, , , ,

مقاله عرفانی سرالاسرا استاد علیپور

جلسه ۳۷

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا انشاءالله توفیق دهد در این قسمت بحث، از کتاب سرالاسراء – شرح درسهای سری اخلاقی مرحوم علامه طباطبائی رضوان الله علیه که برای شاگردان مخصوص، تدریس فرموده اند و مرحوم آیت حق، رحمت واسعه، حاج آقای سعادت پرور که در آن جلسه، جمع آوری فرمودند و با دقت بیشتر این زحمت را کشیده اند – استفاده کنیم. منتها مرحوم علامه طباطبائی رضوان الله علیه، این بحث ها را مخصوص به آن شاگردان سری خود که در دستورالعمل ها موفق بودند و یا به طور جدی مشغول بودند [تدریس می کردند]. و این ها را نه به عنوان درسهای علمی که صدها نفر از آن استفاده می کردند. [که این جلسات] برای آنها نبود. مخصوص آنهائی بود که در مراحل عملی، چیزهائی می فهمیدند. از خدا بخواهیم کمک کند تا بتوانیم فهم این مطالب را – که حتما همراه با عمل، قابل فهم است – عنایت فرماید.

این حدیث که به حدیث معراج مشهور است، یک ویژگی خاصی دارد. استاد، خداست. شاگرد، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم است. جلسه، خلوت انس[است] ؛ آنچنان خلوتی که حتی برای جناب جبرئیل هم اجازه ورود به آن جلسه نبود. استعداد مربی، در بی انتهائی خدا و استعداد شاگرد، در حد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و جلسه اخلاق هم در چنین خلوت. و حضور، نه فقط حضور قلب، [که] حضور تمام موجودیت این شاگرد آن مربی   [می باشد]. پیداست که این مطالب، چقدر بلند است. دوم اینکه، مطالبی که در این حدیث است، درست است که همه، یا بیشتر این ها را بارها شنیده و خوانده ایم، اما آن مطالبی که در این حدیث آمده و در چنین شرایطی بیان شده، جایگاه آن مطالب را نشان می دهد که این کلمات، جایگاهش در آن مقامی است که نه سوال کننده ای مثل حضرت، سوال سبک و کم ارزش می پرسد. سوالی را که در نهان روحش است، آن را خواهد پرسید و جواب هائی که خدا برای این شاگرد با استعداد می فرماید، جوابی خواهد شد که کلید زندگی و هستی این سالک خواهد بود. جلسه، بین دو انسان نیست که تحت شرایط خود سوال می کنند. سوالات، حساب شده [است] و کلمه کلمه این سوالات، کلیدی و جوابها هم از خدای حکیم، جوابهای کلیدی [می باشد]. پس کلماتی را که در این حدیث می خوانیم، حتی کلمه به کلمه این حدیث علاوه بر راهگشائی در سلوک الی الله با این دید که جایگاه این کلمات، در مسائل اخلاقی ما چیست، قابل توجه است. پس اگر دیدیم در این بحث ها، مطالب برای ما حل نمی شود، برگردیم ببینیم در عمل چه نواقصی داریم که نمی گذارد این مطالب، قابل فهم باشد. و از این به بعد، جلسات، با جلسات قبلی فرق خواهد داشت. اما اینجا خود ما هستیم که مطالب را چه جوری و در چه عمق و کیفیت و کمیتی بگیریم و با حالات درونی، تطبیق بدهیم ؛ بلکه بالاتر، حالات درونی مان را با آنها تطبیق بدهیم :

” ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم سال ربه سبحانه لیله المعراج فقال : یارب ! ای الاعمال افضل ؟ فقال الله عز و  جل : لیس شئی افضل عندی من التوکل علی و الرضا بما قسمت.”

(سرالاسراء – چاپ چهار جلدی – احیاکتاب – ۱۳۸۵ – ج۱ – ص۲۶ – و ارشاد القلوب – ج۱ – باب۵۴ – ص۱۹۴)

همانا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم پرسید از پروردگارش در شب معراج پس گفت ” ای پروردگار من ! (این جلسه، جلسه تربیتی است. نمی گوید یارحمان. خدا را به اسم رب می خواند. ای آنکه من پرورش شده تو هستم ) کدام کارها، با فضیلت ترین است. پس خدای عز و جل فرمود : هیچ چیزی نیست با فضیلت تر پیش من، از توکل بر من و راضی شدن و خوشنود شدن به آنچه قسمت او کرده ام.

معنای توکل، از جمله آن کلماتی است که در مساله سیر و سلوک، جایگاه خاصی دارد. اولا حضرت، از سوالات جوارحی پرسیده : ” چه کاری با فضیلت تر است ؟” [اما] خداوند با لطف تربیتی خود، او را بالا می کشد و جواب را از اعمال جوارحی نمی دهد ؛ جواب از اعمال قلبی می دهد : توکل و رضا ؛ که یک امر قلبی است. توجه شاگرد را بالا    می کشد و از عمل قلبی جواب می دهد. پس معلوم می شود این توکل آنقدر مهم است که اگر برای سالک حل شود، خیلی از مسائل سیروسلوک برایش حل خواهد شد. حل این [مساله در گرو] این است که ما، از توحید خیالی بیرون  بیائیم. در دستورالعمل ها طوری عمل کنیم که حداقل، اقل معنایش را که خودمان را مستقل ببینیم و خدا را مستقل ببینیم، از این دربیائیم. تا از این [تصور] در نیائیم، صدها جلد کتاب هم بخوانیم، حل نخواهد شد. این را باید بفهمیم که [اگر تصور ما این باشد که] من هستم و خدا هست، هیچیک از مسائل معنوی را نخواهیم فهمید.

مثلا همین معنای توکل : ما یک معنای لفظی داریم که کسی، کس دیگر را وکیل می کند که کاری را برایش انجام دهد و [آنوقت می گوید] ما هم راضی هستیم. چنین معنائی مانند زندان، نمی گذارد ما توکل به خدا را متوجه شویم. در این توکل معمولی، دو وجود مستقل هستند و عجیب این است که در اینجا موکل، بالاتر از وکیل است و وکیل در اجاره موکل است. پس ببینید چقدر عوضی است ؟! این، شرک بزرگی می شود : ما اجازه دادیم به خدا که هرچه می خواهد در مورد ما بکند! ما کل موجودیتمان از خداست. حالا چه رسد که ما بخواهیم با چنین تصوری، معنای وکالت را در خود حل کنیم. مشکل از همین جاست که نمی گذارد بقیه معانی توکل را درک کنیم.

در جلسات گذشته مثالی عرض شد که مثلا کسی در یک کوه بزرگ شده و از برق حتی اسمی هم نشنیده است. و در آن ده، ثروتمندش، شبها چراغ نفتی روشن می کند و بقیه این را هم ندارند و فقط شمع روشن می کنند، حال به چنین کسی بگوئیم : چراغی می خواهیم به اینجا بیاوریم که اینجا را مثل روز روشن کند. چون شناخت او از چراغ، همان چراغ نفتی است، تصور می کند که حتما باید نفت و شیشه و… باشد. [یعنی] همین معلومات ذهنی خود را در صد ضرب می کند که بتواند چنین چراغی را تصور کند. ذهن او در زندان معلومات ذهنی خودش است. این نمی گذارد که بفهمد ممکن است چیزی منهای همه این ها و با نوری قوی تر از این هم موجود باشد. فلذا در هنگام سیم کشی می گوید : این نفت در کجا جا می گیرد ؟ مخزن نفت آن کجاست ؟ شیشه بزرگ در کجاست ؟…. ولی اگر به انرژی الکتریکی، شناخت داشت، همه اینها بیرون می ریخت. اول باید آن اصل مطلب حل شود و بقیه مسائل، خود به خود حل می شود. تا زمانی که وقتی لغت توکل و تفویض مطرح می شود، ما در این دره طبیعت هستیم و غیر از این، معنای لغوی به ذهن نمی آید، همان معنا را در بینهایت ضرب می کند و [آن را معنای توکل به خدا می داند] پس تضاد پیش می آید.

می گوید : حالا من عقل خودم را به کار ببرم ؟ آخه می گویند به خدا توکل کن. یا اینکه به خدا توکل کنم ؟ آخه من خودم عقل دارم. می گویند این را به کار بگیر. باید به برکت دستورالعمل ها فهمید که این وکالت، یک مطلب دیگری است. آنجا این نیست که ما وکالت به خدا می دهیم. بلکه این است که ما می فهمیم که خدا وکیل است و اجازه من دست خداست. نه اینکه دست خودم است و اگر نخواهم، نمی شود و به خدا اجازه نمی دهم. وقتی مساله توحید حل   شد، این بینا می شود که اصلا اختیار و اراده من دست اوست ؛ چه بدانم یا ندانم. فرقش این است که اگر بدانم، یک وضع زندگی پیش می آید و اگر ندانم، یک طور دیگر. مساله این نیست که امروز با عقل خودم می خواهم کار کنم، پس حالا دیگر خدا وکیل نیست. این دیدگاه، مرا یک جور بار می آورد و آن کیفیت زندگی من، یک تاثیر دارد و آن بینش دوم که همین عقل و اراده هم در اراده اوست، یک وضع دیگری پیش می آورد.

اگر سوال شود که پس مساله، جبری شد و عقل من با اراده او اثر می گذارد، این شبهه جبر، بازهم به خاطر عدم توجه به آن توحید است که باید داشته باشیم. پس اینجا [هم] من را توجه می دهد به عمل ها که متوجه شوم [بدون عمل نمی توان معنای این مطالب را فهمید.] این جبر که مطرح می شود، دوجور است. یکی به معنای جبر مطلق است و یک جبر به معنای این هست که این اختیار من جزئی از آن جبر است. مثالی می زنیم تا مطلب روشن تر شود :

یک فرمانده دستور می دهد که فلان کار باید در عرض یک ساعت انجام بگیرد. حالا اگر این کار در دو ساعت انجام بگیرد، اراده فرمانده اعمال نشده است. حالا اگر این فرمانده دستور بدهد که این کار در مدت یک ماه انجام گیرد، حالا این آقا به خیال اشتباه خود این کار را در عرض یک ساعت، درست هم انجام بدهد ؛ بازهم اراده آن فرمانده تحقق نیافته است. چون یکی از اجزای دستور، در مدت یک ماه بودن است. نه اینکه چون زود انجام داده، اطاعت کرده.        نمی گوئیم این آقای فرمانده اراده اش ضعیف بوده [به خاطر صدور دستوری که باید در مدت یک ماه انجام گیرد] یا آن فرد، اطاعتش زیاد بوده [به خاطر انجام آن دستور در مدت یک ساعت.]

حال خداوند برای حیوانات، اراده کرده که در مورد آنها، جبر مطلق باشد. و برای انسان هم اراده کرده که با اراده خود آنها باشد. یعنی اراده من جزء اراده خداست. خصوصیاتی که عقل و اراده من دارد، خودش نوع دیگری از اراده خداست. پس وقتی من کاری انجام می دهم، این ارده خداست. پس همین که من عقل خودم را خوب به کار می برم _ منهای هوی و هوس و عقده ها و تحریکات دیگران و…. _ آنچه که عقل من، مرا راهنمائی می کند و به آن گوش      می کنم، اراده خدا دارد اعمال می شود. جدا از هم نیست. اگر اراده من به کار می رود و استقامت می کند، دارد اراده خدا را تحقق می دهد. وگرنه منهای اذن خدا که من چنین اراده ای نداشتم و اثری هم نداشت. پس این به کار بردن عقل _ با توجه به اینکه اراده خدا دارد اعمال می شود _ این [خود] توکل است. حالا یک دفعه نتیجه نداد و نتیجه معکوس داد، روشن است : من که علم الهی ندارم که این کار که انجام می دهم، دقیقا اراده خدا بود. نقص علم من باعث شد که اراده خدا بر این باشد که نتیجه معکوس بدهد.

مثلا مکانیکی را در نظر می گیریم که از دستگاهی سر در نمی آورد. لذا دستورالعملی را از مهندس دریافت می کند. حال در جائی، کم کاری یا زیاده روی می کند و نتیجه معکوس می گیرد. می آید پیش مهندس و می گوید من دستورالعمل را اجرا کردم پس چرا معکوس شد ؟ مهندس می گوید : این دستورالعمل را در چه هوائی انجام داده ای ؟    می گوید در تابستان. مهندس می گوید این دستورالعمل، اصلا برای زمستان بود.

دنیا و نظام آفرینش که همان چند تا دستورالعمل نیست. [کار، درست] نمی شود و چون هوسم می خواهد که برسم، دچار اضطراب می شوم. اما اگر توکل داشته باشم، می فهمم که اراده خدا بر این بود که این کار، نتیجه عوضی بدهد، به خاطر آن نقصی که در علم من بود. [پس شخص متوکل] برمی گردد، بیدار می شود و عامل ها را بررسی می کند ؛ به جای بدوبیراه گفتن به زمین و زمان و سست و افسرده بودن. به جای نا امیدی که درست فرصت است برای شیطان که کارش را بکند، برمی گردد و محاسبه اش را دقیق تر می کند و به جدی بودن اسرار عالم پی می برد و همین باعث     می شود که شناختش چندین برابر شود. مثلا آن آقای مکانیک، اگر همانجا دستگاه را بشکند که با این دستورالعمل     نمی شود، با آن وقتی که پیش مهندس می آید، خیلی تفاوت دارد.

یا اگر پیروز شد، هیچوقت غرور و خودبرتربینی که من این کار را کردم و چنان شد، نیست. چون می بیند که اگر خدا چنین خاصیتی به عقل و اراده من نمی داد، من چگونه این کار را می کردم. این در واقع، اراده خدا بود که با چنین آفرینش عقل و اراده من، این کار را کرده. یعنی دیگر از خودش نمی بیند. فرماندهی دستور داده که این کار در مدت یک ماه انجام گیرد، اراده من نبود.

پس توکل به خدا، توجه به این است که امورات عالم در تدبیر خداست ؛ در اعمال، اراده خداست. و درست برعکس توکل انسان به انسان، این من نیستم که به خدا اجازه می دهم. یعنی توجه می کنم که کارها در مدیریت رب عالم است. و اراده من و عقل من در اراده اوست. پس با رسیدن به این معنای توحیدی (نه از نظر ذهنی) اگر از باطن روشن شود، آنجاست که آنقدر شیرین خواهد شد که انسان، احساس تنهائی نخواهد کرد و احساس قدرت خواهد کرد.

 

جلسه ۳۸

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 در بحث سرالاسراء فرمود که : ” لیس شیئ افضل عندی من التوکل علی و الرضا بما قسمت. یا احمد ! وجبت محبتی للمتحابین فی و وجبت محبتی للمتعاطفین [للمتقاطعین] فی، و وجبت محبتی للمتواصلین فی، و وجبت محبتی للمتوکلین علی. “

خلاصه بحث توکل، این شد که توکل به خدا مثل توکل انسان به انسان نیست که انسان به کسی اختیار بدهد و بگوید تو اینکار را از طرف من وکیل هستی. عرض کردیم چنین توکلی نوعی داشتن اراده برتر از طرف موکل به وکیل است. اگر ما چنین معنائی را در توکل خدا حساب کنیم، شرک بزرگی است. که من به خدا تفویض اختیار کنم و بگویم تو هر چه مصلحت می دانی، آن را انجام بده. ما چه هستیم که چنین اختیاری بدهیم یا ندهیم ؟ عرض شد که توکل در باره خدا این است که انسان، چه بخواهد یا نخواهد، چه بداند یا نداند، تحت اراده و ربوبیت حق است و اراده او تحت اراده خداست.

این واقعیت را وقتی توجه پیدا کند، این توکل است. یعنی وقتی متوجه شد که هرچه خدا بخواهد، همان خواهد شد. و اگر هم من اختیار دارم، او به من داده و همین اختیار من هم از مدیریت اوست. در چنین حالتی در انسان، آرامش خاصی ایجاد می شود که این رضا است و این حالت، توکل نام دارد. عرض کردیم که کلمات این حدیث، ارتباط خاصی دارند. این کلمات، به لحاظ موقعیت این حدیث، فوق العاده بلند و معنی دار است. حتی ترتیب کلمات هم معنائی دارد.

پس توکل، توجه و معرفت به این حقیقت شد که من مستقلا دارای هیچ اراده و تصمیم و اختیاری نیستم و اگر این اختیار را دارم، اراده او مرا چنین آفریده که من چنین اراده ای داشته باشم. با چنین دیدگاهی، زندگی انسان یک حالت رضا پیدا خواهد کرد. پس اثر توکل، رضا است. فلذا می فرماید : ” افضل شیی پیش من از توکل بر من و رضا به آنچه قسمت کردم، نیست.”

رضا، یک حالت دومی است در انسان که وقتی یک حادثه ای، شیئی، یک فعلی و یا هرچه، موافق طبع انسان شد، از اینکه این شیی، موافق طبع انسان است، از این موافق بودن، یک حالتی در روح و روان و نفس پیدا می شود که آن حالت را رضا گویند. برای اینکه مطلب، محسوستر باشد و معنای لغوی رضا را در زندگی مان تطبیق بدهیم و متوجه شویم تا با توجه به معنای رضا، [برای فهمیدن معنای] رضا در مورد خدا آمادگی پیدا کنیم، مثالی را عرض می کنیم : مثلا ما در بیابان، به شدت تشنه هستیم و طبعمان به شدت، آب گوارا و شربت خوشمزه ای را می خواهد. در این هنگام، اگر یک آب شور و بدمزه و گرمی را بخوریم، این موافق طبعمان نیست و به همین دلیل، حالت رضا در نفس، حاصل نمی شود. اما اگر در همین حالت، یک آب سرد و گوارائی یا یک شربت سرد و گوارائی را بخوریم، حالت رضا به وجود می آید.

پس سه تا وضعیت است : ۱ – خواست نفس من – ۲ – شربت خوشمزه گوارا – ۳ – از تماس نفس من به این شربت گوارا، یک حالتی پیدا خواهد شد که آن، رضا است. این احساس را که نمی توان به زبان آورد و بیان کرد و فقط انسان خودش احساس می کند که این حالت چیست، آن همان رضا است. چون آنچه که طبع می خواسته و آنچه که به آن رسیده، موافقت با آن طبع بوده، آن موافقت، همان رضا است. حال، در همین زندگی ما، انواع و اقسام رضا پیدا  شده : در شنیدن، در دیدن، در پوشیدن،…. همان حالتی که ایجاد می شود، آن رضا است. پس این مسائل را با ذهن و خیال نمی توانیم حل کنیم. با تلقین و ذهن و خیال نمی شود. حقیقتی است که باید در وجود انسان، ظهور و وجود پیدا کند.

پس اینکه خدا می فرماید آنها توکل به من می کنند و راضی می شوند به قسمت من، این با هیچ یک از مسائل علمی ایجاد نمی شود. تا توکل ایجاد نشود، رضا تحقق پیدا نخواهد کرد و رضای حاصل از توکل به خدا، غیر از رضای حاصل از توکل انسان به انسان است. مانند همان تفاوت که در توکل بود. اینجا وقتی ما به این نتیجه می رسیم که آنچه رضای خداست و اراده او، آن خواهد شد، (البته اینکه رسیدیم. نه اینکه ذهنی قبول کردیم. تا این حاصل نشود، رضا حاصل نخواهد شد) اگر من از بین رفت و هرچه شد، اراده خدا شد، پس موافقت با من هم نمی تواند باشد. قبلا من خود را مستقل می دانستم و هرچه با آن موافقت داشت، رضا ایجاد می شد. حالا وقتی منی نیست و رسیدم به اینکه اراده من تحت اختیار اوست، آن رضا هم از بین می رود.

پس [در اینصورت جدید] موافقت با منی خواهد شد که خودش را در جلوه اراده خدا می بیند و در نتیجه موافقت با این وضعیت جدید، آن رضای جدید را ایجاد خواهد کرد که با آن رضای قبلی فرق ریشه ای دارد. و در قرآن هم نمونه هائی از این رضا را فرموده است. که یادداشت کرده بودم خدمتتان عرض کنم اما در دسترس نشد. فقط آنچه در دسترس است اشاره می کنیم. در سوره توبه آیه ۲۴ همان مساله رضا را بیان می کند : ” قل ان کان آباوکم و ابناوکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجاره تخشون کسادها و مساکن ترضونها…. “

ملاحظه می کنید در اینجا صحبت از آبا و اجداد و…. می کند. وقتی به مساکن می رسد می فرماید آنچه که شما رضایت پیدا می کنید به آن. یعنی مساکن موجب رضای شماست. و آیه ادامه دارد و جلسات بعد انشاءالله بحث می شود. شاهد ما همین مساکن و رضایت است. این مسکن هائی که ما به آنها عادت کردیم و زندگی می کنیم، شاید احساس رضایت به دلیل عادت کردن، محسوس نباشد. اما قرآن می فرماید مسکن، رضایت می آورد. اگر معنای مسکن را بفهمیم، می دانیم یعنی چه. [مثلا رضایت از مسکن] در این حالت که هر وقت تشنه هستیم آب می خوریم و هر وقت خسته هستیم می خوابیم و…. خیلی محسوس نیست، آن وقتی که انسان در مسکن ساکن باشد. آن وقت معنا پیدا     می کند که در تلاطم قرار گیرد.

مثلا کسی راه را گم کرده، حیوانات وحشی او را دنبال می کنند، گرسنه و تشنه است و در سرمای شدید قرار گرفته و خطر یخ بستن او را تهدید می کند، در این هنگام تمام درونش در تلاطم است. حالا در یک چنین وضعیتی، وارد در یک محل کاملا مناسب گرم با تمام امکانات شود. اینجاست که آن تلاطمات آنچنانی، به سکون می رسند. و از این سکون در این محل، یک حالتی در انسان ایجاد می شود که این حالت  رضا است. [اینجا  می بینیم که] چگونه تلاطم درون او را ساکن کرد و از این سکون، آن احساس رضا به وجود آمد. پس ما اگر دقت کنیم، رضا حالتی است که تلاطمات انسان را ساکن کند و از ساکن شدن آن حالت در انسان ایجاد می شود. پس اگر به بیانات مختلفی که در قرآن در باره واژه رضا فرموده است، دقت کنیم می فهمیم که رضا نقش مهمی در زندگی دارد و تلاش و تلاطمات انسان به خاطر کسب رضا است. پس اگر انسان توکل کرد و از این من خیالی رها شد، آنجا هرچه خدا قسمت کرده، آن حالت رضا ظهور پیدا خواهد کرد. اگر این رضا در انسان ظهور پیدا کند، انسان آمادگی پیدا      می کند، برای یک مرحله دیگری از زندگی توحیدی که در بقیه حدیث است : ” و وجبت محبتی للمتحابین فی و وجبت محبتی للمتعاطفین [للمتقاطعین] فی و وجبت محبتی للمتواصلین فی و وجبت محبتی للمتوکلین علی “

 این رضا هست که ثمره آن در محبت می شود. حب یک حقیقت دیگری است در درون انسان که با از بین رفتن آن من حیوانی و به وجود آمدن آن رضا، این ظهور خواهد کرد. در مورد این حب، چون یک خورده بحث بیشتری باید بشود، مقداری را در این جلسه عرض می کنیم تا مقدمه باشد برای ادامه در جلسه بعد.

می فرماید : ” وجبت محبتی للمتحابین فی “. متحابین، [یک حب] بین الاثنین است. یعنی دو نفر به همدیگر اظهار حب کنند و به همدیگر محبت نشان دهند و این محبت، انگیزه اش ” فی ” باشد. نفرموده “فی سبیل الله “، نفرموده “بالله”. خوب همه اینها در باره خداست دیگر : به خاطر خدا یا در راه خدا. اینها را نفرموده، فرمود : “فی”. این یای متکلم در قواعد عرب، نکته لطیفی است. هر چه لفظ کوتاهتر می شود، به معنای دقیقتر و لطیف تری اشاره می کند. هرچه معنا، سنگین تر می شود، الفاظ هم سنگین تر می شود. اینجا می فرماید “فی”. حتی خود لفظ ” الله ” هم که حرفهای بیشتری دارد، این هم برگشته و لطیف تر شده و فقط شده ” فی “، من. فرق می کند یک وقت اسم کسی را صدا می زنیم و یک وقت، خود خودش را. در این فی تطابقی است نسبت به  ” الله “، نسبت به ” فی سبیل الله “. این تطابق، همان معنای رضا است. منتها آن رضائی که تطبیق می کند در ضمیر یاء، غیر از آن است که در نفس حیوانی من تطبیق می کند ؛ آنجا به زبان ما صحبت می کند.

در ادامه حدیث، این شبهه را حل می کند : اینطور نیست که این کار شما، درست همان است که من می خواستم و حالا که مطابق خواست من شد، شد رضای من. در مورد انسان، این معنا را می رساند اما در مورد خدا اینطور نیست. [بلکه] در بیان مطلب، با زبان ما اینطور بیان می فرماید. تمام بیانات خداوندبا زبان ماست وگرنه، واقعیت بالاتر از این هاست. [پس فرمود] هرکس با یکدیگر محبت کند در رضای من.

تا زمانی که ما به [دستورالعملها عمل نکنیم اینها را متوجه نمی شویم]. این ها واقعیتی است که جلسه قبل عرض شد که در حدیث معراج، مربی خود خداست و شاگرد، پیامبر است. جلسه ای که نمونه ای مانند آن در عالم نیست. پس معلوم است که این حدیث و این دستورالعمل ها در چه عظمتی است. پس تا انسان در دستورالعمل ها موفق نشود، شاید نه تنها این مطالب دقیق، سودی به حال او نداشته باشد بلکه حتی ممکن است مشکل ایجاد کند. مثلا یکی از عزیزان، جلسه قبل که بحث توکل را مطرح کرده بودیم، آمدند و مطالبی را پرسیدند که معلوم شد، مطالب را کاملا اشتباه دریافت کرده بود و   چاره ای نبود جز اینکه عرض کردیم فعلا به جلسه پنجشنبه بیایند.

تا من نتوانستم [به معنای] رضای من از خدا برسم، [در فهم] رضای خدا از من هم بیشتر مشکل خواهم داشت. اول در ترتیب مطلب فرمود: ” رضای بنده من از آنچه به او قسمت کرده ام “.

وقتی به آن رسید، از آن، حب ایجاد می شود و لطافت روحی در او ایجاد می شود. یعنی اینها یک چیز عملی است. الفاظ نیست. تا مقاومت سیم باعث نشود که دمای سیم به یک دمای خاص برسد، روشنائی، ظهور پیدا نخواهد کرد. یا اینکه مثلا دما باید به صفر برسد تا در اثر انسجام مولکولها، آب یخ ببندد. اول باید توکل تحقق پیدا کند و از تحقق آن، رضا حاصل شود و بعد که فهمیدیم رضا یعنی چه، پشت سر آن، حب ایجاد می شود. متاسفانه امروزه بعضی ها در اثر انحرافات می گویند ما در جوان عشق مجازی ایجاد می کنیم و وقتی این عشق ایجاد شد، آن را به عشق حقیقی می رسانیم. [در حالیکه نمی دانند که] مسیر ایجاد عشق از اینجاست. حدیث می فرماید. اول باید رضای از قسمت خدا در درون ایجاد شود. این حب، منهای درک این حقیقت، اصلا به وجود نمی آید.

همه اش حب های شهوانی و شاعرانه احساساتی است. این رضای از قسمت خدا که ایجاد شود، حب ایجاد می شود وقتی حب ایجاد شد، این حب، در رضای خدا قرار می گیرد که رضای خدا با این حب به وجود می آید. که اگر این تحقق پیدا کرد، حب خدا برای او حاصل می شود. (وجبت محبتی ) این وجبت، وجوب تحققی است نه وجوب فقهی که نستعیذ بالله مثل نماز که بر ما واجب است، مثلا بر خدا واجب شد که محبت ما را داشته باشد.

ارتباط بین این حقایق، مسیر سیر الی الله را تعیین می کند و تا به این نرسیم، اشتباهاتی بزرگ خواهیم داشت. گاهی انجام وظیفه نخواهیم کرد که به خدا توکل کرده ایم. اینکه ما به بعضی اشتباهات عملی می افتیم، برای این است که معنا، در ما ظهور پیدا نکرده است.

ان شاءالله در این جلسات، از خود حضرت و از خدا کمک بخواهیم که توفیق بدهد در دستورات موفق باشیم که از درون، یک سری حقایق برایمان معلوم شود.

 

جلسه ۳۹

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در ادامه حدیث معراج، خداوند فرمود : ” یا احمد ! وجبت محبتی للمتحابین فی، و وجبت محبتی للمتعاطفین (للمتقاطعین) فی، و وجبت محبتی للمتواصلین فی، و وجبت محبتی للمتوکلین علی.” که مطالبی در مورد محبت و در مورد معنای ” فی ” و “وجبت ” به عرض رسید. [در ادامه می فرماید]:

” و لیس لمحبتی عله و لا غایه و لا نهایه “. اینکه من می گویم محبت من واجب است بر چنین انسانهائی، این به این معنا نیست که این کارهای مومن ها، بر من اثر می گذارد و علتی می شود تا محبت من بر آنها شامل شود. من آنچنان کبریائی و جلال و جبروتی ام بالاست که حتی تحت تاثیر خودم هم قرار نمی گیرم تا چه رسد به اینکه من تحت تاثیر انسانهائی قرار گیرم [که] مخلوقات ضعیف [من هستند] و محبت داشته باشم و محبت من به این انسانها، مثل محبت انسان به انسان، مثلا محبت مادر به فرزند نیست. مطلب، بسیار بالاست. برای محبت من، هیچ عامل بیرونی [وجود] ندارد. اصلا ذات من اقتضا می کند که محبت کنم. محبت من بر همه موجودات، شامل است. منتها این انسانها، استعداد پیدا می کنند که از آن محبت من که شامل همه موجودات است، بهره ببرند.

مثلا یک وقت است که اتاقی، تاریک است و من چراغ روشن می کنم. در این حالت، من عامل روشنائی شدم. اما روشنائی خورشید، از این قسم نیست. خورشید، در تابش خودش و در روشنائی ذاتی خودش است. اینطور نیست که من آن را روشن کردم. بلکه من پرده ها را کنار کشیدم تا روشنائی خورشید وارد اتاق شود. بنابر این اینطور نیست که کشیدن پرده، علتی شد برای روشنائی خورشید. بلکه این خورشید، در ذات خودش روشنائی است. و من با کشیدن پرده، استعدادی فراهم کردم که از آن روشنائی، بهره مند شدم.

پس اینطور نیست که من محبت به خدا می کنم. خدا هم تحریک می شود و محبت می کند. محبت خدا بر همه  موجودات، شامل است و این من هستم که از این محبت بهره می برم. و عرض کردیم که این حب، چیز فوق العاده مهمی است. موجودیت موجودات، با این حب است. مثلا در مورد اعضای خانواده، می بینیم که خانواده، وقتی پابرجاست که بین اعضای خانواده [محبت برقرار باشد]. و تا محبتی بین آنها وجود دارد، آن خانواده، موجود است. همان که آن محبت از بین رفت، چنین موجودی در کار نیست و از بین رفت. و یا در مورد یک ماده و موجود، این جاذبه مولکولی را اگر از آن بگیریم، دیگر آن موجود در کار نیست. یا در یک کشور، اگر محبتی به این مملکت نباشد، آن کشور از هم پاشیده است. هرجا که یک موجودیتی ترکیب یافته، در باطن آن محبتی حکمفرماست. پس  با این توضیح، در عالم، محبت خدا تابش می کند. و انسان آنچنان استعدادی را دارد که از درجه بالاتر محبت، برخوردار شود و بقیه موجودات، این استعداد را ندارند. اگر انسان از آن محبت خدا بهره مند شد، خدا می فرماید چون برای من علت خارجی نیست و علت ذاتی من است، آن بنده هم متصل به بی نهایت می شود. ” ولا غایه و لا نهایه “. اگر علت خارجی بود، ناپایدار   بود ؛ چون وابسته به علت خارجی بود.

اگر مثل روشنائی چراغ نفتی بود که آن اتاق را روشن می کرد، در نهایت خاموش می شد چرا که وابسته به اراده اوست و از بین رونده است. اما خورشید، اینطور نیست چون ذاتی است.

محبت خدا، چون از بیرون تحت تاثیر قرار نگرفته، بنابراین غایت و نهایتی برای آن نیست و چون بی نهایت است، این انسان اگر محبت خدا شاملش شود، این انسان کوچک هم متصل به بی نهایت خواهد شد. مثلا یک استخر، هرچه هم بزرگ باشد، اما چون متصل به لایه های زیرزمینی و لایه های عظیم نیست، پس از مدتی، بالاخره گندیده خواهد شد. اما یک چاله کوچک، اگر متصل به منابع عظیم زیرزمینی باشد، چند صد سال هم بماند، زلال و تمیز و زیبا، باقی است. این چاله چند سطلی، صدها سال هم در آن سلامتی خود است. اما این استخر به این بزرگی، چون محدود است، آسیب پذیر است و پس از مدتی بالاخره می گندد و نابود شونده و ناقص و محدود است. چون خودش مستقلا برای  خودش شخصیتی دارد. اما آن چاله، متصل به منبع دیگری است.

این انسان، هرچه از این امکانات ظاهری هم بهره مند باشد، اگر بریده از آن منبع باشد، دیر یا زود گندیده خواهد شد و در نهایت، نجس و نجس کننده است و تمام آسیب هائی که یک موجود دارد، بدترین آنها را دارد. اما انسانی که متصل شد به آن منبع عظیم، ” لا غایه و لا نهایه “. این پاک است و زندگی او پاک کننده است و تمام زیبائی هائی که در شان یک موجود است، بالاترین آنها برای اوست.

” کلما رفعت لهم علما وضعت لهم علما “. ثمره این اتصال، چه می شود ؟ می فرماید : هر زمانی که این انسان را علمش را بالا می بریم، علم دیگری را برای او قرار می دهیم. این چنین علمی، در شان این انسان است. این، علم خاصی است.

مثلا یک وقت است که در یک اتاق، دری است و در بسته است و ما پشت در را نمی دانیم چیست. ولی با کشیدن در، دیوار پشت آن کشف می شود و ما نسبت به آن دیوار، علم حاصل می کنیم. این علم، کشف مجهول است. یک وقت هم هست که آن پشت در، دیوار نیست بلکه یک آئینه در یک شرایط خاصی قرار گرفته که از بیرون، موجودات فراوان دیگری را در خود دارد. وقتی در باز شد، این آئینه را می بینیم. اما دیدن این مثل دیدن دیوار نیست. خود این علم، یعنی آئینه، خودش علم هائی را برای ما نشان داد. یک وقت است که یک مجهول کشف می شود و تمام. یک وقت است که ما به یک علم می رسیم و آن علم، علم های دیگری را برای ما نشان می دهد. علم های نوابغ علمی و علوم ذهنی، از معلومی به مجهولی است و تا فلان چیز، کشف و اختراع شود، ای بسا ۵۰ سال مغزها زحمت کشیده. اما این یک علم خاصی است که از آثار و برکات محبت خداست به بنده خودش و شاید هم اینکه بلافاصله بعد از محبت فرموده، یعنی اولین ثمره محبت خدا، رسیدن به این علم است. اینجا دیگر محدودیتی نیست. به طور تصاعدی، علم می جوشد. هر علمی، علمی می آورد. یعنی تمام ذرات پیکره چنین انسانی، از علم تشکیل شده. یعنی انسان، وارد فضای دیگری شده.

این علم، با زندگی ما رابطه ذاتی دارد. همین علم محدود ذهنی هم می بینیم که چقدر زندگی ساز است. علم نباشد اصلا زندگی….[نیست]. ما وقتی که در یک اتاقی، یک بچه چند ماهه است، چون قدرت دریافت علمی ندارد، خیلی چیزها را بی پرده انجام می دهیم چون علمی وجود ندارد. یک کسی که زحمت می کشد و چند هزار تومان [خرج می کند] که خود را بیاراید، برای اینکه علمی وجود دارد. آیا می شود کسی ۲۰ هزار تومان خرج کند و خود را بیاراید و آنگاه برود به گله گوسفندها؟! چرا ؟ چون آنجا علمی در کار نیست. هر قدر که به فضائی می رود که عالم آنجا قوی تر است، آرایش بیشتر معنا پیدا می کند. پس اگر ما به نقش علم در رنگ و روی زندگی دقت کنیم، که هرچه بالا می رود، عمق زندگی بیشتر می شود، به دست خواهیم آورد که علم قوی _ آن علمی که علم آفرین است _ آن زندگی چه خواهد شد ؟ پس در واقع اولین ثمره بهره مند شدن از محبت خدا این است که انگار انسان، لباس مادی این عالم را بیرون می ریزد و زندگی جدیدی را شروع می کند.

مثلا زغال که لباس این عالم را داشته باشد، در آن حالت یک زندگی دارد و وقتی این لباس را بیرون آورد و شعله شد، یک زندگی دیگری دارد. حالا که این لباس را می کنیم، این دفعه [آن زغال]، لباسی از یک شعله می پوشد. دقت کنید.

پس ملاحظه می فرمائید آن نور و آن انرژی، وقتی در لباس ماده بود، یک وضع زندگی داشت و آن وقت که این لباس را از تن بیرون می کند، لباس دیگری به تن می کند که آن شعله است. این نور آن وقتی که در بدنی که جنسش از شعله است زندگی می کند، زندگی دیگری دارد و در یک فضای لطیف است.

آن وقتی که من در این پیکر مادی زندگی می کنم، یک طور زندگی دارم. آن وقت که این لباس را بیرون ریخت (محبت خدا) اصلا پیکره انسان شد علم. یعنی هر علمی، علم دیگری می آورد. این دیگر در یک پیکری از علم زندگی        می کند. اینجا از زغال وجود، بیرون آمد. اینجاست که انسان، یک تولد دیگری پیدا می کند و این زندگی    چگونه زندگیی خواهد شد ؟! سالک الی الله چنین زندگیی را آغاز می کند و این حدیث، در ارتباط عالم خلقت، زندگی او را توضیح می دهد. پس فرمود اگر این سالک توانست به چنین تولدی برسد و از این ماده خارج شود و در پیکری از علم زندگی کند، خوب اولین برخورد او در ارتباط با مخلوقات چیست ؟ اولین چیزی که در اینجا مبنای ارتباط با مخلوقات است _ چه کیفی و چه کمی _ طرز بینش و نگرش انسان به مخلوقات است و این عامل اصلی که انسان را دربین   مخلوقات، با این پیکر جدید، زندگی را شروع خواهد کرد، با بینش او خواهد بود. قبلا هم همینطور بود. اما قبلا بینش خلقی داشت. حالا بینش توحیدی شده. لذا در اهمیت این بینش می فرماید :

” اولئک الذین نظروا الی المخلوقین بنظری الیهم “. عرض شد که این حدیث معراج، کلامش خلوت انس است و [مطالب در سطح بسیار بالائی است چرا که] مربی، حضرت رب و سالک، در استعداد شخصیتی همچون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. حالا پیداست که این سخنان سیرو سلوکی، چقدر دقیق است ؟ که حتی ترتیب کلمات، نسبت به هم، یک حالت خاصی است. یک جمله بندی دیمی نیست که یک فردی گفته است. حتی مقدم و موخر عبارتهای آنها برحسب معنای خاصی است. ملاحظه می فرمائید زندگی یک سالک را، مسیرش را و ساختارش را می ریزد. پس تا زمانی که من این حب به خدا را به کار نبرم، نمی توانم به این برسم. وقتی حب را بکار ببرم، می رسم به توکل و وقتی برسم به توکل، آنگاه آمادگی پیدا می کنم برای این تولد جدید و آنگاه پیکر علم [می پوشم] و آنگاه بینش من به مخلوقات، بینش خدائی خواهد شد.

این عین حدیث است. ” اولئک الذین نظروا الی المخلوقین بنظری الیهم “. آنها کسانی هستند که نظر می کنند به مخلوقات، به نظر من که مخلوقات را نگاه می کنم. یعنی خودشان، بینش خلقی به خلق ندارند. بینش آنها به خلق، بینش من است. [درباره معنای این بینش خلقی] یک معنای ابتدائی را بزرگان فرموده اند که : رفتار خدا با خلق چیست ؟ رفتار رحمت و حب است. تا زمانی که به آن تولد نرسیدیم و در این عالم مخلوقیت زندگی می کنیم، این عالم، عالم تضاد و تاریکی و کینه و عقده است. تا زمانی که من در این عالم بودم، جنسم طوری بود که با امثال خودم درگیر باشم. هر مانعی برای من [باشد]، دشمن او هستم. منیت من نمی گذارد [که رحمت من شامل او شود]. پس تمام صفات رذیله _ حسادت، خشم، خود خواهی و حیله گری و غم و غصه و…. _ و هرگونه مسائلی که انسان از آنها رنج  می برد، به خاطر بینش خلقی نسبت به عالم خلق است. اما وقتی از این بیرون آمد و وارد یک پیکر نوری لطیفی شد از جنس علم، آنجا دیگر نگاهش به عالم خلق، نگاه ربوبی است. رب، به نگاه رحمت نگاه می کند. از او همیشه رحمت صادر می شود. حتی نسبت به دشمن خودش. حتی اگر چاره ای نیست که به دشمن خودش خشم کند، آن خشم هم به خاطر رحمت است. این خشم با آن خشم، قابل مقایسه نیست. آن خشم به خاطر خودش بود و کینه او. اینجا همه اش رحمت است. این یک معنا است. یعنی این [فرد]، برخوردش با مخلوقین، چنین برخوردی است. یک معنای بسیار دقیق تر و لطیف تر مرحوم آیت الله سعادت پرور در کتابش فرموده و آن اینکه نگرش خداوند نسبت به مخلوق، این است که هیچ مخلوقی در محضر خدا اصلا وجود ندارد ؛ فانی در اوست. و عبارتهائی در قرآن فرموده است که بنده یکی دوتا را اشاره می کنم :

” کل شئی هالک الا وجهه ” (قصص – ۲۸). نگرش خداست به خلق و هر شیی. به طور کلی هر موجود، معنای بسیار وسیعی دارد. در ذات وجودی است. هرچه بکنیم شیی را ریزتر کنیم، یک شیی دیگر است. کتاب شیی است. رنگ آن یک شیی دیگر است. شکل او، ضلع او، ذره ذره آن و طرز قرار گرفتن آن و…. یک شیی دیگر است. شیی یعنی ظهور همان درجات وجود. این شیی [می فرماید] هالک است. نه به این معنا که به هلاکت خواهد رسید، نه خیر، اصلا صفت است. یک وقت می گوئیم [این] در است. یک وقت می گوئیم [این] تخته است. نه اینکه این در، تخته خواهد شد، نه خیر، تخته است. یعنی اگر تخته را ازش بگیریم، هیچی نیست. [همینطور] شیی، جنسش هالک است. الان که کتاب، یک موجودی شد، این نمودی شد. خود این، هالک است. همان هالک، نمودی از وجود نشان دارد. کل شیی هالک یعنی اصلا شیی همان هالک است ؛ الا وجهه. آنی که نمود پیدا می کند که ما شیی را شیی حساب می کنیم، آن تجلی وجه اوست. شیی به عنوان شیی هالک است. آنی که نمود پیدا می کند، وجه اوست.

مثلا بلا تشبیه، الان سکوت بود. بنده یک کلمه صحبت کردم، این صحبتی که کردم، باز همان سکوت بود. این فعل من اینجا ظهور پیدا کرد. آنچه که جلوه کرده سکوت نبود، فعل من بود. در صورت ظاهر، خیال می کنم این سکوت شکست و صحبتی انجام گرفت. اینطور نیست. بلکه این که سکوت بود، باز همان سکوت است. آنی که شد، فعل من بود.

یا در آیه دیگر می فرماید : ” کل من علیها فان. و یبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام ” ( الرحمن – ۲۶ و ۲۷).

فان و فناپذیری هر آن چیزی که ما آن را یک شیی تصور می کنیم. آنکه باقی است، وجه اوست. الان در اینجا این سکوت، آنچه هیچ است، سکوت بوده. آنچه که هست، فعل من بوده. عالم، آنچه هست، عدم بوده. آنچه هست، فعل او بوده. پس اگر انسان به آن تولد جدید برسد که پیکرش وقتی مثل زغال بود، یک وضعیت داشت و وقتی لباس شعله پوشید، یک وضعیت داشت. و من هم وقتی که لباس [نگرش] خلقی پوشیده بودم، یک وضعیت داشتم و وقتی لباس علم پوشیدم، یک وضعیت دارم. می فرماید اولین اثر این، این است که نگرش او، نگرش خدا خواهد شد. یعنی کل شیی هالک و کل شیی فان [خواهدشد]. یعنی هیچ چیزی را مستقلا موجودیت دار نمی بیند. این نگرش اگر پیدا شود، این دید توحیدی خواهد شد در مخلوقات. چنین فضائی چون به دست ما نیست [این معنا را خوب درک کنیم]. چون هر کسی در آن فضائی که زندگی می کند، عادت ها و برداشت ها و بینش هایش قرار گرفته است. مثلا بچه ای را که در قطب زندگی می کند و ساختمان در آنجا از قالبهای یخ است، [نگرش نسبت به یخ] با یک بچه ای که در استوا زندگی می کند، [یکی نیست]. اگر در مورد استقامت یخ صحبت کنیم، بینش ها یکی نیست. به او [که در قطب زندگی   می کند] بگوئیم که یخ، اعتبار ندارد. کاسه را روی آن نگذار از بین می رود. می گوید ما با این ساختمان درست می کنیم، شما می گوئید اعتبار ندارد ؟! یا بچه ای که پدرش را یک پهلوان قوی شکست ناپذیر می داند، اگر به او بگوئید پدرت در فلان جا اینطور شکست، اصلا باورش نمی شود. یا اگر در این فضا بگوئیم این آهن را مواظب باشید الان لیز می خورد و می ریزد، اصلا باور نمی کنیم. آهنی که در آن فضا، آب می شود و بخار می شود و اصلا اتمهایش منفجر  می شود، ما آن فضا را نمی توانیم درک کنیم.

وقتی به ما می گویند این موجود، فانی است، اصلا نمی توانیم قبول کنیم که : یعنی چه ؟ می گوئید این تشکیلات، هیچ است ؟! اما آن کسی که پیکره اش از علم شود (آن علم که حدیث فرمود) برای او روشن است.

پس [دراثر] چنین بینشی، موضعگیری ها و…. همه بر اساس آن بینش خواهد شد و چقدر این بینش با آن متفاوت خواهد بود ؟! پس اگر سالک به آن رسید، یک بینش توحیدی خواهد بود. ” اولئک الذین نظروا الی المخلوقین بنظری  الیهم “. نه اینکه مثل من نگاه می کنند ؛ اصلا با نگاه من نگاه می کنند.

پس آنها که از محبت خدا بهره مند شوند، اولین اثر چه شد ؟ ” کلما رفعت لهم علما وضعت لهم علما.” حالا با این بینش در ادامه حدیث، زندگی سالک را شروع به بیان می کند.

 

جلسه ۴۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در ادامه ترجمه حدیث معراج رسیدیم به این که : ” اوُلئکَ الذینَ نَظَروا اِلیَ المَخلوُقینَ بِنَظَری اِلَیهِم “.

اینها کسانی هستند که نگرش آنها به مخلوقین با نگرش من است به آنها [که بیان شد] یک وجه این است که همچنانکه من با دیده رحمت نگاه می کنم، آنها هم با دید رحمت نگاه می کنند و از آنها رحمت صادر می شود. از آنها هیچ کینه ای، بدبینی، ضرری(حتی از ذهن آنها) صادر نمی شود و اگر هم خشمی صادر شود، آن هم براساس محبت است و عرض شد که معنای       دقیق تر، آن است که کل مخلوقین در دید خدا، عدم و فانی و هالک هستند، و معرفت انسان به حقایق عالم آنچنان رشد کرده و بینش او از صورت عالم آنچنان نفوذ می کند که مشاهده می کند هیچ موجودی مستقلا وجود ندارد و همه هالک و فانی است.

” وَ لَم یَرفَعوا الحَوائج الی الخلق ” حال که چنین نگرشی در انسان پیدا شد و بصیرت او با درک این حقیقت باز شد، آنگاه حاجتش را به سوی هیچ خلقی نمی برد، نه فقط برای انسانها بلکه به [کل] خلق. زیرا که نفرموده است : “ولم یرفعوا الحوائج الی الناس “، بلکه فرموده : ” الی الخلق “.

حتی خودش هم که خلق است، اعضایش هم که خلقند هیچ اعتماد و توقعی از آنها ندارد که آنها بتوانند حاجت او را رفع کنند و این حقیقت را کاملا مشاهده می کند، حتی مشاهده می کند که چشم و پایش نیز موجودی مستقل که قابل اعتماد باشند، نمی باشند.

(عرض شد که این حدیث بسیار بلند است. گوینده رب العالمین است، و تربیت شده این حقایق شخص اول عالم خلقت است.) یعنی واقعا می بینید که هر چه هست به اذن خداست و این [بینش] خود یاد خداست.

ما وقتی که پایمان را روی آب می گذاریم، در همان لحظه احساس می کنیم که پایمان فرو می رود، [مشابه همین، وقتی انسان به مشاهده فوق رسید] هنگام برداشتن مثلا کتاب، همزمان احساس می کند که این دست نمی تواند کتاب را بردارد و یا در حین صحبت کردن احساس می کند که این زبان نمی تواند صحبت کند، چطور این آب نمی تواند از من نگهداری کند تا در آن فرو نروم [این دست و پا و خلق هم چنین هستند] و وقتی که این چنین احساسی در انسان ایجاد بشود به آن ها اعتبار و اعتمادی نمی کند، از این رو است که هیچوقت از آب پلی برای خودش درست نمی کند، و انسان هم چون تمام موجودات عالم را مشاهده می کند که هیچ هستند [بر آنها تکیه نمی کند].

[در این کتاب حضرت آیت الله سعادت پرور رحمه الله علیه] روایت های متعددی را نقل کرده اند که یکی را انتخاب می کنیم :

روایت ۷۲ صفحه ۱۱۲ سرّ الاسراء :  عن ابی الحسن الرضا عن آبائه علیهم السلام انه قال : ” انما اتخذ الله ابراهیم خلیلا لانه لم یرد احدا و لم یسال احد قطّ غیرالله تعالی “.

خدای متعال ابراهیم علیه السلام را خلیل انتخاب کرده، به خاطر اینکه او هیچ احدی را اراده نکرده و از هیچ احدی چیزی نخواست، خداوند به این معرفت او، او را خلیل انتخاب کرد.

مطالبی که اینجا عرض شد به آن معنا نیست که ما دنبال اسباب عالم خلقت نرویم و بگوئیم خدا هرچه بخواهد می کند، بلکه باید طوری به خدا توجه کنیم که این اسباب را مستقل نبینیم، نه اینکه آدم خیالبافی باشیم و دنبال هیچ کاری نرویم و بگوئیم که خدا هروقت خواسته گرسنه کرده، [هر وقت هم بخواهد] سیر می کند، این فکری خیالبافانه است.

فکر و معرفت توحیدی وقتی حاصل می شود که توجه ما به این شئی، این باشد که این شئی که رفع حاجت من را می کند به اذن خداوند و از خداست.

” بطونهم خفیفه من اکل الحلال ” : نکته خیلی جالب که در این حدیث معراج است، این است که در اوایل حدیث مطلب مربوط به عالم مجرد و ملکوت بود، بحث از حب و تحابب و بغض و توکل بود، یکمرتبه مسیر بحث را عوض کرد به خلق و از خلق آنچه پشت سرش به عنوان حاجت مهم و قابل توجه مطرح فرمود، مساله بطن و اکل بود. یکی از سخت ترین و مهم ترین حاجت های انسان این است که باید بخورد. چون تمام موجودیت او و بدن مادی آدمی در این عالم ماده، ارتباط مستقیم با خوردن دارد. تمام اعضای بدن که می خواهد کار کند و در این عالم موجودیت خود را استمرار دهد، به بطن و اکل نیاز مستقیم دارد، زیرا که تمام کیفیت و کمیت انرژی عالم ماده او از این طریق است و لذا اینقدر توجه به اهمیت خوردن داده است. در اوج بحث های مجردات، روح و حقایق ملکوتی یک مرتبه توجه به اهمیت بطن می دهد که مبادا ما یک بعدی باشیم و از ضرورت های عالم ماده بی خبر باشیم، مبادا جذبه های عالم ملکوت ما را از توجه به عالم ملک غافل کند، همان چیزی که خیلی ها به چنین خیالبافی ها افتاده و گرفتار خشکه مقدسی شده اند، به بهانه مقدس بودن یک سری ریاضت های نامعقول بر خود وارد کرده و چنین خیال کنیم که با آنها می توانیم به بندگی خدا برسیم. [اینها غلط است] زیرا خداوند در اوج دستورات روحی توجه به این حاجت انسان می دهد و برایش دستورالعمل می دهد. نمی فرماید نخورید، می فرماید بخورید ولی با دستورالعملش.

تمام نقش معده و بطن را در یک کلمه جمع نموده : ” بطونهم خفیفه ” که یک دستور کلی است، [یعنی] در سیر و سلوک، این شکم باید سبک باشد وگرنه مانع سیر الی الله می شود. منتهی عمده عامل و اصل ضروری که در این سبک بودن لازم است، لقمه حلال است. اما خود سبک بودن معده، یک جایگاه خاصی دارد و هر عاملی که آن را سنگین کند مانع سیر الی الله است. مثلا پرخوری معده را سنگین می کند، لذا مانع سیر الی الله است. [اصلا پرخوری] آثار تخریبی در انسان دارد، و این آثار نه تنها در همان ساعت بلکه در ایام متعدد نقش تخریبی دارد.

اصلا معده نقش عجیبی در زندگی انسان دارد. انسان توفیق پیدا کند که در محضر متخصصان طب سنتی باشد [و استفاده کند]. آنها در مورد اهمیت معده تاکید فراوانی دارند. کتابی است به نام ” نجات از مرگ مصنوعی ” که به یکبار خواندنش می ارزد، که البته خودسرانه آدم نباید از دستورالعمل هایش استفاده کند، زیرا خطرناک است.

[در باره نقش معده می توان چنین مثال زد که] چاله ای که در حیاط منزل می کَنند، رطوبت ها را از همه قسمتها می کشد و   نمی گذارد رطوبتی در اطراف باشد، معده نیز یک چنین وضعی دارد که به وسیله سیستم خاص خود در ارتباط با اعصاب و رگ های مختلف، در هر نقطه ای از هر جای بدن هر مرضی باشد، می تواند آن مرض را مکیده و دفع کند. ولی این امر استاد حاذق می خواهد که در آن کتاب یک سری دستورالعمل هائی نوشته است که چگونه می توان به وسیله غذاهای مناسب، مریضی را کشیده و دفع کرد. عکسش هم اینطور است و تمام مرض ها از معده شروع می شود. خلاصه اهمیت کمیت، کیفیت و حتی نوع غذا خیلی زیاد است.

ای بسا دو نوع غذا را که می خوریم طبیعتشان طوری است که نه تنها معده را سنگین می کند، بلکه اگر دو غذا ناهمگون باشند ممکن است یک سری دردهای جدیدی را ایجاد کند. ظاهراً در کتاب طب الرضا بود که در باره خواص میوه ها یک فرمول جالبی بیان کرده بود که میوه هائی که درختی هستند چه رابطه ای با میوه های زمینی دارند، مثلا سیب که یک میوه درختی است، با هنداونه که یک میوه زمینی است چه تناسبی دارد.

اگر قرار بود که خوردن بیهوده باشد، امام صادق، امام رضا و پیامبر اکرم صلواه الله و سلامه علیهم این همه دستور طبی بهداشتی نمی دادند، و ما باید این [مسائل] را جزو دستورات سیر و سلوکی قرار دهیم، خداوند هم در این حدیث اهمیت به شکم می دهد که چه کنیم که معده مناسب سیر و سلوک باشد.

پس هر چیزی که معده را سنگین کند مثل پرخوری، ناسازگاری دو غذا، زیاد نجویدن غذا و…. برای سیر و سلوک مانع است. خود زیاد جویدن غذا خیلی مهم و مفید است. بزرگان اینها را جزو دستورات قرار می دهند، ما نباید بگوئیم که همیشه ذکر پنج هزار تائی از صبح تا ظهر داشته باشیم و از این قبیل، اگر بخواهیم سیر و سلوکمان براساس کتاب و سنت باشد، خودشان این مسائل را فرموده اند.

ولی نکته مهم آن است که مصداق اتمّ سبک کردن معده غذای حلال است، چون خیلی ریشه دار است.بالاخره این لقمه مدتی جزو انرژی این بدن می شود. وقتی این انرژی از نجاست گرفته شود طبیعی است که از آن نجاست صادر می شود، زمانی که انرژی خود را از نجس گرفته، هیچ وقت حرف نورانی از آن خارج نمی شود و جنس نجس از آن بیرون می آید، چشمی که انرژی اش را از نجاست گرفته، نمی تواند به نامحرم نگاه نکند، نمی تواند از نگاه کردن به قرآن، روایات و ادعیه لذت ببرد. در هر حال جنس که اینطور نجس شد خواص عجیبی را در انسان ایجاد می کند.

پس مجموع حدیث این شد که اینها حاجتشان را به خلق نمی برند و پشت آن سبک بودن شکم را از لقمه حلال مطرح فرمود، چون کسی که به این بینش رسید، احتیاج ندارد سراغ لقمه حرام برود، اصلا آن ایمان، به او در کسب حلال آرامش داده و او را راحت می کند و او از این مطلب مهم غافل نمی شود.

آن بزرگوار [حضرت آیت الله سعادت پرور رحمهالله علیه] در این قسمت روایت های متعددی آورده است. مثل :

عن ابی بصیر عن ابی عبدالله علیه السلام قال : قال لی ” یا ابا محمد! اِنَّ اَلبَطنَ لَیَطغی مِن اَکلِهِ وَ اَقرَبُ ما یَکوُنُ اَلعَبدُ مِنَ اللهِ جَلَّ وَ عَزَّ اِذا خَفَّ بَطنُهُ وَ اَبغَضُ ما یَکوُنُ العَبدُ اِلَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ اِذا امتَلَا بَطنُهُ.” شکم بر اثر خوردن طغیان می کند و نزدیکترین حال بنده به خدا وقتی است که شکمش سبک باشد و مبغوض ترین حالت بنده از خدا وقتی است که شکمش پر باشد.

پس این جایگاه خاصی است در ارتباط با غذا و اهمیت نوع غذا در باره موفقیت در راه سیر و سلوک.

در ادامه حدیث دوباره به مسائل روحی و مجردات بر می گردد : ” نعیمهم فی الدنیا ذکری و محبتی و رضائی عنهم “. باز از عالم ماده برگشت و سخن را تغییر داد و به عالم روح، ملکوت و بالاتر رفت. نعیم نعمت پایدار و ثابت را گویند که انقطاع ندارد و تعطیل پذیر نیست، ثبات دارد. پس آنها از چنین نعمتی در زندگی برخوردارند . پس نعمت مادی برای آنها چون موجود مادی هستند در حد نیاز و ضرورت لازم بود ولی آنچه که همیشه از آن لذت می برند ذکر من است. در باره ذکر در جلسات گذشته مفصلا بحث شده است ولی به خاطر اهمیت مطلب به صورت گذرا اشاره می شود.

مساله ذکر را باید در وجودمان حس کنیم نه در ذهن و زبان، آنچه که توجه ما را در وجودمان به خود جلب کرده است همان حال ذکر می باشد، اگر ما خوب به زندگی مان دقت کنیم اصلا می بینیم که معنا و مفهوم زندگی به آن مقدار است که در توجه هستیم و بقیه اصلا بی معنا است. رنگ، روح، لذت و عذابی که از زندگی داریم آن مقداری است که توجه داریم و مزه تلخ و شیرین ما در آن چیزی است که به آن توجه داریم.

یک چیزی ناگوار است، وقتی توجهمان به آن است از آن تلخی می گیریم. با قطع توجه، تلخی هم قطع می شود و یا یک چیزی خوشایند است، وقتی توجهمان به آن است از آن لذت می بریم، با قطع توجه، لذت هم قطع می شود. پس اگر دقت کنیم می بینیم زندگی یعنی توجه و توجه و توجه.

این است که زندگی را عمیق تر می کند. انسان وقتی توجه به چیزی می کند زندگی اش آن رنگ را پیدا می کند، اگر انسان به این توجه کند معنای بسیار عمیقی در وجود انسان ایجاد می شود، خلاصه توجه چیز عجیبی است. ذکر هم همان است. حالا انسان به برکت این دستورات سیر الی الله و دستورات استاد بتواند به آن لطائفی برسد که حدیث معراج را متوجه باشد، متوجه باشد به برکت حب الهی، نگرش الهی به موجودات را و بی اعتمادی به مخلوقات را و شکم سبک را که همه اینها اصول در موفقیتهای سیر الی الله هستند، وقتی از اینها توانست بهره ای بگیرد، آنگاه قابلیت می یابد که با همه وجود توجه به خدا کند که این توجه به خدا ذکر است.

انسان وقتی به ماشینی که تازه خریده است توجه می کند، به آن مقدار که به آن توجه دارد لذت می برد. یا گرسنه است و قرار است دو ساعت بعد یک مهمانی برود، از توجه به غذا لذت می برد. یا به او یک ابلاغ داده اند و یک هفته بعد می خواهد به آن مسئولیت برسد، از توجه به آن لذت می برد.

حال که توجه به این خلق تاریک این همه لذت دارد، مشخص است که توجه به خالق چه لذتی را خواهد داشت، این چه نعمتی بزرگ است ؟! انسان تا وقتی توجه به آن نکرده در این عالم در داخل درد شناور است. یک مثالی را بیان می کنیم :

فرض بفرمائید یک کسی برای اولین بار وارد آبی شده و در داخلش شنا می کند یا از چیزی آویزان شده و در آب فرو رود، در این حال او احساس می کند که مقداری سبک شده است و از این مقدار چند درصد سبک شدن احساس لذت می کند. او در این حال تازه متوجه می شود که من بیرون از آب یک سنگینی داشتم و از آن مقدار سنگینی چند درصد که از بین رفت و سبک شد لذت برد، حالا دوست دارد به آب موادی بریزد که وزن مخصوصش طوری باشد که بیشتر احساس سبکی کند. هر چه سبکتر می شود، یک لذت عمیقی را احساس می کند. این لذتی که احساس می کند لذت واقعی نیست بلکه لذت خیالی است که در واقع رفع الم است. او در خارج آب در یک سنگینی خاص قرار گرفته و از آن سنگینی درد می کشید و جالب اینکه از آن سنگینی غفلت داشت که من وزنی دارم و از آن درد می کشم ولی آن را نمی فهمم. وقتی که به آب وارد شد و چند درصد سبک شد، تازه فهمید که قضیه اینطور بوده. تازه متوجه شد که من چنان دردی داشتم.

عجیب تر آنکه هنوز هم متوجه نیست که این لذت نیست بلکه مثلا به مقدار ۲۰ درصد ازآن درد راحت شده است و احساس خیالی می کند که لذت می برد. حال مطلب ما هم مانند مثال فوق است. ما که موجود کاملا بی درد و بی وزنی در عالم نور بودیم، از لحظه ورود به این عالم درون درد و رنج فرو رفته ایم و سنگینی خاص این عالم در  تمام وجود ما مسلط شده است و طوری این درد بر ما حاکم شده که ناآگاه از آن هستیم، فلذا هرچه که ما را از این درد کنار می برد، ما خیالاٌ آن را لذت حساب می کنیم. از غذائی که   می خوریم و حاجت ما را رفع می کند و دردی را از ما بر می دارد در نتیجه خیال می کنیم که لذت است. همین خواب که درد را از ما بر می دارد چقدر لذت بخش است.

حال معنای ذکر با توضیح فوق مقداری معلوم شد، ما که با همه وجود توجهمان به این عالم است از چنین توجهی عذاب می کشیم. حال که به رشد رسیده و این توجه را از این عالم قطع کردیم، لذت خیلی بالائی داریم زیرا اولا توجه به منبع هستی مان یک شیرینی خاصی دارد، درنتیجه این ذکر معلوم است که چقدر لذت بخش خواهد بود. ما کدام نعمت از این عالم را پیدا کنیم که با آن برابری کند، پس :

” نعیمهم ” : نعمت پایدار و ثابت لذت بخش آنها، ” ذکری ” یک همچون توجه به این حقیقت آفرین است، ” ومحبتی ” : آن وقت که انسان چنین توجهی را پیدا کرد، غذای او حب خدا می شود، غذای واقعی اش احساس لذت از حب و رضای خدا است که در باره رضا مطالبی بحث شد که تکرار نمی کنیم. پس غذای اصلی چنین انسانی از عالم ملکوت ذکر خدا و حب و رضای خدا است. در عین حال تا زمانیکه در این عالم ماده است باید شکم سبک از حلال داشته باشد و تا زمانیکه در این عالم است باید به عالم ماده توجه کند.

این برخلاف مشیت خدا است که انسان خیالبافی کند و خود را بی نیاز از حوائج مادی ببیند. مشیت خدا بر این است که ما این دو را جمع کنیم.

حدیث ۱۱۱ صفحه ۱۲۶ سرالاسراء :  عن عبید بن زراره قال : سمعت ابا عبدالله علیه السلام یقول ” ان المومن من الله عز و جل لبافضل مکان – ثلاثا – انه لیبتلیه بالبلاء ثم ینزع نفسه عضوا عضوا من جسده و هو یحمد الله علی ذلک “.

وقتی که انسان به آن مرحله از حب خدا رسید به حال رضا می رسد (بحث رضا عرض شد که مطلبی بسیار دقیق است)، حضرت می فرماید : البته مومن در پیشگاه خدا از جایگاه بلند و با فضیلتی برخوردار است و حضرت این فرمایش را سه مرتبه تکرار فرمود، بعد فرمود که خداوند این مومن را مبتلا به بلا می کند و سپس عضو عضو جسد او را از او می کشد، در حالی که او خدا را حمد می کند.

اینها مقامات رسیدنی است، اگر خیالبافانه به این مسائل برسیم، مضر خواهد بود. خدا روحش را شاد کند، مرحوم آیت الله سعادت پرور (رضوان الله علیه) می فرمودند : آقائی با اینکه به مراحلی از کمالات رسیده بود و صاحب شاگردانی هم بود ولی به این مرحله از رضا هم نرسیده بود، یک چیزهائی هم چشیده بود و از مشکلات ابتدائی شکر خدا می کرد و لذت می برد، طوری که یک حال خیالی به او دست می دهد و به اشتباه می افتد و از خدا می خواهد که هر بلائی به او برسد حال رضا دارد. در چنین اشتباهی بود که خداوند او را به مریضی گرفتار کرده بود که آن مریضی خواص متعددی داشت که من نمی خواهم آن ها را ذکر کنم که تمام حیثیت و آبروی او داشت به هم می خورد، او چند دقیقه بیشتر نتوانست تحمل کند و به اشتباه خود پی برد که من کجا و رضا به بلای خدا کجا !

آن بزرگوار(مرحوم آیت الله سعادت پرور) می فرمود که او به آن حال افتاد که دیگر دست به دامن این و آن دراز می کرد که دعا کنید که من بهبود یابم.

ما نباید از خدا بلا بخواهیم ولی حالا اگر خدا بخواهد بلائی به ما برساند ما باید راضی باشیم و باید از خدا عافیت بخواهیم.

بعضی از دوستان می گویند ما به فلان آقا ۳ میلیون دادیم. او اهل نماز بود و….، اینطور نیست، ما باید دنبال عافیت، آرامش زندگی از راه حلال و سلامتی باشیم. هر کجا که خدا اراده کرد که لحظه ای بیاید که ما در بدترین وضع قطعه قطعه باشیم، آنجا راضی باشیم. باید دقت کرد که افراط و تفریط نکنیم. این مسائل دقیقا بایستی براساس ظرافتهای روح انجام گیرد که با مختصر افراط و تفریطی انسان را از لذت ذکر باز می دارد و لذت ذکر از انسان گرفته می شود.

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *