو را بر اساس آن قوانین ریخته است.

 یعنی قوانین بر پایه رادیو پابرجا نشده است؛ بلکه این دستگاه رادیو بر مبنای آن قوانین، پابرجا شده است. اگر هزاران رادیو را هم خرد کنیم، قوانین مجرد، بر ثبات خود ثابت هستند و اصلاً هیچ گونه تغییری در آن قوانین به وجود نمی‌آید و هیچ قدرت تصرفی در انسان‌ها، بر آن قوانین وجود ندارد. یعنی این قوانین، تغییر ناپذیر و فوق بشری است و قابل دسترسی از جانب هیچ کسی نیست.

 اما فطرت انسان، با رادیو فرقش در این است: رادیو با چنین تشکیلاتش نمی‌تواند این معنای حقیقت خود را بفهمد. یعنی از یافتن خودش، عاجز است. حتی نمی‌تواند بفهمد که من هستم یا نه.

 اما انسان این شعور را دارد که بفهمد من انسان، بر اساس یک سری قوانین مجرد (و بسیار دقیق) ریخته شده‌ام. انسان یک سری فرمول‌هایی در عالم مجرد است که خود انسان بر آن قوانین دسترسی ندارد و این انسان بر اساس آن قوانین ریخته شده است. آن، همان فطرت انسانی است.

 رادیو چه به آن قوانین و … برسد یا نرسد، واقعیتش همین است [و تغییر نمی‌کند].

 اما اگر انسان [از این عالم] برهد و به آن قوانین و فرمول‌ها برسد، یک موجود انسان کامل را می‌بیند که حقیقت دین (فطرت) همین است.

 بعضی‌ها می‌گویند: دین همان قوانینی است که انسان بر مبنای آن زندگی می‌کند. اما این قوانین، اکثراً قراردادی است. دین قرآن و خدا از این سنخ نیست. یعنی اینگونه نبوده که انسانی بوده و بعد یک سری قوانین برای اداره آن آمده باشد.

 ای انسان! دین تو قبل از اینکه تو، خود را کسی بدانی [به شکل] آن قوانین بوده است و تو بر اساس آن، ریخته‌گری شده‌ای و آن، دین قیم است و قراردادی نیست و هرچه بتوانی آن را بیشتر بفهمی و مثل آن شوی …

  معنای حنیفاً: کسی که بر جای باریکی حرکت می‌کند، از ترس اینکه نکند این طرف و آن طرف بیفتد، به پاها و حرکت خود کاملاً توجه می‌کند. این را حنیفاً می‌گویند.

 وقتی با این دقت و توجه، قرار دادی، به «فطرت الله» می‌رسی که «فطر الناس علیها».

 نه یک فرد بلکه آفرینش انسان‌ها بر اساس آن انجام شده است [و همه یکی هستند].

 این آفرینش طوری نیست که بشر بتواند آن را دستکاری کند؛ این دین پابرجاست و تغییر ناپذیر.

 اگر انسان، از دین چنین معنایی بفهمد، از مفهوم‌های خیالی از دین، که واژه‌هایی است که در کتاب‌ها نوشته شده، بیرون می‌آید.

 خدا می‌فرماید: در حقیقتِ خودت، چیزی هست که از خودت به خودت نزدیک‌تر است.

 اما [در عین حال] خدا به ما گوشزد می‌کند که مغرور نشویم. بنابراین بچه‌ای را در کنار ما قرار می‌دهد، تا ببینیم که با آن رادیو فرقی نداری و از گریه خودت هم خبر نداری [و بعد این قدرت شناخت نفس را خدا به تو داد و گرنه هیچ نبودی].

 انسان، به میزان شناختش آثارش ظهور می‌کند. اول دستور در آیه توجه است. خاصیت تمرکز، همین است. مثل تمرکز اشعه خورشید که آثار خود را نشان می‌دهد.

 اینجاست که مسأله رهبری انبیا با دیگر رهبران، فرق می‌کند. فیلسوف و سیاستمدار، دستگاه‌های مکتبی را بر چه مبنایی ساخته است؟! اما قوانین انبیا، قراردادی نیست؛ بر اساس سرشت آفرینش انسان است که [آن قوانین] قبل از انسان بوده است.

 یس (۲۲): «وَ ما لِیَ لا أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ».

   کسی که به فطرتش رسید، خود به خود به خدایش رسیده است؛ اصلاً چاره‌ای جز این ندارد که تسلیم او شود. یک مسأله ظاهری و تعصبی و گروهی و مذهبی نیست. اصلاً هر انسانی به فطرتش برسد، بی چون و چرا تسلیم او می‌شود. نتیجه: هم به خدایش می‌رسد و هم به معادش (اگر به فطرتش برسد) و آن وقت دیدش نسبت به خودش، یک مشت استخوان نمی‌شود.

     این فطرت، سازنده‌اش را هم می‌بیند و بندگی او را می‌کند که این، نجات بخش است.

    و قشنگ مشاهده می‌کند که من پیش او می‌روم. همه اینها حقیقت است؛ نه مفاهیم خشک و عجب‌آور.

 در مورد رادیو، مواظب دستگاه هستی که اگر یک ذره این طرف آن طرف بشود، ممکن است دستگاه بسوزد. یعنی، تسلیم آن دستگاه هستی. این مواظبت در مورد انسان، همان بندگی است. اگر این چیزها را مشاهده کند، همه چیز از بیخ و بن، شکل طبیعی به خود می‌گیرد.

 

جلسه ۳

بسم الله الرحمن الرحیم

به خاطر سؤال بعضی از دوستان، بحث توجه و تفکر (و فرق آن‌ها) را دوباره تکرار می‌کنم تا مطلب،کاملاً واضح شود.

تمرکز ـ تفکر ـ تعقل ـ توجه:

تمرکز، معنای عامی دارد. وقتی حرکت‌های مختلف را بر یک نقطه خاص جهت دهیم، بر آن نقطه، تمرکز داده‌ایم. مثلا اگر یک سطل را در نظر بگیریم که ۴ یا ۵ سوراخ دارد، آب [در خروج از سطل] به آن‌ها پخش می‌شود. اگر همه سوراخ‌ها را بگیریم و آب فقط از یکی از آن‌ها بیرون بیاید،آب را به آن یک سوراخ تمرکز داده‌ایم. یا اشعه خورشید و عدسی[بحث شد].

در تفکر، ذهنمان را که به جهات مختلف حرکت می‌کرد، به سوی شنیدنی‌ها و دیدنی‌ها و تخیلات و انواع و اقسام چیزهای مختلف، آن‌ها را بیرون کرده و کنار زدیم و تمرکز دادیم در یک چیز مشخص؛ حرکت‌های پراکنده آن را جمع کردیم و از یک معلوم به سوی یک مجهول مشخص؛ اینجا داریم تفکر می‌کنیم. وقتی ذهن را تمرکز دادیم به این مجهول، می‌توانیم آن مجهول را قوی‌تر دریابیم.

خود ذهن و فکر، یکی از ابعاد ۷۵گانه عقل است[جلسه قبل]. بعد اگر خود عقل را بر چیزی تمرکز دهیم، تعقل است. یک وقت هم هست که خود حقیقت خودمان را در خودمان، تمرکز دهیم، [این] توجه است.

  • در خود تمرکز، قدرت و خاصیتی است و اثر آن و نمود آن حرکت‌ها را که تمرکز داده‌ایم، چندین برابر می‌شود. مثل عدسی که در اثر تمرکز اشعه، تخته را می‌سوزاند. یا اینکه وقتی مسأله‌ای را نمی‌فهمیم، اگر همه حرکات ذهن را بر آن تمرکز دهیم، قدرت آن بیشتر می‌شود و می‌تواند مجهول را دریابد. تمرکز چنین قدرتی دارد و این روشن است.

اما نکته مهم و قابل دقت، در بحث توجه این است که:

وجه یعنی حقیقت انسان؛ توجه این است که حقیقت انسان در خودش توجه پیدا کند.

فرقی است بین تفکر و تعقل، با توجه. در تفکر یا تعقل، یک تفکر کننده است، یک فکر و یک مجهول. اما در توجه (البته توجه بر خود) و به فطرت خود، توجه کننده خودش است، توجه شده هم خودش است و توجه شونده هم خودش است. اینجاست که مطلب خیلی دقیق است. اگر کسی بتواند چنین وضعیتی را در خود پیدا کند؛ وقتی تمرکز کرده، آثار آن در تفکر و … این همه آثار دارد؛ حال اگر حقیقت انسان، خودش در خودش تمرکز پیدا کند، چه می‌شود؟! چه چیزهایی را شناخت پیدا می‌کند؟! آثار این کار، آن قدر زیاد است که فقط می‌توان گفت که انسان، تولد جدیدی پیدا می‌کند!

اما در توجه مشکلاتی است که تا آن‌ها رفع نشود، توجه حاصل نمی‌شود.

شاید در تفکر بتوان با تمرین، این کار را انجام داد. مثلاً مرتاضان با تمرکز ذهن، اراده را بالا می‌برند و در اثر آن، می‌توانند در چیزهایی تصرف کنند و کارهای شگفت‌انگیز انجام دهند و خدا را هم نشناسند. این خیلی مشکل نیست؛ اما توجه به خود، برای هیچ احدی ممکن نیست. فقط از یک راه ممکن است و آن هم این است که با قوانین قرآن و مسیر الهی می‌توان به آن رسید. آنقدر ظریف است که اشتباهات کوچک هم نمی‌گذارد به آن برسد.

یکی از موانع مهم که مانع می‌شود توجه به حقیقت خود بکنیم، تمام اعمالی است که مطابق دین و قوانین آفرینش ما انجام نشده است.

بلا تشبیه مانند پارچه‌ای که گِلی شده است و آن گل هم خشک شده، پارچه دیگر امکان باز و بسته شدن ندارد. باید گل را شست و بعد پارچه را باز و بسته کرد. این فطرت، در اثر اعمال، آنقدر خشک شده که دیگر حتی حرکتی برای توجه خودش به خودش ندارد.

راه، فقط از این جاست و تمام. اگر روی این، کار شد و به تدریج تمیز شد و آمادگی برای توجه به خود پیدا کردیم، کم‌کم آماده شناخت جدیدی می‌شویم، که مخصوص فطرت است؛ نه ذهن و نه حتی عقل، قدرت رسیدن به آن را ندارد. هرچند که قرآن، عظمت زیادی برای عقل قائل است.

عقل با ابزار (حواس پنجگانه) به شناخت می‌رسد. هر کدام از حواس، صورت‌هایی را به نفس منتقل می‌کند که بعد…

ذهن مثل معده است که لقمه‌های  مختلف را به آن می‌دهیم و معده آن را [لقمه‌ها را] سیال می‌کند و …

ذهن یا فکر، لقمه‌ها را از حواس پنجگانه می‌گیرد و روی آن‌ها کار می‌کند و فعل و انفعالاتی انجام می‌دهد و آن صورت‌های فرد فرد را به یک مفهوم کلی تبدیل می‌کند که آن مفهوم برای انسان، محکم می‌شود. (البته علم ذهنی نه علم در همه ابعادش).

پس هر کدام از این ابزار شناخت، ناقص شد، همان اندازه از رسیدن به حقایق، محروم هستیم.

مثال: [مضمون مثالی که آقای علیپور آوردند]

فرض کنید سه نفر را در اتاقی روی صندلی بنشانیم. اولی کر و کور مادرزاد، دیگری کور مادرزاد، سومی یک فرد سالم. از هر سه اینها بپرسیم که عالم، چه جور جایی است؟ فرد اول که فقط سه حس از حواس پنچگانه را دارد، تصویری از عالم می‌دهد که فقط سه بعد دارد. تصویر فرد دوم از عالم، چهار بعد دارد؛ و فرد سوم به پنج بعد عالم اشاره دارد.

هر کدام از این‌ها محال است شناخت بیشتری از عالم به ما بدهند. یعنی شناخت ما به وسیله همان ابزار است. انسان ابزار شناخت دیگری هم در این لازم دارد که اگر آن ابزار پرورش پیدا کند، چیزهای دیگری را هم از این عالم می‌بیند. اگر حس ششم در انسان باشد، باز هم بیشتر می‌بیند و همینطور اگرحس هفتم و … باشد. مثلاً اگر تعداد حس‌ها به ۱۰ بُعد برسد، بازهم انسان وسیعتر از این است. انسان، همان منبع شناخت است. اگر خود منبع شناخت، خود را از ابزار شناخت جدا کند و بیرون بیاید، آزاد از ابزار به شناخت می‌رسد و وضعیت زندگی و اهداف و … کلاً بر این اساس تفاوت خواهد کرد.

خداوند این فطرت را برای همه انسان‌ها، سالم و نورانی و پاک در لحظه پا گذاشتن به این عالم داده بود. مثل دستگاهی که از یک کارخانه مجهز بیرن آمده [اول سالم است]، هنگامی که کار می‌کند، به نقص‌هایی می‌افتد.

دوران اولیه زندگی انسان، در جهل مرکب و تاریکی مطلق است و نیاز به مراقبه دارد. اگر این دوران را گذراند و خودش به خودش رسید، دیگر حل است. این دوره بسیار حساس است. آقایی که در دوره کودکی با دستگاهی بازی کرده و چیزی به چشمش پرت شده و چشمش درآمده و دیگر چشم سالم ندارد، حالا وقتی می‌گویی شما یک عضوی داشتی با این خصوصیات، هرچه از این چشم برایش صحبت کنی، یک چیز خیالی است. حتی داشتن این چشم هم یادش نمی‌آید؛ در حالیکه با همین چشم با آن دستگاه، بازی کرده است و چشمش درآمده. اما حالا هر چه می‌گویی، فقط یک مشت خیالات در ذهن او می‌آید. چون این حواس ظاهری ما [محسوس است]، وقتی در کودکی بر اثر بی‌مراقبگی داشتم از پنجره می‌افتادم و نزدیک بود فلج بشوم و حتی چیزی نفهمم و (در ۲۰ سالگی هم مثل ۳ سالگی باشم و در گوشه اتاق بیفتم!) کسی آمده و مرا برداشته تا از پنجره نیفتم. این یک چیز محسوس است. اگر مادر هم نباشد، دیگران (زن همسایه و …) مراقبند.

اما مسأله فطرت، با وجود اینکه اهمیتش از همه این‌ها بیشتر بود، اما چون یک چیز نامرئی است، متأسفانه مورد مراقبت قرار نگرفته و از همان لحظه که ما هر کاری را بر خلاف فطرت انجام دادیم، آن را از بین بردیم. ممکن است خیلی هم با علاقه سراغ آن کار می‌رفتیم، اما علیه خودمان. محسوسات در اثر مراقبه سالم مانده، اما قسمتی را که حساس‌تر است اینچنین چه بدانیم و چه ندانیم، چه در اثر لـج و چه ناآگاهی، در هر حال از بین بردیم. چه بدانیم و چه ندانیم و یا لـج کنیم. به هر شکلی، [در هر حال] در نظام خلقت اثرش را می‌گذارد.

وقتی من در کودکی فحش می‌گفتم و همه خوششان می‌آمد، همان مادر یا خواهر، با اینکه من با چاقو به فطرتم می‌زدم و باید مراقبم می‌شدند، اما تشویق کرده و حتی فحش یادم دادند تا جلوی دیگران بگویم و دیگران بخندند؛ همان روزی که حسودی دو تا نخود برادرم را می‌کردم، من که نمی‌فهمیدم؛ همینکه این فعل بر خلاف فطرت از من سر می‌زد، آن‌ها باید جلوی آن را می‌گرفتند. همینطور چشم و گوش و زبان و … همه را چاقو گرفتم و بر آن فطرت زدم تا اینکه وقتی بزرگ شدم، دیگر الآن فطرتی باقی نمانده!

حالا وقتی به من می‌گویند که تو فطرتی داری که اگر سالم بود با آن می‌توانستی خدا را ببینی، می‌گویم کافر شده‌ای!  می‌گویند که تو در یک روزگی و یک ماهگی خدا را می‌دیدی. می‌گویم که یادم نمی‌آید. مگر شیر خوردنت یادت هست؟

اگر خدا برای دیدن یک ستون این همه ابزار در بدن من گذاشته که آن را ببینم، آیا برای دیدن خدا، اهمیت آن به اندازه ستون نیست؟!

اگر فقط به ترجمه آنچه که هر روز می‌گوییم توجه کنیم، می‌فهمیم. اگر می‌گوییم «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه»، یعنی مشاهده می‌کنم « لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه» را. پس کو؟!!

اگر این فطرت کور نشده بود، با آن ابزار می‌دیدی، نه دیدن این چشم. شهود یعنی ارتباط مستقیم برقرار کردن. مثل اینکه به من می‌گویند فلان چیز تلخ است. نخور؛ من توجه نمی‌کنم و می‌خورم. آنگاه می‌گویند: دیدی تلخ است؟ یعنی به حقیقتش رسیدی و لمس کردی در جان وجودت؟ (این شهود است)

این شهود یک معنای وسیعتر از مشاهده با چشم است. خداوند بیش از همه و مهمتر از همه این اعضا، این فطرت را به ما داده بود. انسان حقیقتی دارد که آن حقیقت، در این جسم اتصال پیدا کرده است. و این است که حضرت علی(ع) می‌فرماید:«اتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر»؛ «خیال می‌کنی که تو تکه گوشت و استخوان هستی؛ در حالیکه در تو پیچیده و پنهان شده است، عالم اکبر.»

خداوند در قرآن می‌فرماید:« فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی…» (ص آیه ۷۲ و حجر آیه ۲۹)

«زمانی که تسویه کردم او را و دمیدم در او روح خودم را …»

 تسویه: یعنی اجزای آن چیز را طوری منظم در ارتباط با هم قرار دهیم تا قابلیت پیدا کند که یک حقیقت، یک نیرو و یک حقیقت لطیف به آن القا شود.

اگر همان مثال رادیو را در نظر بگیریم، قبل از ساخت، رادیو به صورت هزاران قطعه در انبار پر است. مهندس، آن قطعات را طوری دقیق به هم ارتباط می‌دهد و می‌سازد تا اینکه همین ابزار بی‌خاصیت، وقتی آخرین پیچش را بست و باتری را گذاشت و پیچ آن را پیچاندیم و روشن کردیم، همه این القائات و امواج الکترومغناطیسی در اثر آن نظم دقیق است که در آن برقرار شده است.

وقتی رادیو به حدی رسید که سخن گفت، می‌گوییم این رادیو «تسویه» شده است. اگر یک سیمش قطع بشود، با یک قوطی فرقی ندارد.

یا اگر یک آهنربا را در نظر بگیریم، وقتی ذرات و اتم‌های آن در یک نظم خاصی در کنار هم قرار گیرند (قبلاً فقط یک تکه آهن بود) به محض اینکه چنین نظمی ایجاد شد، آناً میدان مغناطیسی در اطراف آن به وجود می‌آید.

«فَإِذا سَوَّیْتُهُ …»

«وقتی من آن انسان را تسویه کردم، یعنی اجزای مادی را (سلول و ذرات او را) طوری در یک نظم فوق‌العاده تنظیم کردم، آخرین که تمام شد، روح الـهی در آن القا شد.»

آیا آهنربا را فوت کردیم که قوه مغناطیسی حاصل شد؟! در اثر چه ظهور پیدا کرد؟ حتی لحظه‌ای هم زمان نبرد. اصلاً بلافاصله نظم، همان و ظهور و حضور قوه مغناطیسی، همان. این جرم انسان و نظم آن چنانی همان و روح خدایی در او بروز کردن، همان.

پس ما اگر فرض کنیم که جسم یک میله آهنی است، این ماده ماست. قوه آهنربایی در همین آهن است؛ اما غیر از این آهن است. در باطن آن است. اما نه باطن مثل ۱۰ مداد در داخل یک کیف. این باطن حتی دقیق‌تر از وجود قوه مغناطیسی در آهنرباست. نه در خود جرمش، در نظم حاکم بر آن. من اگر این میله آهنی باشم، یک نظمی در من حاکم است که آن نظم تسویه شده است. یعنی طوری حساب شده است که قابلیت پیدا کرده که حقیقت من در من ظهور پیدا کند. پس حقیقت من، غیر این جسم است. این همان فطرت است. وقتی من دیوار را می‌بینم، خیال می‌کنم چشمم دارد می‌بیند. در حالیکه من دارم می‌بینم. اما آنقدر از خودم بیگانه‌ام که خیال می‌کنم چششم دارد می‌بیند.

[مثالی برای اثبات این سخن] فرض کن که داری اخبار گوش می‌کنی. یک لحظه اتفاق سختی در کوچه می‌افتد که تمام حقیقت توجه تو به کوچه می‌رود. بعد که به حال خود برمی‌گردی از تو می‌پرسند که در این مدت اخبار چه گفت؟ هیچ نمی‌دانی. هر چند که جسم اینجا بوده و گوش می‌شنیده. بنابراین این‌ها همه ابزار مادی است و آنکه می‌بیند، منم.

کوهی را در نظر می‌گیریم که من به آن نگاه می‌کنم. تصویر این کوه در چشم من یک میلیمتر است. پس باید کوه را کوچک ببینم. خود کوه هم که ۱۰۰۰ متر فاصله دارد. پس تسویه از مرکز بینایی در مغز، به نفس القا می‌کند که به آن اندازه از کوه در من به وجود آید. بدون اینکه مغزم متلاشی شود. یعنی فطرت من در آنجاست. (در آن کوه)

تازه روزی بود که اینکه چشمت می‌بیند، آن را هم نمی‌دانستی. حتی نمی‌دانستی که من گرسنه‌ام و گریه می‌کنم. حتی بودنت را هم نمی‌دانستی که هستی. تازه به اینجا رسیدی، باز هم همان نوزادی که نمی‌دانی چه هستی.

من را باید من بشناسم. غیر از من، نمی‌تواند من را بشناسد و من هم که هنوز در لای گِل است و در حرکات زندگی‌ام آن را داغون کرده‌ام!

[نفس مثل نور است] نور، خودش، خودش را نشان می‌دهد. همه تفکر و حرف زدن و دیدن را با این ابزار می‌بینیم. اما اینها نمی‌‌توانند «من» را ببینند. «من» را باید «من» ببیند.

راهش این است که آن کارهایی که انجام داده‌ایم، اصلاح کنیم. اما آیا خود سرانه؟! این که بدتر است…

غیر از قرآن و اهل بیت(ع) هیچ جایی از عالم خلقت وجود ندارد، منحصراً داروها و روش طبابت این [در اختیار قرآن و اهل بیت(ع) است.] آیا سالم کردن این من، ممکن است؟ بله!

قرآن آهن پوسیده را مثال می‌زند که وقتی در داخل کوره قرار گرفت و حرارت دید و ذوب شد، آهن اولیه و براق می‌شود. بعضی از مخلوقات مانند این است. فطرت هم این گونه است. خداوند می‌فرماید: اما می‌توانستم کاری کنم که این طور نباشد و مانند چوب باشد که هرچه در کوره هم بگذاری نابودتر می‌شود و پوسیدگی آن قابل برگشت نیست. اما چون می‌دانستم گرفتار این برهه می‌شوی، تو را هم طوری آفریدم که وقتی به خودت رسیدی، دیگر خودم و پدر و مادر و رفیق و … هیچ بهانه‌ای نداری و می‌توانی برگردی و آن را به مرحله اولیه بازگردانی (توبه). شاید این چشم دوباره درست نشود؛ ولی فطرت را می‌توانی به آن وضع اولیه برگردانی و بتوانی بگویی «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه».

قرآن می‌فرماید: «فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ …»

امید، در این دنیا مطرح است که یک عده ممکن است نبینند. و گرنه در قیامت که همه می‌بینند. پس فطرت را می‌توان به آن رساند و ما که هنوز به آن نرسیده‌ایم، آثار فطرت این گونه است. به خود فطرت برسیم چه می‌شود؟!!

 

جلسه ۴

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خداوند در سوره تین می‌فرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ»

«بی تردید ما انسان را در بهترین قوام خلق کردیم. پس رد کردیم و برگرداندیم او را به پائین‌ترین عالم‌های پائین.»

برای توجه به یک نقطه دقیق فطری مثالی می‌آوریم:

یک ساختمان را در نظر می‌گیریم با پیچیدگی‌ها و ریزه‌کاری‎هایش. این ساختمان، قبل از اینکه به وجود بیاید، در نقشه‌ای به صورت خطوط، وجود داشت. و قبل از آن هم در ذهن آقای مهندس وجود داشت و قبل از آن در قوه عقل آقای مهندس وجود داشت. همان که در قوه عقل بود حرکت کرد به ذهن و بعد با ابزار خاصی از عالم مجرد به عالم دیگر (ماده) آمد و بعد [ساخت ساختمان] شروع شد. این ساختمان [قبل از ساخت] با تمامی جزئیاتش وجود داشت؛ اما در نظام دیگر. هر نظامی خصوصیاتش مال خودش است. این ساختمان در هر نظامی، از خصوصیات آن نظام تبعیت می‌کند.

در این عالم ماده، در و پنجره از آهن و ستون‌ها از آهن و گچ و سنگ و … و هر کدام از مواد متفاوت و حتی متضاد هم ساخته شده‌اند و مجموعه اینها، ساختمان شده است. در حالیکه در قوه عقل، همه اینها بودند. اما نه مثل این عالم، همه در ماهیت‌های مستقل، بلکه همه در قوه عقل بودند تیر و در و پنجره و … همه از همان جنس است [در عالم عقل] در عین حال که صورت هر کدام، با همدیگر متفاوت است؛ اما یک جنس بیش نیست و آن نور عقل است. اینکه در بیرون درست می‌کنیم [این ساختمان] کوچکترین فرقی با آن ندارد. موجودیت این ساختمان، تسلیم این نظام و عالم است و آن ساختمان در آن عالم، تسلیم نظام آن عالم است.

پس این ساختمان عالم مادی، از یک نظام و قوه بالاتر بر این عالم نازل شد. اصل، همان است. نظام موجود فرق می‌کند. آهن اینجا می‌پوسد و وزن دارد و حجم و … ولی آنجا ندارد. آن ساختمان، در توی قوه عقل است. اما در عین حال، جدای از آن است. داخل قوه عقل است اما نه مانند داخل بودن آب در لیوان یا ساختمان در محله. ساختمان، غیر از قوه عقل است؛ چون صورت پیدا کرده و عقل صورت ندارد. مثل این عالم نیست که … از همه مهمتر اینکه، اول آن به وجود آمده [ساختمان در قوه عقل] و بعد از آن به این عالم نزول پیدا کرد و شد این ساختمان.

از قوه عقل به روح آقای مهندس می‌رویم. همین ساختمان در روح اوست اما دیگر صورت ندارد. هرچه به سرّ عالم باطن می‌رویم، این حقیقت ساختمان در آن نظام، یک وضعیت خاص به خود دارد.

اما فرق من با این ساختمان در این است که ساختمان نمی‌تواند بفهمد که قبلاً در روح بودم و از آنجا به عالم عقل رفتم و بعد به ذهن و نقشه و در نهایت به عالم ماده رسیدم. اما انسان چنین استعدادی دارد که می‌تواند در خود فرو برود و هر چه دقیقتر فرو برود، بفهمد که من قبلاً در عالم دیگری بودم و از آنجا فرود آمده‌ام. انسانی که در درون ماده زندانی است و به این عالم پست(طبع) نازل شده است، چه حالی پیدا می‌کند وقتی برسد به آنجا که از آنجا آمده است و چه احساسی پیدا می‌کند؟! اینجاست که خدا می‌فرماید: ما اصل حقیقت انسان را (الانسان را) در بهترین صورت آفریدیم. صورت یعنی ساختار آفرینش او، بهترین قوام را دارد. (نه این پوست مادی سیاه و سفید و …) یعنی تمامی تجهیزاتی که برای برگشتن به این عالم نیاز دارد، تماماً به او داده‌ایم. (آن هم به زیباترین وجه. البته منظور، جنس انسان است؛ نه آقای امر و زید) مثل یک هواپیما که تمامی تجهیزات لازم برای پرواز در اختیار اوست و می‌تواند یک پرواز موفق انجام دهد. در این حال می‌گوییم قوام این هواپیما به او داده شده است. [این اعطا] در عالم ملکوت بوده یا در عقل این عالم یا هر اسمی بگذاریم؛ و بعضی می‌گویند در عالم ذر. البته در معنای ذر تسامح شده است. یک چیز بسیار ریز را ذره می‌گویند. وقتی می‌گوییم ذر، به تصور می‌آید که انسان، یک وقتی چنان ریز بود که با میکروسکوپ هم دیده نمی‌شد و بعد این ذره بسیار ریز بزرگ شده. اما چنین چیزی اصلاً در عالم ماده نداریم. ریزترین چیز، نقطه است که نقطه هم اصلاً در عالم وجود ندارد. نقطه چیزی است که طول و عرض و ارتفاع ندارد. آیا اتم (اگر اتم را به عنوان کوچکترین ذره این عالم در نظر بگیریم) طول و عرض و … ندارد؟ اینها که می‌گوییم در مورد نقطه نسبی است. یک ساختمان در میان بیابان، نقطه است. اما نقطه در یک کاغذ فرق می‌کند. پس نقطه کجاست؟! اگر بگوییم که نیست، محال است. چرا که خط از نقطه به وجود آمده است و سطح و حجم هم به ترتیب. از نیست که هست نمی‌شود. اگر هم که بگوییم که هست ما که نیافتیم. بسیار زیباست آن لحظه‌ای که ببینیم که نقطه چه منبع انرژی بالایی است که از حرکت او این شیئ دارای طول و … به وجود آمده است.

پس این ساختمان را هر چه ریز کنیم، باز هم ذره نیست، الا اینکه برویم به عالم باطنی‌تر و قوی‌تر از این عالم که عالم عقل مهندس است. ساختمانی که هیچ طول و عرض و ارتفاعی ندارد و هر طول و عرض و ارتفاعی که دارد، چیزی جز قوه نیست. ذره یعنی این. قبل از این عالم عالمی است؛ عالم نور و … این عالم را نباید با نظام این عالم (ماده) مقایسه کنیم. آنوقت اگر قاطی کنیم و بپرسیم که ۵۰۰۰ تن ساختمان در این جمجمه چگونه جا می‌شود، این سؤال مربوط به این عالم است. اگر از این عالم، بالاتر برویم، اصلاً این سؤال معنی ندارد. طول و عرض مال این عالم است و گرنه ساختمان در آن عالم هفتاد طبقه است؛ اما اصلاً طول و عرض ندارد.

پس جنس انسان در عالم نوری و قوه، حقیقتی بسیار پیچیده و قوام یافته است. یعنی تمام تجهیزات صعود دو مرتبه به عالم قوه، در آن گذاشته شده است. قرآن می‌فرماید: چنین موجودی را در آن عالم آفریدیم و در آن عالم زندگی می‌کرد و بعد او را به پائین‌ترین عالم‌ها فرستادیم. آنجا حقیقت انسانی آفریده شد. انسان‌ها در اینجا افراد پیدا کردند و این خاصیت این عالم است.

مثالی را می‌آوریم (بلا تشبیه): منشوری را در نظر می‌گیریم که از یک طرف آن نور خورشید می‌تابد. اما در طرف دیگر رنگهای گوناگونی به وجود می‌آید که از هم افراد پیدا کرده [نسبت به هم دارای انواعی شده است]، در حالیکه قبلاً یک حقیقت بیش نبود. حقیقت انسانی وقتی وارد این عالم طبع و ماده می‌شود، خاصیت این عالم، طوری می‌شود که یا این حرکت « رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ » ادامه می‌گیرد و آنقدر ادامه می‌یابد که نزدیک عدم می‌شود (به جهنم می‌رسد) و یا قوس می‌گیرد و دو مرتبه برمی‌گردد:

«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ. إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ…»

      همه بودند                       همه آمدند                                  ماندگار نشدند      (آن‌هایی که صعود پیدا کردند)

 

 خداوند در سوره فاطر آیه ۱۰ می‌فرماید: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ»

«عقیده و کلمه طیب به سوی او صعود می‌کند (چه چیزی آن را بالا می‌برد؟) و عمل صالـح آن را بالا می‌برد»

در همین عالم با همین جسم مادی به آن معنای اولی می‌رسند و  یک عده هم در اسفل السافلین می‌مانند.

ما در عالم نوری زندگی می‌کردیم. اما الآن یادمان نمانده. ولی این دلیل نمی‌شود. تازه این [زندگی در عالم نوری] مدت زیادی است [مدت زیادی از آن می‌گذرد]. حتی در همین دنیا هم (در زمان نوزادی) هیچ چیز یادمان نیست. حالا که آن زمان یادمان نیست، بگوییم که نبودیم؟! این که دلیل نمی‌شود. در دعای عرفه امام حسین(ع) آمده است: آنوقت که تو مرا در بدن مادر مأمورینت بدن مرا تسویه می‌کردند، مرا به خودم آگاهی ندادی که با من چه می‌کنند. این دعا از یک واقعیت خبر می‌دهد تا فکر ما را باز کند و اصالت و ریشه ما را توجه بدهد که این توجه، بسیار کارساز است. (البته این دعا مضامین عالی دارد و نیاز به شرح فراوان):

خداوند قبل از این عالم، تمام وجود مرا ذوب کرده بود (خون) [یعنی در رحم مادر، خلق من به صورت خون بود] این ماده مذاب را مأمورین، با آن نظم چیده‌اند. در حالیکه الآن اگر یک سلول از بدنم جدا شود، تحمل عذاب آن را ندارم. اگر آن روز مرا به خودم آشنا می‌کردی، در چه عذاب و فشاری بودم؟ اما خدا از روی فضل و کرم، در این دوران‌های بسیار سخت، خودم را به خودم آگاهی نداد.

سؤالی که مطرح می‌شود، ممکن است این باشد که حالا که در آن عالم بودیم، چرا آمدیم و حال که آمدیم، برگشتن چه معنایی دارد؟ مثالی می‌زنیم تا مشخص شود:

نانوایی را در نظر می‌گیریم که شب، برای درست کردن خمیر، آب را بر روی آرد می‌ریزد. و این همه در این کار زحمت می‌کشد تا آب را در داخل همه ذرات آن فرو ببرد. بعد هم صبح با چه زحمتی همین خمیر را می‌گذارد در تنور و این آب را که خودش ریخته بود، بیرون می‌کشد. آیا باید بگوئیم نانوا کار بیهوده‌ای انجام می‌دهد؟! اتفاقاً همین است که مراتب تکامل را طی می‌کند(نان). و به نتیجه‌ای می‌رسد که در این مسیر تربیت، قوه به فعل می‌رسد وگرنه نان به این خوشمزگی، در همان قوه می‌مانْد. اما این تربیت (فرو بردن آب و بعد بیرون کشیدن همان آب، بوسیله آتش) آن قوه را به فعل می‌رساند.

ما هم وقتی به این عالم می‌آییم و در تنور این عالم به فعلیت می‌رسیم، خود را احساس می‌کنیم و از آن لذتی می‌بریم که هیچ چیز را نمی‌توان با آن مقایسه کرد. [وگرنه] لذت‌های این عالم، لذت نیستند. رفع الم هستند. از عذاب درد در عالم خیال رها می‌شود و خیال می‌کند که لذت می‌برد.

مانند اینکه چاقو به بدنمان می‌خورد و احساس عذاب می‌کنیم و بعد که مرهم می‌گذاریم، احساس لذت می‌کنیم در حالیکه تخیلاً لذت می‌بریم. یا وقتی آب می‌خورم چه لذتی می‌برم؟! نه‌خیر از تشنگی عذاب می‌کشیدم، این عذاب رفع شده و خیال می‌کنم که لذت می‌برم. غذا هم همینطور.

اصلاً این عالم، خودش درد و رنج است. از این درد و رنج رها می‌شود؛ فکر می‌کند لذتی برده. اینجا [این عالم] اصلاً ظرفیت ظهور لذت را ندارد:

این رفع الم را، این همه [انسان] اسیر و تشنه و نوکر و فدایی آن شده، اگر به حقیقت لذت برسد، چه خبر می‌شود؟!!

 

 جلسه ۵

بسم الله الرحمن الرحیم

در جلسات قبل اشاره شد که به ربّی که از راه فطرت می‌رسیم، توصیفی است که خدا آن را قبول فرموده و غیر آن را که از تخیلات سرچشمه می‌گیرد، تنزیه فرموده و قابل قبول نیست.

حال ببینیم خداوند چگونه در قرآن با زبان فطرت صحبت می‌کند. طوری که هر انسانی در هر شرایطی باشد، اگر بنای بر تربیت فطری داشته باشد، در هر کدام از این‌ها (این راهها) به زودی به فطرت خواهد رسید. مگر اینکه لجاجت کند و کار به جایی برسد که بسوزد و زغال بشود و هیچ گونه …

اما اگر بخواهد، راههایی که قرآن نشان می‌دهد بسیار سهل و آسان است.

  • یکی از رهها همان است که جلسه قبل گفتیم؛ گناهان خودمان را شروع به محاسبه و آن‌ها را ترک کنیم و عملاً [تغییر را] احساس خواهیم کرد. حتی اگر عقیده‌ای هم به این‌ها (خدا و قرآن و گناه و …) نداریم و این عقیده در ما ریشه ندوانیده و در انباری از شک مانده‌ایم، خدا باز هم راه را باز گذاشته. عقل را که قبول داریم. همان چیزها را که عقل، اجازه انجام نمی‌دهد، کنار گذاریم و اگر [قبلاً] بوده جبران کنیم؛ خود به خود شبهات رفع می‌شود. یک سری کارها را تمام وجودمان فریاد می‌کشد و باور دارد. همین‌ها را چنگ بزنیم. اگر این شبهات به ما فرصت نمی‌دهد به همان یقینیات که باور داریم عمل کنیم. هر روز یک ربع ساعت خلوت کنیم و این یقینیات را کشف کنیم. به عنوان مثال:

  • این عالم بود و من در این عالم نبودم. عدم بودن من در این عالم، یک چیز یقینی است. یعنی چه من عدم بودم؟ الآن اگر یک مو و ناخن، کم بشود من تحمل نمی‌کنم. چگونه کل موجودیت من عدم بوده است؟ در این فرو بروم و فکر بکنم. و بعد فکر کنم که هستم. در این هم که شکی نیست. مگر هستم چیز کمی است؟

شما را امواجی است که از انسان به عالم و از عالم به انسان ارتباط می‌دهند (امواج که فقط نور و صوت   نیست).

انسان کمی در این فرو برود که چه می‌فهمد. یقین دیگر اینکه این عدم، چگونه هستی اینگونه شده؟ پس از عدم، حرکتی به سوی هست شده است. آن باز منم. چطور شد که این حرکت کننده من بودم اما خودم سر در نمی‌آوردم؛ در کجا بودم؟ چگونه حرکت کردم؟ الآن هم حرکت می‌کنم، در عین حال هم هیچ احساسی از آن ندارم.

نورانیت [در اثر ترک گناه و …] و تفکر باهم اثر می‌کنند. اگر نورانیت نباشد، هیچ اثری نمی‌آید و در آخر هم ول می‌کنی که این حرف‌ها یعنی چه؟! زمینه نورانیت اگر باشد، تفکر در یکی از واقعیات و یقینیات، سرنوشت انسان را عوض می‌کند. این یقینیات که گفته می‌شود، به عنوان مثال است و خیلی از یقینیات دیگر هم این چنین است.

  • تفکر در تذکراتی که قرآن ما را به آن‌ها توجه می‌دهد. قرآن در این مطالب فطری، طوری صحبت فرموده که چه بی‌سواد و چه عالم، چه کودک و چه بزرگ، چه زن و چه مرد و … در هر نقطه از این جغرافیای عالم باشد، اگر مختصراً سالم و سلامت بوده باشد، خیلی چیزها می‌آموزد. یکی از این تذکرات قرآن را به عنوان نمونه ذکر می‌کنیم: مثلاً موضوع خواب و عالم رؤیا، چیزی است که هیچ انسانی نمی‌تواند بگوید من از این سر در نمی‌آورم و یا بگوید این یک چیز عادی است و کنار بگذارد. هر کسی توجه عمیق به این واقعیت بکند، خیلی چیزها می‌فهمد. احتیاجی به کلاس یا تابلو نیست. خودش از درون خودش و با زبان فطرت، به خیلی از حقایق، راه پیدا می‌کند. قرآن فقط توجه را می‌دهد. بقیه بستگی به تلاش انسان دارد. خداوند در سوره «روم» آیه «۲۳» می‌فرماید:« وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ». خداوند در این آیه، خواب را یکی از آیات خدا معرفی می‌کند؛ آن هم خیلی صریح و روشن. «وَ ابْتِغاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ» [و تاخر آن بر «مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ»] اشاره به این دارد که بعد از خواب، انسان سر حال می‌شود. قبل از خواب نیرویش داشت به صفر می‌رسید. اگر دو سه روز بی‌خوابی را ادامه می‌داد، دیگر توان تکان خوردن برای یک جرعه آب خوردن هم نداشت. در خواب، چه می‌شود که من قدرت پیدا می‌کنم؟ «البته در آن، البته نشانه‌هایی است برای قومی که حق شنو هستند.»

هر کس بنشیند و بگوید: ما یک سری انرژی‌هایی را از این عالم طبیعت (با خوردن) به دست می‌آوریم. مثلاً فردی ضعف کرده، عسل می‌خورد، میوه می‌خورد و … انرژی به دست می‌آورد و کار می‌کند. این‌ها انرژی‌هایی است که انسان به دست می‌آورد و خودش هم می‌فهمد که منبع آن انرژی از کجا بود.

اما یک انرژی دیگر است که این انرژی‌‌های مادی هم، در حکومت آن کاربرد دارند. آن انرژی خاصی است که از کباب و عسل در‌نمی‌آید. تمام انرژی این گوشت و عسل و … همه آن‌ها، در زیر حکومت یک نیروی دیگری است که انسان، وقتی بی‌خواب بشود و آن انرژی کنار برود، این انرژی‌ها کارساز نیست. کسی که ۱۰ روز بی‌خواب مانده، هر چیز هم که به او بدهی، دیگر معده او با کیسه فرق نمی‌کند و نمی‌تواند آن را هضم کند. چشم با همه انرژی که دارد، دیگر نمی‌بیند، گوش نمی‌تواند بشنود و دست نمی‌تواند کار کند. همه این انرژی‌ها در زیر فرمان اوست. در خواب وقتی می‌رویم، ما را کجا می‌برند و این انرژی را در کجا تزریق می‌کنند؟! چه کسی تزریق کرد؟ کِی مرا از این بدن بردند و کِی مرا داخل کردند؟

«وَ ابْتِغاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ» هم اشاره به این دارد که بعد از برگشت روح، همه چیز به کار می‌افتد. وقتی به آشپزخانه می‌روم، خودم می‌فهمم که این انرژی به دست آمده از کجا و چگونه بوده؛ اما این را هیچ نمی‌فهمم. در حالیکه من بودم و این تغییرات روی من انجام شد. این مطالب، علمی به آن معنای ذهن گرایی نیست و استاد مخصوص نمی‌خواهد. خود فطرت از خودش می‌پرسد و خودش دنبال جواب آن است و خودش می‌فهمد که بسوی نقطه‌ای کشیده می‌شود و آن اینکه من هیچم. آن منی که داشتم و این عالم را پر کرده بود، هیچ می‌شود. [درک این مطالب] به قشر و جنس و سن خاصی احتیاج ندارد.

هر که نورانیت عقلش بیشتر می‌درخشد، همان مقدار به آن نقطه می‌کشد که من هیچم و فقط نمودی دارم.  هر چه به این حقیقت از درون نزدیک می‌شود، آنگاه آمادگی پیدا می‌کند برای درک یک سری معارف نورانی که از راه ذهن نیستند. و [در این صورت فطرت] را در درون خود حس می‌کند. اینکه این خواب دست من نیست، این را تمام فطرت می‌تواند بفهمد و احتیاج به سن و سواد و جنس و … ندارد. [با خود می‌گوید:] راستی خواب در اختیار من نیست و هیچ انسانی این قدرت را ندارد. قویترین امپراتورها هم نمی‌توانند با لشکر خودشان حتی اگر همه را بسیج کنند ۱۰ روز نخوابند و لشکر بتواند او را ده روز در این عالم نگه دارد.

قویترین روانشناسان هم نمی‌توانند خود را در این عالم نگه دارند. فرد روی صندلی می‌نشیند و تمام تلاش خود را در این جهت می‌کند. اما ناگهان به هوش می‌آید و می‌بیند که کله‌اش کبود شده و درد هم می‌کند. چه شده است؟ آری او را از این عالم برده‌اند و ناگهان از صندلی به زمین افتاده و سرش هم کبود شده؛ اما خودش هم چیزی نفهمیده و وقتی به این عالم آوردند، تازه می‌فهمد که چه اتفاقی افتاده و درد را هم تازه الآن احساس می‌کند. چرا این رفتن و برگشتن را من خودم نفهمیدم؟!

کدام دانشمند است که بگوید این [فکر کردن در مورد این مطالب] در شأن ما نیست. برعکس این چیزی است که اصلاً نمی‌تواند برسد؛ چه برسد به اینکه بگوید پیش پا افتاده است. از این جهت که من انسان، با همه توان و قدرت، در برابر اینکه مرا از اینجا به عالمی بردند و صفر شدم، در فهمیدن این معنی از بیسوادترین تا باسوادترین فرد، همه یکسان هستیم. بقیه همه فضل است. آنچه ضرورت دارد، فهم این معنی است که وقتی رفتم، همه دستگاهها خاموش بودند و حالا در یک آن، همه دستگاهها  به کار می‌افتد.

فرد در اتاقی نشسته است و بعد از خستگی کار روزانه وارد منزل شده و غذایی را روی اجاق گذاشته تا آماده شود. در این حین، ناگهان خوابش می‌برد. غذا می‌سوزد و آنقدر دود می‌کند که همسایه‌ها از بو و دود آن متوجه می‌شوند و زنگ در خانه او را می‌زنند؛ اما او نه می‌شنود و نه بوی سوختگی را حس می‌کند. تا اینکه از بالای دیوار می‌آیند و می‌بینند که بله! آقا خوابیده است. همه اعضای آن فرد هم که سالم است. این چه بود که همه اعضا ناگهان صفر شد و در یک لحظه دوباره همه به حرکت افتاد؟!

چرا این تحول بزرگ را که «من نیست شدم» و بعد از ۱۰ ساعت ناگهان «هست شدم»، خودم نفهمیدم؟ چون فطرت خاموش شده است. فطرت اگر گرد و غبارش کنار برود، انسان را به وحشت می‌اندازد. این مأمور کی هست که این مهارت فوق‌العاده را دارد؟ (یک راننده اگر در شروع حرکت ماشین و انتقال قدرت موتور به ماشین و چرخها، دقت کافی در تنظیم صفحه کلاج نکند، تمام ماشین می‌لرزد. اما اگر راننده ماهری باشد طوری این اتصال قدرت موتور به چرخ‌ها را انجام می‌دهد که سرنشین حتی نمی‌فهمد ماشین کِی به حرکت افتاده است.) این مأمور آنقدر قوی و ماهر است که طوری اتصال موتور محرک انسان را به بدنش انجام می‌دهد، که من نمی‌فهمم. حرکت روح که قوه محرک همه ما همین است، آن مأمور با چه مهارتی تنظیم می‌کند که حتی لحظه آمدن را هم در رختخواب متوجه نمی‌شوم. بردن و آوردن من دست قدرتی است و خودم اختیار آن را هم ندارم. پس به چه چیز پز می‌دهم؟! من آنقدر ضعیفم که حتی از درک آن نیرو که مرا می‌برد و می‌آورد عاجزم. اگر فطرت یک مقدار پاک شد، بیشتر می‌فهمد. این یک آیه است: «از آیه‌های خدا خواب شما در شب و روز.»

در یک آیه دیگر: زندگی در خواب را بیان می‌کند، همچنانکه حضرت ابراهیم (ع) به حضرت اسماعیل(ع)  فرمود: من در خواب دیدم که تو را سر می‌برم. یا خواب حضرت یوسف یا خواب پادشاه مصر یا خواب اصحاب کهف. (اینها فقط مواردی است که اشاره می‌شود برای مطالعه.)

زندگی در عالم رؤیا که این همه بیانات صریح و روشنی در قرآن دارد، می‌خواهد چه چیزی را در ما بیدار کند و چه معارفی را به ما بازگرداند؟ ما همیشه چیزهای بی‌ارزش را می‌گوییم: «ولش کن خواب است.» پس چرا قرآن این همه در این مورد صحبت می‌کند؟

خواب از آن فطریاتی است که انسان را خیلی سریع می‌تواند به حقایق معاد و توحید و ذلت خودش برساند. تفکر در همان رؤیا، حقایق زیادی در آن هست (توضیح در جلسه بعد). یا زندگی در عالم دیگر، منهای این بدن مادی که سوار بدن دیگر می‌شود. زندگیِ آنجا نسبت به زندگیِ اینجا نه تنها ضعیف‌تر نیست، بلکه بسیار قوی‌تر هم هست.

در تفاسیر روایتی در مورد خواب دیدن است که نشان می‌دهد که در دوران‌های اولیه خلقت، انسان‌های اولیه، اصلاً چیزی به نام خواب دیدن نداشتند و در زمان پیامبری، وقتی قومش معاد را انکار می‌کرد، خدا در شبی با فضل و رحمت خود اجازه داد تا خواب ببینند. صبح همه بیدار شدند و به یکدیگر نقل می‌کردند و برایشان بسیار عجیب بود؛ حالا برای ما عادی شده است. پس برای آن قوم از سوی این پیامبر الهی خطاب شد که این حجتی از سوی خداست که اثبات کند معاد را و اینکه روح بدن را ول می‌کند؛ اما از بین نمی‌رود و در عالم دیگر می‌رود و زندگی می‌کند.

هر انسانی این را می‌تواند بفهمد. کافیست ذره ناچیزی فطرت را به کار برد. اگر نتوانست همان عقل را به کار آورد. [تفکر کند که] بدن، زیر قبرستان عالم رؤیا رفت (زیر لحاف) در آن حال، بدن تخته شد. پس آن نظام چه بود که در آن بدن این همه زندگی کردم و آنچنان اثرش قوی بود که الآن دو سه روز که از آنجا آمده‌ام، هنوز آن عالم برایم لذت بخش بوده و می‌خواهم دوباره باشد. اما مگر دست من است؟

اگر نبود و چیزی اتفاق نیفتاده پس چرا در این عالم با آن خاطرات زندگی می‌کنم؟ حتما یک چیزی بود دیگر. منتها مراتب هستی فرق می‌کند. هر چه فطرت نورانی‌تر باشد، مباحث فطری قرآن را که هر انسانی می‌تواند بفهمد، فهم آن هم عمیق و ریشه‌دار است. و درست می‌زند به هدف که: من هیچم و قدرتی بر من حکومت دارد و آنچنان ذلیلم که آن قدرت را هم نمی‌توانم بفهمم (مثل فرزندی که در آغوش مادر است و به تربیت خود علم ندارد. البته یک احساس ضعیف دارد). و من چگونه از آن نیرو غافلم و خودم را همه چیز می‌‌‌دانم؟! مثل بچه‌ای که با همه جهل و نادانی، حاضر نیست تحت تربیت مادر قرار بگیرد و می‌زند همه چیز را خراب می‌کند!

جلسه ۶

موضوع جلسه قبل این بود که قرآن با زبان فطرت صحبت می‌کند و هر کس با توجه به استعداد خودش از آن بـهره می‌گیرد؛ جدا از مسأله امتیازات شخصی از ظواهر این عالم که هر کس دارد (هیکل و ثروت و مقام و سواد و …). ممکن است حتی چوپانی بی‌سواد در بیابان، همان خوابیدن را با آن پاکیزگی فطرت خود عمیق‌تر توجه می‌کند. تمام وجودش در اینکه صفر و هیچ است و قدرتی بر او حکومت می‌کند، بیشتر درمی‌یابد.

ای بسا باسوادی که آن سواد را برای خود امتیازی می‌داند، همین امتیاز دانستن نمی‌گذارد توجه و دقت به فطرت داشته باشد و همین مقدار مشغول زاویه انحرافی شده و نور مستقیم فطرت دقیقاً بر آن نقطه نمی‌تابد و لذا هیچ تأثیری هم برایش ندارد.

خداوند در تعریف خواب، چه اسرار آمیز تعریف می‌کند که:

«اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضى عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ».

اخلاق و علم و عقاید و تربیت، همه در همین آیه جمع شده و هر چه [انسان] عمیق‌تر با گوش فطرت گوش کند بیشتر در‌می‌یابد.

توفـّی:   یعنی تا آخرین ذره چیزی را اگر ذره‌ای هم مانده همه را بکشی و بِلیسی و تمام کنی و نَمی هم نگذاری. وقتی می‌گوییم فلانی دین خودش را ایفا کرد، یعنی تمام جزئیات را هم پرداخت کرد. مثلاً دین او ۵۰۰۲۵ تومان بود و یک صفحه پاکت نامه هم روی آن بود. یعنی آن پول خرد را هم پرداخت کرد و حتی آن پاکت نامه را هم که روی آن بود پرداخت کرد و یک پرکاهی هم باقی نماند. اما یک وقت می‌گوییم فلانی دین خود را ادا کرد؛ یعنی پول را پرداخت، اما خرده‌ها و جزئیات را ممکن است ول کند.

[ترجمه آیه:] «خداوند است که وقتی کسی می‌میرد، روح او را می‌گیرد (اینچنین گرفتنی که ذره‌ای از آن هم در بدن باقی نمی‌ماند) و آنـهایی که نمی‌میرند وقتی که می‌خوابند.»

در این آیه خداوند به طور صریح و روشن، مرگ را با خواب یکی فرموده (در هر دو، نفس ایفا می‌شود).

  • قرآن عالِمی تربیت می‌کند که او را بشکند. (در بحث شناخت شناسی خواهیم رسید)

[ادامه ترجمه مفهومی آیه]: «و اما آنـهایی که نفسشان را گرفت، دو قسم هستند: یک قسم آنـهایی هستند که اتفاقاً اجلشان در همان خواب فرا می‌رسد پس نفس را نگه می‌دارند و برنمی‌گردد. و قسم دوم: (دیگران را) نفسشان را دوباره برمی‌گردانند تا آن لحظه که اجل حتمی رسید، برای همیشه بیرون می‌آید. «البته که در آن، البته آیاتی است برای قومی که تفکر می‌کنند.» (نه برای همه کس!)

پس خواب را نوعی موت معرفی فرمود، آن هم اینکه تمام موجودیت را به عالم دیگر منتقل می‌کند.

در آیات دیگر، بحث رؤیا را مطرح می‌کند که اگر خدا اجازه بدهد، شخص در عالم رؤیا از آن عالم بهره‌مند است. (البته همان اندازه که خدا اجازه دهد.) قرآن از زبان حضرت ابراهیم(ع) می‌فرماید:

«قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَرى فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى.» صافات (۱۰۲).

«من دیدم که در خواب سر تو را می‌برم پس نظر تو چیست؟»

در اینجا حضرت ابراهیم(ع) همان حضرت اسماعیل(ع) را در عالم دیگری می‌بیند. پس معلوم می‌شود انسان در هر عالمی که قرار می‌گیرد، بدنی دارد مخصوص نظام آن عالم. بی‌شمار عالم داریم. البته بعضی از بزرگان عوالم را به طور کلی تقسیم‌بندی کرده‌اند و می‌گویند سه عالم داریم. اما اگر جزئی‌تر تقسیم کنیم بعضی می‌گویند مثلاً هزار عالم داریم.

اما اجمالاً روح انسان وارد هر عالم می‌شود، تحت نظام آن عالم زندگی می‌کند. وقتی روح من در عالم طبیعت زندگی می‌کند از این نظام تبعیت می‌کند و داخل بدنی می‌شود که از جنس این عالم است و در عالم رؤیا داخل بدنی می‌شود که مخصوص آن عالم است.

مثلاً بدنی که در این عالم است، نمی‌توانیم دستمان را پشتمان بپیچانیم. در حالیکه در عالم رؤیا، ای بسا بدن آنقدر وسعت دارد که به راحتی این پیچ را می‌خورد. یا مثلا در این عالم، باید مسیرِ مکان را داخل در یک زمان، که تحت سیطره هر دو هستیم، طی کنیم. در حالیکه در آن عالم ضرورتاً این گونه نیست. یک لحظه در عالم رؤیا می‌بینیم که در مشهد در حال زیارت هستیم؛ لحظه بعد در تـهران در حال ناهار خوردن، در خانه عمو هستیم. در عالم رؤیا، طی مسیر مکان هم می‌تواند تسلیم زمان باشد و هم اینکه هیچ یک نباشد؛ نه مکان و نه زمان. مثلاً ممکن است همان مسیر بین مشهد و تهران را در عالم رؤیا با پای پیاده و پس از طی سالها و زمانهای طولانی و با مشقات فراوان طی کنیم.

در عالم رؤیا انسان می‌بیند که دوستش مورچه‌ای است که افتاده در زیر پای مردم و له می‌شود؛ اما معلوم است که در عین حال آن مورچه فلان شخص است. آن نظام آنقدر وسعت دارد که فرد می‌تواند با همچون بدنی وارد آن عالم شود و زندگی کند. این مربوط به وسعت و لطافت آن عالم است.در این عالم اگر چشم درآمد، دیگر درآمد؛ اما بدن آن عالم، اینگونه نیست. چشم فرد، ده بار درآمده است با عذاب و یازدهمین بار باز هم چشم دارد. مثل نظام این عالم نیست.

در این عالم هم میله چدنی مثل فنر نیست، یک میله چدنی در اثر ضربه، خرد می‌شود. اما فنر می‌تواند هزار بار ضربه و فشار را تحمل کند و باز هم قابلیت ضربه و فشار را دارد.

در آن عالم هم جنس بدن طوری است که به تناسب آن عالم است و یک فنریت خاصی دارد (به تناسب مثالی که زدیم). آن امری که در این عالم، محال  است، در آن عالم، ممکن و حتی طبیعی است.

پس ما نه تنها وقتی از این بدن جدا شدیم، از بین نرفتیم، بلکه داخل نظام و بدنی شدیم که آن بدن، بسیار لطیف‌تر و پیچیده‌تر از بدن این عالم است.

آن بدن چه جور بدنی است، بعداً مفصلاً بحث خواهد شد؛ فعلاً یک مقدمه می‌آوریم: آن بدن از جنس این اعمال خودمان است. مثلاً در خواب می‌بینیم که در بیابانی زندگی می‌کنیم و حیوانات وحشی حمله می‌کنند و منظره بسیار وحشتناکی است. این بدن مادی ما جنسش از ماده است؛ اما آن بدن از جنس عمل ماست. من در این عالم، گناهی کرده بودم که این گناه، بصورت آن منظره وحشتناک، درآمده است. وقتی که من وارد آن عالم شدم، اگر اجازه بدهند که باطن عملم را ببینم، می‌بینم. این باطن عمل همین الآن هم با من است اما قابل حس برای من نیست. همه حالات آن عالم انعکاس این عالم است. مثلاً در این عالم، توبه عمیقی کرده‌ام، ناگهان بعد از آن عذاب‌ها و وحشت‌ها می‌بینم که دوستی آمد و مرا از آن نجات داد و به باغی برد و کلاً آن عذاب‌ها از یاد رفت و اثری هم از آن نماند.

یا اینکه در این عالم توبه ضعیفی کرده‌ام در آن عالم، از عذاب رها می‌شوم و وارد باغ زیبا می‌شوم، از باغ لذت می‌برم اما عذاب آن بیابان هم با من است.

یا اینکه در این عالم، توبه کرده‌ام اما لذت گناه هم هست. در عالم رؤیا در باغ وارد شده اما خاطره وحشتناک آن بیابان هم هنوز با او هست. تازه این زمانی است که مقدار بسیار کمی از بطن عمل، نمود پیدا می‌کند. عالم رؤیا عالم بسیار پایینی نسبت به عالم برزخ است و لذا نمودی هم که ظهور می‌کند (باطن اعمال) بسیار ضعیف است. نه اینکه کل حقیقت ماست که آنجا ظهور می‌کند. حال آن بدنی که در برزخ است چه اوضاعی دارد؟!

یک پرده کنار رفته این احساس را لمس می‌کنم. استدلال و برهان فلسفی نمی‌خواهد بلکه با همه وجودم، الآن هم که به این عالم آمدم همه‌اش در یادم است. این روشن می‌کند که منهای این بدن مادی، بازهم زندگی هست. چه کسی می‌تواند بگوید به من ثابت کنید که عالم برزخ وجود دارد؟

آزمایش آن دانشمندانی که در قبر فرد پس از مرگش دستگاه ضبط صوت و … کار می‌گذارند وبعد می‌گویند ما بررسی کردیم فشار قبر و نکیر و منکر و … اصلاً اتفاق نمی‌افتد. این آزمایشات، چقدر بچه‌گانه است؟! اگر اینگونه است خوب برای خواب هم دستگاه بگذارید و آنچه را که فرد در عالم رؤیا می‌بیند ثبت کنید و نشان بدهید. فشار قبر و باز شدن دری از جهنم و دری از بهشت که در این قبر خاکی نیست؛ این که می‌ماند و می‌پوسد.این کارها و آزمایشات بچه‌گانه برای این است که از منبع وحی اطلاعی ندارند و خیال می‌کنند که مرکز شناخت، فقط مغز است. خود وحی مرکز شناخت قویی است و معجزه است. وحی، با اطمینان، واقعیتی را می‌فرماید. کوتاه، اما مطمئن باش و برو.

پس از این آیه فهمیدیم که در عالم دیگر (رؤیا) صورت بسیار ضعیفی از باطن اعمال را نشان می‌دهند و [این مطالب] نشان می‌دهد که روح منهای بدن می‌تواند زندگی کند.

در سوره یوسف به یک صورت دیگر از رؤیا اشاره دارد: «إِذْ قالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ» یوسف (۴). «البته من دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه، دیدم که آنها به من سجده می‌کنند.» آیا در این عالم ممکن است چنین چیزی اتفاق بیفتد؟ اما این در عالم رؤیا تحقق پیدا کرده است. نظام آنجا طوری لطیف است که خورشید و ماه و ستاره سجده کردند.

مطلب دوم که دقیق‌تر هم هست، این است که حضرت یعقوب وقتی خواب را تعبیر می‌کند، می‌فرماید: «خورشید پدرت است. ماه مادرت است و ستارگان، برادرانت.» یعنی یک رابطه بسیار دقیق و پیچیده‌ای است بین این رؤیا و عالم ماده.

در این عالم هم، اگر انسان، آب را جز در دمای زیر صفر نمی‌دید که به صورت یخ است و مانند سنگ، اگر برای اولین بار به او می‌گفتی که این ماده خود به خود می‌تواند از یک شیشه بسیار باریک بالا رود و حتی دست را هم بسوزاند، به هیچ وجه نمی‌توانست بفهمد و می‌گفت این ماده را که اگر ول کنیم می‌افتد. پس چگونه ممکن است خود به خود بالا رود، آن هم از شیشه بسیار باریک، یا چگونه ممکن است بسوزاند؟ یعنی در هر نظامی وارد شود، تحت فرمان آن نظام است. اما در غیر این نظام اگر غیر آن شکل باشد، غیر طبیعی است. ما [در فهم اینگونه مسائل] در نظام زیر صفر درجه گیر کرده‏ایم و می‏خواهیم نظام بالای ۱۰۰ درجه را با این نظام تحلیل کنیم! و حتی بعضی روشنفکرانه می‏نشینند و حقایق آن عالم و قیامت و … را مسخره می‏کنند! کسی که با فطرت به حقیقت عالم و وحی نرسیده، فهم این مطالب برایش ممکن نیست.

پس تا اینجا نتیجه گرفتیم که: نظام‌ها باهم ارتباط مستقیمی دارند. و ارتباط طوری است که هر کدام وارد هر نظامی شد، صورت آن نظام را به خود می‌گیرد. (صورت، تحت قوانین نظام آن عالم ظهور می‌کند).

مثلاً فردی در این عالم برای امتیازات خیالی خود تکبر می‌ورزد و در آن عالم [عالم رؤیا] مورچه‌ای است که له می‌شود زیر دست و پا. آن هم به طوریکه مشخص است که آن مورچه چه کسی است و آن هم اینکه له شدن طوری نیست که له شود و از بین برود؛ بلکه ده بار له می‌شود و باز هم بدن وجود دارد.

آیات در این مورد زیاد است: خواب هم‌زندانی‌های حضرت یوسف(ع)، خواب پادشاه مصر زمانیکه حضرت یوسف(ع) در زندان است و …

نکته‌ای درباره تعبیر خواب: وقتی حضرت یوسف(ع) در زندان است، دو نفر از هم‌زندانی‌های حضرت یوسف(ع) به او می‌گویند که خوابی دیده‌ایم؛ این خواب را برای ما تعبیر کن. حضرت یوسف(ع) به یکی از آنها می‌گوید که تو از زندان آزاد خواهی شد و خمر سلطان را خواهی فشرد و به دیگری می‌گوید که تو را به دار خواهند آویخت و پرندگان از سر تو خواهند خورد.[یوسف، ۳۶ الی ۴۱]. شخصی که حضرت یوسف(ع) به او گفته بود تو را به دار خواهند آویخت، می‌گوید که من دروغ گفتم و چنین خوابی ندیده‌ام. اما حضرت یوسف(ع) می‌فرماید: آنچه که تعبیر کردم، خواهد شد.

چه نکته‌های دقیقی در این عالم هست؟! خواب منبع شناخت بسیار مهم است. البته خواب، حجت شرعیه نیست. اگر پیامبر هم [در خواب] بیاید و بگوید که فلان کار را بکن، حجت شرعیه نیست. اما در کشف حقایق و معارف، یک منبع بسیار مهم است؛ آن هم مستقیماً از طرف فطرت.

جلسه ۷

 

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه جلسه قبل:

بین عالم‌های مختلف در نظام خلقت، رابطه‌هایی است که مخصوصاً در مورد انسان، وارد هر عالمی می‌شود، با بدن آن عالم زندگی می‌کند و وقتی به عالم دیگر برمی‌گردد، می‌تواند این ارتباطات را احساس کند. یکی از آنـها [ارتباط] عالم رؤیا بود با این عالم واقع که از قرآن استفاده کردیم.

یکی دیگر از عالم‌هایی که رابطه آن با عالم‌های دیگر، محسوس است و در زندگی ما تأثیر دارد [ارتباط] عالم قبل است و این عالم بعد که عالم فعلی ماست. خداوند در قرآن در این باره می‌فرماید:

«وَ لِلَّهِ غَیْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما أَمْرُ السَّاعَهِ إِلاَّ کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اللَّهَ عَلى کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ. وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» (نحل ، ۷۷ و ۷۸)

در این چند آیه، خداوند در انسان یک دیدگاه فکری قوی ایجاد می‌کند و انسان را از این عالم طبیعت بیرون می‌کشد و همه عالم‌های قبل و بعد را با یک پیوستگی بیان می‌کند و …

همان معنای تحت اللفظی آیه می‌تواند مسیر زندگی انسان را تغییر دهد.

«سَماواتِ وَ الْأَرْض»: یک چیز محسوس برای ماست. همان فضای عالم هستی که جهت محسوسات آن است. [خداوند] ضمن توجه به این محسوسات و مورد شناخت انسان، توجه می‌دهد که این [عالم] یک غیبی هم دارد. یک وجه محسوس، یک وجه غیر محسوس هم دارد که با هیچ حسی قابل دریافت نیست. اما قرآن می‌فرماید آن غیب هست. پرده را کنار می‌کشد و ما را به آن توجه می‌دهد. اگر چه یک محسوس مادی نیست؛ اما آن غیب وجود دارد.

نکته عمیق‌تر اینکه این مال خداست. یعنی اگر به غیب برسی، یک مجاهده دیگری می‌خواهی تا برسی که این غیب، مال الله است. یعنی چه؟!

علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) در این مورد می‌فرماید: خدا اینجا نفرموده «و لله علم غیب السماوات و الارض» و یا «الله عالم غیب السماوات و الارض». یعنی نه اینکه خدا غیب را می‌داند. بلکه خداوند مالک این غیب است. مالکیت خدا را ما در غیب باید برسیم. بحثی را که از این طرف باز می‌کند، مسیر مجاهده و سیر الی الله را وارد می‌کند به میدان وسیعی که برسیم از این محسوس به غیب و از غیب برسیم که این غیب، مال الله است.

از طرف دیگر، نمونه‌ای از این غیب را نام می‌برد: « وَ ما أَمْرُ السَّاعَهِ إِلاَّ…»

آن لحظه قیامت که صورت مادی عالم، کنار زده خواهد شد و بصورت جبری، انسان به آن غیب خواهد رسید؛ آن نیست مگر به سرعت یک چشم برهم زدن، بلکه از آن هم نزدیکتر است.

علامه در این مورد می‌فرماید: خداوند در این آیه اول توجه می‌دهد که به اندازه چشم به هم زدن آن لحظه را، بعد می‌فرماید بلکه از آن هم سریعتر. این برای ایجاد آمادگی است. یک حادثه این چنین عظیمی یک سرعت این چنینی دارد. بعد از ایجاد این آمادگی، آمادگی پیدا می‌کند [که بداند] از آن هم کوتاهتر است، (أَوْ هُوَ أَقْرَبُ).

« إِنَّ اللَّهَ عَلى کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ» (بحث مستقل می‌خواهد).

« وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ»: و خدا خارج کرد (می‌کند) شما را از بطون مادرانتان (توجه به غیب دیگر) که رابطه عالم دیگر با همین عالم است. عالم دیگر، عالم بطون مادران است. [این مطالب] چیزی نیست که فهم آن سخت باشد. با مختصر دقت، یک زیر بنای فکری بسیار محکم برای انسان ایجاد می‌کند.

بین آن عالم و این عالم چه ارتباط و پیوستگی وجود دارد؟ در عین حال که این دو عالم، مستقلند و نظام مخصوص به خود دارند، هر آنچه را که در زندگی این عالم نیاز داریم، همگی در آن عالم قبلی ساخته شده است. اگر در آنجا [عالم رحم مادر] به ما می‌گفتند چشمت را مراقب باش که در این عالم خوب درست شود، [چرا که] اگر این ناقص باشد، تو کور می‌شوی و تمام وجود تو در عذاب است. [این حرف‌ها] برای آن جنین در شکم مادر، قابل درک که نبود. تازه اگر علم خیلی پیشرفت کند و جنین این حرف را بفهمد که مواظب باش چشم داشته باشی، تازه نمی‌فهمد که چشم یعنی چه. چون دیدن، اصلاً در ظرفیت آن عالم نیست. دیدن مربوط به نظام بالاتری است. دیدن را نمی‌تواند بفهمد، اصلاً درک آن معنی در آن نظام، محال است. اگر هم به او توضیح بدهی که دیدن یعنی چه و بگویی مثلاً کوه که هزاران برابر توست، در این چشم جا می‌شود و تو آن کوه را می‌بینی و … (آنچه را که باعث دیدن می‌شود، شرح دهی.) می‌گوید نه این اصلاً امکان ندارد. اگر کوه در این چشم جا شود که چشم من متلاشی می‌شود. اگر بازهم توضیح بدهی که دیدن واقعاً به معنای جاگرفتن کوه در چشم تو نیست. بلکه نوری وجود دارد که آن را به این چشم می‌آورد و آن باعث  دیدن می‌شود. خواهد گفت: مشکل که بدتر شد. خود نور چیست؟! تازه اگر هم چنین چیزی که می‌گویید، بشود، اصلاً دیدن یعنی چه؟

هر قدر هم بگویی که این دیدن چیزی جدای از تو نیست باز هم نخواهد فهمید. چرا که آن نظام با این نظام، کاملاً متفاوت است. اصلاً تضاد با نظام این عالم دارد. اما در عین حال، پیوستگی خیلی عجیبی دارد. آنقدر پیوستگی دارد که چشم باید در آن عالم ساخته شود و در این عالم استفاده شود. همه‌اش هم در خودش (خود شخص) است.

چشم فقط یک مثال است. همه چیز مثل همین است. زبان برای درک مزه و خوردن و … بازهم در آن عالم غذای کودک از طریق خون مادر تغذیه می‌شود. اصلاً خون معنا ندارد و … اما هرچه هست باید در آن عالم ساخته شود و هر چه شد، دیگر همان خواهد شد. اگر در آنجا، چیزی ناقص ساخته شود، اینجا هم در زندگی به همان اندازه که ناقص شده از آن محروم است. و به همین ترتیب اعضای دیگر هم اینچنین است. در این ساخته شدن، دو چیز بسیار مهم دخالت دارد:

  • خون مادر (خون آن عالم) همواره حرکت می‌کند.

  • مأمورینی از عالم ملکوت، آن مواد را می‌گیرند و از آن مواد (که در داخل خون است) اعضای مختلف بدن را می‌سازند. آن دانشمندان دانش آفرین، آنها که خود علم، خود نور و خود قوه هستند. اینها مطالبی است که غیر از وحی، محال است منابع علوم دیگر بتوانند درک کنند. این امام سجاد(ع) است که با توصیف خود، ملائکه را برای ما می‌فهماند و نقش و کارکرد هر یک از آنها را در عالم برای ما شرح می‌دهد. علوم ذهنی اگر بخواهد به این عالم پا بگذارد، پَرَش می‌سوزد.

با قبول همه قوانین این عالم که مثلاً استخوان از کلسیم ساخته می‌شود و یا مغز از فسفر موجود در خون ساخته می‌شود و…، این مأمورین ملکوتی هستند که مهندسی آن را انجام می‌دهند و تمام دستگاه‌های ریزریز این بدن را آن مهندسین از گردش این مواد به شکل خون، می‌گیرند و این‌ها را می‌سازند. وگرنه خون در حرکت خودش است. آنکه این‌ها را می‌گیرد و می‌سازد برای عالم بعد، آن مهندسین ملکوتی هستند.

با فهم این مطالب، تازه می‌فهمیم که این عالم، چقدر دقیق و حساب شده است؛ آن هم مرتبه به مرتبه. حتی بعد از اینکه به این عالم آمدیم [در دروه نوزادی] نه چشم می‌بیند و نه گوش می‌شنود و به عبارتی هنوز در زندگی این عالم نیستیم. در برزخی هستیم که آماده این عالم شویم.

همچنانکه یک متخصص چقدر زیباست و بر مریض حکومت می‌کند، آن ملائکه‌ای که حافظ آن متخصص است چه زیبا و لطیف است و حکومت می‌کند.

پس آن مأمور مربوطه در آن دوران کوتاه، چنین چیزی ساخت[بدن انسان] ؛ که هزاران سال است متخصصان در شناخت آن، پیش می‌روند، آن هم در یک رشته مثلاً چشم یا مثلاً پوست.

[آن جنین که در عالم نمی‌فهمید]، در این عالم، حالا می‌فهمد که من کور مادرزادم یعنی چه. چیزی بیرون از تو نیست؛خودتی. مغزت قوی است یا ضعیف یا … همه اینها در خود من است و کیست که این معنا را متوجه نشود؟ اصلاً فطرت با صراحت بیان می‌کند که وجودی که الآن داری، همه در عالم دیگر ساخته شده است و زندگی بدون این بدن [که در عالم دیگر ساخته شده است] نمی‌شود.

«وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً»:

آنجا که این نظام خلقت را آفرید، در حالتی بود که تو را به خود آگاهی نداد. حتی لحظه تولد آگاهی نداد. حتی در برزخ این عالم هم آگاهی نداشتم. می‌ارزد روی این تفکر کند تا چه چیزی به دست آورد؟

«وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»:

آماده برای رفتن به یک عالم بالاتر می‌شوی. ما برای تو یک سری ابزار شناخت بیشتر می‌دهیم. شنوایی و بینایی و افئده دادیم. فؤاد: آن قسمت از انسان است که روح بوسیله آن مرکز می‌تواند حقایق این عالم را بفهمد.

ما اینها را به تو دادیم تا شما آماده بشوی برای آفرینشی کاملتر از این آفرینش.

تازه اینجا در دستگاه‌های ابتدایی‌اش هستیم و هنوز انسانی باشد و زندگی کند، نداریم. تازه رسیدیم به این مرحله که وارد کارگاهی شدیم.

نظام این عالم این است که باز هم این عالم، خونی دارد و لحظه‌ای ساکت نیست و این خون بازهم در آفرینش است و بازهم این مأمورین، مواد را می‌گیرند و می‌سازند که جنس آن به تناسب عالم بعدی است و اینجا آمدیم تا آن را بسازیم و این آنقدر مهم است که نیاز به عالمی به این عظمت دارد که قوطی آن (که، قوطی محافظ یک دستگاهی است که ارزش در آن است و قوطی خودش آشغال است) این بدن است که این پیچیدگی را دارد. پس قوطی آن شخصیت بالاتر، همین بدن به این پیچیدگی است که بعداً باید بیندازیم سطل آشغال، پس آن چه چیز است که در توی این ظرف باید درست بشود؟!

[خوب] خون ما در این عالم چیست؟ خون ما که آن ملائکه مربوطه، مواد را از آن می‌گیرند و آن را [شخصیت عالم بعد را] درست می‌کنند، می‌فرمایند که آن، اعمال این انسان است.

در مثال تسویه و تناسب آن با این جسم توضیح داده شده.

آن روح، نیست را تولید می‌کند و آن نیست در این بدن ظهور پیدا می‌کند (عمل) و عمل این انسان هم دائماً در حال به وجود آمدن است. ممکن است سؤال به ذهن برسد که مثلاً کسی که پنج ساعت است که ساکت نشسته، چه عملی انجام می‌دهد؟ اما [باید توجه داشت که] از دیدگاه لطیف آن عالم، در همین ساکت بودن هم [فرد] در حال عمل است. با چه نیتی نشسته است؟ او قبل از ساکت شدن در اعضا، در نیت ساکت شد و فعلی از او صادر شد. (از نیت صادر شد و به اعضا حرکت کرد).

مطابق نظر برخی از علما، اسم آن هیکل آن عالم را [که توضیح داده شد] شخصیت می‌گویند. اما در نظر عموم، از شخصیت، معنای ظاهری بسیار پایینی شده است و معمولاً کسی که دو زانو بنشیند و برخی اداها را داشته باشد، آدم باشخصیتی است. شخصیت، آن حقیقتی است که در اثر تولیدات حرکت این عالم یعنی افعال ما که از نیت صادر شده، مأمور مربوطه می‌گیرد این را و حقیقتی را درست می‌‌کند که آن حقیقت، طوری لطیف است که امکان درک آن در این عالم، وجود ندارد. محال است علم روزی بتواند آن را بفهمد. تازه اگر بفهمد، اینقدر می‌تواند بفهمد که هر حرکتی که انجام می‌دهم، از بین نرفت. بلکه بلافاصله گرفتند و از آن چیزی درست کردند. پس این حرکات من در همان آن که تکان می‌دهم با هر نیتی، آن فعل فوراً پیکره عضوی شد.

خود آن چه هست در این عالم، قابل درک نیست و محال است بتوان آن را فهمید. همچنانکه دیدن و نور را نمی‌توان در عالم رحم مادر فهماند.

همه عذاب و بهشت و جهنم، همه این‌ها در خودت است؛ اما درک آن محال است. چون در نظام این عالم هستیم. اما وحی همین قدر به من می‌فهماند که همین که از نظام این عالم بیرون آمدید و چشم و گوش و افئده دادیم، از این به بعد، اختیار ساخت خودت را به خودت دادیم.

پس ما در این عالم که قرار گرفتیم، خون این عالم (اعمال من) دائماً در حال حرکت است و ملائکه مربوطه این‌ها را می‌گیرند و چیزی درست می‌کنند.

اما برخی به علت ضعف فهم آیه و روایت، تصور می‌کنند اینکه گفته شده ملائک اعمال انسان را می‌نویسند، مثلاً کاغذ طولانی خاصی دارند و نوشتن اینجوری منظور است. و بعد با این علوم جدید آشنا می‌شویم  وباعث می‌شود که دین را از چشم ما می‌اندازد و شبهه ایجاد می‌کند. این نامه اعمال نه به آن معناست؛ بلکه وقتی مثلاً چشم با نیت نامحرم نگاه می‌کند، این فعل در آن شخصیت [شخصیت عالم بعد] به میله آهنی تبدیل می‌شود که مرتب به این چشم فرو می‌رود و درمی‌آید.

بعضی هم در این طرف و آن طرف و در مهمانی‌ها می‌نشینند و این حقایق را مسخره می‌کنند و روشنفکرانه مثلاً می‌گویند اگر میله آهنی باشد سرم را کنار می‌کشم تا به چشمم نخورد!! نمی‌تواند بفهمد که این چیزی در خودت است؛ مثل کوری مادرزاد که در خودت است. اگر می‌توانی از آن فرار کنی از این هم فرار کن. [این] فعل تو در نظام هستی است. در آنجا می‌فهمی که قضیه یک جور دیگر شد.

آن مثال بیابان و باتلاق گندیده و تاریک و وحشتناک و حیوانات وحشی و … [که زدیم] چه بوده؟ چیزی جدا از خودت نیست. فلان گناه را انجام دادی، مأمور مربوطه شخصیتی را از تو ساخنه که این چنین است.

یا مثلاً بعد از مدتی توبه کردیم، در آن عالم هم بعد از مدتی، دوستی بسیار زیبا می‌بینیم که آمد و مرا نجات داد و به باغی برد با لذت‌های خودش. اگر توبه نمی‌کردیم، تا آخر همین عذاب بود. [در آن عالم] تمام اعمال ما، خود ما می‌شویم با یک وضع بسیار عجیبی. نمونه این را برای ما در عالم رؤیا، خداوند نشان می‌دهد (جلسه قبل اشاره شد). تازه این پرده بسیار ضعیفی است از عالم برزخ. [با توجه به این مفهوم است که:]

در مورد پل صراط آیه ا… دستغیب دارد که: پل صراط برای بعضی‌ها پهن می‌شود و برای بعضی‌ها آنقدر نازک که در آتش می‌‌افتند. برای بعضی‌ها آنقدر طول می‌کشد و برای بعضی، اصلاً نمی‌فهمند کی رسیدند و از جهنم رد شدند.

[در ساختن بدن و…] تا اینجا، اختیار در دست من نبود؛ اما از این به بعد اختیار را دست خودم داده‌اند. پس تمام واجبات و محرمات و مکروهات و مستحبات، معنای بسیار وسیع و حقیقتی دارند و قراردادی نیستند.

تمام این‌ها آجرها و مواد ساختاری ماست که دارد تبدیل می‌شود به یک زندگی حقیقی و لطیف، در برابر یک زندگی مجازی و زودگذر که در آنیم. با این دید فطری اگر به قضیه نگاه کنیم، هرلحظه ارزش خاصی پیدا می‌کند و در ما هدف و رشد و توجه و دید بازتری می‌دهد و همان مقدار، اعمال ما هم عمق و معنی پیدا می‌کند.

 

جلسه ۸

بسم الله الرحمن الرحیم

چکیده جلسه قبل:

اگر انسان بتواند دیواره ماده و عالم طبیعت را بشکند و افق فکری خودش را باز کند، عالم های مختلفی را متوجه خواهد شد که هرکدام، با وجود اینکه نظام و شرایط مخصوصی برای خود دارند، در همین حال با همدیگر یک پیوستگی بسیار دقیق و حساب شده ای دارند که ما در پهنه هستی، در ارتباط با این عالم و در آن شناور هستیم.

بلا تشبیه ( مطلب بسیار عظیم تر از این است و فقط جهت تقریب ذهن عرض می‌شود) مثل قطعه یخی که این قالب یخ در ظرفی در داخل آب شناور است. در عین حال که خودش نظام مستقلی از آن آب دارد، ویژگی‌هائی از قبیل سفتی و انجماد و صورت ثابت دارد و ظاهرا غیر این آب است. این ‌‌(یخ) دوجور شنا می‌کند یکی با حفظ موجودیت خود در این آب شنا می کند و یک بار هم با یک توجه به آب، در این آب ذوب می شود و شنا می‌کند. همین یخ، در حالت بخار در یک نظام دیگر است. یعنی طوری است که می‌تواند عالم‌های مختلف را برود و برگردد و منتها در هر نظامی که قرار گرفت، تسلیم قوانین آن نظام است.

انسان هم اگر کمی در خود فرو برود (هرچه پاک تر و…) ضمن اینکه احساس خواهد کرد که من فلانی پسر فلانی و با ویژگی‌های فلان هستم، در عین حال رابطه باطنی خود را توجه کند، آنگاه جایگاه خودش را درپهنه هستی می‌یابد و از این زندان تاریک ماده و طبیعت بیرون می‌آید اگرچه در قالب آن نظام، زندگی می کند.

اینجاست که قدم به قدم و لحظه به لحظه زندگی انسان معنای وسیعی در پهنه زندگی پیدا می‌کند. زندگی، اهداف، امیدها و آرزوها و… همه، دگرگون می‌شود و متوجه می‌شود که هر آن در حال ساخته شدن است. همچنانکه عالم قبلی را می‌فهمد و درک می‌کند که چگونه درست شده به اینجا آمده که صدها سال تحقیقات امروزی هم نمی‌تواند خود این جسم را بفهمد. بعد از آیه جلسه قبل، در آیه دیگر در سوره ق توجه می‌دهد که هنوز شما را خلق می‌کنیم: این مطلب از آیه ۱۵ شروع می‌شود:

« أَفَعَیِینَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِّنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ 15 وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ 16  إِذْ یَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّیَانِ عَنِ الْیَمِینِ وَعَنِ الشِّمَالِ قَعِیدٌ ۱۷  مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ 18  وَجَاءتْ سَکْرَهُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِکَ مَا کُنتَ مِنْهُ تَحِیدُ 19» آیا ما از خلق اول، عاجز شدیم؟( این را یادتان بیاورید) با این همه شگفتی ها، برای ما که خیلی آسان بود. فقط با یک اراده کن فیکن می‌بینی که ما درست کردیم و آفریدیم. این ها اشتباهشان در این است که ]نمی فهمند[ چگونه خلق جدیدی را می‌آفرینیم. همه این ها را لمس می‌کنید که بالاخره شد. پس عالم جدیدی را که دنبال آن است، از آن هم عاجز نیستیم. همان اراده کن فیکن بازهم هست. و عالم جدید که این عالم برای آن عالم شبیه رحم خواهد شد، ما از خلق آن عاجز نیستیم.

از آیه ۱۵ به بعد همان معنا را می فهماند که شما الان در یک وضعیت و کارگاه جدیدی قرار گرفته‌اید که همه وجود تو را علم فرا گرفته، کنترل فرا گرفته، هم چنانکه در عالم رحم، همه چیز در کنترل خاصی بود (کلسیم خون تبدیل به استخوان می‌شد و…. همانند مثالهای جلسات قبل) الان هم تکان که می‌خوری در حال کنترل هستی. بازهم سیال هستی (مانند خون داخل رحم) و این عمر بی‌خودی نیست و مرتباً در حال ساخته شدن هستی. اگر چنین احساسی داشته باشیم، می‌بینیم که کارگاه عظیمی در حال ساخت است.

«ما انسان را آفریدیم و ما می دانیم آنچه را که نفس او وسوسه می کند (نفس، ذات ذات حقیقت انسان است. پوست و گوشت و استخوان و…، نفس نیست. اینها واسطه مادی است)

آن حقیقت تو هر وسوسه‌ای می‌کند ما می‌دانیم. وسوسه یعنی هر القای زشتی که فقط در خود آن ]حقیقت نفس[ بود، نه اینکه آن القا حرکت کند به مغز و بعد به فعل برسد. بلکه همان وقت که در ذات توست، ما می‌دانیم.

یعنی «ما نزدیکتر از شاهرگ حیات تو، به خودت هستیم». دراین آیه، آفرینش، معاد، توحید، نفس و ارتباط اینها با همدیگر، همه را طرح می‌کند. از آفرینش، ناگهان برمی‌گردد به توجه نفس و بعد می‌فرماید که نفسی که تو داری، نزدیکتر از خودت به خودت، آن الله است.

در آن مثال ساختمان ]جلسات قبل [این ماده ساختمان که در عالم قبلی در قوه عقل مهندس بود اگر با یک دید سطحی نگاه کنیم، چون صورتی پیدا کرده، می‌خواهد بگوید(ساختمان) که من چیزی هستم. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم به این نتیجه می‌رسیم که نزدیکترازساختمان به خودساختمان، قوه عقل مهندس است.

همچنین اگر دقیقتر به عقل نگاه کنیم نزدیکتر از قوه عقل به قوه عقل، روح آن مهندس است. اگر روح یک لحظه کنار برود اصلا این عقل نیست. روح را برای این روح می‌گویند که از ریشه «ریح» است. یعنی متحرکی است که ناپیداست و محرک است. (که به این متحرک محرک ناپیدا، ریح میگویند) همین هوای لطیف را با این تعبیر ریح می‌گویند. چون ناپیداست و هم حرکت می‌کند و هم برای مواد ثابت، محرک است.

پس اگر پرچمی را در نظر بگیریم که چین میخورد و شکل پیدا میکند و یک بچه کوتاه فکر به آن نگاه میکند،او توجه به خود حرکت پرچم دارد، اما برادر بزرگترش،کاملا آن محرک ناپیدا را میبیند که آن پرچم را با چه امواجی و قدرتی و سرعتی به حرکت درمیاورد. در همه اینها، آن را میبیند اما نه با چشم سر، با چشم ذهن که قابل دیدن نیست.

روح که داریم (روح خدائی) اولا خودش متحرک است ثانیا محرک است. پس زندگی ما،چیزی جز حرکت نیست.همینکه نگاه میکنیم،حرکت است (اعصاب و انرژی ها حرکت میکند) پس هرحرکتی نمود روح است. خاصیت این روح،بستگی دارد که از چه جهتی به آن نگاه کنیم. برای مثال، آئینه حقیقتی است (بلاتشبیه،این آئینه به هیچ وجه قابل مقایسه با روح نیست،فقط مثال را از این جهت طرح میکنیم تا مشخص شود که ذهن به هر حیثیتی نگاه کند،آن را میبیند) بستگی دارد از چه جهتی به آن ]آئینه[نگاه کنیم.

–      یکبار توجه ما فقط به شیشه بودن است. میگوئیم مواظب باش میشکند به دست و پا فرو میرود. در غذا باشد (خرده های آن )چه میشود و گلو را پاره میکندو…. در این حالت ما به آئینه نگاه میکنیم از حیث شیشه بودن آن.

–      یکبار از حیث شفاف بودن به آن نگاه میکنیم،میگوئیم دستمال بیار آن را تمیز کنیم تا براق باشد و…..

–      یکبار ازحیث انعکاس نور آن که صورت پردازی میکند، به آن نگاه میکنیم. میگوئیم مسیر این آئینه در جهت نور، چه باشد. محدب باشد یا مقعر، یا اینکه چه جور تصویری میخواهیم ؟….

یعنی ممکن است به یک حقیقت، از حیثیتهای مختلف نگاه کنیم و حیثیت های متضاد از آن ببینیم. روح، حقیقتی است، اما بستگی دارد که ما به چه حیثیتی به آن نگاه کنیم. آن دید از آن جهت، معنی ها و آثار خاصی ایجاد میکند.

مثلا این روح، از این جهت که توجه پیدا میکند، نفس میشود. اگر توجه به عالم ماده کند، نفس اماره میشود، این حیثیت نفس اماره میشود. پس چه روح و چه نفس اماره، یک چیز است. در عین حال،روح، باطن نفس اماره است. شهوت و توجه به عالم ماده و محبت به این عالم،معنای نفس پیدا میکند. همین روح،توجه به خدا میکند]بازهم[میشود نفس، اما نفس مطمئنه.

روح،چیز عجیبی است. یک حیثیتی ]هم[دارد که خودش،خودش راکنترل میکند. این میشود عقل. یعنی میتواند توجه خودش را از خودش بگیرد. پس چه عقل و چه روح بگوئیم یکی است. اما باطن عقل،همان روح است یعنی روح،نزدیکتر است به قوه عقل از خود عقل.

مثال: اگر یخ را ملاحظه کنیم،با همه تشخصی که به خود میدهد و صفات و….. و جدای از آب هم،خودش را کنارکشیده،اما نزدیکتر از خودیخ به یخ، آب است. اگر یخ شعور داشت،میفهمید که آب به من نزدیکتر از من است. نمیتوان ذره یخی را پیدا کرد که قبلا آب نبوده. اگر شفافیتی هم دارد،شفافیت آب است که به آن منتقل شده است. باید توجه کنیم که قبل از حرکت دست و پا و…. من حرکت کردم. باید دقیق توجه کنیم و بفهمیم که این،انعکاس حرکت من است اما به قدری اتحاد، شدید است که من خیال میکنم که دستم حرکت میکندو این، انعکاس آن است. من نگاه کردم و چشم،خودش را به آن مسیر تنظیم کرد.پس من نزدیکترهستم به این جسم مادی. آنها که من را توجه نکردند، توجه به هیکل خود میدهد. هزاران خرج میکند تا هیکل را آرایش کند.چرا که من را درآن هیکل میبیند.تابرودوببیندکه من ]کدام است[(آن من نفس ) آنگاه تازه یک قدم جلو رفته و از این هیکل بیرون رفته است. اما خداوند یک چیز دقیقتر میفرماید،اینکه:الله به خود شما از شاهرگ حیاتی شما نزدیکتر است. یعنی از خودت (من) هم نزدیکتر است. هرکه ذهنش کند است و دید تفکرش ضعیف است،هی به ظاهر نگاه میکند. آن وقت که بچه سه ساله بود،حتی به هیکلش هم توجه نداشت. به پوشاکش توجه میکرد. وقتی پدرش برایش یک کفش هزارتومانی میخرید،آنروز حتی ناهار هم نمیخورد. میرفت در کوچه آن را به بچه ها نشان میداد. جلب زیبائی کفشش شده بود نه حتی هیکلش. من را در پیراهن و کفش میدید. اگر از آن جدا کردی هیچ شد و وقتی ]آن را [پوشید،چیزی شد. اما وقتی کمی بالتر آمد،میگوید من لباس ارزانتر میپوشم اما در عوض،بدن سالم و تنومند داشته باشم ( اینجا هم من را در بدنش میبیند). وقتی عمیقتر نگاه کند،حقیقت نفس را میبیند. آنگاه اگر به این مرحله برسد،تازه آمادگی پیدا میکند تا بفهمد که نزدیکتر ازمن، الله است. چنین انسانی،اهداف و ارزش گذاریهایش کاملا دگرگون میشود. ده تا فحش به او بگو اگر برگشت و جوابی داد! مهمانی دعوتش نکردی،اصلا به خیالش نمی آید تا چه برسد به اینکه انتقام بگیرد. اصلا احساس نمیکند، آنقدر بزرگ میشود.

(حالا دیگر) ظرفیت باز شد. قبلا یک ظرفیت تنگی داشت که مانند یک استکان کوچک با یک ضربه کوچک تلاطم پیدا میکرد. حال اقیانوسی شده که هزار تا ضربه را هم در خود هضم میکند. نه تنها در مشکلات نمیشکند بلکه مشکلات را میشکند.

اینجاست که میفهمد مراتبی دارد که حتی اگر در درون حرکتی کند، این حرکت، مورد آگاهی و کنترل است.” وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ….. ” در این آیه خداوند صیغه را مع الغیر می آورد. ” نعلم ” میفرماید نه “اعلم ” یعنی عنایت به اسباب افعالش هم دارد و مع الغیر می آورد مثل ” إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ” که عنایت به خود و ملائکه دارد. و یا وقتی میفرماید.” وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ” عنایت به خود و ملائکه و مادر و….. دارد. “نعلم “یعنی موجودات دیگری را هم قرار دادیم که آنها هم میدانند حتی آن حقیقت کوچکی را که در نفس خود حرکت کند. تو در سیطره چنین نیروهائی واقع شدی.           “إِذْ یَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّیَانِ عَنِ الْیَمِینِ وَعَنِ الشِّمَالِ قَعِید” به یاد بیاور آن وقتی را که گیرندگان، آن ملائکه و مامورینی – که مثل ملائکه ای که خون را می گرفتند – هر حرکتی صادر میشود آن دوتا مامور میگیرند از راست و چپ (نه راست و چپ این بدن من، یعنی هر کاری ازتوصادرمیشود،یاجهت مثبت و نیک دارد یامنفی وبدکه اینها هرکاری ازتوصادرشودمیگیرند) نگاه به چه نیتی شد،فورامیگیرند. به نیت نگاه به نامحرم شد مثلا میاه وحشتناکی میشود که به چشم فرو میرود یا به نیت خوب باشدبصورت زندگی شیرین میشود اما در پرده است و الان نمیبینیم.

” مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ ” حتی یک لفظ “آخ” گفتی اما با یک لحنی گفتی که شخصیت فلانی خرد شد،همان لفظ نیست مگر اینکه مراقبی آنجاست که عتید و آماده باش است (عتید اسبی راگویندکه آماده حرکت است )

حالا خلقت تو به انتها رسید و لحظه انتقال به عالم بعدی فرا رسید،این انتقال بسیار سختی است. مستی آفرین و بیهوش کننده (وَجَاءتْ سَکْرَهُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ)

” ذَلِکَ مَا کُنتَ مِنْهُ تَحِیدُ ” تمام حقیقت که از بدن خارج شد،در آن عالم،حقیقت خودت برای خودت کشف میشود. میفرماید: این همان است که بودی و الان پرده را کنار کشیدیم و میبینی آنچه را که قبلا همان راداشتی.

حضرت علی علیه السلام در خطبه ۲۰ از نهج البلاغه لحظه انتقال را لحظه بسیار سختی توصیف میفرماید:” فَإِنَّکُمْ لَوْ عَایَنْتُمْ مَا قَدْ عَایَنَ مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ لَجَزِعْتُمْ وَوَهِلْتُمْ، وَسَمِعْتُمْ وَأَطَعْتُمْ، وَلکِنْ مَحْجُوبٌ عَنْکُمْ مَا عَایَنُوا، وَقَرِیبٌ مَا یُطْرَحُ الحِجَابُ!”

آن که در حال جان دادن است،تونمیدانی چه خبراست (نمیتواند صحبت کند و هیچ کار دیگری بکند) اگر میدیدی (ببینی) آنچه را که کسی که از شما میمیرد(میبیندکه) چه بلائی به سرش می آید و چه برایش میگذرد، اصلا تاب و توان نمی آوردی و جزع تو به آسمانها میرفت و وحشت تورامیگرفت. آنگاه با همه وجود خودت را کنترل میکردی و تمام گوش و چشم و وجودت در اطاعت خدا میشد. اما این صحنه از شما در پشت پرده است آنچه آنها میبینند. اما بدان این حجاب به این زودیها نزدیک است که کنار برود!

لذا توجه به یاد مرگ از دستورات بسیار مهمی از اساتید اخلاق است که میدهند که یکی از ابزار صعود ما،توجه به مرگ است. ما موجودی نیستیم که همه خودمان در اختیار خودمان است. بلکه همه چیز تحت کنترل است. نه کنترل پلیس، که کنترل خون و بچه در رحم مادر! تمام اینها تبدیل به شخصیتی میشود که در زندگی بسیار حساس تر بوجود می آید که اصلا قابل درک نیست. اگر تسامح کنیم میتوان گفت مثل زندگی این عالم به عالم رحم مادر است.

 

جلسه ۹

بسم الله الرحمن الرحیم

چکیده جلسات قبل این شد که :

قرآن ما را توجه فرمودند به اینکه ماازجهات مختلف، تحت مراقبه دقیق و شدید هستیم و لحظه به لحظه حرکات ما تبدیل میشود به یک شخصیت دیگرو توسط ملائکه الله در عالم بعدی،پس از اتمام دوران این عالم،وجداشدن ازبدن مادی، براساس همان کارهای لحظه به لحظه زندگی پیچیده ای را تشکیل میدهد.حتی همانظور که جلسه پیش اشاره شد،قرآن میفرماید: هیچ لفظی از شما صادر نمیشود مگر اینکه ماموری دارد (هست) که آن را میگیرد. و توضیح دادیم که منظور از نامه اعمال،وجود کاغذو طومارو قلم و….نیست.ژاگر افق فکری ما،درپهنه هستی،این چنین باز شود و پیوستگی دقیق و بسیار حساس این عالمها را توجه کردیم (کنیم)،خودبه خود،حالتی پیش می آید درما،که ماهم خودمان مراقب خودمان باشیم.این (مطلب) در قرآن به صراحت امر شده و یکی از ضروریات زندگی است. این مراقبه،زیربنا و رکن سیروسلوک است و بقیه مراقبه ها،به برکت نورانیت این مراقبه، باطن آنها ظهور میکند.منهای این (مراقبه)،هردستورالعملی را باهرقدرت مجاهده انجام دهیم، آثار آن ظهور پیدا نخواهد کرد. چون با نورانیت آن آثار آنها ظاهر خواهد شد.

در سوره حشر آیه ۱۸ میفرماید: ” یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ”

اینکه فرموده ” یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ” یک مطلب است، ” وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ” یک مطلب دیگر و ” وَاتَّقُوا اللَّهَ” مطلب سوم و ” إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ” یک مطلب دیگر است.

از اول تا آخر همه در باره مراقبه است.:

اولا خطاب،برای مومنین است. (چراکه) تا کسی وارد چنین وادی نشده و افق فکری او در پیوستگی این عالم با عالم غیب باز نشده، اینگونه مطالب برای او قابل درک نیست و چه بسا مسخره هم بکند. مانند بچه ای که به کلاس رفته و چون نمیتواند پیوستگی مطالب مطرح شده در کلاس را برای زندگی ۲۰سال آینده ربط دهد،بنابراین بالاترین پیروزی برای او،این شده است که مثلا بر روی صندلی تازه نشسته است یا اینکه زورگفتم وصندلی تازه رامن گرفتم یااینکه در بهترین کلاس نشستم ویااینکه درورزش کاپیتان شدم.یعنی لذتهائی راکه در این دوره محدودبرمیدارد،آنقدرکوچک است که به همینها دل خوش میکند.

پس قرآن،کسانی راخطاب میکند که ایمان آورده اند:” یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ” اینجا تقوای الهی را دوبار تکرار میکند:اولی انجام وظیفه است،انجام واجبات و ترک محرمات.

پس میفرماید :” وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ” باید توجه کند(نگاه کند) نفسی که چه فرستاده است (یاتوجه کند نفسی به آنچه که فرستاده است.)

اگر انسان تقوای اولی را پیشه کند،قابلیت پیدا میکند به نفس و فطرت خود برسد (منظور،تقوای اولی در آیه است ) و این نفس توجه کندکه نه آنکه من،هیکل خودم هستم.یعنی آنقدرمجاهده کنیم که به من برسیم که مجاهده ضروری میخواهد ومهم.اگربرسیم،تازه واردآستانه سیروسلوک شده ایم.اما هرچه الان انجام میدهیم،نمیتوانیم حس کنیم که منم که میبینم (بلکه به چشم توجه میکنم،حداکثر اگر کمی از این علوم دبیرستانی بلدباشیم،میگوئیم که بله مرکزبینائی درمغزاست!) منم که صحبت میکنم.منم که میشنوم. نمیتوانم بفهمم که من میگویم،من میشنوم.هنوز نرسیده ایم، اگر برسیم.

مثالی جلسه قبل مطرح شد که یک قالب یخ دو جور شنا میکند. یکی اینکه از این طرف استخر به آن طرف میرود. اما یک شنای دیگر دارد و آن اینکه ازدرون خود،ذوب میشود و حس میکند که من همان آبم. ما شبیه همان قالب یخیم که هنوز درهیکل خود شناوریم. اما اینکه برسیم که من خود را احساس کنیم و به برکت آن،هستی را احساس کنیم و اینکه من از جنس همان هستی است، که اصلاسرنوشت انسان راعوض میکند(هنوز به آن نرسیده ایم )

(اگرانسان )ایمان اولی  پیداکرد و آنگاه آن (ایمان اولی ) را در ترک محرمات و انجام واجبات جدی بگیرد.(واگر هم) قبلا خیلی سرسری زندگی میکرد،همه راشروع کرد پاک کرد،آنگاه آمادگی پیدامیکند.

مطلب را بیش از این باز نمیکنم. بازکردن این گونه مطالب،به جز اینکه تخیلات را تحریک کند،فایده ای ندارد. رسیدنی است و ممکن است!

اگر انجام واجبات و ترک محرمات را خیلی جدی بگیرد، آنگاه کم کم میتواند برسد. خیلی هم راه دور ودرازی ندارد. راهی بسیار نزدیک و مستقیم، من را احساس خواهدکرد.

آن وقت (وقتی به حقیقت نفس رسید) این نفس باید توجه پیدا کند. یعنی حقیقت خود انسان (باید توجه پیداکند) که چی؟ ” مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ” به آنچه که فرستاده است برای فردا.

اینجا مرحوم علامه طباطبائی بیانی دارندکه:

تقوای بعدی چی هست؟ (میفرمایند): اگر انسان به چنین رشدی برسد و مشاهده کند که اعمال او تبدیل میشود به یک حقایق حساستر و بالاتر،آن وقت جدی و حساس خواهدشد چون اهمیت آن رافهمید.

علامه طباطبائی مثالی را می آورند: مثلا کسی کالائی را درست میکند. یک وقت،کالا آن قدر اهمیت دارد که دوباره آن را بررسی میکند،که نکند اشکالی داشته باشد. با دید یک مشتری ریزبین به آن نگاه میکند. این همان تقوای دوم است. نگاه کردن برای اصلاح نواقصی که احیانا داشته باشد.

(دراینجا هم ) من توجه خواهدکرد که چی درست میکند؟ در رحم مادر، خودمان اختیار دخالت در ساختار این جسم نداشتیم، اما الان دست خودمان است. (آیا) اگر آن جا هم اختیار،دست خودم بود، وقتی چشم و گوش را درست میکردم،توجه نمیکردم، این چشم و گوش،یک عمر قرار است برای من کارکند.

آنجا را میگوئیم من کاره ای نبودم،بالاخره هرطورشد،چندروزی بعد،خاک میشود! الان من برای زندگی آن عالم، دوست زیبائی را درست میکنم (باید توجه کنم که ) این دوست باید خیلی باوفاباشد،ثابت قدم باشد و وسط راه مرا رها نکند و…. باغی را که برای آن عالم درست کردم و…. همه را درست وارسی میکنم.الان دست خودم است و میدانم. اگر از باطن به این رسیدم،دیگر نمیگویم کارخیر انجام دادم و تمام شد! یکبار کار خیر کردم،۱۰باربررسی میکنم : نکند آفت باشد،نکند ازبین برود و….

چنین انسانی از عجب و غرور و توقعات طلبکارانه از خدا و خودبرتربینی وهرچه که هرعمل صالحی را،بعدازانجام،تهدیدمیکندعبه دوراست.

” إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ” هم،مراقبه خداست برای ما،که قبلا بحث شد.

اگر انسان این مراقبه را بکند،نفسش را میبیند.بعدقرآن میفرماید:” وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ”

ونباشید مانند کسانی که خدارافراموش کردند،پس درنتیجه خداهم آنهارا به فراموشی انداخت،حقیقت خودشان راازخودشان.(که تهدیدبزرگی است!) ودرنقطه مقابل،مژده بزرگی است که اگر(مجاهده کنید) به چنین حقیقتی میرسید. چون انسان اگربه این برسد، همچنانکه در بحث” وَلِلّهِ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ…..” مطرح کردیم،میرسد به اینکه مالکیت این عالم،مال الله است.اگربه این رسید،دیگرخودش رافراموش نخواهدکرد. اما اگر به خدانرسید،البته خداحقیقت خودش را ازخودش فراموش خواهدکرد.

مثل همان بچه که در جلسه قبل مطرح کردیم.بچه ای که تازه راه رفتن یادگرفته وقتی برایش کفش قرمز میخرند، اودیگر تمام توجهش به راه رفتن نیست، به کفش است. آنروز اصلا ازخوشحالی ناهارنمیخورد.آنقدر ازخوددورشده که به این جسم هم توجه ندارد.به کفش و لباسی که پوشیده نگاه میکند. توجه از این بدن هم دورتررفته است. حتی روزی بود که این راهم متوجه نبود. اگر اورادرگهواره طلائی هم میگذاشتی همتوجه نبود.حتی گریه کردن خودراهم متوجه نبود.

” فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ” :خدا حقیقت خودشان راازخودشان به فراموشی انداخته،مصیبت بزرگی است.

” أُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ” :آنها،همانهافاسقند.

پس این مراقبه،اصول و ریشه سیرالی الله است.پس حداقل دوکاررابایدانجام دهیم:

۱ – ازراه اینکه همه گناهان خود را که ازاول انجام داده ایم شروع کنیم،آنها را پاک کنیم.و بعد،انجام واجبات و ترک محرمات، نه مستحبات. مستحبات ای بسا از شیطان باشد و مارابه مستحباتی مشغول کند و از وظایف اصلی،بازدارد،و ده سال هم کارکند و به جائی نرسد.انجام مستحباتبایددرحدمتوسط باشد (که درجلسات بعد،حدآن توضیح داداه خواهدشد).

هرکجانفس هوس مستحب کرد آن را بگذاریم کنار.جلوترازآن واجبات است.این خودبخود،آثارش ظهور خواهدکردوازدرون احساس خواهدکردکه چه حالاتی می یابد.

۲ – همان خود تمرکز ذهن است. که آرام آرام مارابه تفکر و توجه برساند. فعلادرتمرکزذهن کارکند:

صبح که ازخواب بلند شدیم به همان مسائل خواب و رویا و…. که درجلسات گذشته مطرح شد توجه کنیم و توجه میکنیم که من هیچ قدرتی ندارم.هرصبح مرامثل کارگری به این عالم می آورند و هرشب هم میبرند.هرچه صبح بیدارشدیم و احساس کردیم که من هم کارگری برای آفرینش نظام بسیاربالاتر هستم،همان رختخواب،تصمیم میگیرم،اهمیت ماموریت را درک میکنم که تشکیلات خلقت،به من سپرده شده و باچنین احساسی ازخداکمک میخواهد. این تصمیم صبحی خیلی اثردارد و اصلا انرژی ایجاد میکند و درمراقبه روزانه اثردارد.

(این انرژی اولیه خیلی مهم است ) مثلا صبح میرویم به نانوائی،میبینیم که بسته است.سراغ دومی و سومی هم میرویم. میبینیم آنهاهم بسته است. به چهارمی که میخواهیم برویم،دیگر حوصله نداریم و میگوئیم امروز دیگر بیسکویت میخوریم و دنبال چهارمی و پنجمی نمیرویم. چرا اینطوری شد؟ چون صبح،اراده اش را درحدنانوائی اولی گرفته بود.بعداز ۲۰یا۳۰متر،دیگر حرکت صفرشد. اما همان فردصبح میگوید : میخواهم به کوه پیمائی بروم.انگارانرژی رادرعضلات ، پرمیکند،که این انرژی، غیر از انرژی غذاست. از عالم روح است. یک کیلومتر هم پیاده روی میکند،اما هیچ خسته نمیشود.

یا مثلا کسی را سرزده هل میدهی، می افتد درجوب و خیس میشود. حتی نمیتواند چند سانتیمتر بپرد تا در جوب نیفتد.چون اراده نکرده بودوانرژی لازم را ندارد. اما فرد وقتی اراده پرش میکند، اگر خوب دقت کند، انرژی هائی را می مکد و به عظلات خود پر میکند که غیر از انرژی غذاست. می رود عقب و می آید  می پرد و سه متر آن طرف جوب هم می پرد و هیچ طوری هم نمی شود.

اراده اولیه خیلی مهم است (اگرنباشد،نمیشود) لذا فرد همین کارهای خوب را هم انجام میدهد اما با غفلت انجام میدهد. پس باید فرد درحالت خوابیده (درهمان اول بیداری صبح) یا نشسته،به عالم رویا بیاندیشد و هیچی بودن خود و….. و سپس همه اراده را جمع میکند که من تا شب، یک عالم جدید و فوق العاده پیچیده ای را خودم میسازم که آن هم خودم خواهدشد(در عالم دیگر.) لذا تصمیم میگیرد و انرژی میگیرد و آنگاه ازخواب بیدار میشود. یک حالت توجه پیدا میشود که آن حالت توجه،خیلی عجیب است و یواش یواش خودش اثرش را میگذارد. و انسان خودش در خودش جمع میشود. (ومراقبه روزانه ادامه می یابد). اول سخت است. به این شکل که هی فراموش میکند و یا خستگی ایجاد میکند که آن هم به دلیل بدآموزی است.(اما کم کم توجه از چند دقیقه فراتر میرود و خستگی هم ایجاد نمی شود.) نجام واجبات و ترک محرمات (هم) از درون،استعدادایجاد میکند که دیگر فشار نیاوریم (برای توجه)،کم کم به راحتی میتوانیم این کار را انجام دهیم، از آن طرف هم تمرکز آن را تقویت میکند و کمک میکند. وقتی فرد تمرکز میکند خودش در خودش، چه قیامت و غوغائی میشود. اصلا دوباره متولد میشود.  همانند اینکه وقتی اشعه خورشید در کانون عدسی جمع میشود تحول عظیمی را ایجاد میکند. اشعه خورشیدی که در مدت ۱۰ ساعت یک پرده را هم گرم نمیکرد، با تمرکز در نقطه کانونی،به جائی میرسد که یک تخته کلفت را هم میسوزاند،اما وقتی پخش شد دیگر هیچ میشود. حواس پنجگانه از یک طرف و (نبود) تمرکز از درون، خودش را پخش میکند و از همان اول صبح هیچ میکند. این تمرکز کردن اول،مجاهده میخواهد اما شدنی است.  دستور قرآن است. اصلا خلق شدیم برای این راه. غیر از این راه، واقعا زندگی بچه گانه است. تنه فرقش این است که آن بچه به آن کفش قرمز مشغول است و من هم به یک چیز دیگر ولی هردو از حقیقت خود بی خبریم !

 

 جلسه ۱۰

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه بحثهای دوجلسه قبل درباره مراقبه بود. چکیده این شد که ما دقیقا تحت نیروهای خاصی تحت مراقبه هستیم. مراقبه ای بسیار دقیق.و جزئی ترین حرکات ماتحت کنترل و ضبط وتبدیل به شخصیت باطنی دیگر (است).مشکل اصلی این است که خودمان و اعمالمان و آن نیروهای مراقب و آن نامه اعمال که ساخته میشود،اینها را جدا از هم تصور میکنیم. شبیه کارخانه ای تصور میکنیم که یک مدیر دارد و این مدیر برای اداره کارخانه، مراقبینی گذاشته که بازرسی میکنند و آن مراقبین هم دفتری گذاشته اند و مسائل راثبت کرده و گزارش میدهند و همه اینها باهم، یک مجموعه را تشکیل میدهند. همه اینها جدا از هم هستند و در عین حال یک مجموعه منظمی هم هستند.

اما اینکه بتوانیم به این احساس برسیم که بین اینها و من و مراقبین من و نامه اعمال و…. یک پیوستگی بسیارشدید هست به طوری که اصلا جدا ازهم نیستند، تاثیرات سرنوشت ساز برای ما میگذارد.

شبیه اینکه مثلا به یک فرد بیابانی و بیسواد محض که – دور از حضور این جمع – هیچی سرش نمیشود، که این هیکل ماشاءالله هفتاد هشتاد کیلوئی که شما داری، (وزنت) چیزی نیست جز نیروی جاذبه زمین بر جسم تو. این (فرد) نمیتواند مطلب را و پیوستگی بین جاذبه و وزن خود را درک کند. اگر هم به ما اعتماد داشته باشد و ما را راستگو بداند، آنگاه فکر میکند و قبول میکند و اعتراض هم ندارد. اما هرچه فشار می آورد، نمیتواند رابطه زمین،جاذبه آن و وزن خودش را درک کند.گاهی هم سوالاتی درمی آورد و میپرسد. سنگ را برمیدارد و می آورد و میگوید یعنی چه جاذبه و زمین و وزن و سنگ و….

ببین چقدر از درک قانون مسلمی که هم اکنون، چه بدانیم و چه ندانیم، محکوم آنیم،عاجز است ؟! واقعیت این است که محکوم چنین قانونی است. از چنین واقعیت مسلم، یک تخیلات ذهنی ناقص تولید میکند و روی آنها هم حرکت میکند، از درک شناخت زمین گرفته تا مسائل دیگر، چقدر برایش سخت است ؟

ماهم پیوستگی بین آن ملائکه و اعمالمان و…. را هرچه فکر کنیم، شبیه آن آقای بیابانی نمیتوانیم درک کنیم. ملائکه را یک موجود مستقل تصور مکنیم و خود را هم یک موجود مستقل و نامه را هم یک طومار جداگانه. اگر ما بتوانیم آن حقیقت من و اعمال من و….. را درک کنیم، چه قدرتی را در توجه من برای مراقبه من به خودم ایجاد میکند؟

بحث ملائکه در دوره های بالاتر مطرح خواهدشد اما از باب رد به معنا، قسمتی از دعای سوم صحیفه سجادیه را اشاره ای عرض میکنیم. این دعا خیلی طولانی است و در آن ملائکه را صنف بندی میکند و هر صنفی کارهایشان را و….. را بیان می فرماید: ” وَ قَبآئِلِ الْمَلآئِکَهِ الَّذینَ اخْتَصَصْتَهُمْ لِنَفْسِکَ، وَاَغْنَیْتَهُمْ عَنِ الطَّعامِ وَالشَّرابِ بِتَقْدیسِکَ،”

” (صلوات میفرستم ) به آن قبیله هائی از ملائکه که آنها را باتقدیس به خودت از غذا و شراب مستغنی کردی !”

اینها چه موجوداتی هستند که تغذیه آنها، تقدیس خداست ! هرچه تقدیس میکنند، همانطور تغذیه میشوند، چه نوع تغذیه ای است در عالم ملکوت ؟ و ما، در این عالم، چه تصوری از تغذیه داریم ؟

” وَاَسْکَنْتَهُمْ بُطُونَ اَطْباقِ سَمواتِکَ،”  ” و آنها را ساکن کردی در باطن های طبقات آسمانها ” ” وَ خُزّانِ الْمَطَرِ وَ زَواجِرِ السَّحابِ،”  ” صلوات میفرستم به آن ملائکه هائی که خزینه داران باران هستند و کشندگان ابرها هستند.”

این چه معنائی دارد؟ باران که (در دید ما ) در آن ارتباطات ابرهای مثبت و منفی و نیروهای جاذبه مولکولی و….. و آنچه که علوم حسی به آن رسیده (شکل میگیرد). اما امام علیه السلام با استفاده از وحی، صحبت از نیروهایی میکند که فوق مسائل جاذبه مولکولی و…. است، صحبت از خزینه ها میکند. پس معلوم میشود که این چه که علوم، کشف کرده اند، درستند اما (امام علیه السلام) حقیقتی بالاتر را میخواهد بیان کند. اینها در طول هم هستند و تعارضی ندارند. وقتی میگوئیم فلانی به خانه ما آمد، تعارضی ندارد با اینکه بگوئیم، فلانی سوار ماشین شد.

اشتباه این است که فکر کنیم، آن زمان میگفتند خدا باران را میباراند و عوام (نعوذبالله) چنین فکر میکردند. اما اکنون ما انتقال بار الکتریکی و جاذبه مولکولی و….. را کشف کردیم و تمام شد رفت ! شما چند تا الفبا فهمیدی مبادا غرور علوم حسی تو را مغرور کند،(تازه ) هیچ هم نمیشود. در واقع(فقط) خود را ساقط میکنیم و ناقص میکنیم.

” وَ مُشَیِّعِى الثَّلْجِ وَالْبَرَدِ” اگر این برف را نیروی جاذبه میکشد و میگوئیم بله جاذبه میکشد برف را اما ” ملائکه تشییع میکنند برف را ” تشییع یعنی اینکه پشت سر او حرکت میکند، مثل تشییع جنازه.

این برف و تگرگ، چه احترامی دارد درعالم ملکوت که ملائکه الله آنها را تشییع میکنند.این برف وقتی در ابر بود در یک نظام بود، وقت ترکیب شدن، در یک نظام دیگر بود و آن وقت دیگر، گل بود ( مخلوط با خاک در زمین ) و بعد گیاهها و….. ( از آن روئید)

آیا این جریان، مخصوص برف است یا اینکه این، نمود حسی است از حرکت های همه موجودات که کاملترین آنها انسان است ؟

” والْهابِطینَ مَعَ قَطْرِ الْمَطَرِ اِذا نَزَلَ” یعنی هر قطره باران که میبارد، ملائکه ای همراه آن می آید.

” وَالْمُوَکَّلینَ بِالْجِبالِ فَلاتَزُولُ” یعنی صلوات بفرست بر آن ملائکه ای که آنها موکل هستند برکوهها تا اینکه کوهها نریزند.”

همه اینها یک دنیا علم است، نه علم غرور آور بلکه نور معرفت. همه بحثهای زمین شناسی را هم بیاوریم، یک سری معلوماتی است که محدود به حواس است. اما امام علیه السلام می فرماید که این ملائکه بالاتر از اینها (بحثهای زمین شناسی و دلایل مادی ) هستند. اینها چه موجوداتی هستند؟ چه مقدس هستند که امام علیه السلام برآنها صلوات میفرستند.؟!

” لَا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ” ملائکه هائی که اصلا عصیان نمیکنند در آنچه به آنها امر میشود، و انجام میدهند آنچه را که به آنها امر میشود.”

مثلا ما در مورد برق میگوئیم که برق هم همینطور است  اگر یک لحظه اشتباه کنی و برق تو را بگیرد دیگر فرصت جبران یا جلوگیری وجود ندارد یعنی در ماموریت خود خیلی جدی است. پس ما میگوئیم ملائکه همان قوه است ؟ نه. ملائکه فوق آن قوه است (قوه مادی)، که از خدا امری به او میرسد، فوری انجام میدهد.

” وَ سُکّانِ الْهَوآءِ وَالْاَرْضِ وَالْمآءِ، وَ مَنْ مِنْهُمْ عَلَى الْخَلْقِ،”  وآن ملائکه ای که ساکن هستند در هوا، در زمین و آب و هر آنچه که خلق کردی، با آنها همراه هستند.

( هر آنچه که خلق کردی، مطلب بسیار لطیفی است ) چون حتی اتم، خلق است، فضای بین مدارهای اتم هم خلق دیگر است و…. همین لوله میکروفون، با یک دید سطحی، یک شئی است. اما هرچه تجزیه کنیم، اشیاء بیرون می آید. رنگ لوله یک شئی است، رنگ نقره ای چیز دیگر است. سطح صیقلی یک چیز دیگر است و…… در مورد اتم میگوئیم، اتم دیگر ریزترین شئی است. در حالیکه خود اتم، اشیاء است. مدارش یک شئی است، فضای بین دو مدار یک شئی دیگر است. اگر فضا نباشد، اتم هم نمیشود. هر نوری که از آن اتم، جدا میشود یک چیز دیگر است، و همراه هرکدام یک ملائکه است.

در مورد هرلقمه، هرجویدن،یک خلق جدید است. بلعیدن یک خلق جدید است. یعنی اگر دقت کنیم، تمام موجودیت من در نیروهای ملکوتی، ذوب و حل شده و یک رابطه پیوسته و بسیار شدید بین من و ملائکه است، اگر انسان، دید خود را کمی بازکند، تازه این شناگری عالم ملک است در عالم ملکوت.

این میکروفون امواج را میگیرد و پخش میکند، با دخالت عالم ملکوت است. ما میگوئیم با دخالت انرژی الکتریسیته است. در جواب میگوئیم بله شما تا اینجا رسیده ای. کسی که آن را هم نمیفهمید، میگوید یعنی چه این انرژی الکتریسیته دستش کجاست، چگونه میگیرد و کجا میبرد و چگونه پخش میکند….

میگوید من این ارتباطات الکتریسیته و… را کشف کردم. میگوئیم، بالاترین کشفیات تو هم در این عالم طبیعت است، این ارتباطات و انرژی هاخودشان در یک عالم دیگر شنا میکنند.

پس من چه بخواهم و چه نخواهم، تحت این مراقبه هستم، پس این دیدگاه یک بینش سطحی را که من و ملائک و واجب و محرم و…. هرکدام، جدا از هم هستیم از بین میبرد و تبدیل میکند به یک دید واقعی.

وقتی بچه ای هسته بادام را با دندان میشکند و به او میگوئیم نکن، این کار تاثیر در ساختمان دندانت میکند و بعد عفونت میکند و دردو…. آن بچه خیال میکند این را ما داریم برای او میگوئیم ( ونمیتواند بفهمد که این نتیجه طبیعی عمل اوست و واقعی است چه ما بگوئیم و چه نگوئیم ) نمیتواند پیوستگی این خلقت را درک کند بنابراین وقتی پدرش نیست، پنهانی ۱۰تا بادام با دندان میشکند. چیزی جدا از خود تصور میکند و نمیتواند بفهمد که چه پدر بگوید و چه نگوید، اثر خودش را میکند.

وقتی میگوئیم به دندانت غذای داغ نزن، یخ نزن، شیرین زیاد و ترش زیادو….. نزن، اینها شبیه آئیننامه رانندگی نیست که بگوئیم حالا ساعت ۱۲شب چه فرقی میکند. برای این بچه این قوانین، قوانینی است که در آفرینش اوست. ماهم خیال میکنیم پیامبر و واجبات و محرمات و…. جدا از هم هستند.

اما یک وقت است که بدانیم نظام خلقت در کار خودش است همینکه کار از من صادر شد آن کار خودش را میکند. و عصیان نمیکنند خدا را. اگر کاری که از من صادر شد واجب است او کار خودش را انجام میدهد یا محرم است به همین ترتیب. آنجاست که دیدگاه غیر از آناولی خواهدشد. آنجاست که احکام دین،دیگر یک قوانین قراردادی جعلی نخواهدبود و من تلاش خواهم کرد که مطابق قوانین رفتار کنم.

بچه هم اگر قانون را فهمید، آنگاه شب هم اگر تنهای تنها هم باشد، خرما نمیخوردو اگر خورد فورا میرود مسواک میزند، یعنی خودش مراقب خودش است.

(فرد اگر اینگونه بداند) دیگر به دین اینگونه نگاه نمیکند که زندگی من در کار خودش و آن هم در حاشیه زندگی من تا اینکه آدم خوبی باشم! اینجا دیگر تمام موجودیتش در خودش است. و اینکه من نماز میخوانم، دیگر برای این نخواهدبود که دیگران ببینند و…. دیگر دنبال این احساسات و القای شیطان نیست و این چیزها دیگر رفت کنار. از خیلی چیزها آزاد میشود و درخلوت خودش هم با تمام وجود مراقب خودش است.

یکی از ارکان سیر الی الله، مراقبه است. مراقبه حالتی است که انسان را به خودش و عمل خودش متمرکز میکند. در زندگی هم همچو حالتی پیش آمده ولی توجه نکردیم که چگونه انسان، خودش در عمل خودش، توجه پیدا میکند.

مثلا یک آقائی به یک ساختمانی در شب داخل میشود که یک ساختمان چند طبقه نا آشناست و برق هم روشن است. راحت و ولو در خودش، راه میرود. دوتا پله نرفته بود که برق فطع میشود و تاریکی محض میشود. احتمال هرگونه خطر هم هست.(او دراین حالت) متوجه پا و دست و… است. چون خودش هم نا آشناست. چه حالی و احساسی در او پیدا میشود؟ آن حالت و احساس همان مراقبه است البته مراقبه مقدماتی.

ما هم برای اولین بار است که به این عالم آمدیم دیگر. دومین بار که نیست. هر نفس یک غرفه است. وقتی متوجه شویم که در تاریکی هستیم دیگر متوجه هستیم. پارا که میگذاریم، متوجهیم که پایم را کجا میگذارم، دستم را کجا میگذارم. تمرکزم، اول به کارم میشود و کم کم به خودم هم برسد، یک مطلب بعدی است. سالک الی الله که اهل مراقبه است، این حقایق را متوجه است. ظلمات تعبیر قرآن است ” یخرجهم من الظلمات الی النور” (فکرش همیشه در این است که ) چه جور انجام دهد که مطابق آن واجب باشد. چه جور انجام دهم که مطابق آن حرام نباشد. پس میفهمد که باید یک سری، واجبات و محرمات را کامل بشناسم. ای بسا از کوتاهی و جهل، توجه نداشته باشم و از چه حقایقی محروم باشم ؟ کتابهائی را مطالعه کنم که وظایف مرا مشخص میکند. نه اینکه بروم دنبال فلان علوم غریبه تا کارهای عجیب و غریب انجام دهم و مثلا مردم بگویند مواظب فلانی باش ها یک دعا بلد است که اگر بخواند، تو فلج میشوی! یا اینکه برود دنبال شناخت جن و تسخیر اجنه. حال ۱۰سال عمر میگذارد تا تسخیر اجنه بکند و اسرار مردم را بداند و یا مثلا بیایند و بگویند و من دزد کالایشان را بفهمم و بگویم.

وقتی مرا در قبر میگذارند، از تسخیر جن می پرسند یا از اعمال من ؟!

بروم وظایف دینی ام را یاد بگیرم تا مبادا از روی جهالت، درحق پدرو مادرم کوتاهی کنم. میگویم : آقا پدرو مادر از من راضی است و حتی اگر ۱۰ دقیقه دیر کنم دنبالم را میگیرند. خوب اینکه بدتر است. از نهایت بزرگواری به من محبت میکنندوازکوتاهیها چشم پوشی میکنند. این محبت مرا فریب داده. بنا نیست که او دستوری بدهد و من انجام دهم. بلکه قبل از اینکه چیزی از من بخواهد، باید ببیند که انجام داده ام. وظایف برادر و ارحام و زن و شوهر و حتی وظایف نسبت به خودم.

آقا وظایف خودم به خودم مربوط است، میخواهم اصلا سرما بخورم، عجب!

یا مثلا فرد میرود ۴۰هفته در جمکران اتاق اجاره میکند و ختم میگیرد تا اینکه امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف را بببیند. مگر طلحه و زبیر، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را دیدند، چه شد که من امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف را ببینم چه بشود؟ امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف را ببینم، اصل است یا امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف از من راضی بشود؟

چه کار کرد اویس قرنی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را اصلا ندید اما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو به یمن می ایستادند و میگفتند : بوی بهشت را استشمام میکنم ؟!

سیر و سلوک شعر و اصطلاحات علمی و غیب گوئی نیست. از درون، مشاهده عنایات الهی است. در بندگی خدا به مدد الهی، معنای سلوک را خواهیم فهمید.

شعر و غیب گوئی و…. در مراحل بسیار بالاتر است. تاطی نشود و شتابزده بپرد به آن مراحل، چه بسا خطراتی هم داشته باشد. بودند بزرگانی که تا اسم اعظم هم رسیدند اما آن چنان زمین خوردند که الاغ بلعم باعور از خودش هم بالاتر رفت !!!

 

 

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *