فص فاطمیه

 

شرح فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه

مشخصات کتاب

سرشناسه : حسن‌زاده آملی حسن ۱۳۰۷ – ، مترجم
عنوان و نام پدیدآور : شرح فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه حسن‌زاده آملی
مشخصات نشر : قم طوبی ۱۳۸۱.
مشخصات ظاهری : ۴۴۰ ص.
شابک : ۹۶۴-۶۱۲۶-۳۸-۳ ؛ ۲۰۰۰۰ ریال چاپ سوم ۹۶۴-۹۳۰۱۶-۰-۷
یادداشت : فارسی – عربی
یادداشت : این کتاب شرح “فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه مستدرک و متمم فصوص الحکم ابن‌عربی می‌باشد.
یادداشت : چاپ سوم: تابستان ۱۳۸۲.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس
عنوان دیگر : فصوص الحکم
موضوع : فاطمه زهرا (س)، ۸؟ قبل از هجرت – ۱۱ق
موضوع : حسن‌زاده آملی حسن ۱۳۰۷ – . فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه — نقد و تفسیر
موضوع : عصمت
موضوع : عرفان موضوع : تصوف شناسه افزوده : ابن عربی،محمدبن علی،۵۶۰-۶۳۸ق . فصوص الحکم
رده بندی کنگره : BP۲۸۳/الف۲ف۶۰۹۵ ۱۳۸۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۸۳
شماره کتابشناسی ملی : م‌۸۲-۲۶۲۴۴

مقدمه

الحمدلله رب العالمین
مقدمه بر ترجمه و شرح «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه»
نگارنده سطور، حسن حسن‌زاده آملی گوید: این علق نفیس به نام «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» به عنوان مستدرک و متمم کتاب مستطاب «فصوص الحکم» شیخ اکبر محیی‌الدین طائی حاتمی، به قلم این کمترین در بیت و دو موضوع به رشته نوشته درآمده است که در نوزده فصل آن را شرح کرده‌ایم.
نخست در تسمیه یاد شده آن، اعنی «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» گوییم: فصوص الحکم مذکور بیست و هفت فص است، و هر فص آن به نام یکی از انسانهای کامل که از آن تعبیر به کلمه شده است قوله سبحانه: (انما المسیح عیسی ابن مریم رسول‌الله و کلمته القها الی مریم…) (النساء: ۱۷۱)؛ و در هر فص سلطان و محور بحث یکی از امهات مسائل مهم قرآنی، و از اصول معارف اصیل عرفانی انسان‌ساز است.
مثلا در فص آدمی، سلطان بحث از وجوب خلیفه الله و انسان کامل

[ صفحه ۶]

است؛ و در فص شیثی از عطایا و منح و هبات؛ و در فص اسماعیلی از خلود عذاب و اقسام جنت و نار و احوال نفوس در برازخ و قیامت است؛ و در فص یعقوبی از دین؛و در فص یوسفی از نوم و خیال و تمثل و عالم مثال؛ و در فص هودی از تنزیه و تشبیه یعنی حد و بی‌حدی؛ و در فص شعیبی از قلب و تجدد امثال؛ و در فص عزیری از قضا و قدر و سرالقدر و نبوت تشریعی و مقامی، و در فص سلیمانی از رحمت وجوبی و امتنانی، و در فص یونسی از حقیقت ذکر و مراتب آن و ادب انسانی، و در فص الیاسی از وهم و دعاء و اجابت؛ و در فص محمدی از فردیت.
فاتح فصوص الحکم «فص حکمه الهیه فی کلمه آدمیه» است، و خاتمه آن «فص حکمه فردیه فی کلمه محمدیه». و آن بیست و هفت کلمه تامه و انسان کامل به ترتیب کتاب عبارت‌اند از: «آدم، شیث، نوح، ادریس، ابراهیم، اسحاق، اسماعیل، یعقوب، یوسف، هود، صالح، شعیب، لوط، عزیر، عیسی، سلیمان، داود، یونس، ایوب، یحیی، زکریا، الیاس، لقمان، هارون، موسی، خالد، محمد» صلوات الله و سلامه علیهم.
در قرآن کریم از بیست و پنج پیغمبر نام برده شده است که عبارتند از: «محمد صلی الله علیه و آله، آدم، ادریس، نوح، هود، صالح، ابراهیم، لوط، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، یوسف، ایوب، شعیب، موسی، هارون، یونس، داود، سلیمان، الیاس، الیسع، زکریا، یحیی، عیسی، ذوالکفل» صلوات الله و سلامه علیهم.
از انبیاء یاد شده در قرآن کریم، فقط یسع و ذوالفکل در کتاب فصوص الحکم نام برده نشده‌اند، و بیست و سه نفر دیگر به نام هر یک فصی

[ صفحه ۷]

مخصوص است؛ و چهار شخص دیگر یاد شده در فصوص که به نام هر یک فصی جداگانه است عبارتند از: «شیث و عزیر و لقمان و خالد» علیهم‌السلام. و اسامی همه آنان که نام برده‌ایم در دعای استفتاح ماه رجب در کتاب مصباح شیخ طوسی نام برده شده‌اند.
تبصره: الیاس همان ادریس است زیرا آن حضرت را ظهور و غیبت بوده است، اعنی دوبار مبعوث شده است یکبار پیش از غیبت که ادریس نبی بود، قوله تعالی: (و اذکر فی الکتب ادریس انه، کان صدیقا نبیا و رفعنه مکانا علیا) (مریم: ۵۶ و ۵۷). و زمان غیبتش سیصد و شصت و پنج سال بوده است، و پس از آن به اسم الیاس رسول ظهور فرموده است، قوله سبحانه: (و ان الیاس لمن المرسلین) (صافات: ۱۲۳). و شیخ اکبر در اول فص الیاسی فصوص الحکم فرموده است: «الیاس و هو ادریس علیه‌السلام کان نبیا قبل نوح و رفعه الله مکانا علیا…»؛ و ما به تفصیل آن را در تعلیقه‌ای بر شرح قیصری بر فصوص الحکم تحریر کرده‌ایم.
بر فصوص الحکم شروح بسیار به تازی و پارسی نوشته شده است، از آن جمله شرح علامه داود قیصری است که کتاب درسی عرفان نظری حوزه‌های علمی است، و ما آن را در محضر انور استاد عزیز و ارجمند، ادیب یگانه و حکیم فرزانه حضرت علامه آیه الله آقا شیخ محمد حسین فاضل تونی – رفع الله درجاته – در حوزه علمیه تهران درس خوانده‌ایم، و پس از آن توفیق الهی یار شده است که آن را سه دوره کامل در حوزه علمیه قم، و یک دوره کامل در بلد طیب آمل برای نفوس مستعده تدریس کرده‌ایم، و نسخه‌های متعدد از مخطوط و مطبوع مصحح آن را بدست

[ صفحه ۸]

آورده‌ایم و آن را از بدو تا ختم به خوبی تصحیح کامل نموده‌ایم، و در هر دوره از اول تا آخر آن را به تعلیقاتی توشیح نموده‌ایم، و در پایان دوره چهارم تدریس آن در آخر کتاب به یادگار نوشته‌ایم که:
«باسمه تعالی شانه، دوره چهارم تدریس و تصحیح و تحشیه این صحیفه مکرمه که از صحف تفسیر انفسی قرآن کریم است در یکشنبه سیزدهم شعبان المعظم ۱۴۱۰ ه ق ۲۰/ ۱۲/ ۱۳۶۸ ه ش، بتوفیقات حقیقه الحقائق و صوره الصور در دارالعلم قم به اتمام رسیده است» و سپس یکدوره فصوص الحکم را از بدو تا ختم به فارسی ترجمه و شرح کرده‌ایم که به طبع رسیده است.
در دوره‌های تعلیم و تدریس فصوص الحکم همواره این خاطره به من روی می‌آورد که چرا در این کتاب فصی به نام یکی از زنان نادره دوران مانند مظهر ایمان و احسن منازل قرآن حضتر عصمه اللَّه الکبری فاطمه بنت خاتم الانبیاء، و یا حضرت مریم بنت عمران منصوص در چند آیت قرآن، اختصاص نیافته است و آن را از آدم تا خاتم در بیست و هفت فص فقط به مردان اختصاص داده است؟!
و چرا تاسی به قرآن کریم نشده است که خداوند سبحان در سوره انبیاء قرآن تنی چند از پیامبران را نام برده است و پس از آن فرمود: (و التبی احصنت فرجها فنفخنا فیها من روحنا و جعلنها و ابنها ءایه للعلمین ان هذه‌ی امتکم امه وحده و انا ربکم فاعبدون)؛ علاوه این که یک سوره قرآن کریم به نام حضرت مریم است که سوره کهیعص است، و حق تعالی در آن سوره بعد از نام بردن حضرت زکریا و یحیی فرموده است: (و اذکر فی

[ صفحه ۹]

الکتب مریم… و اذکر فی الکتب ابراهیم… و اذکر فی الکتب موسی… و اذکر فی الکتب اسمعیل… و اذکر فی الکتب ادریس… اولئک الذین انعم الله علیهم من النبیین من ذریه ءادم و ممن حملنا مع نوح و من ذریه ابراهیم و اسرءیل و ممن هدینا و اجتبینا اذا تتلی علیهم ءایت الرحمن خروا سجدا و بکیا). و نیز در آغاز دعای استفتاح ماه رجب آمده است: «اللهم صل علی ابینا آدم بدیع فطرتک الی قوله: اللهم صل علی امنا حواء المطهره من الرجس…»، مزیدا بر امری استحسانی که حروف تهجی بیست و هشت‌اند و دوائر حروف بیست و هشتگانه را اهمیت به سزا است؟!
ولکن جناب شیخ اکبر را باید معذور داشت که مامور بود چنان که در مفتتح فصوص الحکم بدان تنصیص فرمود که: «اما بعد فانی رایت رسول‌اللَّه صلی اللَّه علیه و آله فی مبشره اریتها فی العشر الاخر من المحرم سنه سبع و عشرین و ستمائه بمحروسه دمشق وبیده صلی الله علیه و آله کتاب فقال لی: «هذا کتاب فصوص الحکم خذه و اخرج به الی الناس ینتفعون به»، «فقلت السمع و الطاعه لله و لرسوله واولی الامر منا کما امرنا، فحققت الامنیه و اخلصت النیه و جردت القصد و الهمه الی ابراز هذا الکتاب کما حده لی رسول الله صلی الله علیه و آله من غیر زیاده و لانقصان…»؛ چنان که در «مناقب» حضرت صدیقه طاهره فاطمه علیهاالسلام را نام برده است که «صلوات الله و ملائکته و حمله عرشه و جمیع خلقه من ارضه و سمائه علی الجوهره القدسیه فی تعین الانسیه صوره النفس الکلیه…»، ولکن برخی مناقب را به شیخ عارف رجب برسی نسبت داده‌اند.
غرض این که در دوره تدریس فصوص الحکم در آمل، چون درس به

[ صفحه ۱۰]

فص عیسوی رسیده است، در اثنای فص عیسوی در لیله مبارکی برای یکی از اوتاد حلقه درس و بحثم به نام «خواجه ابوسعید حاج آقا رضا ولائی» – زاد اللَّه صدره شرحاً – که تاکنون بیش از سی سال است با من حشر علمی و عملی سیر و سلوک دارد،و حقا متنعم به القاءات سبوحی بسیار است، به خطاب رحمانی این کلمه علیا و دره بیضاء تشرف می‌یابد که «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه»، و این وارده را در جلسه درس بعد برایم حکایت کرد؛ همین بارقه ملکوتی ایجاب کرد که این فص ثمین به عنوان متمم فصوص الحکم به قلم این خوشه چین خرمن ولایت به منصه ظهور رسیده است. والحمدلله علی ما اکرم و انعم، و الهم و احکم.
این بود غرض ما از تقدیم مقدمه، اینک به ترجمه و شرح فص به فارسی می‌پردازیم،و چنان که در مقدمه اشاره شده است این فص در بیست و دو موضوع تدوین و تحریر شده است و در نوزده فصل شرح شده است. لاجرم پسندیده است که نخست متن هر فصل را نقل کنیم و بعد از آن به ترجمه و شرح آن بپردازیم.
اکنون در طلیعه گفتارم پیش از ورود به شرح فص فاطمی، به عرض می‌رسانم که همانگونه در سایر آثارم به نظم و نثر ارائه داده‌ام، من – بحمدالله تعالی شانه – دینداری متمسک به ذیل ولایت محمد و آل محمد – صلوات الله علیهم – با دلیل و برهانم، نه به تقلید و اتباع از این و آن، و بر شکرانه این موهبت الهی از روی وجد و سرور این غزل را سروده‌ام:

درآمدیم ز پندار ناصواب ای دوست
گذشته‌ایم ز اوهام شیخ و شاب ای دوست

ندیده‌ایم در اهل زمانه صدق و صفا
بریده‌ایم از این دیو و ددمآب ای دوست

[ صفحه ۱۱]

به صورت بشری آدمی و در سیرت
بسان بیشه انبوه از دواب ای دوست

سراب را بگمان این که آب حیوان است
سراب می‌طلبیدیم با شتاب ای دوست

سخن ز ذره چه گویم ز ذره پروریت
شده است ذره تو رشک آفتاب ای دوست

تراب تست که در دستگاه قدس ازل
شده است حامل اسرار بود تراب این دوست

ز حمل بار امانت اگر چه تن خسته است
به «ن و القلم» است لوح دل کتاب ای دوست

اگر نه رفع حجاب از کتاب می‌شاید
چرا کتاب تو گردید بی حجاب ای دوست

ز عشق و شوق عطایای تو غزلخوانم
که شکر موهبت تست بیحساب ای دوست

حسن تویی و حسن را حسن نما کردی
عنایتی است که فرمود آن جناب ای دوست

[ صفحه ۱۲]

ز عشق و شوق عطایای تو غزلخوانم
که شکر موهب تست بیحساب ای دوست

حسن تویی و حسن را حسن نماکردی
عنایتی است که فرمود آن جناب ای دوست

[ صفحه ۱۵]

در بیان اقسام ازواج است

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین
«فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه»
۱- قوله سبحانه: (سبحن الذی خلق الازوج کلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لایعلمون).
و الازواج ذات مصادیق لاتحصی:
منها العقل الکل و النفس الکلیه.
و منها العلم و العمل. و ان شئت قلت: العلم روح و العمل جسده، فللعلم علو المکانه، و للعمل علو المکان. والعلم مقوم روح الانسان و مشخصه، و العمل مشخص بدن الانسان من حیث هو بدنه. و العقل العملی تابع للعقل النظری، قوله صلی الله علیه و آله: «العلم امام العمل تابعه».
و منها السماء و الارض.
و منها الوجود و الماهیه.

[ صفحه ۱۶]

و منها المذکر و المونث من کل حیوان.
و منها الروح و البدن، و یشبه ان یتولد الروح من نطفه الذکر، و البدن من نطفه الانثی.
و منها ما تنبت الارض مطلقا کالنخله مثلا حیث ان الانثی منها تحتاج الی اللقاح کما تحتاج المراه الی اللقاح، قوله تعالی شانه: و ارسلنا الریح لوقح.و فی الخبر «اکرموا عمتکم النخله»، و انما کانت عمه الانسان لما فی الاثر الصادقی من انها خلقت من فضله طین آدم علیه‌السلام.
و منها المرخ و العفار، قوله سبحانه: الذی جعل لکم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون. و قوله سبحانه: افرءیتم النار التی تورون (الواقعه: ۷۱) ءانتم انشاتم شجرتها ام نحن المنشئون نحن جعلنها تذکره و متعا للموقوین.ای الشجر الذی تقدح منه النار. و من امثال العرب: «فی کل شجر نار و استمجد المرخ و العفار». و المرخ ذکر و العفار انثی، یقطع منهما غصنان مثل السواکین فیسحق المرخ علی العفار و هما اخضران یقطر منهما الماء فتنقدح النار باذن الله تعالی.
و منها الاعصاب المنشعبه من دماغ الراس فانها سبعه ازواج و کل واحد منها مزدوج من عصبتین؛ و نظائرها مما لاتحصی.

[ صفحه ۱۷]

ترجمه

بنام خداوند بخشنده مهربان
ستایش مر خدای پروردگار جهانیان راست
این اثر علمی به نام «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» است.
خدای سبحان در سوره یاسین قرآن فرموده است: پاک و منزه است آن که همه را؛ از آنچه را که زمین می‌رویاند و از نفوس بشر و از آنچه راکه بدان آگاهی ندارند جفت آفرید.
ازواج را مصادیق بیشمار است: از آن جمله مصادیق ازواج، عقل کل و نفس کل‌اند؛و از آن جمله علم و عمل‌اند. اگر خواهی بگو: علم روح است و عمل جسد آنست، پس علم را علو مکانت است و عمل را علو مکان. و علم مقوم و مشخص روح انسان است، و عمل مشخص بدن انسان از آن حیث که بدن اوست می‌باشد؛ رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: علم امام عمل، و عمل تابع آنست.
و از آن جمله ازواج آسمان و زمین‌اند. و از آن جمله ازواج وجود و ماهیت‌اند.
و از آن جمله ازواج نر و ماده از هر جانور است. و از جمله ازواج، روح و بدن‌اند. و چنین می‌نماید که روح از نطفه مرد متکون می‌شود، و بدن از نطفه زن.
و از جمله ازواج همه رستنیهااند – یعنی آنچه را زمین می‌رویاند ازواج‌اند – مثل درخت خرما که مانند زن نیاز به لقاح دارد. و بادها بارور

[ صفحه ۱۸]

کننده‌اند که شاخه‌ها و گلها رابه هم می‌رسانند و تلقیح می‌کنند؛ و در خبر است که عمه خود نخله را اکرام کنید که از زیادی گل آدم آفریده شده است.
و از جمله ازواج مرخ و عفار است، خدای سبحان در سوره یاسین قرآن فرموده است:آن خدایی که برای انتفاع شما از درخت سبز آتش قرار داده است، پس آنگاه شما از آن درخت سبز آتش می‌افروزید.
و در سوره واقعه آن فرموده است: آیا پس دیده‌اید آتشی را از درخت (سبزوتر مرخ و عفار) بیرون می‌آورید، آیا شما آن درخت آتش را آفریده‌اید یا ما آفریننده آنیم؟ ماییم که آن را تذکره و متاع برای مسافران بیابانی قرار داده‌ایم. از امثال عرب است که در هر درخت آتش است، مرخ و عفار از آن- یعنی از آتش. فزونی گرفته‌اند. مرخ درخت نر است و عفار درخت ماده، از آن جفت دو شاخه مانند دو چوب مسواک می‌برند و مرخ را بر عفار در حالی که سبزو تر و تازه‌اند می‌مالند آتش از آن دو به اذن خدای تعالی بیرون می‌آید و مشتعل می‌شود.
و از جمله ازواج، اعصاب‌اند که از مغز سر منشعب می‌شوند. این اعصاب هفت جفتند که هر یک آنها از دو عصب مزدوج‌اند. و نظائر ازواجی که گفته آمد بیشمارند.

[ صفحه ۱۹]

شرح

تخصص فص به حکمه عصمتیه از القاءات سبوحی آنسوئی است که در مقدمه بدان اشارتی شده است؛ و این اشارت ملکوتی خود بشارتی مر اهل ولایت را است که عصمت حضرت فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه و آله مانند عصمت دیگر اولیای صاحب عصمت موهبتی الهی است که ذلک فضل الله یوتیه من یشاء. فصل هفتم فص، سخن از عصمت و عصمت آن بزرگوار است که در پیش است.
فص نگین انگشتر است که موجب زینت آن است و بر آن اسم صاحبش نوشته می‌شود و بدان مهر می‌زند، و حکمت علم به حقایق اشیاء و تشبه به اله عالم است، وانسان کامل علیای الهی است و کلمه الله هی العلیا (توبه ۴۰)، و کلمته القها الی مریم (نساء: ۱۷۲). و حضرت فاطمه علیهاالسلام آن کلمه علیایی است که فص حکمت عصمتیه است، فافهم و تدبر تر شد.
افتتاح فص به خلق ازواج شده است زیرا که فقط مرد و زن‌اند که دو رکن اجتماع‌اند و نوع انسان که ثمره شجره وجود است، و وجود غیر او به طفیل وجود او است، به وجود آن دو برقرار است.
و ان شئت قلت مرد و زن دو قضیه صغری و کبری‌اند و نتیجه آن دو فرزند است، همان گونه که درباره صغری و کبری و نتیجه قیاس گفته آمد:

«مقدم چون پدر تالی چو مادر
نتیجه هست فرزند ای برادر»

چون نتیجه تابع اخس مقدمتین است زیرا که فرع بر آن دو است، خلق و خلق پدر و مادر را در روی و خوی فرزند دخلی بسزا است، بلکه

[ صفحه ۲۰]

نیات و احوال پدر و مادر در نطفه اثر می‌گذارد، و فراتر این که اوقات و هیئات حال انعقاد نطفه را نیز در احوال نطفه و سرنوشت آن تاثیری شگفت است. منطق وحی قرآن کریم است که نساوکم حرث لکم، و دیگر این که افرءیتم ما تحرثون ءانتم تزرعونه ام نحن الزرعون؛ نطفه بذر است و رحم زن بسان مزرعه است و صفات مزرعه را در پروراندن بذر تاثیری چشمگیر است چنان که حاصل یک نوع بذر را در کشتزارهای گوناگون تفاوت در رنگ و رو و طعم و بو و درشتی و خردی و مزه و بی‌مزگی و زبری و نرمی و دیگر خواص آن نوع است.
چند بیتی از بند پانزدهم «دفتر دل» نگارنده، و همچنین نکته ۸۴۸ از «کتاب هزار و یک نکته» ای داعی، و نیز چند سطری از درس صد و نوزدهم «دروس معرفت نفس» اثر این کمتری و هم ابیاتی از «پند نامه فرزند» سروده داعی مناسب می‌نماید؛ اما از دفتر دل:

«کند احوال هر پیری حکایت
ز اوصاف جوانیش برایت

چو هر طفلی بود آغاز کارش
کتاب شرح حال روزگارش

هر آن خویی پدر یا مادرش راست
همان خو نطفه او را بیار است

غذای کسب باب و شیر مامش
بریزد زهر یا شکر بکامش

چو از پستان پاکت بود شیرت
تویی فرخنده کیش پاک سیرت

منی بذر و نساحرث و تو حارث
بجز تو حاصلت را کیست وارث

اگر پاک است تخم و کشتزارت
هر آنچه کشته‌ای آید بکارت

وگرنه حاصلت بر باد باشد
ترا از دست تو فریاد باشد

[ صفحه ۲۱]

نفخت فیه من روحی شنیدی
ولی اطوار نفخش را ندیدی

که اندر نطفه هم بابا و مادر
نماید نفخ هر یک ای برادر

تو سبحان الذی خلق الازواج
بخوان در خلقت نطفه امشاج

دمد هر یک ز روح خویش دروی
از این ارواج طومارش شود طی»

اما نکته یاد شده: «فن سوم از تعلیم اول قانون شیخ رئیس (ص ۹۷ کتاب اول ط رحلی، و ص ۳۰۴ ط وزیری) چهار فصل در تربیت ولد است که از چندین جهت حائز اهمیت و لائق به اعتناء و اهتمام‌اند.
فصل دوم در تدبیر رضاع و نقل است که فرماید: اما کیفیه ارضاعه و تغذیته فیجب ان یرضع ما امکن بلبن امه فانه اشبه الاغذیه بجوهر ما سلف من غذائه و هو فی الرحم اعنی طمث امه فانه بعینه هو المستحیل لبنا و هو اقبل لذلک و آلف له حتی انه قد صح بالتجربه ان القامه حلمه ثدی امه عظیم النفع جدا مفی دفع ما یوذیه… تا این که گوید:
و اما شرائط المرضع فسنذکرها و نبدا بشریطه سنها، فنقول: ان الاحسن ان یکون ما بین خمس و عشرین سنه الی خمس و ثلاثین سنه، فان هذا هو السن الشباب و سن الصحه و الکمال – الی قوله:
و اما فی اخلاقها فان تکون حسنه الاخلاق محمودتها بطیئه من الانفعالات النفسانیه الردیه من الغضب و الغم و الجبن و غیر ذلک فان جمیع ذلک یفسد المزاج و ربما اعدی بالرضاع، و لهذا نهی رسول الله صلی الله علیه و آله عن استظئار المجنونه…».
خوی دایه چون روی وی از مجرای شیر در طفل اثر می‌گذارد چه

[ صفحه ۲۲]

بنیتش از آن شیر است؛ بلکه خوی والدین و حتی احوال آنها در اوقات و نیات آنها بلکه احوال نفس اوقات در حال انعقاد نطفه و غذای مادر در زمان حمل چون دیگر اوصاف روانی و جسمانی او همه را تاثیری خاص در مزاج طفل است.
و حق سبحانه از مجرای وجود والدین نفخ روح می‌کند که کان هر سه نافخ روح‌اند، و روح از این مجاری رنگ می‌گیرد چون آب آسمان از وادیها فافهم.
ما را در هر یک از این مسائل، مبانی قویم و براهین اصیل قرآنی و روایی و طبی و فلسفی و عرفانی و نقل اشباه و نظائر است که منجر به تحریر یکدوره کتاب می‌شود. مجلس هشتاد و چهارم امالی شیخ صدوق را در این مسائل اهمیت بسزا است، و نکاتی در روانشناسی و تسریه احوال والدین به ولد، عائد نکته سنج می‌گردد.
امام امیرالمومنین حضرت وصی علی علیه‌السلام فرمود: «انظروا من ترضع اولادکم فان الولد یشب علیه». و امام محمد باقر علوم النبیین علیه‌السلام فرمود: «استرضع لولدک بلبن الحسان و ایاک و القباح فان اللبن قد یعدی» و نیز فرمود: «علیکم بالوضاء من الظئوره فان اللبن یعدی» (وافی – ط ۱ – ج ۱۲ – ص ۲۰۸).
اما از درس یاد شده دروس معرفت نفس این که «نتیجه تابع اخس مقدمتین است»، و به عبارت علامه حلی در جوهر نضید: «ان النتیجه تتبع اخس المقدمتین لانها فرعهما فلا تقوی علیهما…» (ط ۱ – ص ۸۹) یعنی نتیجه فرع برم قدمتین است لذا قویتر از آنها نمی‌گردد، پس

[ صفحه ۲۳]

دو قضیه که یکی کلی باشد و دیگری جزئی، نتیجه جزئی است؛ و یا یکی سالبه باشد و دیگری موجبه، نتیجه سالبه است زیرا کلی اشرف از جزئی است چون کلی اضبط و انفع در علوم است؛ و نیز در نسب اربع، کلی اخص از جزئی است و اخص به علت اشتمالش بر امر زاید، اشرف از اعم است که در اینجا جزئی است؛ و موجبه اشرف از سالبه است چون وجود اشرف از عدم است و همچنین در مواد صناعات خمس، اگر یک مقدمه مثلا از مقدمات برهان و دیگری از مقدمات خطابه باشد، نتیجه خطابی است و هکذا.
یکی از بزرگان در زن خواسنن دو بیت به تازی دارد که:

لاتخطبن سوی کریمه معشر
فالعرق دساس من الطرفی

اولست تنظر فی النتیجه انها
تبع الاخس من المقدمتین

و ترجمه آن به فارسی چنین است:

زن مگیر جز کریمه قومی را
که عرق دساس از طرفین است

می نبینی که در قیاس، نتیجه
تابع اخس مقدمتین است

و اما چند بیتی از «پند نامه فرزند»:

«ای خوش آن جان پاک مرد و زنی
که فروزد ز نور ایمانا

پدر و مادرند آن بحرین
طفل آن لولو است و مرجانا

ای خوش آن کودکی کز آغازش
طیب و طاهر است زهدانا

بعد از آن مهد ناز او باشد
همچو زهدان پاک دامانا

[ صفحه ۲۴]

ز غذای حلال می‌نوشد
پاک و پاکیزه شیر پستانا

خوی مادر ز شیر پستانش
می‌نشیند به طفل آسانا

مادر است صغری و پدر کبری
خود نتیجه است طفل ایشانا

رنگ گیرد از این مقدمتین
نفخ روح خدای خلقانا»

پس از توجه به خلق ازواج انتقال حاصل شده است که ازواج را مصادیق بیشمار است: از آن جمله عقل کل و نفس کل‌اند که آن پدر است و این مادر و همه کثرات عوالم از برنامه صنع الهی فرزندان این پدر و مادرند، و همه ازواج به اختلاف مراتب و عوالمشان مظاهر این دواند، در دیوان این کمترین آمده است:

عقل کل والد و ام نفس کل و زین اب و ام
آدم بوالعجب فرشی عرشی ولدیست

و از آن جمله ازواج، علم و عمل‌اند، علم روح است و عمل بدن و جسد او است لذا علم را نسبت به علم علو مکانت است و عمل را نسبت به علم علو مکان؛ و جناب رسول الله صلی الله علیه و آله فرموده است: «العلم امام العمل و العمل تابعه». علم مقوم روح انسان و مشخص اوست چنان که لسان صدق اتحاد علم و عالم و معلوم بدان ناطق است. و ان شئت قلت: حرکت قوه عاقله تعقل است که تعقل نفس معقولات است و این حرکت اشتداد وجودی نفس است لذا انسان در حقیقت معجون افعال و احوال و نیات. سعی خود است. و عمل انسان یعنی هر فعلی از افعال انسان در ما بعد الطبیعه صورتی دارد که پس از انتقال فاعل آن از این نشاه در متن ذات او بر او ظاهر می‌شود، و علم انسان مشخص روح او و عملش مشخص بدن

[ صفحه ۲۵]

اخروی است؛ چنان که الاعمال مستتبعه للملکات فی الدینا بوجه، و الملکات مستتبعه للاعمال فی الاخره بوجه.
در حقیقت غذای جسمانی معد نفس برای ساختن بدن دنیوی او است، و همچنین صور ملکات اعمال معد نفس برای ساختن بدن اخروی اوست؛ و این ابدان در طول هم‌اند و تفاوتشان به کمال و نقص است؛ و وحدت صورت و هیئت این ابدان در تمام مراحل و عوالم محفوظ است. بحیث لو رایته لقلت فلان، و ان شئت قلت که این ابدان طولی هر یک قالبی برای روح اعنی نفس انسانی است؛ ففی التفسیر الصافی نقلا عن التهذیب و الکافی عن الامام الصادق علیه‌السلام: «فاذا قبضه الله تعالی صیر تلک الروح فی قالب کقالبه فی الدنیا فیاکلون و یشربون فاذا قدم علیهم القادم عرفوه بتلک الصوره التی کانت فی الدنیا». این قالبها همان ابدان در طول یکدیگرند نه جدای از یکدیگر وگرنه تناسخ باطل لازم آید فتدبر.
از این اشارتی که در طول این ابدان و قوالب نموده‌ایم دانسته می‌شود که معاد انسانی هم جسمانی و هم روحانی است، و این جسم را در اصطلاح حکمت متعالیه جسم دهری می‌نامند. در قصیده عائره «ینبوع الحیاه» گفته‌ام:

معادک جسمانی ان کنت فاحصا
کما کان روحانیا ایضا بجمله

فجسم هنالیس بمعناه العنصری
بل الجسم دهری فخده کدره

رموز کنوز کل ما فی الشریعه
فلا بد فیها من علوم غریزه

و لابد فیها من صفاء السریره
و متقعد صدق عند رب البریه

[ صفحه ۲۶]

و ما رساله‌ای در معاد انسانی که هم جسمانی و هم روحانی است تقریر و تحریر کرده‌ایم و آن را در جلد پنجم کتاب ما «هزار و یک کلمه» یک کلمه قرار داده‌ایم، و هم ان را در معاد «درر الاقلائد علی غرر الفرائد» که تعلیقات ما بر شرح حکمت منظومه متاله سبزواری است بتمامها نقل کرده‌ایم.
عارف بزرگوار سنائی عزنوی در اول باب پنجم «حدیقه الحقائق» چه نیکو گفته است:

علم نر آمد و عمل ماده
دین و دنیا بدین دو آماده

سنائی ناظر به حدیث یاد شده است که «العلم امام العمل و العمل تابعه».
و نیز مطلبی مطلوب و کلامی کامل در «مصباح الانس» علامه ابن فناری آمده است که «ان للموثر درجه الذکوره، و للهیئه القابله درجه الانوثه، و للمرتبه درجه المحلیه، و النتائج الاثار و التعینات…» (ط ۱ – ص ۱۳۳).
از آن جمله ازواج آسمان و زمین‌اند، پیشینیان کواکب هفتگانه سیار را «که قمر است و عطارد و زهره و شمس و مریخ و مشتری و زحل، و در فارسی به همین ترتیب یاد شده: ماه و تیر و ناهید و خورشید و بهران و برجیس و کیوان» آباء سبعه می‌گفتند، و عناصر اربعه را «که خاک و آب و هوا و آتش‌اند» امهات اربعه؛ بدین نظر که از تناکح آن آباء با این امهات، موالید ثلاثه که نبات و حیوان و انسان‌اند پدید می‌آیند، و یا معدن و نبات و حیوان که انسان در حیوان مندرج باشد.

[ صفحه ۲۷]

علاوه این که خود کواکب یاد شده برخی را مذکر و برخی را مونث می‌نامند؛ حکیم ریاضی و رصدی بزرگ جناب غلامحسین شیرازی جنپوری – رضوان الله علیه – در زیج بهادری (ط هند – ص ۶۶۳) فرماید: «واضح باد که احکامیان آنچه در عالم کون و فساد، مجددات حوادث را بسبب تاثیرات بروج و کواکب یافتند بروج و کواکب را به همان مجددات نسبت کردند. مثلا هر برجی که در وقت طلوع آن بیشتر اوقات فرزند نرینه متولد شد آن را برج نر گفتند، و آن که در آن ماده بیشتر متولد شد ماده قرار دادند، و بر این قیاس در جمیع صفات».
عرصه سخن ما در موضوع تذکیر و تانیث کواکب و بروج از نظر احکام نجومی وسیع است، ولکن ورود در آن موجب اسهاب و اطناب و سبب خروج از هدف اصلی باب و کتاب می‌شود؛ و سخن را به نقل ابیاتی از دفتر سوم عارف رومی خاتمه می‌دهیم:

حکمت حق در قضا و در قدر
کرده ما را عاشقان یکدگر

جمله اجزای جهان زان حکم پیش
جفت جفت وعاشقان جفت خویش

هست هر جفتی ز عالم جفت خواه
راست همچون کهربا و برگ کاه

آسمان گوید زمین را مرحبا
با توام چون آهن و آهن ربا

آسمان مرد و زمین زن در خرد
هرچه آن انداخت این می‌پرورد

چون نماند گرمیش بفرستد او
چون نماند تریش نم بدهد او

برج خاکی جزو ارضی را مدد
برج آبی تریش اندر دهد

برج بادی ابر سوی او برد
تا بخارات و خم را برکشد

[ صفحه ۲۸]

برج آتش گرمی خورشید ازو
همچو تابه سرخ ز آتش پشت و رو

هست سرگردان فلک اندر زمن
همچو مردان گهر مکسب بهر زن

وین زمین کدبانوئیها می‌کند
بر ولادات و رضا عش می‌تند

پس زمین و چرخ را دان هوشمند
چون کار هوشمندان می‌کند

گر نه از هم این دو دلبر می‌مزند
پس چرا چون جفت در هم می‌خزند

بی زمین کی گل بروید و ارغوان
پس چه زاید زاب و تاب آسمان

بهر آن میل است در ماه ز نر
تا بود تکیل کار همدیگر

میل اندر مرد و زن حق زان نهاد
تا بقا یابد جهان زین اتحاد

نگارند در رساله «لوح و قلم» (ده رساله فارسی – ط ۱ – ص ۱۸۱) گفته‌است: «اگر تامل شود معلوم می‌گردد که هر عقلی قلم است و هر نفسی لوح. و همچنین هر مافوقی نسبت به مادونش که آن واهب است و این متهب، آن قلم و این لوح است؛ معلم و متعلم آن قلم است و این لوح؛ و هر فاعلی قلم و هر منفعلی لوح است؛ آدم قلم و حوا لوح است، آسمان قلم و زمین لوح است؛ امام امیراالمومنین علی علیه‌السلام مظهر عقل کل، و سیده‌ی نساء عالمین فاطمه‌ی صدیقه مظهر نفس کل است،و عقل و نفس قلم و لوح‌اند.
و از آن جمله ازواج وجود و ماهیت‌اند؛ فص اول فصوص فارابی در زیادت وجود بر ماهیت است، نگارنده فصوص فارابی را یک دوره کامل به فارسی شرح کرده است و آن را «نصوص الحکم بر فصوص الحکم» نامیده است و مکرر بطبع رسیده است و آن را در اثنای شرح که در حدود چهار

[ صفحه ۲۹]

سال به طول انجامید بر جمعی از نفوس مستعده در آمل تدریس کرده است به تفصیلی که در مقدمه آن بیان شده است؛ غرض این که در بیان مقصود از آن فص گفته‌ایم که:
«این فص در زیادت وجود بر ماهیت است، و این مطلب بر ممشای مشاء طریقی است که منتهی می‌شود به دو امر که هر یک اساس اصیل حکمت است، و دیگر مسائل حکمیه مطلقا متفرع بر آنست: یکی اثبات وجود واجب تعالی، و دیگر اثبات این که واجب تعالی انیت محض یعنی وجود صرف است».
عارف شمس مغربی در ازدواج وجود و ماهیت گفته است:

کاروان وجود گشت روان
جانب چین و هند و روم و عراق

مجتمع گشت با وجود عدم
اجتماعی قرین بوس و عناق

چه عروسی است آنکه هستی حق
باشد او را گه نکاح صداق

هر که او زین نکاح شد آگاه
دو جهان را بکل بداد طلاق

و مرادش از عدم در بیت دوم ماهیت امکانی است چنان که عارف رومی در مثنوی گوید:

ما عدمهاییم و هستیهانما
تو وجود مطلق و هستی ما

شرح عین دهم کتاب ما «سرح العیون فی شرح العیون» در این مقام مطلوب است.
و از آن جمله ازواج، نر و ماده از هر جانور است. هر نوعی از انواع جانوران مطلقا چه بری و چه بحری، و چه چرنده و چه پرنده و چه

[ صفحه ۳۰]

خزنده، و چه جانورانی که بچه می‌زایند و چه جانورانی که تخم می‌نهند، زوج است ینی نر و ماده است.
مناسب است که در بیان سری از اسرار تکوینی جانوران چه دریایی و چه صحرایی سخنی به میان آید و آن این که امام الکل فی الکل حضرت وصی، امیرالمومنین علی علیه‌السلام فرموده است: «لیس شی‌ء تغیب اذناه الا و هو یبیض، و لیس شی‌ء تظهر اذناه الا و هو یلد» (عیون الاخبار ابن‌قتیبه دینوری، ج ۲ – ص ۸۸).
یعنی هر جانداری که گوشهای او برآمده نیست تخم می‌گذارد، و هر جانداری که گوشهای او برآمده است بچه می‌زاید.
چنان که مار و سوسمار و ماهی و مارماهی و باخه و اکثر پرندگان که گوش آنها به سر آنها چسبیده است و لاله ندارند تخم می‌نهند؛ و انسان و آهو و اسب و شتر و شیر و شب‌پرده که گوش آنها برآمده است و لاله دارد بچه می‌آورند.
از خانمی بزرگوار که نویسنده و دانش پژوه بوده است و با عزم و اراده و همتی شگفت در پی تحقیق این موضوع مهم برآمده است یادی شود، و آن این که فاضل قاجار فرهاد میزرا در کتاب شریف زنبیل (ط ۱ – ص ۱۴) گوید:
«از مجلس امیر کمال‌الدین حسین فنائی نقل شد: حضرت صادق علیه‌السلام از ام جابر پرسید که در چه کاری؟ عرض کرد که می‌خواهم تحقیق کنم از چرنده و پرنده کدام بیضه می‌نهند و کدام بچه می‌آورند؟
فرمود که اجتیاج به این مقدار فکر نیست، بنویس که گوش هر حیوانی

[ صفحه ۳۱]

که مرتفع است بچه می‌آورد، و هر کدام که منخفض است بیضه می‌نهد ذلک تقدیر العزیز العلیم.
باز با آن که پرنده است و گوش او منخفض و به سر او چسبیده بیضه می‌نهد. سلحفات که چرنده است چون بدین منوال است بیضه می‌نهد؛ و گوش خفاش چون مرتفع است و به سر او چسبیده نیست بچه می‌آورد».
محض آگاهی عرض می‌شود که جناب شیخ رئیس ابوعلی سینا در اول مقاله پنجم حیوان شفاء (ط ۱- رحلی- چاپ سنگی- ص ۴۰۳) فرموده است: «لیس شی‌ء مما له رجلان یلد حیوانا الا الانسان وحده» یعنی هیچ جاندار دو پا بچه نمی‌آورد مگر انسان فقط؛ بدین معنی که حیوانات دو پا به جز انسان همه تخم می‌نهند و تنها انسان است که بچه می‌آورد.
و دانسته شده است که این سخن به اطلاق درست نیست زیرا که خفاش از جانداران دو پا است و بچه می‌آورد.
ای عزیز بدان که تشریعیات از متن تکوینیات برخاسته‌اند، و حال که در بیان سری از اسرار تکوینی جانوران سخن به میان آمده است، بسیار مناسب است که از سری تشریعی نیز آگاهی حاصل گردد تا دانسته شود که غذای والدین و احوال و اوصاف و نیات و تخیلات هر یک را حتی اوقات انعقاد نطفه را بلکه آب و هوا و اقلیم و سرزمین را در خوی و روی طفل تاثیری بسیار بسزا است؛ غرض این که:
از معصوم علیه‌السلام سوال شده است هرگاه کسی تخم پرنده‌ای در اجمه- یعنی در بیشه- یافته است، و یا تخم پرنده آبی یافته است؛ و نمی‌داند

[ صفحه ۳۲]

که تخم پرنده حلال گوشت است تا خوردن آن جایز باشد، و یا تخم پرنده حرام گوشت است که خوردن آن حرام باشد، به چه نشانه داند که تخم حلال گوشت است یا حرام گوشت است؟
در جواب فرموده است: هر تخمی که دو طرف آن یکسان است از حرام گوشت است، و اگر مثل تخم‌مرغ خانگی است که یکطرف آن پهن است و جانب دیگر آن کشیده است- یعنی مخروطی است- آن تخم حیوان حلال گوشت است.
چند روایت در این موضوع در جرء یازدهم وافی فیض از کافی و تهذیب و من لایحضر الفقیه نقل شده است (وافی- چاپ رحلی- ج ۳- م ۱۱- ص ۱۵)، از آن جمله از کتاب کافی روایت شده است که: «عن زراره قال قلت لابی جعفر علیه السلام: البیض فی الاجام؟
فقال: ما استوی طرفاه فلا تاکل، و ما اختلف طرفاه فکل».
و از آن جمله از کتاب من لایحضره روایت شده است که: «عبدالله بن سنان عن ابی عبدالله علیه‌السلام عن بیض طیر الماء؟ فقال: ما کان منه مثل بیض الدجاج – یعنی علی خلقته- فکل».
تخم مار دراز و هر دو طرف آن یکسان است، و تخم باخه گرد است و از همه جانب یکسان است، و هر و حرام گوشت‌اند، و تخم کبک و کبوتر و گنجشک و مرغ خانگی مخروطی است که یک طرف پهن و جانب دیگر آن کشیده است و اینها حلال گوشت‌اند.
پرنده تمیزخوار تخم آن به خوبی مخروطی است؛ و پرنده حلال گوشتی که مانند اردک از خوردن لجن خودداری نمی‌کند، تخم آن اگرچه

[ صفحه ۳۳]

مخروطی است و لکن در حد تخم پرندگان تمیزخوار به خوبی مخروطی نیست.
این مطلب را بدین نظر آورده‌ایم تا پدران و مادران بدانند که غذاها را در خوی و روی فرزند اهمیت بسیار بسزا است.
مرد و زن جفت همدیگر بدانند که نکاح برای انشاء صورت انسانی است، نه برای اطفاء شهوت حیوانی.
ای عزیز روایات تفسیر بطون آیات قرآنی‌اند، باید پیش از ازدواج به آداب و احکام جوامع روایی از قبیل بحارالانوار و وافی و وسائل‌الشیعه و مانند آنها آشنا و آگاه بوده باشی.
اینک بدین گفتارم توجه داشته باش: تمام صنایع آدمیان از بری و بحری و فضایی را دستورات و آدابی است که دین حفظ و بقاء و دوام آنهااند، چنان که اگر هر یک از آنها در کار خود به قدر یک میکرون از دین و آیینش بدر رود و به خطا و ناروا حرکت نماید، در همان نخستین بار خطا و ناروایی تباه می‌شود و نابود می‌گردد، مثلا هواپیما از فضا سقوط می‌کند، و کشتی در دریا غرق می‌شود، و اتومبیل دچار حوادث گوناگون می‌گردد، و آن چرخ خیاطی خراب می‌شود، و آن ساعت دست تو تباه می‌گردد و از کارش باز می‌ماند، و هکذا صنایع بیشمار دیگر، و این همه صنایع گوناگون ساخته شخص جناب انسان است که برای بهبودی و درستی هر یک از آنها دستورالعملی در کنارش نهاده است؛ خدای سبحان فرموده است: (والله خلقکم و ما تعملون) (صافات: ۹۶) یعنی خداوند شما را و همه ساخته‌های شما را آفریده است چه این که نطفه‌ها در تحت

[ صفحه ۳۴]

تدبیر ملکوت به جایی رسیده‌اند که عامل این همه صنایع شگفت شده‌اند (فلینظر الانسن مم خلق- خلق من ماء دافق- یخرج من بین الصلب و الترآئب) (طارق: ۷- ۹)؛ انصاف بده آیا می‌شود صنایع شما را دین و آیین باشد، و خود شما که مهمترین صنع الهی هستید و این همه صنایع شگفت گوناگون صنع شما است بی دین باشید ما لکم کیف تحکمون؟!
تبصره: امام امیرالمومنین علی وصی- علیه‌الصلوه و السلام- در ذیل خطبه ۱۵۲ نهج‌البلاغه (ط تبریز- چاپ سنگی- ص ۱۵۲) فرموده است: «و اعلم ان کل عمل نبات و کل نبات لاغنی به عن الماء و المیاه مختلفه فما طاب سقیه طاب غرسه و حلت ثمرته، و ما خبث سقیه خبث غرسه و امرت ثمرته».
یعنی هر عملی نباتی است و نبات را از آب بی نیازی نیست، و آبها گوناگون‌اند آن نباتی که آب وی پاکیزه است غرس وی پاک و میوه‌اش شیرین شود، و آن که آب وی بد است غرس وی بد و بارش تلخ است.
خداوند سبحان درباره دو کلمه طیبه‌اش حضرت مریم و میوه‌اش حضرت عیسی روح‌الله- سلام الله علیهما- فرمود: (فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا) (آل عمران: ۳۷)؛ و نیز درباره دو بلد فرماید: (والبلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذی خبث لایخرج الا نکدا) (اعراف: ۵۸) فافهم و تدبر.
بدان که احوال و اوضاعی که در حصول مزاج نطفه انسانی مثلا که محل قابل نفس ناطقه و پذیرای آنست به حصر و ضبط درنمی‌آیند، زیرا تفاوت ازمنه و اختلاف آفاق و اوضاع کواکب و احوال والدین و کیفیت اطعمه و اشربه و هزاران هزار عوامل دیگر در نحوه کیفیت مزاج نطفه

[ صفحه ۳۵]

دخیل‌اند، و آن نطفه کذائی در چنان اوضاع و احوال مطابق طبیعت و جبلت خود منعقد می‌شود و به وفق آن، قابلیت گرفتن عطایا و هبات باری تعالی پیدا می‌کند.
شیخ بزرگوار ابن سینا فرماید: «و قد ینفعل البدن عن هیئه نفسانیه غیر الذی ذکرناها مثل تصورات النفسانیه فانها تثیر امورا طبیعیه کما قد یعرض ان یکون المولود مشابها لمن یتخیل صورته عند المجامعه و یقرب لونه من لون ما یلزمه البصر عند الانزل؛ و هذه اشیاء ربما اشماز عن قبولها قوم لم‌یقفوا علی احوال غامضه من احوال الوجود، و اما الذین لهم غوص فی المعرفه فلا ینکرونها انکار ما لایجوز وجوده؛ و من هذا القبیل حرکه الدم من‌المستعد لها اذا اکثر تامله و نظره فی الاشیاء الحمر…» (کلیات قانون- ط ناصری- ص ۱۹۵).
ابن بابویه رحمه الله از ابوسعید خدری از رسول‌الله صلی الله علیه و آله آدابی در موضوع نکاح، و اموری چند در تاثیر اوقات و اوضاع و احوال والدین به خوی و روی فرزند، روایت کرده است که هر یک سری از اسرار طبیعت است، از آن جمله این که ابوسعید خدری گوید:
اوصی رسول‌الله صلی الله علیه و آله علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام فقال: یا علی… وامنع العروس فی اسبوعها من الالبان و الخل و الکزبره و التفاح الحامض من هذه الاربعه الاشیاء.
فقال علی علیه‌السلام: یا رسول‌الله و لای شی‌ء امنعها من هذه الاشیاء الاربعه؟
قال: لان الرحم تعقم و تبرد من هذه الاربعه الاشیاء عن الولد، و الحصیر فی ناحیه البیت خیر من امرئه لاتلد.

[ صفحه ۳۶]

فقال علی علیه‌السلام: یا رسول‌الله فما بال الخل تمنع منه؟
قال: اذا حاضت علی الخل لم تطهر ابدا طهرا بتمام. و الکزبره (الکسفره- خ) تثیر الحیض فی بطنها و تشتد علیها الولاده، و التفاح الحامض یقطع حیضها فیصیر داء علیها.
ثم قال: یا علی… لاتتکلم عند الجماع فانه ان قضی بینکما ولد لایومن من ان یکون اخرس. و لاینظرن احدکم الی فرج امراته و لیغض بصره عند الجماع فان النظر الی الفرج یورث العمی فی الولد.
یا علی لاتجامع امراتک بشهوه امراه غیرک فانی اخشی ان قضی بینکما ولد ان یکون مخنثا مونثا مخبلا.
یا علی لاتجامع امراتک من قیام فان ذلک من فعل الحمیر، و ان قضی بینکما ولد کان بوالا فی الفراش کالحمیر البواله فی کل مکان.
یعنی عروس را در هفته نخستین از خوردن شیرها و سرکه و گشنیز و سیب ترش باز دار زیرا که زهدان از این چار، سرد و نازاینده گردد؛ و بوریا در گوشه خانه به از زن نازاینده است. اگر عروس بر سرکه خوردگی خون حیض بیند هیچگاه به خوبی از آن پاک نگردد؛ و گشنیز آن خون را در درونش بشوراند و زایمان را بر وی دشوار گرداند، و سیب ترش آن را از آمدن باز بدارد و بیماری بر وی گردد.
در گاه جماع سخن مگو مبادا که فرزند گنگ و لال گردد. و به عورت زن نگاه نکن که سبب نابینائی فرزند شود. و با شهوت زن دیگری در خاطرت، با زنت جماع مکن که فرزند مخنث آید. و ایستاده با زنت جماع مکن که از کار خران است و اگر فرزندی آید در فراش کمیز میزنده شود.

[ صفحه ۳۷]

تبصره: عالم عارف شهیر صدرالدین قونوی در پایان اصل دوازده از فصل اول باب کشف سر کلی رساله گرانقدرش به نام «مفتاح غیب الجمع و الوجود» پس از تمهید پنج اصل فرماید: «ثم للنکاحات ایضا تراکیب من هذه الاصول و تداخل و مزج، و الظاهر اثره فی المولود کان ما کان انما هو لاغلبها حکما فیه و اقواها نسبه به من حیث الناکح و من حیث النکاح کما لوح النبی صلی الله علیه و آله به فی عله التذکیر فی المولود و التانیث بحسب غلبه ماء الرجل ماء المراه و سبقه و علوه و بالعکس، و هنا اسرار یطول ذکرها و یحرم کشفها…».
و شارح نحریر متبحر آن: علامه ابن فناری در پایان شرح آن فرموده است: «- و هاهنا اسرار یطول ذکرها و یحرم کشفها-: من جملتها- والله اعلم- ما ذکره الاطباء ان تعین حلیه المولود من شکله و اخلاقه تابع لتخیل الوالدین حال الانعلاق بحسب المقاومه بین تخیلیهما، و لهم فی ذلک حکایات و تجارب فیرتبون علیه قاعده هی من اراد ان یکون ولده علی شکل مخصوص فلیصوره علی صحیفه و لیضعها فی مقابله (بمقابلته) حین مواقعته لیکون ناظرا الیها وقت الانعلاق.
و من اراد ان یکون ولده علی خلق مخصوص او صفه مخصوصه من علم او عمل او غیرهما فلیتخیله وقت الانعلاق، و لیتخیل ایضا التذکیر والتانیث حینئذ من یریدهما؛ و کل هذا مبنی علی ان کل ما ظهر فی الوجود العینی فانما هو ظل حاک و مثال محاک لما سبق تعینه فی الحضرات الروحانیه و المثالیه و العلمیه المعنویه… (ط ۱- ص ۱۹۲)
بلکه جناب شیخ رئیس پیش از قونوی و ابن فناری، همین معنی

[ صفحه ۳۸]

لطیف تاثیر و تاثر احوال و اوضاع مذکور در خلق و خلق طفل را در کلیات قانون افاده فرموده است چنان که پیشترک بدان اشارتی نموده‌ایم؛ و شرح عین هشتم و چهل و هفتم کتاب ما «سرح العیون فی شرح العیون» را در این مسائل اهمیت بسزا است.
و از جمله ازواج، روح و بدن‌اند. این دو به مثابت آسمان و زمین‌اند؛ و ان شئت قلت که روح و بدن به منزلت عقل و نفس‌اند، پس ای عزیز اقرا و ارقه. شرح عین هشتم کتاب ما «سرح العیون فی شرح العیون» در تاثر هر یک از نفس و بدن از دیگری حائز مطالبی است.
تبصره: «روح و بدن دو چیز ممتاز و منحاز از یکدیگر نیستند تا یک شخص انسان از آن دو تالیف و ترکیب شده باشد، بلکه در حقیقت بدن مرتبه نازله نفس و تجسد آن و مظهر کمالات و قوای آن در عالم شهادت است، چنان که مطلب صحیح و قویم جسمانیه الحدوث بودن نفس بر این امر اصیل لسان صادق است. شرح عین هفتم کتاب ما «سرح العیون فی شرح العیون» در این مطلب مهم است که بدن مرتبه نازله نفس است؛ و شرح عین نهم آن در این امراهم اعنی در تکون جوهر نفس است که نفس جسمانیه الحدوث است نه روحانیه الحدوث».
جناب شیخ رئیس در شفاء فرماید: و یشبه ان یتولد الروح من نطفه الذکر، و البدن من نطفه الانثی (شفاء- ط ۱، رحلی چاپ سنگی- ص ۵۱۳) این گفتار استوار شیخ از چندین بعد علمی، سزاوار تفکر و تدبر و شایان تحسین و آفرین است، یک بعد علمی آن این که تعبیر تولد روح از نطفه نص صریح در جسمانیه الحدوث بودن نفس دارد؛ و دیگر این که اشاره به

[ صفحه ۳۹]

الرجال قوامون علی النساء دارد؛ و دیگر این که مرد مظهر عقل و زن مظهر نفس است فتدبر.
و از جمله ازواج همه رستنیهااند- یعنی آنچه را زمین می‌رویاند ازواج‌اند- قوله سبحانه: (و القی فی الارض رواسی ان تمید بکم و بث فیها من کل دابه و انزلنا من السماء ماء فانبتنا فیها من کل زوج کریم) (لقمان- ۱۱) مثل درخت خرما که مانند زن نیاز به لقاح دارد، و بادها بارور کننده‌ای که شاخه‌ها و گلها را به می‌رسانند و تلقیح می‌کنند. و در خبر است که عمه خود نخله را اکرام کنید که از زیادی گل آدم آفریده شده است.
المحاسن عن بعض اصحابنا من اهل الری یرفعه الی ابی عبدالله علیه‌السلام قال: سئل عن خلق النخل بدیا مما هو؟ فقال: ان الله تبارک و تعالی لما خلق آدم من الطینه التی خلقه منها فضل منها فضله فخلق منها نخلتین ذکرا و انثی، فمن اجل ذلک انها خلقت من طین آدم تحتاج الانثی الی اللقاح کما تحتاج المراه الی اللقاح و یکون منه جیدوردی، و دقیق و غلیظ، و ذکر و انثی، و والد و عقیم؛ ثم قال: انها کانت عجوه فامر الله آدم علیه‌السلام ان ینزل بهامعه حین اخرج من‌الجنه فغرسها بمکه فما کان من نسلها فهی العجوه، و ما کان من نواها فهو سائر النخل الذی فی مشارق الارض و مغاربها. (بحار- ط ۱- ج ۱۴- ص ۸۴۰).
به نقل چند سطری از افادات استاد عزیزم معلم عصر حضرت علامه شعرانی- روحی فداه، و رفع الله درجاته- در اثر گرانقدرش به نام «راه سعادت» تبرک می‌جویم:
«چند آیه‌ای که باید مورد اعجاب علمای طبیعی شود:

[ صفحه ۴۰]

علمای طبیعی اروپا ثابت کرده‌اند که هر گیاه نر و ماده دارد، و باد گردی از نر منتقل به ماده می‌کند و آن را آبستن می‌کند. و در سوره حجر آیه ۲۲ است: و ارسلنا الریح لوقح یعنی فرستادیم بادها را آبستن کننده. در سوره رعد آیه ۳: و من کل الثمرت جعل فیها زوجین اثنین یعنی از همه میوه‌ها در زمین جفت نر و ماده قرار داد. دیگر در سوره والذاریات آیه ۵۰ و من کل شی‌ء خلقنا زوجین یعنی از هر چیز جفت نر و ماده آفریدیم (در عربی زوج بر یک تا اطلاق می‌شود باین جهت آن را تثنیه می‌بندند، و زوجین بمعنی نر و ماده است) در قدیم کسی از نر و ماده گیاهان خبر نداشت مگر خرما. در سوره یس آیه ۳۶ است: (سبحن الذی خلق الازوج کلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لایعلمون) یعنی منزه است آن که جفتها آفرید همه را از آنچه زمنی برویاند و از خود ایشان (بنی نوع انسان) و ازن چیزهائی که نمی‌دانند. از این آیه معلوم می‌شود که جفت بودن مخصوص به انساو و گیاه نیست و چیزهایی دیگر هست که مردم آن روز نمی‌دانستند و علمشان بدان نرسیده بود مانند الکتریک که خدا آن را هم جفت آفریده است…».
و از جمله ازواج مرخ و عفار است، قوله سبحانه: الذی جعل لکم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون (یس: ۸۰). یعنی آن خدایی که برای شما از درخت سبز و تر آتش آفرید (آتش قرار داده است) پس شما از آن آتش می‌افروزید.
و قوله تعالی شانه: افرءیتم النار التی تورون- ءانتم انشاتم شجرتها ام نحن المنشئون- نحن جعلنها تذکره و متعا للمقوین- فسبح باسم ربک العظیم (واقعه:

[ صفحه ۴۱]

۷۱- ۷۴).
یعنی: آیا پس دیده‌اید آتشی را از درخت (مرخ و عفار) بیرون می‌آورید، آیا شما آن درخت آتش را آفریده‌اید یا ما آفریننده آنیم؟ ماییم که آن را تذکره و متاع برای مسافران بیابانی قرار داده‌ایم.
مرخ درخت نر است و عفار درخت ماده که آن را زند و این را زنده گویند؛ هرگاه شاخه‌ای سبز و تر و تازه از مرخ را بر شاخه‌ای سبز و تر و تازه از عفار بمالند آتش از آن بیرون می‌آید و مشتعل می‌شود، اما اگر شاخه‌ها و یا یکی از آن دو خشک باشد هرگز از دلک آن دو آتش پدید نمی‌آید.
جناب طبرسی در تفسیر آخر سوره مبارکه یس از مجمع البیان گوید: «یقول العرب: فی کل شجر نار واستمجد المرخ و العفار. و قال الکلبی کل شجر تنقدح منه النار الا العناب». و در تفسیر آیه مبارکه یاد شده از سوره واقعه (افرایتم النار التی تورون…» فرموده است: «العرب تقدح بالزند و الزنده، و هو خشب یحک بعضه ببعض فتخرج منه النار…».
آن که کلبی گفته است: «جمیع درختها آتش دارند الا درخت عناب» حق این است که در هر درختی آتش است و استثنای درخت عناب ناصواب است، چه این که هر یک از نبات و حیوان و انسان دارای نفس، و مرکب از آخشیگهای خاک و آب و هوا و آتش است؛ و حق همانست که «فی کل شجر نار» جز این که در برخی نار اندک است چون درخت عناب، و در برخی بسیار چون مرخ و عفار؛ لذا چه بسیار که در جنگلها بر اثر وزش باد سخت و برخورد شاخه‌های درخت با یکدیگر آتش حادث

[ صفحه ۴۲]

می‌شود و جنگل آتش می‌گیرد با این که اصلا درخت مرخ و عفار در آن وجود ندارد.
آن که از مجمع البیان نقل کرده‌ایم: «یقول العرب فی کل شجر نار…» استمجد فعل ماضی از باب استفعال است، و هر یک از دو کلمه المرخ و العفار مرفوع است و فاعل آن است.» در کنز اللغه گوید: «استمجاد: بزرگی و افزونی گرفتن خواستن».
صفی پوری در ماده «مجد» منتهی الارب گوید: «استمجاد: افزونی گرفتن و افزونی خواستن، منه المثل: «فی کل شجر نار و استمجد المرخ و العفار»- ای استکثرا منها- کانهما اخذا من النار ما هو حسبهما».
میدانی در «مجمع الامثال» (ط ۱- رحلی- چاپ سنگی- ص ۴۵۱) گوید: تفی کل شجر نار و استمجد المرخ و العفار» یقول: مجدت الابل تمجد مجودا اذا نالت من الخلا قریبا من الشبع ای استکثرا و اخذا من النار ما هو حسبهما، شبها بمن یکثر العطا طلبا للمجد لانهما یسرعان الوری، یضرب فی تفضیل بعض الشی‌ء علی بعض، قال ابو زیاد: لیس فی الشجر کله اوری زنادا من المرخ. قال: و ربما کان المرخ مجتمعا ملتفا و هبت الریح فحک بعضه بعضا فاوری فاحترق الوادی کله و لم تر ذلک فی سایر الشجر، قال الاعشی:

زنادک خیر زماد الملوک
خالط فیهن مرخ عفارا

و لو بت تقدح فی ظلمه
حصاه بنبع لاوریت نارا

و الزند الاعلی یکون من العفار، و الاسفل من المرخ، قال الکمیت:

[ صفحه ۴۳]

«اذا المرخ لم یور تحت العفار
و ضن بقدر فلم تعقب»

و از جمله ازواج، اعصاب منشعب از مغز سراند، این اعصاب هفت زوج‌اند و هر یک آنها از دو عصب مزدوج‌اند. در علم شریف آناتومی- یعنی علم تشریح- مبین شده است که از دماغ- یعنی از مغز سر- هفت زوج عصب منشعب است.
جناب شیخ رئیس در کلیات قانون (ط ۱- رحلی- ص ۳۷؛ و ط ۱، وزیری- ص ۱۱۳) فرماید: «قد ینبت من‌الدماغ ازواج من العصب سبعه…»؛ و ما در کتاب «نصوص الحکم بر فصوص الحکم» که شرح ما بر فصوص معلم ثانی فارابی است، از شرح فص ۴۴ (ص ۲۴۵) تا شرح چند فص بعد از آن، مطالبی را در این موضوع تقریر و تحریر کرده‌ایم.
ازواج یاد شده را نظائر بیشمار است، حتی در رشته‌های ارثماطیقی اعداد را به مذکر و مونث تقسیم فرموده‌اند، و در کتب مربوطه بدان در این امر لطائف بسیار است، و بحمدالله سبحانه مرا در رشته‌های ارثماطیقی دستی باز و تبحری خاص است ولکن بحث آن بدرازا می‌کشد؛ چنان که در ادبیات عربی و فرانسوی مثلا تذکیر و تانیث کلمات و حروف را اهمیت بسزا است.
دو نکته ۴۲۷ و ۴۲۸، از کتاب ما «هزار و یک نکته» در حول مطلب این فصل که خلق ازواج است مطلوب است؛ اما نکته نخستین این که:
نکاح ساری در دار هستی از فردیث ثلاثه است که مطلقا در دار وجود دهش و پذیرش و سپس پیدایش است. نکاحات خمسه در فص محمدی فصوص الحکم (ص ۴۷۹ شرح قیصری، و ص ۶۷۹ شرح جندی) و در

[ صفحه ۴۴]

مواضع بسیار دیگر آن نیز عنوان شده است، و به تفصیل تمام در مصباح الانس صفحه ۱۵۹- ط ۱- چاپ سنگی.
و اما نکته دومین این که:
علم عظیم‌الشان اوفاق یکی از رشته‌های ریاضی است که امروز در عداد علوم غریبه قرار گرفته است.
همچنان که یک شکل قطاع هندسی به «۴۹۷۶۶۴» حکم هندسی منتهی می‌شود به طوری که خواجه طوسی درباره این یک شکل هندسی یک کتاب گرانقدر «کشف القناع عن اسرار الشکل القطاع» نوشته است، و یا یک شکل عروس که همان شکل فیثاغورث است که به تخفیف غورس و به تحریف عروس شد که بیش از صد وجه عروس و خانواده آن ازشکل خواهر عروس و مادر عروس، به اصطلاح هندسی اختلاف وقوع دارد؛ همچنین علم اوفاق نیز در انحاء سیر اعداد در جداول وفقی میدانی وسیع دارد بطوری که مولف «غایه المراد فی وفق الاعداد» گوید:
شارح رساله زنجانی فرموده است که چهار هزار نوع مربع چهار در چهار را نگاشته‌اند غیر مکرر؛ و خود مولف مذکور سی و دو طریق آن را در غایه المراد آورده است.
و نیز مولف «کنه المراد فی وفق الاعداد» فرمود: لوح پنج در پنج را به دویست صورت توان نگاشت.
غرض این که یکی از اسرار علم اوفاق این است که عدد تا به شمار آدم نرسد مستعد قبول اعتدال وفقی نمی‌شود، لذا اولین مربع وفقی سه در سه است؛ و از این جهت آحاد تسعه را که مجموع آن عدد آدم است اصل

[ صفحه ۴۵]

اعداد گفته‌اند، چنانکه آدم ابوالبشر اصل شر است؛ و از این گونه اسرار و لطائف در علم اوفاق بسیار است و تاییدات آیات قرآنی و روایات ماثوره درباره آن متعدد.
در این مطلب وفقی گوییم: طه، «ط» در دائره ابجد کبیرنه است، و «ره» در طرف یسار و از یک تا نه اصول ارقام اعداد است و در شمار نه رقم است، و مجموع آن چهل و پنج است که عدد آدم است که «هم» و محبوب حق، «یحبهم و بحبونه»، و از یک تا پنج پانزده است که عدد حوا است، و ارقام را از طرف یسار نویسند:
حواء =۱۵ =۱۲۳۴۵ و. آدم =۴۵ =۱۲۳۴۵۶۷۸۹
و اعداد تا بشمار آدم نرسد مستعد قبول اعتدال وفقی نشود، لذا اولین مربع وفقی سه در سه است هکذا:
و به چندین صورت دیگر نیز مربع پر می‌شود.
حواء درضلع ایسر قرار می‌گیرد که طرف وحشی مربع است و مجموع آن پانزده، چنانکه دیگر اضلاع و سطور مجموع آنها سه برابر حواء است که آدم است.
یمین اقوی الجانبین است، و موجود مفارق را با اضانت به طبیعت

[ صفحه ۴۶]

خواه به اضافت و تعلق تکمیلی و خواه استکمالی، نفس نامند. نخستین را نفس کل و دومین را نفس جزء، و با قطع نظر از اضافت نخستین را عقل کل و دومین را عقل جزء نامند. و آدم مظهر عقل کل است و حوا مظهر نفس کل، فالمرا اقوی من المراه، و الرجال قوامون علی النساء.
مرحوم علامه شیخ بهائی در مجلد سوم کشکول (ط نجم‌الدوله- ص ۳۳۳) گوید: «قال بعض اصحاب الارثماطیقی: ان عدد التسعه بمنزله آدم علیه‌السلام فان للاحاد نسبه الابوه الی سائر الاعداد، والخمسه بمنزله حواء فانها التی تتولد منها مثلها فان کل عدد فیه خمسه اذا ضرب فیما فیه الخمسه فلابد من وجود الخمسه بنفسها فی حاصل الضرب البته.
و قالوا قوله تعالی طه اشاره الی آدم و حواء. و کل من هذین العددین اذا جمع من الواحد الیه علی النظم الطبیعی اجتمع ما یساوی عدد الاسم المختص به، فاذا جمعنا من الواحد الی التسعه کان خمسه و اربعین و هی عدد آدم؛ و اذا جمع من الواحد الی الخمسه کان خمسه عشر و هی عدد حواء.
و قد تقرر فی الحساب انه اذا ضرب عدد فی عدد یقال لکل من المضروبین ضلع، و للحاصل مضلع، و اذا ضربنا الخمسه فی التسعه حصل خمسه و اربعون و هی عدد آدم و ضلعاه التسعه و الخمسه.
قالوا: و ماورد فی لسان الشرع- صلوات الله علیه و علی آله- من قوله: «خلقت حواء من الضلع الایسر لادم»، انما ینکشف سره بما ذکرناه، فان الخمسه هی الضلع الایسر للخمسه و الاربعین، و التسعه الضلع الاکبر، و الایسر من الیسیر و هو القلیل، لامن الیسار». آن بود کلام را قم، و این

[ صفحه ۴۷]

هم بیان این بزرگان، تا چه قبول افتد؟».
به مناسبت موضوع مسائل این فصل که در ازواج و طایفه‌ای از مصادیق آن سخن به میان آمده است، و به خصوص که عنوان رساله «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» است، آن را بدین سروده بسیار شیرین در مدح نساء، از حیث معنی ولی از حیث وزن و قافیه و صناعت شعری شبیه «شعر نو» بفارسی مرز و بوم زمان ما است. از استاد محمد جواد خضر جناحی، که در کتاب گرانقدر «شعراء الغری» (ج ۷- ص ۴۷۲) مندرج است، خاتمه می‌دهیم:

حی النساء و ذکرهنه
خیر الحدیث حدیثهنه

ما هن الا کالکواکب
اشرقت وسط الدجنه

بیض حرائر قد عقدن
علی العفاف ازارهنه

مل‌ء النواظر و الحنایا
و القلوب حنانهنه

تجد السعاده و الودا
عه و الهنا فی ظلهنه

هیهات یحلوا العیش
او تصفو الجیاه بدونهنه

فالبیت مملکه یتوج
سعدها اشراقهنه

یبعثن فی ارجائه
متع الحیاه بانسهنه

و یشعن فی اجوائه
لطفا یوکد لطفهنه

غمر السرور جهاته
فتارجت من عطرهنه

فهو النعیم اذا ازدهت
جنباته من عطرهنه

[ صفحه ۴۸]

و هو الجحیم اذا خلت
حجراته من عطفهنه

و لهن عنوان الحیاه
و هن رمز المجدهنه

اکرم بهن اذا نهضن
لغایه اکرم بهنه

انی لاعجب کیف یجحد
شاعر الف الحقیقه فضلهنه

و قد استمد الشعر سد
جلاله من فیضهنه

و نوابغ الاجیال کان
نبوغهم من صنعهنه

هذی الفنون الخالدات
تدفقت من وحیهنه

اشرقن فی دنیا الفنون
یفیض فیها حسنهنه

نو لرب موهبه جلالها
للفنون جمالهنه

و لرب رائعه تدفق
سحرها من سحر هنه

فالحب سر خلوده
فی الخافقین فتاه هنه

و اعز شی‌ء فی الوجود
علی الرجال شبابهنه

اتلومهن اذا حرصن علی
الشباب و فیه سر خلودهنه

یا لیت شعری هل صبت
نفس الفتی لعجوزهنه

یا حبذا بسما تهنه
و حبذا لفتاتهنه

و تبارک الحسن البدیع
یلوح فی قسماتهنه

قداودع الرحمن سر
جلاله فی خلقهنه

نو قلوبهن و ما اجل علی
النفوس قلوبهنه

[ صفحه ۴۹]

فاضت حناننا فارتوی
من فیضها ابناوهنه

انفقهن فی اعداد جیل
ناهض اعمارهنه

غذینه حب الفضیله
و البلاد بدرهنه

بقلوبهنه احطنه
و وقینه بنفوسهنه

و دفعن عنه اذی الخطوب
بعطفهن و برهنه

نحتی اذا ما اشتد ساعده
فتیا فالعقوق جزاوهنه

لهفی علی تلک النفوس
الوادعات المطمئنه

یشقین طلما فی الحیاه
و نحن سر شقائهنه

و نسومهن الخسف فی
سلطاننا و نذیقهنه

مر الحیاه فان عتبن
فلا نطیق عتابهنه

و اذا تکاثرت الرزایا
فالعزاء دموعهنه

دمع تناثر کالجمان
علی عقیق خدودهنه

ینبیک عن ظلم الرجال
و عن فداحه خطبهنه

و نخونهن و ندعی
ان الخیانه شانهنه

ننغرر بهن فان تراءت
زله من بعضهنه

نبکی العضیله و العفاف
و نشتکی من کیدهنه

ما ذنبهن اذا استغل
الاثمون من العذاری ضعفهنه

و نقول کل بلیه
حلت بنا من مکرهنه

[ صفحه ۵۰]

لو کان مکر عند هن
لما اضعن حقوقهنه

لما احتملن من الرجال
تجنیا حرمانهنه

نعم القصاص لمن یقصر
فی رعایه حقهن اکفهنه

نحذار یارکب الرجال
حذار من اغضابهنه

فغدا و ما ادنی الغد
الآتی سیاتی دورهنه

وسیقتصصن و ما سوی
صفع الرؤوس قصاصهنه

فالحق یصرخ اننا
فی عهدنا لم نرعهنه

نقسومعهن و ماسوی
الصبر المیل شعارهنه

ظلم الرجال نساءهم
ثم اشتکوا من ظلمهنه

ماسبه التاریخ فی الا
جیال الا سجنهنه

ستظل و صمه عاره
سوداء مثل حجابهنه

حی النساء الناهضات
وحی زاکی عهدهنه

سیحرر الجیل الجدید
من الاسار بعزمهنه

و سیبتنین حضاره
تزهو کبارق ثغرهنه

اکرم بعن اذا نهضن
لغایه اکرم بهنه

[ صفحه ۵۳]

در بیان نکاح ساری در مراتب وجود به حرکت قدسی حبی است

اشاره

۲- النکاح سار فی الوجود کله بالحرکه القدسیه الحبیه فی مراتبه الکلیه المنقسمه الی انواعه الخمسه الموجبه لانتاج العوالم المعنویه و الروحیه و النفسیه و المثالیه و الحسیه علی اختلاف صورها لان هجیر الوجود الجود ازلا و ابدا، و الوهب و الاتهاب و الانتاج تدور، و الافاضه و الاستفاضه و طرائف النعم تفور «یساله من فی السموات و الارض کل یوم هو فی الشان»؛ و الحرکه مطلقا حبیه، و الفیض فائض من الحرکه الحبیه.
فاول النکاحات الخمسه الکلیه هو التوجه الالهی الذاتی من حیث الاسماء الاول الاصلیه التی هی مفاتیح غیب الهویه الالهیه و الحضره الکونیه.
ثم الاجتماع الاسمائی لایجاد عالم الارواح- ای العقول المفارقه- و صور هافی النفس الرحمانی المسمی بالطبیعه الکلیه و الصادر الاول و الرق المنشور و النور المرشوش و ماء الحیاه «و من الماء کل شی‌ء حی» و الاسماء العظام الاخری.

[ صفحه ۵۴]

ثم اجتماع الارواح النوریه لایجاد عالم الاجساد الطبیعیه و العنصریه. ثم الاجتماعات الاخری المنتجه للمولدات الثلاث و لواحقها.
و النکاح الخامس یختص بالکون الجامع الذی هو مجمع بحری الغیب و الشهاده- ای الانسان الکامل.
و من خلق الازواج و النکاح الساری ان الله سبحانه الف الروح و النفس الحیوانیه، فالروح بمنزله الزوج، و النفس الحیوانیه بمنزله الزوجه، و جعل بینهما تعاشقا فما دام فی البدن کان البدن یقظان، و اذا فارقه لا بالکلیه بل تعلقه باق کان البدن نائما، و اذا فارقه بالکلیه فالبدن میت؛ قوله تعالی شانه: «الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون.»

[ صفحه ۵۵]

ترجمه

نکاح در همه وجود به حرکت قدسی حبی، ساری است. و مراتب کلی نکاح به پنج نوع منقسم است که موجب پیدایش عوالم معنوی و روحی و نفسی و مثالی و حسی با همه اختلاف صوری که دارند می‌باشد، زیرا خوی و سرشت وجود از ازل تاابد، جود است؛ و وهب و اتهاب و انتاج- یعنی دهش و پذیرش و پیدایش- پیوسته در کارند و دور می‌زنند. و افاضه و استفاضه و نعمتهای تازه به تازه، نوبنو در جوشش‌اند. همه اهل آسمانها و زمین- همواره و آن فان- از او خواهانند، و او هر روز- همیشه و هر آن- در شان و کاری است. حرکت به طور اطلاق حبی است، و فیض باری از حرکت حبی فائض و جاری است.
نکاح نخستین از نکاحهای پنجگانه کلی یاد شده، توجه ذاتی الهی از حیث اسماء نخستین اصلی است که مفاتیح غیب هویت الهی و حضرت کونی‌اند.
پس از آن- یعنی نکاح دوم- نکاح اجتماع اسمائی برای ایجاد ارواح یعنی عالم عقول و مفارق و صور آنها در نفس رحمانی است. نفس رحمانی به طبیعت کلی و صادر اول و رق منشور و آب حیات که «من الماء کل شی‌ء حی» و نامهای بزرگ دیگر نیز نامیده می‌شود.
سپس نکاح سوم است و آن اجتماع ارواح نوری برای ایجاد عالم اجساد طبیعی و عنصری است.
و بعد ازآن در رتبه چهارم نکاح، اجتماعات دیگر است که منتج مولدات ثلاث به نام معدن و نبات و حیوان و لواحق آنها می‌باشد.

[ صفحه ۵۶]

نکاح پنجم اختصاص به کون جامع یعنی انسان کامل دارد که مجمع دو دریای غیب و شهادت است.
و از جمله خلق ازواج و نکاح ساری این است که خدای سبحان روح و نفس حیوانی را با هم الفت داده است که روح بمنزلت زوج و نفس حیوانی بمنزلت زوجه است، و آن دو را عاشق یکدیگر گردانید، پس تا روح در بدن است بدن زنده و بیدار است، و هرگاه روح از بدن بکلی جدا نشده است بلکه تعلق او به بدن باقی است بدن در خوابست (و یا در شبه خوابست)، و هرگاه روح به کلی از بدن جدا شده است بدن مرده است؛ خدای تعالی فرمود: خداوند جانها را در هنگام مرگشان می‌گیرد (توفی می‌کند)، و جانهایی را که حکم مرگشان فرارسیده است نگاه می‌دارد، و جانهای دیگر را که حکم مرگشان فرانرسیده است تا اجل نام برده شده (و مهلت تعیین شده) نگاه می‌دارد، هر آینه در این امر (توفی) آیاتی برای گروه اندیشمند است.

[ صفحه ۵۷]

شرح

نظام وجود بر حرکت قدسیه حبیه است، و سرشت وجود از ازل تا ابد جود است، و مدار آن بر محور وهب و اتهاب و انتاج دور می‌زند که پیوسته افاضه و استفاضه و طرائف نعمتها در جریان و فوران است، و همواره آنچه در آسمانها و زمین‌اند سائل‌اند و همیشه حقیقت هیتی که هو مطلق است در شان و کار است و جواب سوال همه را آن فان می‌دهد، و ان شئت قلت: نکاح که دهش و پذیرش و پیدایش است در کیان و جود ساری است.
در نکته ۴۲۷ کتاب هزار و یک نکته اشارتی نموده‌ایم که «نکاح ساری در دار هستی از فردیت ثلاثه است که مطلقا در دار وجود دهش و پذیرش و سپس پیدایش است.
نکاحات خمسه در فص محمدی فصوص الحکم (ص ۴۷۹ شرح قیصری- ط ۱، و ص ۶۷۹ شرح جندی- ط ۱) و در مواضع بسیار دیگر آن نیز عنوان شده است، و به تفصیل تمام در مصباح الانس ابن فناری (ط ۱- ص ۱۵۹)».
انواع نکاح را چنان که اشارتی شده است، به طور کلی به پنج قسم منقسم فرموده‌اند و در هر نوع دمبدم و آن فآن دهش و پذیرش و پیدایش است که موجب انتاج عوالم معنویه و روحیه و نفسیه و مثالیه و حسیه است.
نوع اول از انواع پنجگانه نکاح یاد شده هر آینه توجه ذاتی الهی از حیث اسماء نخستین اصلی که مفاتیح غیب هویت الهیه و حضرت

[ صفحه ۵۸]

کونیه‌اند می‌باشد، قوله سبحانه «و عنده مفاتح الغیب لایعلمها الا هو» (انعام – آیه ۶۰) خلیل در کتاب العین فرموده است: «المفتح: الخزانه، و لکل شی‌ء مفتح و مفتح بالفتح و الکسر من صنوف الاشیاء، فاما المفاتیح فجمع المفتاح الذی یفتح به المغلاق».
کون در اصطلاح اهل نظر- اعنی اهل حکمت- مرادف با وجود مطلق است، و در اصطلاح عرفان عبارت از وجود عالم از حیث تعین و ماهیت است. علامه قیصری در اوائل شرح فص آدمی فصوص الحکم (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۶۲- ستون ۱ س ۷) فرماید: «الکون فی اصطلاح هذه الطائفه عباره عن وجود العالم نم حیث هو عالم لامن حیث انه حق، و ان کان مرادفا للوجود المطلق عند اهل النظر».
نوع دوم از انواع پنجگانه نکاح اجتماع اسماء الهیه برای ایجاد عالم ارواح یعنی عقول مفارقه و صور آنها در نفس رحمانی که عبارت از صادر اول است می‌باشد. تفسیر ارواح به عقول بدین نظر است که قیصری در بیان بعضی از مراتب کلیه وجود در اواخر فصل اول فصول دوازده‌گانه شرحش بر فصوص الحکم شیخ اکبر که مدخلی بسیار گرانقدر و ارزشمند در تفسیر معارف عرفانی بر آن شرح است، فرموده است: «و ما یسمی باصطلاح الحکماء بالعقل المجرد یسمی باصطلاح اهل الله بالروح، و لذلک یقال للعقل الاول روح القدس» (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۱۱).
صادر اول را نامهای بسیار است، و هر نامی اشاره به شانی از شئون آن دارد. و جناب صدرالمتالهین در اسفار (ط ۱ ج ۲- ص ۱۶۳- س ۲۷) آن را به «الوجود الانبساطی» نام برده است؛ و این نگارنده حسن حسن زاده

[ صفحه ۵۹]

آملی، هشتاد و یک اسم شریف دیگر آن را از صحف اصیل عرفانی و زبرقویم حکمی در اثنای تدریس و تحقیق مسائل هر یک از کتب نوری مربوط بدآنها گرد آورده است، و آن را کلمه «۸۵» از همین کتاب «هزار ویک کلمه» در تسمیه آن به «هیولی» و فرق میان هیولی اولی به اصطلاح حکیم، و هیولی اولی به اصطلاح عارف به تفصیل بحث کرده است، و فوائد علمی بسیار دیگر نیز در این کلمه آورده است؛ و در اول شرح فص ایوبی «ممد الهمم»، و به تفصیل در «نثر الدراری علی نظم اللئالی» (ط ۱- ص ۱۹۸) که تعلیقاتش بر «اللئالی المنتظمه» و شرح آن در علم منطق، تالیف متاله سبزواری است، در فرق میان صادر اول و خلق اول بحث مستوفی کرده است.
و نیز عارف متاله جناب سید حیدر آملی- رفع الله درجاته- در رساله کریمه «نقدالنقود فی معرفه الوجود» (ط ۱- ص ۶۹۰) بسیاری از اسامی آن را نقل نموده است و هر یک را شرح و تفسیر شایسته و بایسته فرموده است.
خواننده گرامی را در فحص و بحث این حقیقت علیا، و وجه تسمیه آن از نظر بحث عرفانی و حکمی به مصادر یاد شده ارجاع می‌دهیم؛ والله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغیوب.
نوع سوم از انواع نکاحات پنجگانه اجتماع ارواح نوری برای ایجاد عالم اجساد طبیعی و عنصری است. چه این که اگر از فهم اسرار خلقت ناتوان باشیم، عقل حاکم است که پیدایش هر طبقه و طایفه از موجودات بدون

[ صفحه ۶۰]

تناکح اسمائی مربوط به آن طبقه و طایفه صورت پذیر نیست، زیرا که نظام هستی بر قانون و اساس علت و معلول و دهش و پذیرش و پیدایش استوار است؛ سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح؛ آری موحد بتوحید صمدی آگاه است که این علیت و معلولیت به نحو دو چیز منحاز و ممتاز از یکدیگر مثل بناء و بناء نیست، و در حقیقت تعبیر علیت و معلولیت در این مقام فوق تعبیر به علیت و معلولیت در فلسفه رائج است «دیده‌ای خواهم سبب سوراخ کن/ تا حجب را برکند ازبیخ و بن». در این معنی- اعنی در علیت و معلولیت به نحو رائج، و به معنی حقیقی و واقعی آن در حکمت متعالیه در بند هیجدهم دفتر دل (دیوان- ص ۳۶۹) گفته‌ام:

بیا از صحبت اغیار بگذر
بیا از هرچه جز از یار بگذر

بیا یک باره ترک ماسوا کن
خودت را فارغ از چون و چرا کن

به این معنی که نبود ماسوائی
خدا هست و کند کار خدایی

به این معنی که او فردیست بی زوج
به این معنی که او جمعیست بی فوج

به این معنی که وحدت هست قاهر
نباشد کثرتی غیر مظاهر

ندانم کیست علت کیست معلول
که در وحدت دویی چونست معقول

بلی علت به یک معنی صوابست
که اهل کثرت از آن در حجابست

چه اندر کعبه باشی و چه در دیر
ترا قبله است وجه‌الله و لاغیر

بگویم حرف حق بی هیچ خوفی
صمد هست و صمد را نیست جوفی

برون آیکسر از وسواس و پندار
که تا بینی حقیقت را پدیدار

[ صفحه ۶۱]

مرا شهر و ده و کوه و در و دشت
بروی دلستانم هست گلگشت

حدیث چشم با کوران چه گویی
خدا را از خدا دوران چه جویی

چهارم از انواع نکاح پنجگانه اجتماع دیگر اسماء است که منتج مولدات سه گانه معدن و نبات و حیوان و لواحق آنها می‌باشد، چنان که پیشترک در تناکح آباء علوی و امهات سفلی و توالد موالید ثلاث از آنها اشارتی نموده‌ایم.
نکاح پنجم اختصاص به کون جامع یعنی انسان کامل دارد که مجمع بحرین غیب و شهادت است. در اصطلاح علم متعالی عرفان که در حقیقت تفسیر انفسی قرآن کریم است، دو واژه «کون» و «کون جامع» را اهمیت بسزا است. علامه قیصری در آغاز شرح فص آدمی «فصوص الحکم» (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۶۲) در بیان آن دو فرموده است: «الکون فی اصطلاح هذه الطائفه عباره عن وجود العالم من حیث هو عالم لا من حیث انه حق، و ان کان مرادفا للوجود المطلق عند اهل النظر؛ و الکون الجامع هو الانسان الکامل المسمی بآدم، و غیره لیس له هذه القابلیه و الاستعداد».
انسان کامل را به اسامی گوناگون اسم می‌برند و هر اسمی اشارتی به شانی از شئون آن دارد؛ و به بیان متین مرحوم شیروانی در گلشن هشتم بستان السیاحه (ط ۱- چاپ رحلی- ص ۲۸۱): «انسان کامل را به اسامی مختلفه خوانده‌اند و از وجهی و مناسبتی باسمی مسمی کرده‌اند، من جمله قطب و اسرافیل و جبرائیل و میکائیل و آدم گفته‌اند:

قطب وقت است او و اسرافیل جان
مرده سازد زنده سازد در زمان

[ صفحه ۶۲]

گر سرافیلش بخوانی تو رواست
جبرئیلش گر بگوئی تو بجاست

اوست میکاییل ارزاق حضور
اوست عزرائیل نفس پرشرور

آدم کل است و مسجود ملک
غایت ایجاد و مقصود فلک

نوحش گفته‌اند برای آن که نجات دهنده از طوفان بلا است؛ و ابراهیم گفته‌اند زیرا که از نار هستی گذشته و نمرود خواهش را کشته و خلیل حضرت حق گشته؛ و موسی نامیده‌اند جهت این که فرعون هستی رابه نیل نیستی غرق نموده و در طور قرب مناجات می‌کند؛
و خضر گفته‌اند برای آن که آب حیوان علم لذنی خورده و به حیات جاودانی پی برده است‌م و الیاس و داود و سلیمان و مهدی و هادی و صاحب‌الامر و صاحب‌الزمان و غوث و سواد اعظم و ام القری و امثال اینها بعباراتی و استعاراتی حضرت انسان کامل را نام می‌برند…» انتهی باختصار.
علاوه این که در کلمه شریف «جامع» نکته‌ای دقیق و لطیف است، و آن این که اسم جامع که در السنه اکابر و مشایخ علماء حروف و عارفان بالله دائر و سائر است در آن سری است، و آن این که عدد «ج ام ع» یکصد و چهارده است که مساوی با عدد سوره‌های قرآنست، و قرآن صورت کتیبه انسان کامل است، چنان که قرآن کونی عینی یعنی صورت عینی نظام وجود صورت عینیه انسان کامل است، و کون جامع قرآن ناطق است که به همه مقامات و معارج و مدارج قرآن کتبی و عینی واقف است، قیصری در خطبه شرح فصوص‌الحکم در وصف انسان کامل گوید: «و اجمل فیه جمیع الحقایق و ابهم لیکون صوره اسمه الجامع العزیز الاکرام»؛ این

[ صفحه ۶۳]

چنین انسان که نامش می‌برم/ من ز وصفش تا قیامت قاصرم؛ و قلب او عرش الرحمن است؛ و فی روایه: ان فی العرش تمثال جمیع ما خلق الله؛ و فی اخری: ان فی العرش تمثال ما خلق الله من البر و البحر؛ و فی حدیث آخر: قلب المومن عرش الله الاعظم؛ و فی آخر عن النبی صلی الله علیه و آله: ما من مخلوق الا و صورته تحت العرش؛ فافهم و تدبر.
در اواسط بند اول «دفتر دل» (ص ۲۶۱ دیوان) راجع به اینچنین قلب گفته‌ام:

مپرس از من حدیث دفتر دل
مکن آواره‌ام در کشور دل

نیارم شرح دل دادن که چونست
چه وصف آن ز گفتگو برونست

هر آنچه بشنوی از بیش و از کم
نه آن وصف دل است والله اعلم

نه آن وصف دل است ای نور دیده
که دل روز است و وصف آن سپیده

چو حرف اندک از بسیار آمد
چو یکدانه ز صد خروار آمد

بر صاحبدلی بنما اقامت
نماید وصف دل را تا قیامت

و بدان که دو رساله مطبوع فارسی ما را به نام «انسان کامل از دیدگاه

[ صفحه ۶۴]

نهج‌البلاغه» و «نهج‌الولایه» در شرح و تفسیر این نکته علیا اعنی کون جامع اهمیت بسزا است.
حالا که معنی کون جامع، و انسان کامل کون جامع است معلوم شده است، سر این که نکاح پنجم اختصاص به کون جامع دارد نیز دانسته شده است والله سبحانه ولی التوفیق و بیده ازمه التحقیق.
از جمله خلق ازواج و نکاح ساری و نشانه‌های بارز آن این که خدای سبحان میان روح انسانی و نفس حیوانی الفت داده است چنان که روح بمنزلت زوج و نفس حیوانی به منزلت زوجه است بدین نظر که نفس حیوانی مرتبت نازله روح است؛ و آن دو را عاشق یکدیگر کرده است پس تا روح در بدن است بدن زنده و بیدار است، و هرگاه از بدن بطور کلی مفارقت کند بدن مرده است. خدای متعالی در قرآن کریم فرموده است: «خدایی که جانها را در هنگام مردنشان می‌گیرد، و جانهای را که مرگشان فرانرسیده است در هنگام خوابشان می‌گیرد، پس آن جانهایی را که حکم بر مرگشان فرموده است نگاه می‌دارد، و جانهای دیگر که در خوابند و حکم بر مرگشان نفرموده است تا مدت مسمی ارسال می‌فرماید، هر آینه که در این امر توفی انفس و ارسال و امساک آنها نشانه‌هایی برای گروه اهل فکرت است.
دربیان و تفسیر این آیه کریمه از جهاتی بحث به میان می‌آید که به اندازه بینش و دانش این خوشه چین خرمن ولایت منجر به تدوین و تنظیم یک مجلد کتاب حجیم و ضخیم می‌شود، لذا به اشاراتی فقط در

[ صفحه ۶۵]

بیان توفی اکتفاء می‌کنیم؛ و محض آگاهی ارائه می‌دهیم که شیخ رئیس در آخر فصل دوم مقاله چهارم نفس شفاء (ص ۲۴۹ بتصحیح و تعلیق نگارنده) خیلی به اختصار از نوم و یقظه بحث فرموده است سخن ما این است که:
توفی اخذ الشی‌ء بتمامه است، مثلا اگر یک مشت گندم بر زمین ریخته شده است و کسی آن را چنان جمع کرده است که یک دانه از آن بر زمین نمانده است، گویند آن را توفی کرده است. خداوند سبحان در قرآن کریم فرموده است: الله یتوفی الانفس حین موتها (زمر: ۴۲)؛ و نیز فرموده است: والله خلقکم ثم یتوفکم (نحل: ۷۰)، و بدین مفاد چند آیه دیگر. غرض این که حق تعالی صورت حقیقی هر شخص انسانی را که شیئیت شی‌ء و تمامیتش بصورتش است توفی می‌کند و چیزی از صورت حقیقی و واقعی او در این نشاه نمی‌ماند. انسانهای آگاه می‌دانند که مردن فوت نیست بلکه وفات است، گویم که نمرد و زنده‌تر شد. قرآن کریم از گروهی نابخرد خاکی حکایت می‌کند که: و قالوا اءذا ضللنا فی الارض اءنا لفی خلق جدید بل هم بلقاء ربهم کفرون (السجده: ۱۰) قل یتوفکم ملک الموت الذی و کل بکم ثم الی ربکم ترجعون (السجده: ۱۱).
یعنی آنان که گفتند آنگاه که ما در زمین گم شده‌ایم یعنی مردیم و نابود و ناچیز و ناپدید شده‌ایم آیا دوباره در آفرینشی نوین خواهیم بود؟! بلکه ایشان به لقاء پروردگارشان یعنی رجوع به سوی او منکرند، بگو شما را ملک الموت- یعنی فرشته مرگ- که بر شما گماشته شده است توفی می‌کند سپس بسوی پروردگارتان بازگشت می‌کنید.

[ صفحه ۶۶]

این گروه به حقیقت موت پی نبرده‌اند که موت فوت نیست بلکه وفات است، و ندانسته‌اند که انسان موجودی ابدی است و از داری بداری انتقال می‌نماید، و به حقیقت در دو رحم که یکی رحم مادر و دیگر رحم این نشاه طبیعت است برای ابد ساخته می‌شود، و علم و عمل او سازنده حقیقت او هستند و در حقیقت این دو رحم کارخانه صنع آدمسازی حق تعالی هستند، و بتول شریف و منیف شیخ رئیس در فصل هفتم مقاله پنجم نفس شفاء (ص ۳۴۸ بتصحیح و تعلیف نگارنده): و لیست هذه الاعضاء لنا فی الحقیقه الا کالثیاب التی صارت لداوم لزومها ایانا کاجزاء منا عندنا، و اذا تخیلنا انفسنالم نتخیلها عراه، بل نتخیلها ذوات اجسام کاسیه، و السبب فیه دوام الملازمه، الا انا قد اعتدنا فی الثیاب من التجرید و الطرح ما لم نعتد فی الاعضاء فکان ظننا الاعضاء اجزاء منا آکد من ظننا الثیاب اجزاء منا».
تبصره: سه آیه کریمه‌ای که اکنون در موضوع توفی نقل کرده‌ایم در دو آیه توفی انفس به حق سبحانه اسناد داده شد، و در یک آیه به ملک الموت، و به همین مثابت است آیات دیگر حاکی از توفی انفس. و وجه آن برای موحد بتوحید صمدی روشن است که در نظام هستی فاعل مطلق حق سبحانه است، و اسناد فعل به مظاهر نیز در حقیقت اسناد به همان فاعل مطلق است؛ نظیر اسناد افعال ما به قوی و اعضاء و در حقیقت همه این قوی و اعضا مظاهر و شئون نفس‌اند من عرف نفسه فقد عرف ربه. دو رساله فارسی ما را یکی به نام «وحدت از دیدگاه عارف و حکیم» و دیگر به نام «خیرالاثر در رد جبر و قدر» که هر یک مکرر به طبع رسیده است؛ در بیان موضوع این تبصره اهمیت بسزا است.

[ صفحه ۶۷]

به مناسبت مطالب یاد شده در این فصل، چند بیتی از بند چهاردهم «دفتر دل» از دیوان نگارنده (ط ۲- ص ۳۴۵) تقدیم می‌شود.

جلال او شئون کبریائی است
نوال او شجون ماسوائی است

بتزویج جلالش بانوالش
تماشا کن بدین حسن جمالش

زمین حسن و زمان حسن آسمان حسن
عیان حسن و نهان حسن و میان حسن

همه حسن‌اند و ظل حسن مطلق
همه فرعند و از آن اصل مشتق

همه حسن و همه عشق و همه شور
همه وجد و همه مجد و همه نور

همه حی و همه علم و همه شوق
همه نطق و همه ذکر و همه ذوق

در این باغ دل آرا یک ورق نیست
که تار و پودش از آیات حق نیست

گلش حسن است و چون گل هست خارش
تو خارش را کنی تحقیر و خوارش

چه خوش گفتند دانایان یونان
که عالم قوسموس است ای عزیزان

[ صفحه ۶۸]

بدان معنی قوسموس است زینت
مگر در دیده‌ات باشد جز اینت

شرح این فصل را به نقل قصیده‌ای غراء از دیوان مستطاب دانشمند ارجمند و شاعر هنرمند جناب ملا عباس شوشتری متخلص به «شباب»- رضوان‌الله‌علیه- در مدح و منقبت حضرت عصمه‌الله الکبری فاطمه زهراء علیها السلام خاتمه می‌دهیم (ط ۱- چاپ بمبئی- ص ۲۳۰):
در تهنیت مولود و مدح صدیقه طاهره بتول عذراء فاطمه زهراء صلوات‌الله‌علیها

ایدل از نو ساز عشرت کن که شد فصل بهار
جان نمی‌گنجد بتن زین مژده در لیل و نهار

از پی تقدیم دیدار گل از کتم عدم
خیز و ز کاشانه خرگه زن بطرف لاله‌زار

گو بساقی تا دهد جام صبوحی پر ز می
گو بمطرب تا نهد چنگ نواخوان در کنار

در چنین بزمی نشاطانگیز عشرت خیز اگر
لاله را بینی نگونسارش بدار از شاخسار

گو نمی‌گنجد در این هنگامه جز عیش و طرب
در تو نبود که هم خونین دلی هم داغدار

سرورا بنگر کز این شادی نمی‌یابد شکیب
کبک را بنگر کز این بهجت نمی‌گیرد قرار

[ صفحه ۶۹]

مرغ دارد چون نکیسا نالهای دلفریب
مرغ دارد هم چو جنت نفخه‌های مشکبار

بهر مولود بهین بانوی حورا منزلت
بهر ایجاد مهین خاتون ختمی اقتدار

زهره‌ی برج حیا زهرای ازهر فاطمه
دخت احمد جفت حیدر مظهر پروردگار

آنکه از ایجاد او اسرار دین شد مشتهر
آن که از دیدار او مقصود حق شد آشکار

احمد اربی وی بدی بودی چو بحری بی‌گهر
حیدر ار بی وی بدی بودی چو حسنی بی نگار

هر پدر کو را چنین دختر بود گر مصطفی است
باک نبود گر پسر از وی نماند یادگار

مادر گیتی گر اینسان دختر آرد کاشکی
هر کجا نطفه‌ی پسر از صلب می‌کردی فرار

کیست غیر از او که بتواند بتقریب نسب
گه نماید بر پدر گاهی بمادر افتخار

نسل او بر اصل احمد برتر آمد در حسب
صبر او با فقر حیدر همسر آمد در عیار

عیسی او را چون حواری بنده‌ی فرمان پذیر
مریم او را چون جواری برده‌ی خدمتگذار

[ صفحه ۷۰]

تا قبول افتد که روبد خاک درگاهش به چشم
ساره می‌گردد بگرد سر ورا دست‌آس وار

تا ابد هاجر ز هجران خلیل آسوده بود
در منای مهر او گر نقد جان کردی نثار

فضه‌اش را یافتی گر فیض خدمت آسیه
شافع فرعون و هامان بد بهنگام شمار

گر صفورا گرد راهش را نمودی کحل چشم
لن ترانی چون کلیم او را نگفتی کردگار

خادم درگاه او سلمان اگر بلقیس را
خواستگاری کردی از وصل سلیمان داشت عار

دست یزدان دوش احمد را شرافت برفزود
تا براو گردد گهی فرزند دلبندش سوار

گر عروس ذات او در حجله کتم عدم
تاکنون بودی نبودی اصل و فرع از هفت و چار

او سب شد خلقت حوا و آدم را بلی
نخل و نی باید که خرما و شکر آید ببار

گر جمال عصمتش تابان شدی در آینه
از رخ آئینه با سوهان نمیرفتی غبار

عفتش با مهر اگر نبود چرا از عکس مهر
رعشه در آب روان جاری بود سیماب‌وار

[ صفحه ۷۱]

تا قیامت آفتاب از مه نماید کسب نور
ماه را گرگرد نعلینش نشیند بر عذار

وجه استحباب استهلال از آن آمد بشرع
چون هلال امد بهیئت قمبرش را گوشوار

گرنبد مفتاح مهرش بهر استفتاح خلد
خلد میبودی نشیمن جغد را ویرانه‌وار

بوسه‌ها بر دست او دادی شهنشاهی که بود
عرش را بر خاک پایش بوسه دادن افتخار

بهر استخلاص آن کورا زنار آید دخیل
خویش را در آتش اندازد ملک پروانه‌وار

رشته‌ای گر در بهشت از معجرش کردی بدست
بهر شیطان می‌گذشت از جرم آدم کردگار

ای مهین خاتون خلد ای در عصمت را صدف
ای بهین بانوی دهرای بحر رحمت را کنار

بهر ایجاد تو و باب تو و جفت تو حق
آنچه در نیروی قدرت داشت فرمود آشکار

گر یکی زین هر سه را در پرده پنهان داشتی
تا بدی در پرده جا در پرده بودی پرده‌دار

خاصه فخر عالم امکان محمد کزازل
اولیا را مرجع آمد انبیا را شهریار

[ صفحه ۷۲]

اینکه می‌گویند مدحش گو چگویم زان که هست
در ثنایش هر وجودی غیر یزدان شرمسار

یا رسول‌الله من و مدح تو حاشاکی سزد
نسبت نیرنگ افسونگر بوحی کردگار

از شباب ای باب احسان روی رافت بر متاب
در دو عالم زان که هست از رحمتت امیدوار

تا قناعت گنج مقصود است و تسلیمش کلید
تا توکل نخل امید است و شکرش برگ و بار

نیک خواهان تو را امروز نیکوتر زدی
جان نثاران تو را امسال میمون تر ز پار

[ صفحه ۷۵]

در این که عین و علم بر اساس تثلیث است

اشاره

۳- والعلم والعین علی اساس التثلیث کما ان انواع الادراک ثلاثه و هی الاحساس و التخیل و التعقل، و اما التوهم فالوهم کانه عقل ساقط. والعلم حصوص النتیجه من الاصغر و الاکبر و الحد الاوسط؛ و العین ایجاد الاعیان فیبتدی النکاح الساری العینی من الفردیه الثلاثه وهی الذات الاحدیه- ای التوجه الذاتی الالهی، و الاسماء الالهیه، و الطبیعه الکلیه التی هی النفس الرحمانی؛ و هذا هو نکاح الفردیه الاولی. و هکذا فی خلق الانسان مثلا «فلینظر الانسان مم خلق خلق من ماء دافق یخرج من بین الصلب و الترائب» ففی هذا الخلق اب و ام و هیئه خاصه منهما فهو ایضا علی اساس التثلیث.
و الترائب جمع التریبه کالکتائب و الکتیبه، و هی جدار العظام التی من مقادیم البدن، و الصلب جدار العظام التی من ظهر البدن سواء کان الجداران من المرا او المرئه، کما ان الماء الدافق هو منی الرجل و المرئه لما امتزجا فی الرحم و اتحدا عبر عنهما و هو مفرد؛ فهذه الکریمه نحو ما

[ صفحه ۷۶]

فی سوره النحل: و ان لکم فی الانعم لعبره نسقیکم مما فی بطونه من بین فرث و دم لبنا خالصا سائغا للشربین

[ صفحه ۷۷]

ترجمه

علم و عین بر اساس تثلیت‌اند، چنان که ادراک سه نوع است که احساس و تخیل و تعقل است؛ اما توهم، در حقیقت و هم کان عقل ساقط است. تثلیث در علم عبارت از حصوص نتیجه که صورت علمیه است از اصغر و اکبر و حد اوسط است؛
و تثلیث در عین، این که ایجاد اعیان از نکاح ساری عینی است، و این نکاح از فردیت سه‌گانه آغاز می‌شود که عبارت‌اند از ذات احدیت- یعنی از توجه ذاتی الهی- و از اسماء الهی، و از طبیعت کلی که نفس رحمانی است؛ و این نکاح فردیت نخستین است.
و همچنین به عنوان مثال، خلق انسان براساس تثلیث یعنی از فردیت سه انه است که عبارت‌اند از پدر و مادر و هیئت و صورت ویژه‌ای که از آن دو در حال تلقیح است؛ خدای سبحان در قرآن فرموده است: هر آینه انسان بنگرد از چه چیز آفریده شده است؟ از آب جهنده‌ای آفریده شده است که از میان صلب و ترائب بیرون می‌آید.
ترائب جمع تریبه است مانند کتائب که جمع کتیبه است، و آن عبارت از دیواره استخوانهای جلوی بدن است؛ و صلب دیواره استخوانهای پشت بدن است، خواه این دو دیواره استخوانها از مرد باشند خواه از زن؛ چنان که آب جهنده هم منی مرد است و هم منی زن، و چون این دو آب جهنده در رحم زن در هم آمیخته شده‌اند و یکی گردیده‌اند به صورت مفرد تعبیر به ماء دافق یعنی آب جهنده شده است. پس این آیه کریمه همانند آیه سوره نحل است که: (هر آینه برای شما در انعام عبرت است

[ صفحه ۷۸]

که شما را از بطون آنها از میان سرگین و خون، شیر خالص که برای نوشندگان گوارا است، می‌نوشانیم.

[ صفحه ۷۹]

شرح

علم و عین هر دو بر اساس تثلیث‌اند؛ اما علم: مقصود این است که نتیجه از ترتیب خاص دو قضیه صغری و کبری و حد اوسط قیاس بدست می‌آید به تفصیلی که در علم گرانقدر منطق- و به تعبیر شیخ رئیس در دانشنامه علائی: «در دانش ترازو» محرر و مبین است. و باز به گفتار شیرین و شیوا و رسای شیخ در منطق دانشنامه: گردش کار بر این سه پاره است، و ایشان را حد خوانند.
در دیوانم راجع به انتاج قیاس گفته‌ام: (ص ۲۰۶)

آیا به تولید است انتاج قیاس
یا رای اعدادش بود اصل و اساس

یا جریان عادت خدائیست
لزوم نه، مجرد توافیست

قولی که مختار محققین است
اعداد حقست و نه آن و این است

بعد از حصول جمله معدات
از عالم قدسی بود افاضات

چه جری عادت خطا شدید است
علت اعدادی کجا تولید است

قولی است شیخش کرده نقل و نقدش
صاحب اسفارش فزوده عقدش

[ صفحه ۸۰]

نتیجه صورت مقدماتست
چون خانه کز چوب و دگر آلاتست

شیخ اجل فرمود بی اساس است
زیرا نتیجه لازم قیاس است

آری مقدمات در شکل قیاس
علل مادیش بود بی التباس

ندر نزد صدرا نظری مقبول است
کز اتحاد عاقل و معقول است

نیاقوت علم به مطلوبست در
علم مقدماتش ای صاحب نظر

ندر نزد ناظم رای شیخ و صدرا
هر یک بود بی شبهه صدر آرا

هم رای آن هم رای این تمام است
جز این که هر یک را دگر مقام است

با منطقی از صاحب شفا گو
در حکمت از صدرای ذوالبها گو

برای استیفاء بحث از افاضه صور علمیه به درس نوزدهم کتاب ما به نام «دروس اتحاد عاقل به معقول»، و به شرح لئالی منتظمه متاله سبزواری به تصحیح و تعلیقات نگارنده (ص ۲۹۰) رجوع شود.
تبصره: آن که در افاضه علم از عالم قدسی گفته‌ایم که بر اساس تثلیث

[ صفحه ۸۱]

است مراد علم کسبی است نه علم و هبی لدنی، اعنی افاضه مطلق صور علمیه بر اساس صغری و کبری و حد اوسط نیست چه این که علوم لدنی بر قلب انسان مستعد به نحو الهام و وحی به صورت انزال دفعی از مبدا قدس فیاض علی الاطلاق تعالی شانه بگونه‌ای افاضه می‌شود که اصلا مسبوق به ترتیب مقدمات صغری و کبری و حد وسط نیست؛ چنان که مثل یکصد و چهارده سوره قرآن کریم حکیم در لیله‌القدر زمانی بر قلب انسان کامل ختمی صلی الله علیه و آله به نحو انزال دفعی یکبارگی نازل شده است، قوله سبحانه: «انا انزلناه فی لیله‌القدر» (قدر- ۲)، «انا انزلناه فی لیله مبارکه» (دخان- ۳)، «قل من کان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبک باذن الله…» (بقره- ۹۸)، «نزل به الروح‌الامین علی قلبک لتکون من المنذرین…» (نمل ۱۹۵).
در غزلی از دیوان این کمترین آمده است (ط ۲- ۸۱):

بنگر که یارم آن قبله کل
وان وحی مهبط وان عشق مربط

ام الکتابست و لوح محفوظ
ناخوانده یک حرف ننوشته یک خط

و نیز در غزل دیگر از دیوانم آمده است (ص ۱۱۹):

ترا از صقع دارالحمد می‌آید ندا هر دم
که ای عرش آشیان آی و نگر مکرمت سلطان

فواد مستهام جمعی ختمی جانانی
به یک القاء سبوحی بیابد دوره قرآن

آری هر صورت علمیه مطلقا اعم از کسبی و وهبی براساس تثلیث است بدین معنی که هر قضیه و حکم علمی مطلقا مبتنی بر اساس برهان

[ صفحه ۸۲]

و دلیل است، و برهان و دلیل همان نتیجه صورت قیاس دانش ترازو است. مثلا خدای سبحان در سوره جن قرآن از آن طایفه گرانمایه حکایت می‌کند که با منطق دلیل قرآن را پذیرفتند و به دین اسلام ایمان آوردند:
قل اوحی الی انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرءانا عجبا (الجن: ۱) یهدی الی الرشد فامنا به تا این که گوید: و انا لما سمعنا الهدی ءامنا به.
آری این گروه با شکوه پریان از طریق ضرب اول شکل نخستین قیاس اقترانی منطق، راه رستگاری خویش را یافته‌اند و دین درست خود را به دست آورده‌اند، بدین روش:
القرآن یهدی الی الرشد
و کل ما یهدی الی الرشد
یجب ان یومن به فآمنا به
صغری و کبری و نتیجه هر یک در کمال استواری است، یعنی برهانی است که مقدماتش قضایای یقینی و منتج یقین است.
شیخ بزرگوار ابن سینا را سخنی نیک پرورده و سنجیده است که: «من تعود ان یصدق من غیر دلیل فقد انسلخ عن الفطره الانسانیه» گوید: کسی که خو کرده است بدون دلیل باور کند از آفرینش انسانی بدر است.
بلکه هر کلمه وجودی در نظام هستی کتابی بزرگ و آکنده از علوم و معارف است، و چنانکه در نکته ۲۶۴ کتاب «هزار و یک نکته» گفته‌ام: تعالم یعنی علم انباشته روی هم»، و به گفته شیوای شیخ اجل سعدی:

[ صفحه ۸۳]

برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقی دفتری است معرفت کردگار

تبصره را در همین جا خاتمه می‌دهیم، و محض آگاهی عرض می‌شود که رساله فارسی ما را به نام «قرآن و عرفان و برهان از هم جدائی ندارند» در شرح و بیان این تبصره اهمیت بسزا است.
اما عین چگونه بر تثلیث است؟ اولا باید گفت که بین عین و علم محاکات است بدین معنی که هر دو از یکدیگر حکایت می‌کنند، پس چون دانسته شد که پیدایش یکی از آن دو بر تثلیث است دانسته می‌شود که آن دیگری نیز چنین است، مثلا علم ادراک است که انواع ادراک در نزد عارفان و فیلسوفان راسخ در عرفان و فلسفه الهی بر تثلیث است که احساس و تخیل و تعقل است؛ اما تو هم، در نزد آنان و هم عقل ساقط است یعنی و هم مرتبه نازله عقل است نه این که مدرک بر سبیل استقلال و انفراد بوده باشد، چنان که عوالم به طو کلی سه قسم‌اند:
عالم شهادت مطلق، و عالم مثال منفصل، و عالم عقل. واصل تکوین بر تثلیث است یعنی ثلاثه از جانبین که جانب حق و جانب خلق است: از جانب حق ذات است و ارادت و قول کن، و از جانب خلق عین ثابت است، و سماع آن عین در مقابل ارادت حق، و قبول امتثال امر موجد به کینونت.
چون در موضوع تثلیث ادراک که وهم مرتبه نازله عقل است در نکته ۵۱۵ کتاب ما «هزار و یک نکته»، و در موضوع این که «اساس عین و علم بر تثلیث است» در فصل پنجم رساله ما «قرآن و عرفان و برهان از هم

[ صفحه ۸۴]

جدایی ندارند» به تفصیل بحث شده است، در اینجا به همین اندازه اشاراتی که نموده‌ایم اکتفاء می‌کنیم.
چون علم و عین بر اساس تثلیث‌اند لاجرم پیدایش هر یک از آنها مبتنی بر نکاح ساری در وجود است، و در حقیقت هر یک از سه موضوع یاد شده: «خلق ازدواج، و نکاح ساری، و علم و عین براساس تثلیث» متمم یکدیگرند.
باری پیدایش اعیان خارجی از نکاح ساری است که از فردیت سه‌گانه «نخستین» پدید می‌آید لذا آن را نکاح فردیت نخستین گویند. و آن فردیت سه‌گانه عبارتند از توجه ذاتی الهی و اسماء الهی و نفس رحمانی که یکی از نامهای دیگرش طبیعت کلیه است.
برای موحد به توحید صمدی پوشیده نیست که این فردیت سه‌گانه در تمام انواع و اقسام نکاح سراسر نظام هستی ساری است جز این که با وصف عنوانی «نخستین» چنانست که گفته‌ایم. سپس به عنوان تمثیل یکی از مظاهر بزرگ فردیت نخستین را که خلق انسان است به قلم آورده‌ایم که این خلقت شگفت از آب جهنده پدر و مادر بر اساس تثلیث است که پدر و مادر و هیئت خاص آن در در هنگام حرث نطفه است. سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح.
و چون شهرتی بی‌اصل بر سر زبانها است که صلب را فقط ظهر رجل یعنی پشت بدن مرد می‌دانند، و ترائب را فقط مقادیم مرئه یعنی سینه و جلوی بدن زن، در دفع این پندار نادرست گفته‌ایم که ترائب جمع تریبه دیواره استخوانهای جلوی بدن است، و صلب دیواره استخوانهای پشت

[ صفحه ۸۵]

بدن خواه این دو دیواره از مرد باشند و خواه از زن؛ و به همین وزان ماء دافق یعنی آب جهنده که مراد نطفه مرد و زن است. سپس خروج نطفه را از میان مقادیم و ظهر هر یک از مرد و زن تنظیر کرده‌ایم به کریمه
و ان لکم فی الانعم لعبره… که وجه آن ظاهر است.
مناسب است که چند بیتی از بند یازدهم «دفتر دل» نگارنده را بر صفحه دل بنگاری (دیوان- ص ۳۲۲):

به بسم الله الرحمن الرحیم است
که بینی نطفه‌ای در یتیم است

ببین از قطره ماء مهینی
فرشته آفریده دل نشینی

ز سیر حبی ماء حیاتی
بروید ز ابتدا شاخ نباتی

همی در تحت تدبیر خداوند
درآید صورتی بی مثل و مانند

که در ذات و صفات و در فعالش
بنحو اکمل است عین مثالش

تعالی الله که از حما مسنون
مثال خویش را آورده بیرون

نگر در صنع صورت آفرینت
به حسن طلعت و نقش جبینت

به یک یک دستگاههای چنانی
که داری از نهانی و عیانی

از این صورت که یکسر آفرین است
چه خواهد آن که صورت آفرین است

تعالوا را شنو از حق تعالی
ترا دعوت نموده سوی بالا

چه بودی مر تعالی را تو لایق
تعالوا آمدت از قول صادق

شرح این فصل را به قصیده‌ای عائره از جناب حکیم متاله میرزا ابوالحسن جلوه متوفای ۱۳۱۴ ه ق- قدس سره‌العزیز- خاتمه می‌دهیم.

[ صفحه ۸۶]

این قصیده هم در دیوان مستطاب آنجناب آمده است، و هم در «نامه فرهنگیان» تالیف محمد علی مصاحبی نائینی متخلص به عبرت، (ص ۳۳۱).
قصیده در دیوان آن جناب به این عنوان است: «در صفت ربیع و نکوهش دنیا و مدح حضرت زهراء علیهاالسلام فرماید: رفت دی و باغ…»؛ و در نامه فرهنگیان، بدین عنوان:
فی مدیحه الزهراء علیهاالسلام

رفت دی و باغ پر ز نقش و نگار است
نقش و نگارش بچشم من همه خار است

تا کی گوئی ز سعی ابر بهاری
لولو لالا بفرق لاله نثار است

زلف بنفشه بطبع پر خم و تاب است
دیده‌ی نرگس بخویش پر ز خمار است

همچو زنی حامله است ابر خروشان
کز پی زادن همی بناله‌ی زار است

زن چو بزاید بگرد بچه بگردد
این برود زود چون گذاشته بار است [۱] .

[ صفحه ۸۷]

این همه تشبیه و استعاره چه لازم
زآتش غفلت بسرت اگر نه بخار است

پیش تو گر بابر است نخل زمانه
در نظر من بسان بید و چنار است

خار شمار آنچه پایدار نباشد
پس گل بیخار آن نگار نگار است

گر که گلش خوانده‌ام مگیر تو بر من
عالم الفاظ تنگ و تیره و تار است

زیب جهان عاریه است، عاریتی زیب
زشت بود گر یکی است یا که هزار است

دهر زنی زانیه است سخت سیه روی
لیک برنگ مشاطه سرخ عذار است

دارد با دیگران اشاره نهانی
با تو بظاهر اگر ببوس و کنار است

چون تو بسی کشته است و کشتن مردان
این زن بدکاره را طبیعت و کار است

دوست مدارش که هوشمند نجوید
دوستی آنکه دشمنیش شعار است

رنجه ز نیک و بد جهان مشو ایراک
نیک و بدش جمله درگذشت و گذار است

[ صفحه ۸۸]

دور زمان را غم تو نیست چه داند
حالت وامانده را کسی که سوار است

دشمن تو نفس تست از ره تحقیق
هیچکس از شر او خلاص نیار است

بر تو بود حکمران و قاهر و پیشش
عقل تو طاعت گزین و غاشیه دار است

غیر اطاعت دگر چه حیله سگالد
آنکه بچنگال شیر شرزه شکار است

نفس تو دیو است و بسمله است شریعت
بسمله مر دیو را زمام و مهار است

اصل شریعت مدیح فاطمه میدان
آن که شفیعه‌ی گناه روز شمار است

جفت علی علیه‌السلام مام سیدین و نبی باب
بیشتر از ای دگر چه عز و فخار است

باغ نبی صلی الله علیه و آله راست مر درخت برومند
طرفه درختی کز اولیاش ثمار است

بار خداوندی و درخت خدائی
گر که انا الله زند نه عیب و عوار است

فاطمه علیهاالسلام در حق فنا و هر که چنین است
مر صفت ایزدش شعار و دثار است

[ صفحه ۸۹]

رتبت صدیقه زانکه دخت رسولست
خجلت مردان و انبیای کبار است

مَّریم و هاجر برای خدمت و طاعت
همچو جواریش بر یمین و یسار است

مهرش حصنی مصون ز هول قیامت
علم و عمل راه آن ستوده حصار است

تا که مرا از مدیح میر غرور است
تا که مرا از کلام بیهده عار است

باد مرا از غرور و حرص رهائی
کاین دو صفت مایه‌ی هلاک و دمار است

تنبیه: سر تصدیر قصیده در مدح حضرت عصمه‌الله الکبری فاطمه علیهاالسلام، به توجع، بر ارباب ولایت و اصحاب درایت مخفی نیست.

[ صفحه ۹۳]

در این که انسان کامل ثمره شجره وجود است

اشاره

۴- والانسان الکامل سواء کان مذکرا او مونثا ثمره شجر الوجود- ای غایه حرکتی الایجادیه و الوجودیه- فسر مطلق الایجاد بل السر المخصوص بایجاد الانسان هو تکون تلک الثمره من تلک الشجره؛ فالمراه مصنعه الصنع الالهی فان الغرض من ایجاد الانسان و مطلق الایجاد هو ان یتجلی الحق المتحقق بکمال ذاته ازلا و ابدا بالکمال الاسمائی المتوقف علی الظهور، فهی کشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء توتی اکلها کل حین باذن ربها؛ نساوکم حرث لکم؛ افرایتم ما تحرثون انتم تزرعونه ام نحن الزارعون؛ هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء؛ و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته امه کرها و وضعته کرها.
الکره بالفتح: المشقه التی تنال الانسان من خارج مما یحمل علیه باکراه، و منه القید کره؛ و الکره بالضم ما یناله من ذاته و هو الکراهه «حملته امه کرها…»
«و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوادین احسانا اما یبلغن عندک

[ صفحه ۹۴]

الکبر احدهما او کلاهما فلا تقل لهما اف و لاتنهرهما و قل لهما قولا کریما و اخفض لهما جناح الذل من الرحمه و قل رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا.
و عن ابن‌عباس قال: قال رسول‌الله صلی الله علیه و آله: انا الشجره و فاطمه حملها، و علی لقاحها، و الحسن و الحسین ثمرها، و المحبون لاهل‌البیت ورقها من الجنه حقا حقا.

[ صفحه ۹۵]

ترجمه

انسان کامل چه مرد باشد و چه زن، میوه درخت وجود است، یعنی انسان غایت حرکت ایجادی و حرکت وجودی است.
پس سر مطلق ایجاد بلکه سر مخصوص به ایجاد انسان همانا که تکون این میوه از آن درخت است. پس زن کارخانه صنع الهی است چه این که غرض از آفرینش انسان و از مطلق آفرینش این است که حق متحقق به کمال ذات ازلی و ابدیش به کمال اسمائی که متوقف بر ظهور است تجلی کند؛ پس زن مانند شجره طیبه‌ای است که ریشه آن استوار و شاخه آن در آسمان است، در همه وقت به اذن پروردگارش میوه می‌دهد؛ زنان شما کشت شمایند، آیا آنچه را کشت می‌کنید شما آن را می‌رویانید یا ما رویاننده‌ایم؛ اوست کسی که شما را در رحمها هرگونه بخواهد صورتگری می‌کند، به انسان سفارش کرده‌ایم که به پدر و مادرش نیکویی کند، مادرش او را به سختی حمل کرد و به سختی وضع کرد- بارداری و زایمانی هر دو به رنج و سختی بوده است- کره- به فتح کاف- سختی و رنج و دشواری است که از خارج بر انسان به اکراه بار می‌شود؛ و بدین معنی است که گویند: بند کره است؛ و کره- به ضم کاف- آن رنج و سختی و دشواری است که از خود انسان بدو روی می‌آورد، و بدین معنی است حملته امه کرها.
و پروردگارت حکم فرمود که جز او را پرستش نکنید، و به پدر و مادر نیکی کنید، اگر یکی از آن دو یا هر دوشان نزد تو به پیری برسند مر ایشان را کلمه اف نگو، و مرا ایشان را زجر مکن، و سخن کریمانه مر

[ صفحه ۹۶]

ایشان را بگو، و بال تواضع از روی رحمت برای ایشان فروگیر و بگستران، و بگو پروردگارم ایشانرا ببخای چنانکه مرا از خوردی بپروراندند.
از ابن عباس روایت شده است که رسول‌الله صلی الله علیه و آله فرمود: من درختم، و فاطمه بار آنست، و علی لقاح- بار دهنده- آنست، و حسن و حسین میوه آنند، و دوستداران اهل بیت حقا برگ بهشتی آنند.

[ صفحه ۹۷]

شرح

باب هشتم رساله فارسی نگارنده به نام «انسان کامل از دیدگاه نهج‌البلاغه» (ص ۱۹۳- ۲۰۸) در پیرامون این موضوع شریف است که «انسان کامل ثمره شجره وجود، و کمال عالم کونی، و غایت حرکت وجودیه و ایجادیه است»؛ و همچنین در رساله فارسی ما به نام «نهج‌الولایه» (ص ۵۹) تقریری به اختصار در بیان غایت حرکت وجودی و ایجادی صورت گرفته است که اکنون عبارت همین رساله نهج را در شرح این مطلب فص تقدیم می‌داریم:
«غایت حرکت وجودی و ایجادی انسان کامل است؛ در مشهد اصفی و منظر اعلای ارباب شهود و اصحاب قلوب حرکت وجودیه و ایجادیه حرکت حبی است ماخوذ از گنجینه «کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف».
غایت حرکت وجودیه کمال حقیقی حاصل برای انسان است، یعنی حرکت وجودیه حرکت استکمالی است که انسان به کمال حقیقی خود برسد چه خلقت عبث نیست و هر نوعی در راه تکامل است به کمال ممکن خود می‌رسد و انسان هم از این امکان مستثنی نیست، پس وصول به غایت انسانی برایش ممکن است و باید به فعلیت خود برسد و آن به فعلیت رسیده انسان کامل است.
و غایت حرکت ایجادیه ظهور حق در مظهر تام مطلق شامل جمیع جزئیات مظاهر است و آن انسان کامل است. و این اطلاق سعه وجودی است که حاوی همه شئون است. صائن الدین علی بن ترکه در تمهید

[ صفحه ۹۸]

(التمهید فی شرح رساله قواعد التوحید) بر این اصل سدید و حکم رشید گوید:
«الغایه للحرکه الوجودیه هی الکمال الحقیقی الحاصل للانسان؛ و غایه الحرکه الایجادیه هی ظهور الحق فی المظهر التام المطلق الشامل لجزئیات المظاهر. و المراد بالاطلاق الذی هو الغایه فی الوصول هیهنا لیس هو الاطلاق الرسمی الاعتباری المقابل للتقیید بل الغایه هیهنا هو الاطلاق الذاتی الحقیقی الذی نسبه التقیید و عدمه الیه علی السویه اذ ذلک هو الشامل لهما شمول المطلق لجزئیاته المقیده» (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۱۵۹)
مراد از مظهر تام در عبارت صائن‌الدین علی بن ترکه، انسان کامل است. به مبنای قویم حکیم، کمال عالم کونی انسان کامل است، و این حکم محکم عارف بالله است که غایت حرکت وجودی و ایجادی انسان کامل است. پس نتیجه این فصل خطاب این که عالم کونی و نشاه عنصری هیچگاه از انسان کامل که غایت و کمال عالم است و حجه‌الله و خلیفه‌الله است خالی نیست». در غزلی گفته‌ام (ص ۲۰۸ دیوان): «یک در ختست نظام ازلی و ابدی/ آدم او را ثمر است و چه گرامی ثمری».
حالا که دانستی غایت حرکت وجودی و ایجادی انسان کامل است، به مفاد «بهم رزق الوری…»، و مانند آن که در زیارت جامعه آمده است: «بکم ینزل الغیث… و اشرقت الارض بنورکم…» و عبارات بسیار دیگر بدین مضمون، آگاهی می‌یابی. مثلا باغبان که نهالی را غرس کرده است، و آن را آبیاری و خدمت می‌کند، آن نهال که به کمال رسیده است و درخت

[ صفحه ۹۹]

بارآور شده است، میوه‌اش بدو می‌گوید که تو بطفیل من غرس شدی و تا بدینجا رسیده‌ای، چه اگر باغبان به امید من نمی‌بود و انتظار مرا نمی‌داشت تو را نمی‌کاشت، پس در حقیقت تو به طفیل من غرس و آبیاری و پذیرایی شدی. و به بیان متین و نظم و زین عارف رومی در دفتر چهارم مثنوی معنوی:

ظاهرا آن شاخ اصل میوه است
باطنا بهر ثمر شد شاخ هست

گر نبودی میل و امید ثمر
کی نشاندی باغبان بیخ شجر

پس بمعنی آن شجر از میوه زاد
گر بصورت از شجر بودش نهاد

مصطفی زاین گفت کادم و انبیا
خلف من باشند در زیر لوا

بهر این فرموده است آن ذو فنون
رمز نحن الاخرون السابقون

گر بصورت من ز آدم زاده‌ام
من بمعنی جد جد افتاده‌ام

کز برای من بدش سجده ملک
و زپی من رفت تا هفتم فلک

پس ز من زائید در معنی پدر
پس ز میوه زاد در معنی شجر

بر این اصل اصیل که انسان کامل ثمره شجره وجود و غایت حرکت وجودی و ایجادی است پس سر مطلق ایجاد بلکه سر مخصوص به ایجاد انسان همانا که تکون این ثمره از آن شجره است، پس باید گفت که زن کارخانه صنع الهی برای تولید انسان است چه این که غرض از ایجاد انسان تحقق تجلی حق تعالی به کمال اسمائی اوست که این تجلی متوقف بر ظهور است و این ظهور از آن کارخانه صنع الهی تحقق می‌یابد؛ لذا آیاتی چند از قرآن کریم نقل کرده‌ایم که هم اهمیت شان مادر دانسته

[ صفحه ۱۰۰]

شود که چنان مظهر اتم الهی میوه این شجره وجود است «کشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء…»؛ و هم این که نکاح برای انشاء صورت انسانی است نه برای اطفاء شهوت حیوانی
(نساوکم حرث لکم) (… افرءیتم ما تحرثون…)؛ و هم این که مصور فقط خدای یکتا است که ضمیر مفرد آورده است (هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء…)؛ و هم این که سفارش به حق والدین است
(و وصینا الانسن بولدیه…)، (و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالولدین احسنا…)؛ و به مناسبت در فرق میان کره و کره اشارتی نموده‌ایم، و در پایان روایتی از حضرت رسول‌الله صلی الله علیه و آله در بیان مصداق بارز شجره دین الهی نقل کرده‌ایم.
تبصره: فص آدمی فصوص الحکم شیخ اکبر محیی‌الدین در حقیقت بیان اسرار این مطلب مهم است که آدم غایت حرکت ایجادی و وجودی است، و ما بحمدالله تعالی شانه در شرح آن بفارسی به نام «ممد الهمم در شرح فصوص الحکم» که در «سازمان چاپ و وانتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» چاپ شده است، در پیرامون آن بحث شایسته و تحقیق بایسته کرده‌ایم، خواننده گرامی را بدان کتاب ارجاع می‌دهیم. والله سبحانه ولی التوفیق.
تبصره: به مناسبت نقل حدیث شجره که رسول‌الله صلی الله علیه و آله فرمود: «انا الشجره و فاطمه حملها و علی لقاحها و الحسن و الحسین ثمرها و المحبون لاهل البیت ورقها من الجنه حقا حقا»، عرض می‌شود که عبدالوهاب شعرانی در کتاب «الیواقیت و الجواهر» (ج ۲- ص ۱۹۸) گوید: «فان قلت: ففی ای منزل اصل شجره طوبی؟ فالجواب کما قاله الشیخ

[ صفحه ۱۰۱]

محیی‌الدین فی الباب الحادی و السبعین من الفتوحات: ان اصل شجره طوبی فی منزل الامام علی بن ابی‌طالب لان شجره طوبی هی حجاب مظهر نور فاطمه الزهراء… حتی‌یکون سر کل نعیم فی الجنان و کل نصیب للاولیاء متفرعا من نور فاطمه- رضی‌الله‌عنها-».
ولکن این عبارت یواقیت منقول از فتوحات که حق محض و صدق صرف است در باب هفتاد و یک فتوحات چاپی نیامده است. و تنها همین یک مورد نیست که مطلب اصیل ولایت از فتوحات چاپی حذف شده است، بلکه موارد دیگر مشابه آن را هم از فتوحات برداشته‌اند. چند نکته کتاب ما به نام هزار و یک نکته در نکوهش تحریف است، از آن جمله دو نکته ۷۹۷ و ۶۰۲ است که اکنون آن دو را نقل می‌کنیم و پس از آن نکته ۵۸۵ را در پیرامون شجره طوبی؛ اما نکته ۷۹۷ این که:
«یکی از مصیبتهای بزرگ برای علمای امامیه بلکه برای اسلام و عالم علم این که منتحلین به دین اسلام به تحریف کتب اکابر علماء دست یازیده‌اند و برخی از کتابها را به کلی مثله کرده‌اند. این سیرت سیئه بعد از پیدایش چاپ خیلی ریشه دوانیده است و در چاپخانه‌ها رسم شده است.
یکی از این کتب تحریف شده کشکول شیخ بهائی به چاپ مصر است که کسانی او را دیده باشند می‌دانند چه بلائی بر سر این کتاب آوردند؛ از جمله این که: آنچه که در منقبت حضرت صدیقه‌ی طاهره فاطمه‌ی زهراء بنت رسول‌الله صلی الله علیه و آله بوده است که از جوامع روایی عامه در آن روایت شده است برداشته‌اند.
و دیگر تاریخ ابوجعفر طبری است که در هنگام طبع تحریف کرده‌اند،

[ صفحه ۱۰۲]

زیرا ابن‌اثیر در کتاب تاریخش می‌گوید من از تاریخ ابوجعفر طبری نقل می‌کنم مگر آنچه را که در مثالب اولی و دومی و سومی آورده است نقل نمی‌کنم؛ غرضم این است که در کجای تاریخ طبری چاپ شده مثالب آنان موجود است؟!
و دیگر فتوحات مکیه شیخ اکبر محیی‌الدین است، یکی از نمونه‌های بارز تحریف آن این است که باب سیصد و شصت و شش آن درباره قائم‌آل‌محمد علیهم الصلوه و السلام- است؛
ابوالفضائل شیخ بهایی در شرح حدیث سی و ششم کتابش «اربعین» گوید:
خاتمه: انه لیعجبنی کلام فی هذا المقام للشیخ العارف الکامل محیی‌الدین بن عربی آورده فی کتاب الفتوحات المکیه، قال رحمه‌الله فی الباب الثلاثماه و الست و الستین من الکتاب المذکور: «ان لله خلیفه یخرج من عتره رسول‌الله صلی الله علیه و آله من ولد فاطمه علیهاالسلام، یواطی اسمه اسم رسول‌الله صلی الله علیه و آله جده الحسین بن علی علیهماالسلام یبایع بین الرکن و المقام، یشبه رسول‌الله صلی الله علیه و آله فی الخلق بفتح الخاء:، و ینزل عنه فی الخلق بضم الخاء الخ.
در فتوحات چاپ شده چه از طبع بولاق در چهار مجلد، و چه طبع دیگر مصر در هشت مجلد، و چه چاپ بیروت همگی حسین را به حسن تحریف کرده‌اند.
مهم‌تر این که در اصل فتوحات، پیش از تاریخ چاپهای یاد شده چند سطر از عبارت شیخ را که امام قائم را تا پدرانش نام برده است برداشته‌اند، چنان که عبدالوهاب شعرانی متوفای ۹۷۳ ه، در جلد دوم

[ صفحه ۱۰۳]

کتاب یواقیت و جواهر صفحه‌ی ۱۴۵ طبع دوم جامع از هر مصر سنه ۱۳۰۷ ه،عبارت شیخ را از باب مذکور چنین روایت و نقل کرده است:
و عباره الشیخ محیی‌الدین فی الباب السادس و الستین و ثلاثماه من الفتوحات: و اعلموا انه لابد من خروج المهدی علیه‌السلام، لکن لایخرج حتی تمتلی الارض جورا و ظلما فیملاها قسطا و عدلا، و لو لم یکن من الدنیا الا یوم واحد طول الله ذلک الیوم حتی یلی ذلک الخلیفه و هو من عتره رسول‌الله صلی الله علیه و آله من ولد فاطمه رضی‌الله‌عنه، جده الحسین بن علی بن ابی‌طالب، و والده حسن العسکری ابن الامام علی النقی بالنون ابن الامام محمد التقی بالتاء ابن الامام علی الرضا ابن الامام موسی الکاظم ابن الامام جعفر الحسین ابن الامام علی بن ابی‌طالب رضی‌الله‌عنه، یواطی اسمه اسم رسول‌الله صلی الله علیه و آله یبایعه المسلمون بین الرکن و المقام، یشبه رسول‌الله صلی الله علیه و آله فی الخلق بفتح الخاء، و ینزل عنه فی الخلق بضمها الخ.
تاییدا گوییم که شیخ در چند جای فتوحات تصریح کرده است که به حضور امام قائم علیه‌السلام شرفیاب شده است. علاوه این که رساله «شق‌الجیب» را فقط در بود آنجناب و غیبت وی نوشته است.
از این گونه کتب محرفه بسیار است؛ این عمل بسیار بسیار قبیح موجب عدم اعتماد انسان به کتب مطبوعه می‌گردد، و سبب سلب اطمینان بدانها می‌شود.
اما نکته ۶۰۲ این که: «عبدالوهاب شعرانی متفی ۹۷۳ ه، در چند جای کتاب کبریت احمر و کتاب یواقیت و جواهر تنصیص نموده است که

[ صفحه ۱۰۴]

معاندین در فصوص و فتوحات دس نموده‌اند تا شیخ محیی‌الدین ابن عربی را بدنام کنند، و چندین موارد مدسوس را نام برده است. و در ابتدای یواقیت در این موضوع به تفصیل بحث کرده است، و گوید تا نسخه‌ای یافتم که از روی نسخ شیخ استنساخ شده بود که موارد مشکوک را در آن ندیده‌ایم. و از جمله سخنانش این که:
«و قد توقفت حال الاختصار فی مواضع کثیره منه لم تظهر لی موافقها لما علیه اهل السنه و الجماعه، فحذفتها من هذا المختصر حتی قدم علینا الاخ العالم الشریف شمس‌الدین السید محمدبن السید ابی الطیب المدنی المتوفی ۹۵۵ ه فذاکرته فی ذلک فاخرج الی نسخه من الفتوحات التی قابلها علی النسخه التی علیها خط محیی‌الدین نفسه بقونیه، فلم ارفیها شیئا مما توقفت فیه و حذفته؛ فعلمت ان النسخ التی فی مصر الان کلها کتبت من النسخه التی دسوا علی الشیخ فیها ما یخالف عقائد اهل السنه و الجماعه کما وقع له فی کتاب الفصوص و غیره».
این بود غرض ما از عنوان تبصره که گفته آمد. امانکته ۵۸۵ در بیان شجره طوبی این که: «شجره طوبی صورت تمثل ایمان است که اصلها ثابت فی قلب الخاتم و فرعها فی السماء توتی اکلها کل حین باذن ربها، و هر مومن الهی شاخه‌ایست از آن شجره طیبه طوبی چه بحسب زمان قبل از آن حضرت و چه بعد از آن، و بالجمله شاخه‌های آن صورت ارتباط ایمانی هر مومن است به خاتم صلی الله علیه و آله.
ثقه‌الاسلام کلینی رضوان‌الله‌تعالی علیه در باب «المومن و علاماته و صفاته از اصول کافی باسنادش از ابی‌بصیر از امام صادق علیه‌السلام روایت کرده

[ صفحه ۱۰۵]

که قال: قال امیرالمومنین علیه‌السلام: طوبی شجره الجنه اصلها فی دار النبی صلی الله علیه و آله، و لیس من مومن الا و فی داره غصن منها لایخطر علی قلبه شهوه شی‌ء الا اتاه به ذلک، و لو ان راکبا مجدا سار فی ظلها مائه عام ما خرج منه، و لو طار من اسفلها غراب ما بلغ اعلاها حتی یسقط هرما، الا ففی هذا فارغبوا.
امام علیه‌السلام در ذیل بیان شجره طوبی معقول را به محسوس تشبیه کرد تا عظمت این شجره طیبه طوبی معلوم گردد.
جناب فیض در وافی- ط ۱- ج ۳- ص ۳۷- افاده فرموده که: تاویل طوبی العلم فان لکل نعیم من الجنه مثالا فی الدنیا، و مثال شجره طوبی شجره‌العلوم الدینیه التی اصلها فی دار النبی الهدی هو مدینه العلم، و فی دار کل مومن غصن منها، و انما شهوات المومن و مثوباته فی الاخره فروع معارفه و اعماله الصالحه فی الدنیا فان‌المعرفه بذر المشاهده و العمل الصالح غرس النعیم، الا ان من لم یذق لم یعرف و لایذوق الا من اخلص دینه لله و قوی ایمانه بالله بان یتصف بصفات المومن المذکوره فی هذا الباب.
این حدیث شریف در امالی ابن بابویه و تحف العقول ابن شعبه و دیگر جوامع روائی نیز مذکور است».
تذییل: در این تذییل چند مطلب مناسب با مسائل یاد شده در همین فصل را تقدیم می‌داریم:
مطلب اول این که در صدر شرح این فصل به حرکت وجودی و ایجادی اشارتی شده است، خواننده گرامی بداند که این داعی کتابی به فارسی به

[ صفحه ۱۰۶]

نام «گشتی در حرکت» نوشته است، این گشت به عدد درهای بهشت در هشت دشت صورت می‌گیرد، و این هشت دشت راسی و سه چمن، و یک گلستان، و یک بوستان، و یک گلزار، و یک راغ، و دو باغ است؛ و هر دشت آن گشتی خاص در مباحث اقسام حرکت از حرکت حبی و تجدد امثال و حرکت در جوهر طبیعی و نتایج متفرع بر آنها است؛ این کتاب به قطع وزیری در ۳۵۶ صفحه در تهران در «مرکز نشر فرهنگی رجاء» به طبع رسیده است؛ اهل تحقیق را در بیان اقسام حرکت یاد شده بدان کتاب مستطاب ارجاع می‌دهیم.
در اثنای تصنیف کتاب منیف «گشتی در حرکت» به مناسبت رویداد مباحث و مطالب گرانقدر آن این غزل «تازه بتازه نو بنو» از طبع نگارنده صورت گرفته است:

جلوه کند نگار من، تازه بتازه نو بنو
دل برد از دیار من، تازه بتازه نو بنو

چهره بی مثال او، وهله بوهله رو برو
برده زمن قرار من، تازه بتازه نو بنو

زلف گره گشای او، حلقه بحلقه مو بمو
موجب تار و مار من، تازه بتازه نو بنو

عشوه جان شکار او، خانه بخانه کوبکو
در صدد شکار من، تازه بتازه نو بنو

دشت و چمن چمد چومن، لحظه بلحظه دمبدم
ز صنع کردگار من، تازه بتازه نو بنو

[ صفحه ۱۰۷]

لشکر بیشمار او، دسته بدسته صف بصف
می‌گذرد کنار من، تازه بتازه نو بنو

شکر و ثنای او بود، کوچه بکوچه در بدر
شیوه من شعار من، تازه بتازه نو بنو

محضر اوستاد من، رشته برشته فن بفن
عزت و افتخار من، تازه بتازه نو بنو

دشمن سندگل برد، گونه بگونه پی به پی
سنگدلی بکار من، تازه بتازه نو بنو

حسن حسن فروزد از، سینه بسینه دل بدل
ز نور هشت و چار من، تازه بتازه نو بنو

مطلب دوم این که در باب مناقب اصحاب الکساء و فضلهم- صلوات‌الله‌علیهم- از مجلد نهم بهار (ط کمپانی- ص ۱۸۱)، مشابه حدیث ابن عباس که نقل کرده‌ایم حدیثی بدین صورت از «ما» یعنی از امالی شیخ نیز روایت شده است: «ما، المفید عن عبدالله بن محمد الابهری عن علی بن احمد بن الصباح عن ابراهیم بن عبدالله ابن ابی اخی عبدالرزاق عن عمه عبدالرزاق عن ابیه همان بن نافع عن مینا مولی عبدالرحمن بن عوف قال: قال لی عبدالرحمن یا مینا الا احدثک بحدیث سمعته من رسول‌الله صلی الله علیه و آله؟ قلت: بلی، قال: سمعته یقول: انا شجره، و فاطمه علیهاالسلام فرعها، و علی علیه‌السلام لقاحها، و الحسن و الحسین علیهماالسلام ثمرها، و محبوهم من امتی ورقها».
و نیز روایت دیگر از «ن» یعنی از عیون‌الرضا علیه‌السلام بدین صورت نقل کرده است (ص ۱۸۰): عن الرضا عن آبائه عن علی علیهم‌السلام قال: قال لی رسول‌الله صلی الله علیه و آله:

[ صفحه ۱۰۸]

یا علی خلق الانسان من شجر شتی، و خلقت انا و انت من شجره واحده انا اصلها، و انت فرعها، و الحسن و الحسین اغصانها، و شیعتنا اوراقها، فمن تعلق بغصن من اغصانها ادخله الله الجنه.
و نیز روایت دیگر از «ما» باسنادش نقل کرده است: «عن علی علیه‌السلام عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال: مثلی مثل شجره انا اصلها، و علی فرعها، و الحسن و الحسین ثمرتها، و الشیعه ورقها، فابی ان یخرج من الطیب الا الطیب. (ص ۱۸۲).
مطلب سوم این که در ترجمه کریمه
افرءیتم ما تحرثون- ءانتم تزرعونه ام نحن الزرعون،- حرث را به کشت کردن ترجمه کرده‌ایم، وزرع را به رویانیدن؛ رویانیدن پروراندن و صورت دادن و به بار نشاندن است، اعنی پرورش بذر دررحم زمین مانند پرورش نطفه در رحم انثی است که فقط هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء… و به نظم شیرین شیخ اجل سعدی:

ز ابر افکند قطره‌ای سوی یم
ز صلب آورد نطفه‌ای در شکم

از آن قطره لولو لالا کند
وز این صورتی سر و بالا کند

دهد نطفه را صورتی چون پری
که کرده است بر آب صورتگری

در مصراع نخستین بیت اول و دوم ناظر به حدیثی است که از حضرت وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام که در قرب الاسناد روایت شده است، و آن را جناب ابوالفضائل شیخ بهائی رحمه‌الله در اواخر جلد اول کشکول (ط نجم‌الدوله- ص ۱۳۸) و نیز در مجلد سوم آن (همان طبع- ص ۲۸۳) نقل کرده

[ صفحه ۱۰۹]

است:
«و من الکتاب المذکور (یعنی قرب الاسناد) عن علی صلوات‌الله‌علیه فی قوله تعالی: یخرج منهما اللولو و المرجان قال من ماء السماء و من ماء البحر فاذا امطرت فتحت الاصداف افواهها فیقع فیها من ماء المطر فیخلق اللولوه الصغیره من القطره الصغیره، و اللولوه الکبیره من القطره الکبیره».
سخن در بیان حرث و زرع بود، حرث را به کشت کردن ترجمه کرده‌ایم، و زرع را به رویانیدن و پروراندن؛ رویانیدن و پرورانیدن بذرها مانند تصویر نطفه در رحم است بلکه خود القاء و قذف وصب نطفه در رحم و خلق و تصویر آن از مصادیق بارز حرث و زرع‌اند، قوله سبحانه: نساوکم حرث لکم (بقره: ۲۲۳)؛ و قوله تعالی شانه:
افرءیتم ما تمنون- ءانتم تخلقونه ام نحن الخلقون (واقعه: ۵۸- ۵۹).
و بدانچه در بیان زرع و حرث تقریر نموده‌ایم، لطافت و سر این حدیث شریف که جناب امین الاسلام طبرسی در تفسیر سوره واقعه از مجمع البیان روایت فرموده است دانسته می‌شود: «روی عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال: لایقولن احدکم زرعت و لیقل حرثت».
جناب ثقه الاسلام کلینی- رضوان‌الله‌تعالی‌علیه- در کتاب ایمان و کفر اصول کافی (ج ۲ معرب- ص ۳۰۸) باسنادش روایت فرموده است: «عن یونس بن ظبیان عن ابی عبدالله علیه‌السلام قال: ان الله خلق قلوب المومنین مبهمه علی الایمان فاذا اراد استناره ما فیها فتحها بالحکمه وزرعها بالعلم و زارعها و القیم علیها رب‌العالمین». فافهم و تدبر، و به نکته

[ صفحه ۱۱۰]

۸۰۰ کتاب ما هزار و یک نکته رجوع بفرما ثم اقرا و ارقه.
مطلب چهارم این که در موضوع تحریف کتاب کشکول چاپ مصر گفته‌ایم آنچه که از جوامع روایی در منقبت حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهراء علیهاالسلام بوده است حذف کرده‌اند، در این امر به کشکول چاپ اول ایران (طبع نجم‌الدوله- ص ۱۴۰) رجوع بفرمایید، و ما به نقل برخی ازروایات آن اکتفاء. می‌کنیم:
«بسم الله الرحمن الرحیم، احادیث منقوله من صحیح البخاری؛ باب مناقب فاطمه علیهاالسلام: ابوالولید حدثنا ابن عیینه عن عمرو بن دینار عن ابی ملیکه عن المسور بن مخرمه ان رسول‌الله صلی الله علیه و آله قال: فاطمه بضعه منی فمن اغضبها فقد اغضبنی.
باب فرض الخمس حدثنا عبدالعزیز بن عبدالله قال حدثنا ابراهیم بن سعید عن صالح عن ابن شهاب اخبرنی عروه بن الزبیر ان عائشه ام‌المومنین اخبرته ان فاطمه بنت رسول‌الله سئلت ابابکر بعد وفات رسول‌الله صلی الله علیه و آله ان یقسم لها میراثها مما ترک رسول‌الله صلی الله علیه و آله مما افاء لله علیه؛ فقال لها ابوبکر: ان رسول‌الله صلی الله علیه و آله قال: لانورث ما ترکناه صدقه؛ فغضبت فاطمه بنت رسول‌الله فهجرت ابابکر؛ فلم تزل مهاجرته حتی توفیت، و عاشت بعد رسول‌الله صلی الله علیه و آله سته اشهر…».
شرح این فصل را به نقل قصیده‌ای غراء در مدیحه حضرت عصمه‌الله الکبری فاطمه زهراء علیهاالسلام، از رضوان جایگاه جلال‌الدین ابوالفضل طالقانی متخلص به «عنقاء»، متوفی ۱۳۳۳ ه ق، تبرک می‌جوییم (نامه فرهنگیان تالیف محمد علی مصاحبی نائینی متخلص به عبرت- ص ۶۳۳):

[ صفحه ۱۱۱]

فی مدیحه الزهراء علیهاالسلام

زین سپس قفل خموشی بر در گفتار زن
چشم و گوش دل گشا و دست بر کردار زن

پای کش اندر گلیم و سر ز سرورها مکش
محرم گنجینه‌ی دل باش و بر اسرار زن

چند ازین گفتار بی معنی روانها تیره شد
گوهر معنی بچنگ‌آور بدریا بار زن

گفتگو قشر و خموشی هست لب ای هوشمند
پوست را مقرون بمغز نغز رو بر کار زن

باش صم و بکم از هر گفتگو جز حرف عشق
جان آگه را بملک دل تو عاشق وار زن

عاشق دلدار شو دل وارهان از این و آن
دست دل بر دامن چالاک آن دلدار زن

در بساط دل چو مردان گام نه فرزانه باش
عاشق آن یار شو کم حرف از اغیار زن

تن زن از این تن پرستی جان بعشق ایثار کن
تا که جانان خوشوی خیز و ره ایثار زن

همچو کرم قز بگرد خویشتن جانا متن
زین عمل مغبون بمانی نقش برهنجار زن

کام کم جو خویش را خودکامه‌ی دوران مساز
یکنفس از نفس بگذر اف براین مکار زن

[ صفحه ۱۱۲]

بندگی را از نخست اقرار کردستی بعشق
حالیا منکر چرائی شه برین انکار زن

حق پرستی پیشه کن از راه و رسم مرتضی
بر زر دل سکه‌ی شاهنشه مختار زن

لوح دل را دفتر آیات الهامی ببین
دین احمد صلی الله علیه و آله گیر و مهر مهر براقرار زن

چون یهود خیبر نفست بقلعه دل نشست
پیرو دین محمد صلی الله علیه و آله باش و بر غدار زن

در مصاف نفس کافر ذوالفقار عون حق
برکش و مرحب بکش شمشیر چون کرار زن

مر ترا بت آمد این درهم همش درهم شکن
با خدا دین آر و سنگی بر سر دینار زن

هم تو خوردستی ز جام وحدت عشق از الست
از پی آن ذوق مستی شو در خمار زن

ساکن میخانه باش و باده دیرین بنوش
بوسه زن بر دست ساقی ساغر سرشار زن

درگه عشق است مامن رو بدو اقبال کن
بار بر دربار او بر پشت برادبار زن

نای دل را خالی از جز ناله و یادش بساز
زان سپس منصور وش آن نغمه رو بر دار زن

رایت نصر من الله، بخشدت شاه وجود
در شهود آید فتوحت دمدمه‌ی این کار زن

[ صفحه ۱۱۳]

چند چند از خواب غفلت دیده‌ی دل باز کن
در دل شب روز بین شو بر دل بیدار زن

پرده‌ی پندار بر در سالکا در راه دین
عروه حق‌الیقین بر جای این پندار زن

بر در معشوق یکتا جان و دل آور نیاز
پاکباز عشق شو پا بر سر و دستار زن

زیر امر کامل رهبر برو تسلیم شو
تا زره آگاه شوی چالاک ره هموار زن

هان و هان تا آنکه نفریبد ترا هر داعیه
سنگ شرع و دین بدنیا خواه دعوی دار زن

کمتر از مس نیستی ایدل ز لطف کیمیا
میشود مبدل بزربر کیمیا زنهار زن

ایزدی اکسیر بشناسم نشان بدهم ترا
قلب بر اکسیر مهر مام هفت و چار زن

فاطمه دخت نبی (ص)جفت علی (ع)مام دو سبط (ع)
دل بر اکسیر ولایش خالص از زنگار زن

خیز عنقا از سواد دیده‌ی حوران مداد
ساز و مدحش را رقم بر صفحه‌ی اقمار زن

عید میلادش جهان را تازه کرد از فرهی
بر در میخانه شو زان ساغر سرشار زن

باده مینوش از خم عشق و ولایش روز و شب
مست عشقش چون شدی صد طعنه بر هشیار زن

[ صفحه ۱۱۴]

ساز عشرت ساز و عنبر سای و در مجمر بسوز
کوس شادی را ببام عرش عاشق وار زن

بوته‌ی وحدت بجز زهرا ندارد زهره‌ای
خویش را بر تاب آن خورشید اختربار زن

بضعه‌ی احمد مهین نور ربوبی از نخست
بیرق از مهرش بر اوج گنبد دوار زن

بانوی عصمت یگانه جفت شاه لافتی
دست دل بر مهر این خاتون همی ستوار زن

نور الانوار است زهرا ای دل روشن نهاد
دم بدم شام و سحر خود را بر آن انوار زن

خضر را آب بقا از خاک این در حاصل است
آن هوا داری اگر بر هستی خود نار زن

مهر این خاتون که صد مریم کنیزستش بعشق
جای در دل ده قدم بر چرخ عیسی‌وار زن

صولجان از بندگی او بچنگ آور سپس
در فضای عشق حق آن گوی دولتیار زن

آسمان عز و رفعت آستان فاطمه است
ای دل رفعت طلب این در زن و بسیار زن

ماسوی را آبرو چون از غبار راه اوست
خیز و خاک درگهش بردیده و رخسار زن

کس ز درگاهش نه محروم است از احسان عام
با ارادت بر در احسان او مسمار زن

[ صفحه ۱۱۵]

زاد ره سرمایه‌ی روز پسین چون مهر اوست
بر در لطفش گرا و ره بدان دربار زن

دوستانش را ستایش کن که بستوده خدای
دشمنانش را ز لعنت ذم آتشبار زن

(فی شهر جمادی‌الاخره فقیر ابولفضل ۱۳۱۱)

[ صفحه ۱۱۹]

در این که انسان کامل اگر مرد باشد مظهر عقل کل است و اگر زن باشد مظهر نفس کل است

اشاره

۵- الانسان الکامل ان کان مذکرا فهو مظهر العقل الکل و صورته، و ان کان مونثا فهو مظهرالنفس الکلیه و صورتها، فسید الاوصیاء و سر الانبیاء و المرسلین علی العالی الاعلی صوره العقل الکلی و مظهره علی الوجه الاتم، و حقیقه ام‌الکتاب سیده نساءالعالمین فاطمه البتول الزهراء صوره النفس الکیه و مظهرها هکذا. مرج البحرین یلتقیان- بینهما برزخ لایبغیان-… یخرج منهما اللولو و المرجان.
و فی تفسیر مجمع البیان لامین الاسلام الطبرس عن سلمان الفارسی و سعید بن جبیر و سفیان الثوری ان البحرین علی و فاطمه، و البرزخ محمد، و اللولو و المرجان الحسن و الحسین.
و فی الاثر ان النبی صلی الله علیه و آله کان یحبها- ای فاطمه- یکنیها بام‌ابیها.
و اقول: حیث ان العقل الکلی اب، و النفس الکلیه ام، و ظهرت الموجودات عنهما، و ام‌الانوار و الفضائل فاطمه عقیله الرساله مظهر النفس الکلیه علی الوجه الاتم فهی ام‌ابیها الخاتم علی هذا التفسیر

[ صفحه ۱۲۰]

الانفسی الاقوم فافهم.
و تدبر فی المقام قوله سبحانه: الرجال قومون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض…
و قوله تعالی شانه: و للرجال علیهن درجه، و نظائرهما من الروایات ایضا.

[ صفحه ۱۲۱]

ترجمه

انسان کامل اگر مرد باشد مظهر و صورت عقل است، و اگر زن باشد مظهر و صورت نفس کل است؛ بنابراین سید اوصیاء و سر انبیاء و مرسلین علی عالی اعلی صورت عقل کل و مظهر او بر وجه اتم است، و همچنین حقیقت ام‌الکتاب سیده نساء عالمین فاطمه بتول زهراء صورت نفس کل بر وجه اتم است. «دو دریا را روان ساخت و به هم آمیخت در حالی که به همدیگر می‌رسند و سطوح آن دو با هم تلاقی می‌کنند، در میان این دو دریا برزخی است- یعنی حاجز و مانع و پرده‌ای است- که از حد خود تجاوز نمی‌کنند و بدر نمی‌روند، از آن دو لولو و مرجان بیرون می‌آید.
امین‌الاسلام طبرسی در تفسیر مجمع البیان از سلمان فارسی و سعید بن جبیر و سفیان ثوری روایت نقل کرده است که آن دو دریا علی و فاطمه‌اند، و برزخ محمد صلی الله علیه و آله است، و لولو و مرجان حسن و حسین‌اند.
در روایت آمده است که پیغمبر صلی الله علیه و آله فاطمه را دوست می‌داشت. و او را به «ام‌ابیها»- یعنی مادر پدرش- کنیه داده بود. و من می‌گویم: چون عقل کل پدر است و نفس کل مادر، و همه موجودات از آن دو ظهور یافته‌اند، و مادر انوار و فضائل فاطمه عقیله رسالت مظهر نفس کل بر وجه اتم است؛ پس بنابراین تفسیر انفسی اقوم، آن جناب مادر پدرش حضرت خاتم انبیاء صلی الله علیه و آله است، پس بفهم.
و در این مقام، در گفتار حق سبحانه که فرمود: الرجال قومون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض…، و فرمود: و للرجال علیهن درجه و همچنین در روایات بمفاد نظیر این دو آیه تدبر بنما.

[ صفحه ۱۲۲]

شرح‌

در پیش اشارتی شده است که همه ازواج با اختلاف مراتب و عوالمشان مظاهر عقل کل و نفس کل‌اند، اکنون این فصل به نحو اختصاص راجع به دو مظهر اتم آن دو است: اعنی حضرت وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام که مظهر اتم و اکمل عقل کل است، و حضرت صدیقه طاهره فاطمه علیهاالسلام که مظهر نفس کل است؛ و در اثنای اشارت به آن دو مظهر اتم و اکمل عقل کل و نفس کل، اشارتی به یکی از بطون معانی کریمه (مرج البحرین یلتقیان- بینهما برزخ لایبغیان-… یخرج منهما اللولو و المرجان) نموده‌ایم که همان گونه آن دو آیت بزرگ الهی مظهر عقل کل و نفس کل‌اند، همچنین یکی از مصادیق اهم این کریمه‌اند، که از دریای وجودشان لولو و مرجان گرانقدر به نام امام حسن و امام حسین علیهماالسلام پدید آمده‌اند؛ همان گونه که امین‌الاسلام طبرسی در تفسیر شریف مجمع البیان از سلمان فارسی و سعید بن جبیر و سفیان ثوری نقل کرده است.
این عبارت صاحب مجمع از سلمان و سعید و سفیان در بیان باطن آیه یاد شده، به عنوان نقل روایت آنان از رسول‌الله صلی الله علیه و آله است چه این که در جوامع روائی و کتب تفسیر فریقین همین مفاد عبارت مجمع را به صور گوناگون روائی نقل کرده‌اند مثلا جناب ملا سلطانعلی گونابادی در تفسیر شریف «بیان السعاده» در ضمن همین آیه مبارک سوره الرحمن آورده است که: «روی عن الصادق علیه‌السلام انه قال: علی علیه‌السلام و فاطمه علیهاالسلام بحران عمیقان لایبغی احدهما علی صاحبه یخرج منهما اللولو و المرجان قال: الحسن و الحسین؛ و فی خبر البرزخ محمد». و همین حدیث شریف در عاشر بحار

[ صفحه ۱۲۳]

در باب مناقب و فضائل حضرت سیده نساءالعالمین با ذکر مصادر آن روایت شده است. (بحار- ط کمپانی- ج ۱۰- ص ۱۱).
و جلال‌الدین سیوطی در تفسیر گرانقدر «الدر المنثور فی التفسیر بالماثور» (ج ۶- ص ۱۴۲) در تفسیر همان آیه بالا فرموده است: «و اخرج ابن مردویه عن ابن عباس فی قوله: «مرج البحرین یلتقیان» قال: علی و فاطمه بینهما برزخ لایبغیان قال النبی صلی الله علیه و آله یخرج منهما اللو لو و المرجان قال الحسن و الحسین. و اخرج ابن مردویه عن انس بن مالک فی قوله مرج البحرین یلتقیان، قال: علی و فاطمه یخرج منهما اللولو و المرجان قال الحسن و الحسین».
اما برزخ، بر معانی معدد اطلاق می‌شود: یکی این که در سلسله طولی وجود، هر مرحله آیت و شرح مافوقش و متن و اصل مادونش است بگونه‌ای که نه آنست و نه این، و هم آنست و هم این؛ بدین معنی علامه قیصری در اول فصل ششم مدخل شرح فصوص الحکم (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۳۰) گوید: «اعلم ان العالم المثالی هو عالم روحانی من جوهر نورانی شبیه بالجوهر الجسمانی فی کونه محسوسا مقداریا، و بالجوهر المجرد العقلی فی کونه نورانیا، و لیس بجسم مرکب مادی و لاجوهر مجرد عقلی لانه برزخ و حد فاصل بینهما، و کل ما هو برزخ بین الشیئین لابد و ان یکون غیرهما، بل له جهتان یشبه بکل منهما ما یناسب عالمه…»؛ و لکن برزخ در حدیث مذکور «البرزخ محمد» بدین معنی نیست بلکه به معنی مطلق لغوی آن مناسب است، چنان که ابوجعفر طبری در تفسیر جامع البیان گوید: «کل شی‌ء کان بین شیئین فهو برزخ عند العرب».

[ صفحه ۱۲۴]

برزخ را در کتب ارباب علوم و معارف، معانی و اصطلاحات گوناگون است؛ به «کشاف اصطلاحات الفنون» محمد علی فاروقی تهانوی رجوع شود (ط کلکته- ج ۱- ۱۱۴).
در بیان «ام‌ابیها» گوییم: در عاشر بحار (ط کمپانی- ج ۱۰ ص ۷- س ۳۳) آمده است که: «روی فی مقاتل الطالبیین باسناده الی جعفر بن محمد عن ابیه ان فاطمه کانت تکنی ام‌ابیها». در عرف محاورات عامه پدر، دخترش را مادر می‌خواند، و در فارسی به مادر جان و مادر عزیز و مادر گرامی و نظائر آنها صدا می‌زند، ولکن در بیان حدیث بدین حد عرف عام نباید اکتفاء کرد؛ چنان که باز در عرف محاورات عامه اگر دختری پدرش را خدمت کرده است و پذیرائی و پرستاری نموده است گویند این دختر درباره پدرش مادری کرده است، و حضرت صدیقه طاهره فاطمه علیهاالسلام بدین معنی نیز به رسول خدا خدمت و زحمت مادری اعمال نموده است.
این کمترین گوید: این وجوه معانی ام‌ابیها را انکار نداریم، ولکن سخن ما این است که همانگونه در پیش اشارتی شده است عقل کل و نفس کل اب و ام‌اند و همه موجودات باذن الله سبحانه از این ابوین به وجود آمده‌اند؛ و غزلی گفته‌ام (دیوان- ص ۲۰۸):
کیست مانند تو فرزند کریم الابوین نفس کل مادری و عقل کل او را پدری و حضرت صدیقه طاهره مظهر اتم نفس کل است و بدین تفسیر انفسی اقوم، آن جناب ام‌ابیها است، تدبر ترشد انشاءالله تعالی شانه.
سپس تذکر به حقیقتی داده‌ایم که رجال و نساء به اختلاف مراتبشان از مظاهر قل کل و نفس کل‌اند، و تکوینا رتبه عقل کل بالاتر از رتبه نفس

[ صفحه ۱۲۵]

کل است و همچنین همه مظاهر آن دو، پس بدین امر اصیل متن صورت آفرینش باید مطلقا توجه داشت چنان که خدای سبحان فرموده است: (الرجال قومون علی النساء…)؛ و نیز فرموده است: (و للرجال علیهن درجه…)؛ و نظیر مفاد این دو کریمه روایات وارده از اهل بیت عصمت و طهارت، اقرا فارقه.
شرح این فصل را به ذکر قصیده‌ای غراء در مدح حضرت عصمه‌الله الکبری فاطمه زهراء علیهاالسلام از منشئات مرحوم مبرور میرزا حسینخان سلماسی متخلص به حضوری (نامه فرهنگیان، تالیف محمد علی مصاحبی نائینی متخلص به عبرت، ص ۳۸۳) خاتمه می‌دهیم:
فی مدیحه الزهراء علیهاالسلام

نه آرد نه آورده یزدان داور
بقدر و بقیمت چو زهرای أزهر

فرشته نخوانمش و حوری ندانم
که حور و فرشته مر او راست چاکر

فرشته نه چون اوست پاکیزه طینت
نه حور جنان همچو او پاک گوهر

بخوانم گر او را چو حور و فرشته
روا باشدم گر بخوانی ستمگر

کجا حور را هست مرجان و لولو
فرشته کجا دارد از عزت افسر

[ صفحه ۱۲۶]

همی قدر حور و فرشته فزاید
چو روبند خاکش بگیسو و شهپر

بود حوری انسی و حوران را
ز خاک در او بود زیب و زیور

در افتاده یک ذره از نور پاکش
بخورشید از آن گشته مهر منور

مهین مظهر عصمت کردگاری
بهین جفت و دخت ولی و پیمبر

اگر او نبودی خداوند یزدان
قرینه نکردی کسی را بحیدر

چنان گر علی شیر یزدان نبودی
نبودی مر او را کسی جفت و همسر

ایا مظهر عصمت کردگاری
الا ای جبیبه خداوند داور

تو دخت رسولی و عذرا بتولی
همی مام فرخنده شبیر و شبر

نه فخر تو باشد اگر فضه‌ی تو
بیمنت همی کرد ظرف مسین زر

همه خادمانند در خدمت تو
چه حوا چه ساره چه مریم چه هاجر

[ صفحه ۱۲۷]

بگفتم که عقلی و روحی و جانی
گر این هر سه میشد بعالم مصور

فدک بی تو غم نیست گر بینوا شد
ز بیداد آن دو عنود ستمگر

بدیدند کیفر بگیتی و بدهد
بدوزخ خداوندشان سخت کیفر

تو آن اختر کز برای تو ایزد
بکاخ ولایت در افکند اختر

تو هرچ آن بخوانی خداوند خواهد
یکی حاجتی دارم آن را برآور

نخستین خود از مرحمت کن شفاعت
گناها این بنده را روز محشر

روا نیست سوزد بنیران کسی کو
ترا مدح گو باشد و تهنیت گر

همت سخت سوگند بدهد حضوری
بحق پیمبر بساقی کوثر

که بر گوی بر قائم‌آل‌احمد
محمد امام همام مظفر

ببخشد مراد مرا زان که باشد
جهان تابع امر و نهیش سراسر

[ صفحه ۱۲۸]

خدا داند و حجت‌الله قائم
که این بنده در کار خود مانده مضطر

بغیر از توسل بدرگاه جودت
ندارد نداند همی جای دیگر

الا تا نگردد زمین مطبق
الا تا بگردد سپهر مدور

ترا از خداوند آید بهر دم
دو صد فیض و هر یک ز دیگر فزونتر

[ صفحه ۱۳۱]

در مکانت و منزلت رحم و صله‌رحم است

اشاره

۶- قال رسول‌الله صلی الله علیه و آله حکایه عن الله تعالی: «انا الله و انا الرحمن خلقت الرحم و شققت لها اسما من اسمی فمن وصلها وصلته و من قطعها قطعته» فاعلم ان وصلها بمعرفه مکانتها و تفخیم قدرها اذ لولاها لم یظهر تعین الروح الانسانی؛ و ان قطعها باز درائها و بخس حقها.
ثم ان الطبیعه ایضا رحم کرحم الانثی، و الرحم اسم لحقیقه الطبیعه فهی مشتقه من الرحمن، و الحدیث المذکور و مفاد الوصل و الفصل صادقان علیها بلامراء.
و الطبیعه حقیقه جامعه بین الکیفیات الاربع ای انها عین کل واحده منها و لیس کل واحده من کل وجه عینها بل من بعض الوجوه بمعنی ان البدن جوهر اسطقسی مرکب من عناصر و تلک العناصر غیر موجوده بصرافتها فی المزاج، بل البسائط و هی تلک العناصر اذا امتزجت و انفعل بعضها عن بعض تادی ذلک بها ان تخلع صورها فلاتکون لواحد منها صورته الخاصه و لبست حینئذ صوره واحده.

[ صفحه ۱۳۲]

و لایخفی علیک ان کل کمال یحصل للانسان بعد مفارقته عن النشاه الطبیعیه فهو من نتائج مصاحبه روحه للمزاج الطبیعی، فاعمل حسن رویتک فی الایات و الروایات الوارده فی الدنیا المحموده.
و فی حدیث الاشتقاق «هذه فاطمه و انا فاطر السماوات و الارض، فاطم اعدائی من رحمتی یوم فصل قضائی، و فاطم اولیائی عما یعیرهم و یشینهم، فشققت لها اسما من اسمی.
و قال رسول‌الله صلی الله علیه و آله: «ان الله شق لک یا فاطمه اسما من اسمائه و هو الفاطر و انت فاطمه».
و قد دریت ان الرحم مشتقه من الرحمن فادر ان ودیعه المصطفی فاطمه الانسیه الحوراء هی مطلع الانوار العلویه و مشکاه الولایه و ام‌الائمه و عیبه العلم و وعاء المعرفه.

[ صفحه ۱۳۳]

ترجمه

رسول خدا صلی الله علیه و آله از خدای تعالی حکایت کرد که فرمود:
من الله هستم و من رحمانم، رحم را آفریدم، و از اسم خودم اسمی برای او مشتق کرده‌ام، پس هر کس صله‌رحم کند من با او پیوندم، و هر کس قطع رحم کند من نیز از او ببرم؛ پس بدان که وصل رحم به معنی معرفت به مکانت و مرتبت رحم و بزرگداشت قدر آنست چه اگر رحم نباشد تعین روح انسانی به ظهور نمی‌رسد؛ و قطع رحم به پست شمردن و اندک انگاشتن حق آنست.
سپس این که طبیعت نیز رحمی مانند رحم انثی است، و رحم اسمی مر حقیقت طبیعت را است پس طبیعت رحمی مشتق از رحمن است؛ و بدون شک حدیث یاد شده و مفاد وصل و فصل یعنی صله‌رحم و قطع آن بر طبیعت صادق است.
طبیعت حقیقت جامع بین کیفیات چهارگانه است بدین معنی که هم عین هر یک از آنها هست و هم هیچیک از آنها به جمیع جهات نیست بلکه به بعضی از جهات عین آنهاست، به این معنی که بدن جوهری عنصری مرکب از عناصر است، و این عناصر به صرافت خالص خود در مزاج بدن مرکب وجود ندارند بلکه وقتی با هم آمیختند و برخی از برخی دیگر انفعال یافته است این امر فعل عناصر به یکدیگر و انفعال آنها از یکدیگر ایجاب می‌کند که هر یک از آنها صورت خالص خود را خلع کند یعنی به صورت خاص عنصری خود نباشد و همگی به صورت واحد مرکب خاصی درآیند.

[ صفحه ۱۳۴]

پوشیده نماند که هر کمالی به انسان بعد از مفارقتش از نشاه طبیعی روی می‌آورد نتیجه مصاحب روح او با مزاج طبیعی او است، پس فکرت و رویت خود را در آیات و روایاتی که راجع به دنیای پسندیده وارد شده‌اند درست بکار ببر.
در حدیث اشتقاق آمده است که این فاطمه است و من فاطر آسمانها و زمینم؛ و فاطم یعنی قاطع و جداکننده دشمنانم از رحمت خودم در روز فصل قضایم می‌باشم؛ و فاطم دوستانم از آنچه که موجب عار و شین آنها است، پس فاطمه را از اسمی از اسمای خودم مشتق کرده‌ام.
و پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای فاطمه خداوند ترا از اسمی از اسمای خود مشتق فرمود، او فاطر است و تو فاطمه‌ای.
و دانستی که رحم از رحمان مشتق است، پس بدان که ودیعه مصطفی، فاطمه انسیه حوراء: مطلع انوار علوی، و مشکات ولایت، و ام‌ائمه، و صندوق علم، و وعاء معرفت است.

[ صفحه ۱۳۵]

شرح

در بیان فصل چهارم دانسته شده است که جناب زن کارخانه صنع الهی برای تولید انسان است و انسان میوه شجره وجود و غایت حرکت ایجادی و وجودی است؛ اکنون در این موضوع فصل ششم بحث را به مکانت و منزلت رحم اختصاص داده‌ایم که رحم مشتق از اسم اعظم الهی «الرحمن» است، و حدیثی که از غرر احادیث است از حضرت رسول‌الله صلی الله علیه و آله که حکایت از حق تعالی در تجلیل و تکریم از رحم و توصیه به صله‌رحم که معرفت به مکانت و منزلت رحم، و اهمیت به تفخیم و تعظیم‌شان آنست و نیز در ملامت و مذمت قطع رحم است، نقل کرده‌ایم: «انا الله و انا الرحمن خلقت الرحم و شققت لها اسما من اسمی…».
آری تعین روح انسانی و صورت مظهر اتم الهی در این کارخانه محیرالعقول پدید می‌آید، قوله تعالی شانه: هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء لا اله الا هو العزیر الحکیم (آل عمران: ۶)؛ و قوله سبحانه: و لقد خلقنا الانسن من سلله من طین- ثم جعلنه نطفه فی قرار مکین- ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظما فکسونا العظم لحما ثم انشانه خلقا ءاخر فتبارک الله احسن الخلقین. (المومنون: ۱۲- ۱۴).
حکیم بزرگوار جناب ملا علی نوری- رحمه‌الله‌علیه- در اشارت بدین آیت قرآن کریم چه نیکو سروده‌است:

روزی که آفرید تو را صورت آفرین
بر آفرینش تو به خود گفت آفرین

[ صفحه ۱۳۶]

صورت نیافرید چنین صورت آفرین
بر صورت آفرین و بر آن صورت آفرین

از این آیات کریمه هم «جسمانیه الحدوث بودن نفس» استفاده می‌شود چنان که به تفصیل و تحقیق تام در شرح عین نهم از کتاب «سرح العیون فی شرح العیون» تقریر و تحریر کرده‌ایم؛ و هم «حرکت در جوهر طبیعی» باز چنانکه به شرح و بسط کامل در کتاب «گشتی در حرکت» تدوین و تنظیم نموده‌ایم.
سبحان‌الله که قطره ماء مهینی صورتی اینچنین پیدا کند، و به جایی برسد که این همه اختراعات گوناگون و صنایع بری و بحری و ارضی و فضائی از وی صادر شود، و بر همه موجودات محیط و مسلط گردد، و اعتلای وجودی یابد تا بدان حدی که همطراز صادر اول شود، و قلب او عرش اعظم الهی شود، و از حمله عرش گردد چنان که الذین یحملون العرش… بر وی صادق آید، و و و و؛
نقل غزل «هفت اقلیم دل» از دیوان این کمترین مناسب می‌نماید (ص ۴۰۰):

قلم از نطق ازل تا به زبان آمده است
سخن از صورت انسان به میان آمده است

نقش صنع صمدی بر رخ لوح احدی
آنچه در پرده نهان بود عیان آمده است

اسم اعظم که بود قبله اسماء و صفات
مظهرش مصطبه کون و مکان آمده است

[ صفحه ۱۳۷]

دل غمدیده ما بر اثر عشوه دوست
عرصه‌ی نزهت خوبان جهان آمده است

جز مطهر نکند مس و نگردد ممسوس
آن که قرآن سمت اندر تن و جان آمده است

بطنه و فطنه دو ضدند برو قصه مخوان
در خور آخور و آغل حیوان آمده است

مدعی شعبده بازی کند اندر ره دین
شیخ نجدی به لباس دگران آمده است

هفت اقلیم دل از صدق کسی پیموده است
که درین بادیه بی نام و نشان آمده است

از کران تا به کران ازلی و ابدی
نقطه‌ی نطفه چسان در طیران آمده است

حسن از شعشعه‌ی جلوه‌ی قدس ملکوت
ماشاءالله که چه خوش در هیمان آمده است

علامه ابن فناری در آغاز فصل اول فاتح مصباح الانس (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۴) از بیان صدرالدین قونوی در شرح حدیث یاد شده در موضوع رحم نقل کرده است که: «قال الشیخ- ره- فی شرحه: الرحم اسم لحقیقه الطبیعه و هی حقیقه جامعه بین الکیفیات الاربع بمعنی انها عین کل واحده و لیس کل واحده من کل وجه عینها بل من بعض الوجوه. و وصلها بمعرفه مکانتها و تفخیم قدرها اذ لولا المزاج المتحصل من ارکانها

[ صفحه ۱۳۸]

لم‌یظهر تعین الروح الانسانی، و لاامکنه الجمع بین العلم بالکلیات و الجزئیات الذی به توسل الی التحقق بالمرتبه البرزخیه المحیطه باحکام الوجوب و الامکان و الظهور بصوره الحضره و العالم تماما.
و اما قطعها فبازدرائها و بخس حقها فان من بخس حقها فقد بخس حق الله تعالی و جهل ما اودع فیها من خواص الاسماء، و لولا علو مکانتها لم یحبها الحق…».
سپس در بیان و معنی رحم به حقیقتی بسیار شایان توجه تام اشارتی نموده‌ایم که آدمی در دو رحم برای ابد ساخته می‌شود؛ یکی رحم مادر، و دیگری همین عالم طبیعت که بعد از فراغ از رحم مادر در آن زندگی می‌کنیم، و فراغ از آن را موت می‌نامیم که به فارسی مرگ و مردن می‌گوییم. اما مردن در حقیقت وفات است نه فوت زیرا که فوت به معنی تباه شدن و نابود گردیدن است و انسان به مردن فوت نمی‌شود بلکه «گویم که نمرد و زنده تر شد». تعبیر مردن به فوت ناصواب است و صواب آن وفات است؛ بیان وفات و فرق آن با فوت در شرح موضوع دوم در نکاح و انواع آن گفته آمد».
در هیچ آیت و روایت از مردن تعبیر به فوت نشده است، فقط یک روایت در معاد بحار چنان که در خاطر دارم از آن تعبیر به فوت شده است، و آن هم تعبیری از راوی است نه از امام معصوم که روای درست نقل نکرده است، و صورت و هیئت روایات به تواتر لفظی محفوظ نمانده است، و فقط قرآن کریم است که هیئت و ترکیب تمام عبارات و ترتیب سور آن مطلقا به همان گونه‌ای که به رسول اکرم صلی الله علیه و آله وحی شده است به

[ صفحه ۱۳۹]

تواتر مصون و محفوظ مانده است و مطلقا هیچگونه تحریف و نقل به معنی بدان روی نیاورده است، و قرآن انزالی و تنزیلی همین است که اکنون در دست مسلمانان جهان است چنان که رساله گرانقدر ما به نام «فصل الخطاب فی عدم تحریف کتاب رب الارباب» در این امر بسیار بسیار مهم اعنی عدم تحریف قرآن کریم مطلقا، به برهان قاطع و جامع، ناطق به صواب است. و اگر کسی نسبت تفوه به تحریف قرآن کریم را به فرقه ناجیه امامیه بدهد، بدان فرقه افتراء زده است.
و اما روایات، حق آنست که شهید ثانی در رساله «درایه» فرموده است (ص ۱۵ و ۱۶- ط ۱- چاپ سنگی) و خلاصه آن بترجمه فارسی این که: صورت مروی هیچ روایتی به تواتر لفظی محفوظ و مضبوط نمانده است، و حتی حدیث «انما الاعمال بالنیات» از متواتر لفظی نیست «و حدیث انما الاعمال بالنیات لیس منه ای من المتواتر»؛ و ابوالصلاح گفته است: «من سئل عن ابراز مثال لذلک اعیاه طلبه»؛ آری حدیث «من کذب علی متعمدا فلیتبوء مقعده من النار» ادعای تواتر لفظی آن ممکن است که جمع کثیری از صحابه به همین صورت آن را روایت کرده‌اند. نعم حدیث «من کذب علی متعمدا فلیتبوا مقعده من النار» یمکن ادعاء تواتره فقد نقله عن النبی صلی الله علیه و آله من الصحابه الجم الغفیر قیل اربعون، و قیل نیف و ستون…».
سید نعمت‌الله جزائری در «زهر الربیع» (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۳۰۵) چند حدیث دیگر را نیز ذکر کرده است و ادعای تواتر لفظی بودن آنها را نموده است و لکن حق همان است که شهید ثانی در درایه فرموده است. سخن در ین بود که عالم طبیعت نیز رحم است و حدیث یاد شده در

[ صفحه ۱۴۰]

تفخیم و تکریم رحم و صله آن، و مذمت قطع رحم، شامل این رحم که عالم طبیعت است نیز می‌باشد. آری عالم طبیعت هم مادری و رحمی انسان ساز است چه این که انسان پس از فراغ از رحم مادر در این رحم طبیعت پرورش می‌یابد و به کمال نهایی انسانی خود می‌رسد. انسان بیدار حق رحامت این مادر را که طبیعت است تباه نمی‌کند بدین معنی که در مسیر تکامل انسانی خود و تحصیل سعادت ابدیش می‌باشد. و اگر از زبان و قلم دانشمندان الهی نکوهشی به مردم نااهل طبیعی می‌شنوی و می‌خوانی، مقصود این نیست که نظام طبیعت مذموم است بلکه مرادشان نکوهش به کسانی است که فقط در طبیعت متوغل‌اند و از ماورای طبیعت غافل، و موت را فوت و تباهی می‌دانند نه وفات بدان بیانی که تقریر کرده‌ایم.
و به همین مثابت است نکوهشی که در بیان و بنان انسانهای ملکوتی از دنیا و اهل دنیا می‌شنوی و می‌خوانی؛ این نکوهش راجع به غفلت آنان از آغاز و انجام است که چون جانوران سرگرم به اصطبل و علف‌اند و دور از عز و شرف روحانی انسانی، و بسان درندگان آدم‌خوار و مردم آزارند که از سیرت زشت آنان تعبیر به دنیای مذموم می‌کنند، فتبصر.
در آغاز کتاب «گشتی در حرکت» (ص ۸) در ضمن ابیاتی از طبیعت یادی نموده‌ایم و او را بدین عبارات ستوده‌ایم:

بیا گشتی در این دشت و چمن کن
دماغ روح را تازه چو من کن

[ صفحه ۱۴۱]

مکن این نکته را از من فراموش
مپنداری طبیعت هست خاموش

طبیعت تار و پودش جنب و جوش است
خموش است و همی اندر خروش است

طبیعت مخزن اسرار هستی است
بیان دفتر ادوار هستی است

طبیعت همچو تو باهوش و گویا است
به راه خویشتن پویا و جویا است

سکوت او بود راز نهانی
از این رازش چه دانی و چه خوانی

چه گویم از افول و از فروغش
چه گویم از غروب و از بزوغش

طبیعت هست دائم در جهیدن
برای رتبه بهتر رسیدن

طبیعت یکسره عشق و شعور است
طبیعت طلعت الله نور است

برو بر خوان اتینا طائعین را
جواب آسمانها و زمین را

بیا اندر طبیعت بین خدا را
پدید آرنده ارض و سما را

[ صفحه ۱۴۲]

در این باغ طبیعت ای دل آگاه
زهر شاخی شنو انی اناالله

مرا شهر و ده و کوه و در و دشت
بروی دلستانم هست گلگشت

در این باغ دل آرا یک ورق نیست
که تار و پودش از آیات حق نیست

سپس در ذیل این موضوع به مناسبت اشتقاق رحم از رحمن، به نقل حدیث شریف اشتقاق تبرک جسته‌ایم؛ این حدیث بسیار عظیم‌الشان را در باب دوم کتاب «انسان کامل از دیدگاه نهج‌البلاغه» شرحی به اختصار کرده‌ایم، و نیز در رساله «کلمه علیا در توقیفیت اسماء» درباره اسماء و صفات الهی و توقیقیت اسماء، در هشت باب، مطالبی شریف تقریر و تحریر نموده‌ایم؛ و اکنون در این مقام به برخی از مسائل مربوطه بدین موضوع اشارتی می‌نماییم:
بر مبنای قویم و اصیل وحدت شخصی صمدی وجود، محض وجود بحت به حیثی که از ممازجت غیر و از مخالطت سوی، مبری باشد از آن که مجال هیچ وجه اعتبارات حتی همین اعتبار عدم اعتبار نیز در آن نیست، و مشوب به هیچگونه لواحق اعتباری نمی‌باشد و اصلا ترکیب و کثرت در آن راه ندارد و انی مقام لااسم و لارسم است، زیرا که اسم ذات ماخوذ با صفتی و نعتی است یعنی متن ذات و عین آن به اعتبار معنایی از معانی، خواه آن معانی از صفات جمالیه باشند که از آنها تعبیر به نعوت

[ صفحه ۱۴۳]

ثبوتیه نیز می‌شود، و خواه از صفات جلالیه که از آنها تعبیر به نعوت سلبیه نیز می‌شود.
و اسم بر دو قسم است: یکی اسم تکوینی عینی خارجی که همان شانی از شئون ذات واجب الوجودی است که کل یوم هو فی شان (الرحمن: ۲۸)، و دیگر اسم اسم است که لفظ است؛ و مرتبه عالیه اسم قرآنی و عرفانی اول است نه دوم، و علم ءادم الاسماء کلها (بقره: ۳۱)، هر چند هر یک از اسم و اسم اسم را به حکم محکم شرع مطهر احکام خاصه است قل ادعوا الله و ادعوا الرحمن ایا ما تدعوا فله الاسماء الحسنی (اسراء: ۱۱۰).
آن اسمی که موجب ارتقاء و اعتلاء گوهر انسان است که تا کم کم بجایی می‌رسد که در ماده کائنات تصرف می‌کند همان اسم عینی است که چون انسان به حسب وجود و عین به هر اسمی از اسمای الهیه که کلمات کن او هستند متصف شود سلطان آن اسم و خواص عینی او در او ظاهر می‌شود که همان اسم می‌گردد، آنگاه دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد.
و بعباره اخری: مطلب اهم، اتصاف و تخلق انسان به حقائق اسماء است که دارایی واقعی انسان این اتصاف و تخلق است و سعادت حقیقی این است؛ آگاهی به لغات اقوام و السنه آنان هر چند فضل است ولی آنچه که منشا آثار وجودی و موجب قدرت و قوت نفس ناطقه انسانی و سبب قرب او به جلال و جمال مطلق می‌شود، مظهر اسماء شدن آنست که حقائق وجودیه آنها صفات و ملکات نفس گردند وگرنه «گر انگشت سلیمانی نباشد/ چه خاصیت دهد نقش نگینی». اگر تعلیم اسماء در

[ صفحه ۱۴۴]

کریمه و علم ءادم الاسماء کلها (بقره: ۳۱) تعلیم الفاظ و لغات باشد چگونه موجب تفاخر آدم و اعتلای وی بر ملائکه خواهد بود؛ انسانی که به لغت بیگانه آگاهی یافته است فوقش این است که از این حیث به پایه یک راعی عامی اهل آن لغت رسیده باشد، و یا شاید این حد هم صورت نپذیرد، لذا جناب طبرسی در مجمع البیان در تفسیر «علم آدم الاسماء کلها» فرموده است: «ای علمه معانی الاسماء اذا الاسماء بلا معان لافائده فیها و لاوجه لاشاره الفضیله بها…».
بسیار مناسب و شایسته است که به نقل حدیث شریف اشتقاق، و به برخی از لطائف اشارات در بیان آن تمسک و تبرک جوییم:
در تفسیر صافی جناب فیض- رضوان‌الله‌علیه- ضمن آیه کریمه انی جاعل فی الارض خلیفه (بقره: ۳۰) آمده است که «قال علی بن الحسین علیه‌السلام: حدثنی ابی عن ابیه عن رسول‌الله صلی الله علیه و آله قال: یا عباد الله ان آدم لما رای النور ساطعا من صلبه- اذ کان الله قا نقل اشباحنا من ذروه العرش الی ظهره- رای النور و لم یتبین الاشباح فقال: یا رب ما هذه الانوار؟ فقال عزوجل: انوار اشباح نقلتهم من اشرف بقاع عرشی الی ظهرک و لذلک بینتها لی، فقال الله عزوجل: انظر یا آدم الی ذروه العرش فنظر آدم علیه‌السلام و وقع نور اشباحنا التی فی ظهره کما ینطبع وجه الانسان فی المرآه الصافی فرای اشباحنا فقال: ما هذه الاشباح یا رب؟
قال الله: یا آدم هذه اشباح افضل خلائقی و بریاتی:

[ صفحه ۱۴۵]

هذا محمد و انا الحمید المحمود فی فعالی شققت له اسما من اسمی. و هذا علی و انا العلی العظیم شققت له اسما من اسمی.
و هذه فاطمه و انا فاطر السماوات و الارض فاطم اعدائی من رحمتی یوم فصل قضائی، و فاطم اولیائی عما یعیرهم و یشینهم، فشققت لها اسما من اسمی.
و هذا الحسن و هذا الحسین و انا المحسن المجمل شققت اسمیهما من اسمی.
هولاء خیار خلیقتی و کرام بریتی بهم آخذ و بهم اعطی و بهم اعاقب و بهم اثیب، فتوسل بهم الی. یا آدم اذا دهتک داعیه فاجعلهم الی شفعاوک فانی آلیت علی نفسی قسما حقا الا اخیب بهم آملا و لاارد بهم سائلا فلذلک حین زلت منه الخطیئه دعا الله عزوجل بهم فتیب علیه و غفرت له».
ذیل حدیث فوق که در وصف انوار نامبرده فرمود: «بهم آخذ و بهم اعطی…» همین وصف درباره عقل نیز آمده است و آن اولین حدیث اصول کافی جناب ثقه الاسلام کلینی قدس سره است، و همین حدیث عقل، مفصل و مبسوط در ارشاد القلوب دیلمی- رضوان‌الله‌علیه- نیز روایت شده است (حدیث اول باب پنجاه و سوم): «عن محمد بن مسلم عن ابی‌جعفر علیه‌السلام قال: لما خلق الله العقل استنطقه ثم قال له اقبل فاقبل ثم قال له ادبر فادبر ثم قال و عزتی و جلالی ما خلقت خلقا هو احب الی منک و لا اکملتک الا فی احب، اماانی ایاک آمر و ایاک انهی و ایاک اعاقب و ایاک اثیب».

[ صفحه ۱۴۶]

مقصود این است که اوصاف انسانهای کامل در حدیث اول، در این حدیث درباره عقل آمده است که از تالیف این دو حدیث نتیجه حاصل می‌گردد که انسان کامل عقل است؛ و نتائج بسیار دیگری که برای مستنتج حقایق از ضم این دو حدیث مذکور حاصل می‌گردد. لسان سفرای الهی همه رمز است، خداوند سبحان توفیق فهم اسرار و رموز آنان را مرحمت فرماید.
شرح این فصل را نیز به ذکر قصیده‌ای دیگر دلکش و نغز و خوش و غراء، از منشئات شاعر مفلق «حضوری»- رحمه‌الله‌علیه- که در پایان فصل قبل از او نام برده‌ایم از همان کتاب یاد شده اعنی «نامه فرهنگیان تالیف محمد علی مصاحبی نائینی متخلص به عبرت (ص ۳۷۶) در مدح حضرت عصمه‌الله الکبری فاطمه بنت رسول الله- صلوات‌الله‌علیهما- خاتمه می‌دهیم:
فی مدیحه الزهراء علیهاالسلام

چیست آن کوکب که رشک بیضه‌ی بیضا بود
بیضه‌ی بیضای او را غره‌ی غرا بود

طلعت زیبای او پنهان ز چشم و خلق را
روشنی دیدگان زان طلعت زیبا بود

آفتاب آفتاب است و طلوع او بسی
پیشتر از گردش نه گنبد مینا بود

کوکبی باشد که چون مهرش نمی‌باشد کسوف
بلکه نور چهر مهر از ظل او بر پا بود

[ صفحه ۱۴۷]

کوکبی باشد که گردم شرمسار از وی اگر
گویمش خورشید چهر و مشتری سیما بود

نور او پیدا بروز و شب بعکس آفتاب
کو گهی پیدا و گاه از دیده ناپیدا بود

نیست تابان مهر لیکن مهر ازو گیرد ضیا
با جمالش مهر رخشان چون یکی حربا بود

کوکبی باشد که بهر خدتش از افتخار
قوس کرده خم قد و بسته کمر جوزا بود

هست آنسان کوکبی کو از سعادت وز شرف
خود سعادت‌بخش صد برجیس و صد شعری بود

خلق را از وی بود ساز طرب برگ نشاط
حبذا زان کوکبی کاینسان فرح‌افزا بود

کوکبی باشد که درج عزتش باشد مکان
کوکبی باشد که برج عصمتش ماوا بود

گرمسیر او همی جوئی تو اندر یثرب است
ور ظهور او همی خواهی تو در بطحی بود

گر ندانی چیست این رخشنده کوکب گویمت
سیده دنیا بود هم سیده عقبا بود

حضرت زهرا که شرم آید مرا گر گویمش
جبهه‌ی او نور بخش زهره‌ی زهرا بود

فاطمه صدیقه کبری که بر اصل وجود
هم نتیجه نیز هم صغری و هم کبری بود

[ صفحه ۱۴۸]

حوری انسیه و خیرالنساء باشد همی
خاک پایش زینت رخساره حورا بود

سایه طوبی نیفتد جز سر احباب او
طوبی آنکس کو بزیر سایه‌ی طوبی بود

آتش دوزخ نسوزاند بجز اعدای او
وای بر خصمش که اندر ویل و اندر وا بود

فخر کن بر صاحب خویش ای فدک روحی فداک
شاد زی کامروز و فردا غاصبت رسوا بود

با ولای تو حضوری را چه پروا از جحیم
از جهنم مر ورا حاشا اگر پروا بود

هم زیمن مدحتت شاید اگر گویند خلق
این قصیده دلکش و نغز و خوش و غرا بود

چون ز بهر مدح تو گردیده ایجاد حروف
لاجرم نبود روی را غم الف یا یابود

عاشقان را تاز مهجوری معشوقان بدهر
چشم گریان سینه‌ی بریان دل شیدا بود

تا بفروردین و نیسان دشت و کشت و باغ و راغ
سبز و سرخ از سوری و اسپر غم و مینا بود

دشمنت گریان دلش بریان رخش چون زعفران
دوستت خندان دلش شادان رخش حمرا بود

[ صفحه ۱۵۱]

در این که فاطمه دختر خاتم الانبیاء صاحب عصمت بوده است

اشاره

۷- کانت فاطمه بنت رسول‌الله صلی الله علیه و آله ذات عصمه بلا دغدغه و وسوسه، و قد نص کبار العلماء کالمفید و المرتضی و غیرهما بعصمتها علیهاالسلام بالایت و الروایات، و الحق معهم و المکابر محجوج مفلوج.
و کانت- صلوات‌الله‌علیها- جوهره قدسیه فی تعین انسی فهی انسیه حوراء و عصمه الله الکبری.
و حقیقه العصمه انها قوه نوریه ملکوتیه تعصم صاحبها عن کل ما یشینه من رجس الذنوب و الادناس و السهو و النسیان و نحوها من الرذائل النفسانیه.
و من هو ذو العصمه مصون عن الزلل فی تلقی الوحی و سائر الالقاءات السبوحیه، و فی جمیع شئونه العبادیه و الخلقیه و الخلقیه و الروحانیه و غیرها من اول الامر، قوله سبحانه: و ءاتینه الحکم صبیا.
فاعلم ان العتره و فاطمه منهم معصومه کما نص به الوصی الامام علی علیه‌السلام فی النهج «و کیف تعمهون و بینکم عتره نبیکم و هم ازمه الحق و اعلام‌الدین و السنه الصدق فانزلوهم باحسن منازل القرآن وردوهم ورود الهیم العطاش».

[ صفحه ۱۵۲]

و نطق ابن ابی‌الحدید المعتزلی فی شرحه بالصواب حیث قال: «فانزلوهم باحسن منازل القرآن تحته سر عظیم، و ذلک انه امرالمکلفین بان یجروا العتره فی اجلالها و اعظامها و لانقیاد لها و الطاعه لاوامرها مجری القرآن».
ثم قال: «فان قلت: فهذا القول منه یشعر بان العتره معصومه فما قول اصحابکم- یعنی بهم القائلین بمذهب الاعتزال- فی ذلک؟ قلت: نص ابومحمد بن متویه فی کتاب الکفایه علی ان علیا علیه‌السلام معصوم و ادله النصوص قد دلت علی عصمته والقطع علی باطنه و مغیبه، و ان ذلک امر اختص هو به دون غیره من الصحابه» فتدبر.
و اذا دریت ان بقیه النبوه و عقیله الرساله و ودیعه المصطفی و زوجه ولی الله و کلمه الله التامه فاطمه علیهاالسلام ذات عصمه فلاباس بان تشهد فی فصول الاذان و الاقامه بعصمتها، و تقول مثلا: «اشهد ان فاطمه بنت رسول‌الله عصمه‌الله الکبری» او نحوها.

[ صفحه ۱۵۳]

ترجمه

بدون هیج دغدغه و وسوسه، حضرت فاطمه دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله دارای عصمت بوده است، علمای بزرگی مثل شیخ مفید و علم‌الهدی سید مرتضی به آیات و روایات نص بر عصمت آن جناب فرمودند و حق با آنان است، و شخص مکابر سخت محکوم و مغلوب است.
آن جناب صلوات علیها گوهری قدسی در تعین و صورت انسی بوده است، پس آن حضرت انسیه‌ی حوراء و عصمت کبرای الهی است.
و حقیقت عصمت نیرویی نوری و ملکوتی است که دارنده‌اش را از هرچه که موجب عیب و زشتی انسان است- از قبیل پلیدی گناهان و آلودگیهای و سهو و نسیان و دیگر رذائل نفسانی- عاصم و حافظ است. و آن کسی که صاحب عصمت است از لغزش در تلقی وحی و دیگر القاءات سبوحی آنسوئی مصون است، و در جمیع شئون عبادی و خلقی و خلقی و روحانی و جز آنها از اول امر محفوظ است. خدای سبحان درباره یحیی پیغمبر فرمود: ما او را در حالی که کودک بود حکم داده‌ایم.
پس بدان که عترت رسول‌الله- یعنی اهل‌بیت قریب آن بزرگوار- که حضرت فاطمه هم از آنان است معصوم‌اند، چنان که جناب وصی امام علی علیه‌السلام در نهج‌البلاغه فرموده است: چه گونه حیران و سرگردانید و حال این که عترت پیغمبر شما که ازمه حق و اعلام دین و السنه صدق‌اند در میان شمایند؟! پس ایشان را به نیکوترین منازل قرآن فرود آورید، و مانند شتران تشنه که به آبشخور وارد می‌شوند به ایشان وارد شوید.
ابن ابی‌الحدید معتزلی را در شرح نهج البلاغه در بیان این گفتار

[ صفحه ۱۵۴]

امام علیه‌السلام سخنی به صواب است که گفت: «سری عظیم در این عبارت «فانزلوهم باحسن منازل القرآن» است، زیرا که آن بزرگوار- یعنی امام علی علیه‌السلام- مکلفین را امر فرمود که عترت را در اجلال و اعظامشان و در انقیاد و طاعت اوامرشان بسان قرآن و همانند آن بدانند».
پس ابن ابی‌الحدید گفت: «اگر گویی که این فرموده آن حضرت- یعنی امام علی علیه‌السلام- مشعر است به این که عترت معصوم‌اند، نظر اصحاب شما یعنی فرقه معتزله در این امر که عصمت عترت است چیست؟»
در جواب این سوال گفت: «نص گفتار ابومحمد بن متویه در کتاب کفایه این است که علی علیه‌السلام معصوم بوده است و ادله نصوص دال بر عصمت اختصاص به او دارد و هیچ یک از صحابه را به این منزلت و مقام عصمت نبوده است».
اکنون که دانستی بقیه نبوت و عقیله رسالت و ودیعه مصطفی و زوجه ولی الله و کلمه تامه الهی فاطمه علیهاالسلام صاحب عصمت است هیچ اشکالی ندارد که در فصوص اذان و اقامه نمازت به عصمت آن جناب به این عبارت «اشهد ان فطمه بنت رسول‌الله عصمه الله الکبری» و یا مشابه آن شهادت دهی.

[ صفحه ۱۵۵]

شرح

در کتب کلامی بحث از عصمت و تشاجر آراء در بیان آن به میان آمده است؛ و علم الهدی سید مرتضی- رضوان‌الله‌علیه- کتابی گرانقدر در این امر به نام «تنزیه الانبیاء» نوشته است؛ و جناب خواجه طوسی قدس سره در مساله ثالثه مقصد رابع تجرید الاعتقاد فرموده است: «و یجب فی النبی العصمه لیحصل الوثوق فیحصل الغرض، و لوجوب متابعته و ضدها و الانکار علیه…» (کشف المراد- ط ۷- ص ۴۷۱ بتصحیح الراقم و تعلیقه علیه).
و این متمسک بذیل ولایت را تعلیقه‌ای بر آن در بیان عصمت بدین عبارت است:
«الحق ان السفیر الالهی موید بروح القدس معصوم فی جمیع احواله و اطواره و شئونه قبل البعثه او بعدها، فالنبی معصوم فی تلقی الوحی و حفظه و ابلاغه کما انه معصوم فی افعاله مطلقا بالادله العقلیه و النقلیه فمن اسند الیه الخطا فهو مخطی، و من اسند الیه السهو فهو اولی به…»
و در این رساله کریمه اعنی «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» خود عصمت را تقریر کرده‌ایم که «و حقیقه العصمه انها قوه نوریه ملکوتیه…» بدین نظر که حضرت فاطمه بنت رسول‌الله با این که دارای سمت وحی تشریعی نبوده است صاحب ملکه عصمت بوده است؛ و منافات ندارد که انسانی را رتبت نبوت تشریعی نباشد و او را ملکه عصمت بوده باشد چنان که در بیان فصل شانزدهم در فرق میان نبوت تشریعی و نبوت انبائی گفته آید.

[ صفحه ۱۵۶]

عصمت در لغت به معنی منع است چه این که ملکه عصمت صاحب عصمت را از هرگونه ناپسند و ناروا حافظ و مانع و رادع است، حتی صاحب عصمت نیت گناه نمی‌کند، و غفلت و سهو و نسیان در او راه نمی‌یابد. قوله سبحانه: «سنقرئک فلا تنسی» (سوره‌ی اعلی- آیه ۷).
صاحب عصمت از کودکی و آغاز زندگی همه اقوال و آثار و افعال و احوالش حکم و حکیم است، قوله تعالی شانه: (و ءاتینه الحکم صبیا) (مریم: ۱۲).
در تفسیر شریف مجمع البیان آمده است که: «ان الصبیان قالوا لیحیی اذهب بنا لنلعب فقال: ما للعب خلقنا، فانزل الله فیه: (و ءاتینه الحکم صبیا) یعنی کودکان به یحیی علیه‌السلام گفتند: بیا با ما برای بازی، فرمود: ما برای بازی آفریده نشده‌ایم؛ پس خدای سبحان درباره ان این آیه کریمه را نازل فرموده است: (و ءاتینه الحکم صبیا).
سپس به بیان حضرت وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام در نهج‌البلاغه بر عصمت عترت رسول‌الله صلی الله علیه و آله تمسک نموده‌ایم؛
و قول منصفانه ابن ابی‌الحدید را در شرح نهج‌البلاغه، و انصاف و اعتراف ابومحمد بن متویه در کتاب «کفایه» از قول ابن ابی‌الحدید در عصمت عترت نقل کرده‌ایم.
در نکته ۷۴۸ کتاب هزار و یک نکته گفته‌ام: «ندانم کجا دیده‌ام در کتاب که فخر رازی در هر مساله‌ای از مبدا تا معاد تشکیک نموده است و اعتراض کرده است که او را امام المشککین خوانده‌اند ولی در عصمت سیده‌ی نساءالعالمین فاطمه بنت رسول‌الله تسلیم محض بوده است که آن

[ صفحه ۱۵۷]

جناب بلا مدافع معصومه بوده است و در عصمت و طهارتش جای شک و تردید نیست».
در ذیل این فصل، حضرت صدیقه طاهره فاطمه معصومه علیهاالسلام را به «بقیه النبوه» ستوده‌ایم؛ این تعبیر ما درباره آن جناب چنانست که در زیارت جامعه است: «السلام علی الائمه الدعاه، و الساده الولاه، و الذاده الحماه، و اهل الذکر و اولی‌الامر، و بقیه‌الله، و خیرته…»؛ بدیهی است که بقیه هر چیز همان چیز است که اوصاف و آثار و خواص او را دارد، و اهل‌بیت پیغمبر – علیهم‌السلام- را که بقیه‌الله و بقیه‌النبوه می‌گویند تعظیم و تجلیل از آنان بدین لحاظ است که چون وسایط فیض الهی هستند و متخلق به اخلاق الله می‌باشند و سبب هدایت خلق‌اند، و باذن الله کار خدایی می‌کنند، و مانند رسول خدا صلی الله علیه و آله نشر حقائق و معارف قرآنی می‌نمایند و کار پیغمبری انجام می‌دهند، کان آن بزرگواران بقیه‌الله و بقیه‌النبوه می‌باشند فتبصر.
خدای سبحان در سوره هود قرآن از شعیب پیغمبر علیه‌الصلوه و السلام حکایت فرمود که به قوم خود گفت: و یقوم اوفوا المکیال و المیزان بالقسط و لاتبخسوا الناس اشیاءهم و لاتعثوا فی الارض مفسدین- بقیت‌الله خیر لکم ان کنتم مومنین و ما انا علیکم بحفیظ…
جناب فیض- رضوان‌الله‌علیه- در تفسیر شریف و منیف صافی در بیان همین آیه کریمه گوید: «فی الکافی عن الباقر علیه‌السلام انه صعد جبلا یشرف علی اهل مدین حین اغلق دونه باب مدین و منع ان یخرج الیه بالاسواق فخاطبهم باعلی صوته یا اهل المدینه الظالم اهلها انا بقیه‌الله، یقول بقیه

[ صفحه ۱۵۸]

الله خیرکم ان کنتم مومنین و ما انا علیکم بحفیظ، قال و کان فیهم شیخ کبیر فاتاهم فقال لهم: یا قوم هذه دعوه شعیب النبی والله لئن لم تخرجوا الی هذا الرجل بالاسواق لتوخذن من فوقکم و من تحت ارجلکم، الحدیث»؛ و فی الاکمال عنه علیه‌السلام: اول ما ینطق به القائم حین خرج هذه الایه: بقیت الله خیر لکم ان کنتم مومنین ثم یقول: انا بقیه‌الله و حجته و خلیفته علیکم، فلا یسلم علیه مسلم الا قال السلام علیک یا بقیه‌الله فی ارضه».
کامل حدیث اول، و احادیث دیگر نیز در «نورالثقلین» در تفسیر کریمه یاد شده نقل گردیده است (ج ۲- ط ۱- ص ۳۹۰)؛ و در شرح زیارت احسائی- رحمه‌الله‌علیه- نیز اشارتی به برخی از مطالب و آیات و روایاتی شده است. و کوتاهی سخن، لب لباب مطلب در بیان بقیه‌الله و بقیه‌النبوه همانست که تقریر و تحریر کرده‌ایم.
اما آن که در پایان این فصل گفته‌ایم: «و اذا دریت ان بقیه‌النبوه و عقیله الرساله… ذات عصمه فلا باس بان تشهد فی فصول الاذان و الاقامه بعصمتها و تقول مثلا…»، در پیرامون این امر شایسته است که کلمه‌ای از کتاب «هزار و یک کلمه»، و نکته‌ای از کتاب «هزار و یک نکته» تقدیم بداریم؛
اما کلمه این که: «یکی از عزیزانم که آزاد مردی است و در عرفان عملی دارای حظی وافر است و به القاءات سبوحی نایل است و به گفتن این فصل «اشهد ان فاطمه بنت رسول‌الله عصمه‌الله الکبری» در فصول اذان و اقامه نماز عامل، در اثنای فصول اقامه نماز مغرب شب یکشنبه دهم

[ صفحه ۱۵۹]

ربیع‌الاول سنه ۱۴۱۹ ه ق، برابر با ۱۴/ ۴/ ۱۳۷۷ ه ش، خواست که فصل مذکور را اداء کند از نهاد دیوار مقابلش می‌شنود که کسی می‌گوید: «اشهد ان فاطمه الزهراء حجه‌الله علی الحجج».
شگفت این که همین عبارت شریف یاد شده، صورت روایت حضرت امام حسن علیه‌السلام است چنان که سید عبدالحسین طیب- طیب الله رمسه- آن را در تفسیر اطیب البیان. (ج ۱۳- ص ۲۲۵) نقل کرده است که: «قال الامام العسکری علیه‌السلام نحن حجج الله علی خلقه وجدتنا فاطمه حجه علینا».
وقوع این واقعه برای آن جناب، و یافتن این حدیث مستطاب موجب شده‌اند که این متمسک بذیل ولایت عصمه‌الله الکبری در فصول اذان و اقامه بعد از شهادت به نبوت خاتم الانبیاء محمد مصطفی صلی الله علیه و آله، و به امامت سیدالاوصیاء امیرالمومنین علی و اولاد معصومینش علیهم‌السلام می‌گوید: «اشهد ان فاطمه بنت رسول‌الله عصمه‌الله الکبری و حجه‌الله علی الحجج».
و اما نقل نکته یاد شده بدین نظر است که شهادت به عصمت حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها در فصول اذان و اقامه نماز، به وزان شهادت امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام است و صورت نکته این است:
«نکته ۹۰۳؛ علمای عامه در موضوع فصول اذان و اقامه و اقرار و شهادت به ولایت و امامت حضرت وصی امیرالمومنین علی علیه‌السلام در آن، از جناب استادم علامه حاج میرزا ابوالحسن شعرانی- قدس سره العزیز- استفتاء کرده‌اند، در جوابشان چنین مرقوم فرمود که من عین دستخط مبارکش را که در نزد من محفوظ است نقل می‌کنم:

[ صفحه ۱۶۰]

بسم الله الرحمن الرحیم
الاقرار بولایه امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام و الشهاده بها جزء من الایمان و جائز فی الاذان، و لاخلاف فی ذلک بین المسلمین علی اختلاف فرقهم.
والدلیل علی انه جزء من الایمان احادیث کثیره منها مارواه الترمذی و کتابه احد الصحاح السته عن ام‌سلمه کان رسول‌الله صلی الله علیه و آله یقول:
لایحب علیا منافق، و لایبغضه مومن، انتهی؛ فمن ابغضه لیس بمومن و من احبه مومن، و هذا معنی کون ولایته جزء من الایمان، و کان احب الخلق الی الله بعد رسول‌الله صلی الله علیه و آله لحدیث الطیر المعروف بین المسلمین.
و اما کونه جائزا بین الاذان فلانه کلمه حق وقول مشروع، واتفق الفقهاء الاربعه علی جواز التکلم بکلام غیر کثیر لایخل بالموالاه بین فصول الاذان الا ان احمدبن حنبل- رضی‌الله‌عنه- لم یجوز التکلم بکلام غیر مشروع کالکذب و الغیبه و ابطل الاذان به، و لم یبطل به الاذان سائر الفقهاء، و کتبهم موجوده و اقوالهم مشهوره، و هذا مصرح به فی الصفحه ۲۲۸ من الجزء الاول من کتاب الفقه علی المذاهب الاربعه.
اما من ترکه فان کان عن عناد و بغض فهو خارج عن الایمان، و من ترکه لانه لیس جزء من اجزاء الاذان فلا باس لان الشهاده بالرساله شهاده بجمیع ما جاء به الرسول، منه ولایه علی علیه‌السلام. و قدصرح فقهاء الامامیه بعدم جواز الشهاده بالولایه بقصد انها جزء من الاذان، و هذا واضح معروف منهم، و انما جعله الغلاه و المفوضه جزءا و نحن منهم برءاء؛ و انما یوتی بها فی بلاد الشیعه تبرکا و حرصا علی اظهار محبتهم لعلی علیه‌السلام مع علمهم

[ صفحه ۱۶۱]

بانها لیست جزءا من الاذان کما یصلون علی النبی بعد ذکر اسمه فی الاذان و غیره امتثالا للامر به فی الکتاب الکریم، و لایخالف عملهم هذا فتوی احد. من الفقهاء الاربعه رضی‌الله‌عنهم جمیعا لانهم جمیعهم کانوا من اهل الوالایه و محبی علی علیه‌السلام و اهل بیت الرسول لانهم کانوا مومنین بالاجماع و المومن لایبغض علیا علیه‌السلام بنص رسول‌الله صلی الله علیه و آله. هذا ما تیسرلی من الجواب علی العجاله، و السلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته. حرره العبد ابوالحسن بن محمد المدعو بالشعرانی عفی عنه».
غرض نگارنده از اتیان این کلمه تامه‌ی مبارکه این است که آنچه در شهادت حضرت وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام در فصوص اذان و اقامه گفته آمد، درباره شهادت به عصمت صدیقه‌ی طاهره علیهاالسلام نیز گفته آید.
این فصل را به چند سطری از بیان شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی- رحمه‌الله‌علیه- که در خاتمه مجلس چهارم «مجالس پنجگانه» آورده است و روایتی از قرب الاسناد، و بیان جناب استادم معلم عصر علامه شعرانی قدس سره در عصمت، و نیز به تحقیق نگارنده در عصمت، و قصیده‌ای که بیان آن گفته آید خاتمه می‌دهیم:
«… جوانمردا چکنی سرایی را که اولش پستی و میانش مستی و آخرش سستی منتهی به نیستی است. سرایی که یکدر بفنا دارد، و دویم بزوال، سیم بوبال. حقا که استماع دارم که وقتی سید عالم و مهتر بنی آدم صلی الله علیه و آله بعیادت بتول عذراء فاطمه‌ی زهراء- سلام‌الله‌علیها- شد، دید که بر بوریائی خفته لیف خرما، و پوست گوسفندی بالین کرده، و بقدر یک ارش شال درشت از پشم شتر بجای مقنعه بر سر افکنده، زهراء علیهاالسلام از

[ صفحه ۱۶۲]

آن شدت فاقه بر پدر بزرگوار ظاهر کرد بر سبیل تعریض و تصریح؛ آن جناب فرمود: ای جان پدر فاذا نفخ فی الصور فلا انساب بینهم، بر آن اعتماد مکن که دختر پیغمبرم و جفت گرامی حیدرم و مادر شبیر و شبرم، بعزت و جلال خداوندی که امر و نهی و قبض و بسط از او است که فردا از عرصات دستوری نیابی که قدم از قدم برگیری تا از عهده اینها برنیائی».
اما روایت این که جناب شیخ بهائی- رضوان‌الله‌علیه- در اواخر جلد اول «کشکول» (ط نجم الدوله- ص ۱۳۸) نقل فرموده است:
«من کتاب قرب الاسناد عن جعفر بن محمد الصادق علیهماالسلام کان فراش علی و فاطمه علیهماالسلام حین دخلت علیه اهاب کبش اذا ارادا ان یناما علیه قلباه، و کانت و سادتهما ادما حشوها لیف، و کام صداقها درعا من حدید».
اما بیان جناب استاد علامه شعرانی در عصمت این که در شرحش بر تجرید الاعتقاد محقق خواجه طوسی بفارسی در موضع یاد شده پیشترک- اعنی در شرح مساله ثالث مقصد رابع آن (ص ۴۸۵) فرموده است:
«عصمت پیغمبران در آن اختلاف کردند: معتزله گفتند گناه بر پیغمبران روا نیست مگر گناهان صغیره بسهو یا بتاویل جائز است، و معنی تاویل آن است بخطا آن را گناه نداند، و گفتند چون ثواب انبیاء بسیار است اندکی گناه صغیره بدان همه ثواب فانی و مضمحل می‌شود. و اشاعره غیر کفر و دروغ را از آنها ممکن می‌دانند کبیره یا صغیره. و امام فخر رازی صدور کبائر را جائز ندانسته است. و در مواقف گوید: اشاعره جائز ندانستند سمعا نه عقلا چون آنها بحسن و قبح عقلی معتقد نیستند.

[ صفحه ۱۶۳]

و امامیه گفتند از هر گناه معصوم‌اند کبیره و صغیره، از کذب معصومند چون اگر احتمال دروغ در آنها داده شود اطمینان بقول آنان نمی‌ماند. و از سایر معاصی نیز معصومند زیرا که امت را مامور کردند به پیروی آنها در اقوال و افعال، و اگر فعل آنها معصیت باشد پیروی آنها جائز نیست، یا گوییم هم متابعت آنها واجب است چون پیغمبرند، و هم مخالفت واجب است چون گناهکارند.
دیگر آن که اگر پیغمبر گناه کند باید او را نهی کرد و عمل او را منکر شمرد با آن که رد پیغمبر و آزار او جائز نیست.
و امام فخر رازی گوید: گناهکار فاسق است و قول فاسق را بصریح قرآن نباید پذیرفت. «ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا» پس قول او حجت نیست، نعوذبالله.
علمای ما نام صغیره و کبیره در دلیل نبردند و میان آن دو فرق نگذاشتند چون مقصود نافرمانی خداست که وثوق و اعتماد از اعمال پیغمبر برمی‌خیزد و متابعت او حرام می‌شود، با این که صغیره و کبیره نسبی و اضافی است و حد مائز و مرز فاضل ندارد، هر گناهی نسبت به گناهی بزرگتر است و به گناه دیگر کوچکتر مانند شهر بزرگ و کوچک و خانه بزرگ و کوچک و مرد مشهور و خامل و امثال آن.
اما آن اعمال انبیاء که ترک اولی گویند متابعت آن برای ما جائز است. امام فخررازی در محصل از حشویه نقل کرده است که گفتند پیغمبر صلی الله علیه و آله پیش از نبوت کافر بوده است؛ و حشویه گروهی از ساده لوحان خشکند اندکی احمق گونه، و اختصاص بمذاهب مختلفه اهل سنت ندارند

[ صفحه ۱۶۴]

بلکه در همه گروه یافت می‌شوند و مبنای آنها بر قبول هرگونه روایت است بی ملاحظه ادله و قرائن کذب، و ظواهر الفاظ را دلیل می‌گیرند بی تفحص از ادله دیگر و قید و تخصیص. و فخر گوید: این قوم برخلاف همه مسلمانان گفتند آیه قرآن و وجدک ضالا فهدی و ما کنت تدری ما الکتاب و لاالایمان» دلالت بر کفر دارد نعوذبالله. بلکه معنی آن است که ممکن بذات خود هیچ ندارد مگر باو بدهند و عدم ذاتی مقدم است بر وجود غیری مانند انا انشانهن انشاء- فجعلنهن ابکارا با کره بودن تاخر از خلقت ندارد».
و اما تحقیق این کمترین در بیان عصمت این که در تعلیقه‌ای بر همان مساله سوم مقصد چهارم «کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد» (بتصحیح و تعلیق نگارنده – ط ۷- ص ۴۷۲) بدین صورت تقریر و تحریر شده است:
«فی خصال الصدوق و خامس البحار فی کتاب النبوه (ط ۱- ص ۲۰۴) فی خبر القطان عن السکری عن الجوهری عن ابن عماره عن ابیه عن جعفر بن محمد عن ابیه علیه‌السلام قال: ان ایوب علیه‌السلام ابتلی سبع سنین من غیر ذنب (بغیر ذنب- خ ل) و ان الانبیاء علیهم‌السلام لایذنبون لانهم معصومون مطهرون لایذنبون و لایزیغون و لایرتکبون ذنبا لاصغیرا و لاکبیرا.
و قال: ان ایوب علیه‌السلام من جمیع ما ابتلی به لم تنتئن له رائحه و لاقبحت له صوره و لاخرجت منه مده من دم و لاقیح و لااستقذره احد رآه و لااستوحش منه احد شاهده و لاتدود شی‌ء من جسده، و هکذا یصنع الله عز و جل بجمیع من یبتلیه من انبیائه و اولیائه المکرمین علیه، و انما

[ صفحه ۱۶۵]

اجتنبه الناس لفقره و ضعفه فی ظاهر امره لجهلهم بما له عند ربه تعالی من التایید و الفرج؛
و قد قال النبی صلی الله علیه و آله: اعظم الناس بلاء الانبیاء ثم الامثل فالامثل، و انما ابتلاه الله عز و جل بالبلاء العظیم الذی یهون معه علی جمیع الناس لئلا یدعوا له الربوبیه اذا شاهدوا ما اراد الله ان یوصله الیه من عظائم نعمه تعالی متی شاهدوه، و لیستدلوا بذلک علی ان الثواب من الله تعالی علی ضربین: استحقاق و اختصاص، و لئلا یحتقروا ضعیفا لضعفه، و لافقیرا لفقره، و لامریضا لمرضه، و لیعلموا انه یسقم من یشاء و یشفی من یشاء متی شاء کیف شاء بای سبب شاء و یجعل ذلک عبره لمن شاء، و شقاوه لمن شاء، و سعاده لمن شاء، و هو عز و جل فی جمیع ذلک عدل فی قضائه و حکیم فی افعاله لایفعل بعباده الا الاصلح لهم و لاقوه لهم الا به، انتهی.
قوله صلی الله علیه و آله: اعظم الناس بلاء الانبیاء؛ و من ذلک العظم الضر بالضم قال عز من قائل: «و ایوب اذ نادی ربه انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین» اذ الضر بالفتح الضر فی کل شی‌ء، و بالضم الضرر فی النفس، ذکره فی الکشاف.
قال علم الهدی فی تنزیه الانبیاء: «فان قیل افتصحون ماروی من ان الجذام اصابه حتی تساقطت اعظاوه؟
قلنا: اماالعلل المستقذره التی تنفر من رآها و توحشه کالبرص و الجذام فلا یجوز شی‌ء منها علی الانبیاء علیهم‌السلام لان النفور لیس بواقف علی الامور القبیحه بل قد یکون من الحسن و القبح معا، و لیس ینکر ان یکون امراض ایوب علیه‌السلام و اوجاعه و محنه فی جسمه ثم فی اهله و ماله بلغت

[ صفحه ۱۶۶]

مبلغا عظیما تزید فی الغم و الالم علی ما ینال المجذوم، و لیس ینکر تزاید الالم فیه علیه‌السلام و انما ینکر ما اقتضی التنفیر».
قال فی مجمع البیان عند قوله سبحانه: (فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین) (آل‌عمران: ۱۵۹):
فی هذه الایه دلاله علی اختصاص نبینا بمکارم الاخلاق و محاسن الافعال. و من عجیب امره صلی الله علیه و آله انه کان اجمع الناس لدواعی الترفع ثم کان ادناهم الی التواضع، و ذلک انه کان اوسط الناس نسبا و اوفرهم حسبا و اسخاهم و اشجعهم و افصحهم، و هذه کلها من دواعی الترفع.
ثم کان من تواضعه انه کان یرقع الثوب و یخصف النعل و یرکب الحمار و یعلف الناضح و یجیب دعوه المملوک و یجلس فی الارض و یاکل علی الارض و کان یدعو الی الله من غیر زئر و کهر و لازجر، و قد احسن من مدحه فی قوله:

فما حملت من ناقه فوق ظهرها
ابر و اوفی ذمه من محمد

الی ان قال: و فیها ایضا دلاله عل ما نقوله فی اللطف لانه سبحانه نبه علی انه لولا رحمته لم یقع اللین و التواضع و لو لم یکن کذلک لما اجابوه فبین ان الامور المنفره منفیه عنه و عن سائر الانبیاء و من یجری مجراهم فی انه حجه علی الخلق، و هذا یوجب تنزیههم ایضا عن الکبائر لان التنفیر فی ذلک اکثر…».
اما قصیده این که مرحوم عنقای طالقانی که در فصل چهارم معرف

[ صفحه ۱۶۷]

شده است، قصیده غرای دیگری در مدح عصم الله الکبری حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام سروده است که از همان کتاب یاد شده «نامه فرهنگیان» (ص ۶۲۴)، به نقل آن تبرک می‌جوییم:
فی مدیحه الزهراء علیهاالسلام

بدار الملک دل رو کن بجوی این دولت والا
که جز درماندگی حاصل ندارد ملکت دنیا

مرو اندر پی دنیا که ناچیز است هر چیزش
مشو بی توشه زین خرمن که هست امروز را فردا

نمودش سر بسر نابود و مکاری مر او را فن
فریبش می‌مخور جانا که آخر سازدت رسوا

الا ای غافل گمره ز چاه طبع بیرون جه
مشو بی راهبر در ره مباش از جهل نابینا

بکوش اندر صفای دل چرا بنشسته‌ای غافل
بشو پالوده زاب و گل بهمت بال و پر بگشا

تو مرغ باغ توحیدی درین ویران چه پیچیدی
بدانه‌ی تلخ و دام گول دور افتاده‌ای زانجا

مباش این گونه تن پرور بر جانان ز جان بگذر
که گر فانی کنی خود را بقایابی در آن افنا

جهان را زان جهان گویی که روزی بجهد از دستت
بنافرجام دل بستن نباشد شیمت دانا

[ صفحه ۱۶۸]

درین بازارت ای خواجه بسی سرمایه از کف شد
همه سودت زیان آمد خجل ماندی ازین سودا

زبون نفس دون تا کی اعوذ او را ازین شیطان
ز قصه مام عبرت گیر و هم از قصه‌ی بابا

دو تا شد پشت از تعظیم ابنای زمان آخر
دمی سر را فرود آور بسجده حضرت یکتا

برای یک دو نان تا کی در دو نان شدن شرمی
در دل زن چو مردان تا دهندت خوان استغنا

ره مردان همی می‌پوی و از ایشان بجو همت
که درویشان درگه را گدای در بود دارا

ترا این تیه نادانی فشارد در پشیمانی
مر این ظلمات نفسانی بنور عقل طی فرما

شب تاریک و ره ور و حرامی همره و زین ره
سلامت آن رود کو را نباشد غصه‌ی کالا

ز کبر و نخوت هستی بهوش آن کز سرمستی
نگونسار اوفتادستی بپستی در بزیر پا

بر مردان ره پستی همی رفعت ببار آرد
ازین پستی زبردست آنکه گیرد راه آن بالا

ترا عرش است منزلگه ازین ماتمسرا میجه
مقام اصل و شادی را ز کف ندهد مگر عمیا

[ صفحه ۱۶۹]

خوشا سرمست و چالاکی که درگاه نخست او سر
دهد در عشق سودا تهی گردد ازین صفرا

ز تجرید هوا عیسی بچرخ چارمین بر شد
تو هم روح مجرد شو زآلایش رسی آنجا

ترا سرمایه احیا بود در زندگی مردن
که روح‌الله ازان می‌کرد با دم مرده را احیا

دم عشق مبارک دم کزو شد بارور مریم
بسی صحرا کند دریا و بس دریا کند صحرا

جناب قدس وحدت را اگر می‌آرزو داری
حباب خویشتن بینی شکن اندر دل دریا

موحد باش و عاشق شو که روی شاهد غیبی
بنگشاید زرخ پرده مگر با عاشق شیدا

غبار تن پرستی را حجاب چهر جانان دان
بدر این پرده عاشق وش بین آن چهره‌ی زیبا

اگر نه بت‌پرستی رو ازن اثبات نفیی کن
که مشهودت شود از لاجمال شاهد الا

تعالی شانه حسنش بچشم عقل در ناید
چه در یک جلوه‌ی رویش ظهوراتیست بی احصا

تو عین الخضر روحانی نمی‌یابی بآسانی
مگر خضر رهی جویی سکندر سان جهان پیما

[ صفحه ۱۷۰]

گلستان گرددت از عشق آتشدان نمرودی
بری گر سر طیور خشم و شهوت را خلیل‌آسا

بنور عشق ربانی گذر ز اطوار پنهانی
بیا تا عرش رحمانی برون بشتاب ازین بیدا

برآ بر طور دل بشنو نواهای ربوبیت
چو موسی رو شبی کن روز اندر سینه‌ی سینا

تو شاه کشور جانی بهل از کف تن‌آسایی
بنوبت گاه سبحانی بر آزین گنبد خضرا

همایون خلعت صورت بمعنی روی پوش آمد
سراسر سر پنهانی در انسان مو بمو پیدا

مقام حضرت انسان فراز چار و پنج و شش
همه زیرند او بالا همه دونند او والا

تو آدم‌زاده‌ای آخر شرافت از پدر داری
ز مسندگاه علم جو تو سر علم الاسما

ز جابلسا و جابلقا نشانی گر همی جویی
بجو انسان کامل شو بجابلقا و جابلسا

مدد از عشق می‌باید دلی را تا صفا یابد
هم از دست قوی دستی سری افتد مگر در پا

چو پیران در پس زانو نشین میدم بنای دل
جهاد اکبر این باشد ز قول خواجه‌ای برنا

[ صفحه ۱۷۱]

چو سر عشق دادندت بعزلت کوش و خاموشی
دم فرصت غنیمت دان بترس از شورش و غوغا

چه خوش بسروده آن عارف پی اندرز ما بینی
کز او جانها برآساید روان پاک او شادا

گر از زحمت همیترسی ز نااهلان ببر صحبت
که از دام زبون گیران بعزلت رسته شد عنقا

مرا باری کشیدی عشق اندر خلوت عزلت
که کنج عزلتم صحرا شداست از عشق خوش سودا

بحمدالله چراغ دل مرا روشن شد از نوری
که از رشحات رخشایش سرشتند آدم و حوا

مهین نور ربوبیت همایون دختر احمد صلی الله علیه و آله
که نور پاک او آمد بعالم مولد و منشا

بده ساقی هم از خم ولایش مرمرا ساغر
بویژه روز میلادش نشاید منع استسقا

سر از خم گیر و هشیاری بمگذار اندرین محفل
که این مستی است هشیاری مرا افزون بده صهبا

بروشن کردن گیتی مبارک کوکب دری
که نه شرقی است و نه غربی بباشد زهره‌ی زهرا

بتول آن دخت پیغمبر که آمد عصمت داور
پناه ماسوا یکسر چه در سرا چه در ضرا

[ صفحه ۱۷۲]

جهان شد غیرت مینو چو او پرده کشید از رو
همه اشیا تبارک گو برین خلقت الی ماشا

طراز صفحه‌ی هستی قدوم انور پاکش
غبارش را کشد غلمان بدیده همچنان حورا

اگر نه نور او بودی بمشکوه دل آدم
مکن باور که بر سر داشتی او تاج کرمنا

شرف ز احمد (ص)بود لیکن اگر نه فاطمه دختش
بسی لولو کجا بیرون شدی زان بحر گوهرزا

تمام آفرینش زان طفیل حضرتش باشد
که آمد ذات او علت که آمد نور او مبدا

ز عکس پرتو رویش هویدا عرش و کرسی شد
همان نور است خوانندش یگانه دره‌ی بیضا

نبی نبود وصی هم نیست باشد حجت یزدان
ظهورات نبی از وی وصی آسا بسی پیدا

سخن اندر رحم کردن طعام از خلد آوردن
نمودن از بهشت ایدر سلمان حوری سلما

همه کاشانه‌ها از نور رویش میشدی روشن
بهر روزی سه کرت چون بمعبد خاستی برپا

گلیم زیر پایش را شرافت بین یهود از وی
مسلمان شد گلیمی را شنیدستی ید بیضا

[ صفحه ۱۷۳]

همی بر خدمتش مایل هزاران ساره و هاجر
همی از رتبتش واله هزاران مریم و حوا

کنیزش را بنشنیدی که آمد مائده غیبی
چنان کز بهر مریم مادر روح‌الله والا

کتاب آشکار حق امام هر زمان باشد
بود ام‌الکتاب آن بانوی گویاو ناگویا

صحیفه فاطمه اندر ز قول شاه دین جعفر
نبشته خامه‌ی قدرت معاد و مبدء اشیا

ز طوفان معاصی بی‌تولایش نتان رستن
سفینه نوح اندر شو سلامت رو ازین دریا

چو بنشستی در این کشتی ز مهرش ساختی پشتی
بامنیت روان گشتی که بسم الله مجریها

ترا ای عصمت داور نه همسر ز اول و آخر
نه گر ابن عمت حیدر علیه‌السلام تو بودی تای بی همتا

توئی آن کوثر تحقیق کز روی شرف ایزد
همی مخصوص احمد (ص)کرد و نازل ساخت اعطینا

یقین دانم که نپسندی محبان تو ای خاتون
بهول اندر لب عطشان بمانند اندران صحرا

الا منصوصه حبا الا مغصوبه جهرا
الا مدفونه سرا الا انسیه‌ی حورا

[ صفحه ۱۷۴]

مرا باور نمی‌آید که دین احمدش باشد
هران کازار تو جوید ز روی شنعت و بغضا

نصیب از رحمت ایزد خدا آزار را نبود
که نفس رحمت یزدان بفرموده من آذاها

ترا عرش است شاذروان الا ای مادر شاهان
بگیر امروز دستم را شفیعم باش هم فردا

خداوندا سپردم دل در این نشئات پی در پی
بمهر دختر یس و عشق عترت طه

[ صفحه ۱۷۷]

در این که چون فاطمه زهراء صاحب عصمت بوده است کفو او نیز باید صاحب عصمت بوده باشد

اشاره

۸- لاتجد رجلا صاحب عصمه کانت امرئته ایضا صاحبه عصمه الا الوصی الامام امیرالمومنین علیا علیه‌السلام، و کفوه فاطمه بنت رسول‌الله صلی الله علیه و آله، و لو لم یکن الوصی علی علیه‌السلام لم یکن احد کفوا لفاطمه علیهاالسلام، فعلی الوصی- صلوات‌الله‌علیه- خصص بخصیصه ما اشرکه فیها احد و لایشرکه فیها قط.
و فی الاثر النبوی: «یا علی لولاک لما کان لها کفو علی وجه الارض».
و فی الاثر الصادقی: «لولا ان الله خلق امیرالمومنین علیه‌السلام لفاطمه ما کان لها کفو علی وجه الارض».
و فی الکافی عن ابی‌الحسن موسی بن جعفر علیهماالسلام یقول: «بینا رسول‌الله صلی الله علیه و آله جالس اذ دخل علیه ملک له اربعه و عشرون وجها، فقال: یا محمد بعثنی الله عزوجل ان ازوج النور من النور، قال: من ممن؟ قال: فاطمه من علی…».
و النکاح علی الکفائه، و لیس لغیر المعصوم علی ذات العصمه سبیل، فافهم.

[ صفحه ۱۷۸]

ترجمه

هیچ مرد صاحب عصمت را نمی‌یابی که زن او هم صاحب عصمت باشد مگر جناب وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام را چه این که کفو او حضرت فاطمه دختر رسول‌الله صلی الله علیه و آله صاحب عصمت بوده است.
و اگر وجود حضرت وصی علی علیه‌السلام نمی‌بود احدی کفو جناب فاطمه علیهاالسلام نبوده است؛ پس جناب وصی امام امیرالمومنین علی- صلوات‌الله‌علیه- به خصیصه‌ای اختصاص یافت که هیچکس در این خصیصه شریک او نبوده است و نخواهد بود.
از پیامبر روایت شده است که فرمود: ای علی اگر تو نبودی، کفوی برای فاطمه بر روی زمین نبوده است.
و از امام صادق علیه‌السلام در خبر است که اگر خدا امیرالمومنین علیه‌السلام را برای فاطمه خلق نمی‌فرمود، کفوی بر روی زمین برای فاطمه نمی‌بود.
و در کافی از امام ابوالحسن موسی بن جعفر علیهماالسلام روایت شده است که فرمود: وقتی رسول‌الله صلی الله علیه و آله نشسته بود که دید ملکی بر او وارد شده است که مر او را بیست و چهار روی بوده است، پس گفت: ای محمد خدای عزوجل مرا برانگیخت که نور را به نور تزویج کنم، گفت چه کسی را به چه کسی؟ گفت: فاطمه را به علی.
نکاح بر کفائت است- که باید مرد و زن کفو هم باشند- و مرد غیر معصوم را بر زنی که صاحب عصمت است راهی نیست، پس بفهم.

[ صفحه ۱۷۹]

شرح

غرض عمده از این فصل این است که چون صدیقه‌ی طاهره فاطمه زهراء- صلوات‌الله‌علیها- صاحب عصمت است کفو او نیزباید صاحب عصمت باشد زیرا که نکاح بر کفائت است و مرد غیر معصوم را بر زن صاحب عصمت راهی نیست.

و زوجته الزهراء خیر کریمه
لخیر کریم فضلها لیس یجحد

(دیوان صاحب بن عباد- ص ۳۷).
طریحی در مجمع البحرین گوید: «الکفاء بالفتح و المد تساوی الزوجین فی الاسلام و الایمان» یعنی کفائه بفتح کاف و مد، بمعنی تساوی مرد و زن در اسلام و ایمان است. در آحاد رعیت، تساوی زوجین در اسلام و ایمان باید که «المومن کفو المومنه» و لکن همان گونه در شرح موضوع پنجم گفته آمد:
(الرجال قومون علی النساء…)، (و للرجال علیهن درجه…) لذا حضرت فاطمه عصمهالله را با آن جلالت قدر و شرافت شان و منزلت نشاید در تحت امر و فرمان مردی غیر معصوم درآورد؛ و باید به مفاد آن دو حدیث مروی از رسول‌الله و امام صادق علیهماالصلوه و السلام، توجه داشت و تدبر نمود که رسول‌الله فرمود: «یا علی لولاک لما کان لها کفو علی وجه الارض»، و امام صادق فرمود: «لولا ان الله خلق امیرالمومنین لفاطمه ما کان لها کفو علی وجه الارض». بلکه خدای سبحان به پیغمبر اکرم فرمود: «لولم اخلق علیا لما کان لفاطمه ابنتک کفو علی وجه الارض آدم فمن دونه» (بحار- ط بیروت- ج ۴۳- ص ۹۲)

[ صفحه ۱۸۰]

از این مطلب عرشی منتقل به امری بسیار قابل توجه و اعتناء شده‌ایم که یگانه مردی هم خودش صاحب عصمت است، و هم زن او، فقط حضرت سیدالاوصیاء امام امیرالمومنین علی عالی اعلی- علیه‌السلام- است. و به بیان رسا و شیوای میرزا جعفر صافی اصفهانی (مجمع الفصحاء هدایت- ط ۱- ج ۲- ص ۳۱۷).

اگر نامدی شیر حق در وجود
بگیتی کسی کفو زهرا نبود

و جناب ناصر خسرو علوی، خوش سروده است:

کفوی نداشت حضرت صدیقه
گر می‌نبود حیدر کرارش

بلکه حقیقت امر این است که یازده حجج الهیه که آخرین آنان حضرت بقیه‌الله قائم آل محمد- صلوات‌الله‌علیهم- است، و همه اعقاب و احفاد آنان از وجود ذی جود مسعود و معصوم آدم اولیاء الله حضرت وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام است.
و هرگاه کسی تفوه کند که اگر علی علیه‌السلام نمی‌بود عترتی نبود و رسول خاتم عقیم بود گزاف نگفته است؛ چنان که در این معنی عالم بارع در علوم عقلی و نقلی جناب شیخ مسلم شیرازی- رضوان‌الله‌علیه- در قصیده‌ای غراء در مدح حضرت ابوالائمه سیدالاوصیاء امام علی علیه‌السلام فرموده است. (شعراء الغری- ط ۱- ج ۱۱- ص ۳۰۱):

علی المرتضی الحاوی مدائحه
اسفار کتب و آیات بقرآن

لولاه لم یجدوا کفوا لفاطمه
لولاه لم یفهوا اسرار فرقان

لولاه کان رسول‌الله ذاعقم
لولاه ما اتقدت مشکاه ایمان

[ صفحه ۱۸۱]

صلی الا له علیه ما بدت شهب
بجنح لیل و ماکر الجدیدان

در اعمال نیمه رجب دعاء ام‌داود آمده است: «اللهم صل علی ابینا آدم بدیع فطرتک الذی کرمته بسجود ملائکتک و ابحته جنتک. اللهم صل علی امنا حواء المطهره من الرجس، المصفاه من الدنس، المفضله من الانس، المتردده بین محال القدس»؛ فتدبر.
شعر مذکور که از جناب حکیم ناصر خسرو علوی- رضوان‌الله‌علیه- نقل کرده‌ایم بیتی از قصیده‌ای غراء از دیوان گرانقدر آن فیلسوف متفکر الهی است که در مدح عصمه‌الله الکبری حضرت صدیقه‌ی طاهره فاطمه زهراء علیهاالسلام سروده است و آن چهل و شش بیت است و مبدوبه تفجع بدین مطلع:

آوخ ز وضع این کرده و زکارش
زین دایره‌ی بلا و ز پرگارش

داب قصیده سرایان این است که اگر قصیده در نشاط و سرور است در مطلع آن تشبیب و تغزل می‌نمایند، و اگر در تاسف و تلهف است تفجع می‌نمایند؛ قسم دوم در تازی مانند قصیده لامیه کعب بن زهیر، معروف به قصیده بانت سعاد (سیره ابن هشام- ط مصر- ج ۲- ص ۵۰۳):

بانت سعاد و قلبی الیوم متبول
متیم اثر هالم یفد مکبول

و مثل قصیده عینیه سید حمیری- رحمه‌الله‌علیه:

لام عمر و باللوی مربع
طامسه اعلامها بلقع

و در فارسی مثل قصیده یاد شده ناصر خسرو؛ و مثل قصیده نونیه محمد بن عبدالملک نیشابوری معروف به امیر معزی:

[ صفحه ۱۸۲]

ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من
تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن

و مانند قصیده «شقشقیه» این فقیر الی الله- حسن حسن زاده آملی- (دیوان- ص ۹۰):

الا ای آتشین آهوی محفل
شتابی کن حجاب شب فرو هل

شب آید تا برآرم ناله از دل
ز دست دلبری شیرین شمایل

غرض این که در افتتاح نمودن ناصر خسرو قصیده در مدح حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام را به تفجع باید در آن سری باشد فتدبر؛ و پس از سی و پنج بیت فرموده است:

شمس وجود احمد و خود زهرا
ماه ولایتست ز اطوارش

دخت ظهور غیب احد احمد
ناموس حق و صندق اسرارش

هم مطلع جمال خداوندی
هم مشرق طلیعه انوارش

صد چون مسیح زنده ز انفاسش
روح‌الامین تجلی پندارش

هم از دمش مسیح شود پران
هم مریم دسیه ز گفتارش

هم ماه بارد از لب خندانش
هم مهر ریزد از کف مهبارش

این گوهر از جناب رسول‌الله
پاکست و داور است خریدارش

کفوی نداشت حضرت صدیقه
گر مینبود حیدر کرارش

جناب عدن خاک در زهرا
رضوان ز هشت خلد بود عارش

رضوان بهشت خلد نیارد سر
صدیقه گر بحشر بود یارش

[ صفحه ۱۸۳]

باکش ز هفت دوزخ سوزان نی
زهرا چو هست یار و مددگارش

و نیز جناب ناصرخسرو قصیده‌ای دیگر حاوی شصت و هشت بیت، در مدح و ثنای حضرت وصی امام امیرالمومنین علی عالی اعلی علیه‌السلام سروده است؛ برخی از ابیات آن قصیده عائره غراء این است:

نه‌ام یار دنیا به دینست پشتم
که سخت و بلندست و محکم حصارش

در این حصار از جهان کیست آن کس
که بگداخت کفر از تف ذوالفقارش

هزبری که سرهای شیران جنگی
ببوسند خاک قدم بنده‌وارش

به مردی چو خورشید معروف ازان شد
که صمصام دادش عطا کردگارش

به زنهار یزدان درون جای یابی
اگر جای جویی تو در زینهارش

اگر دهر منکرشود فضل او را
شود دشمن دهر لیل و نهارش

که دانست بگزاردن فام احمد
مگر تیغ و بازوی خنجر گزارش

[ صفحه ۱۸۴]

علی آن که چون مور شد عمر و وعنتر
ز بیم قوی نیزه مار سارش

خطیبان همه عاجز اندر خطابش
هزبران همه رو به اندر غبارش

همه داده گردن به علم و شجاعت
وضیع و شریف و صغار وکبارش

چه گویم کسی را که ابلیس گمره
کشیده است از راه یک سو فسارش

بگویم چو گوید چهارند یاران
بیاهنجم از مغز تیره بخارش

چهار است ارکان عالم و لیکن
یکی برتر و بهترست از چهارش

چهارست فصل جهان نیز لیکن
بر آن هر سه پیداست فضل بهارش

دهد راز دل عاقلی جز به مردم
اگر چند نزدیک باشد حمارش

هگرز آشنایی بود همچو خویشی
که پیوسته زو شد نبی را تبارش

علی بود مردم که او خفت آن شب
بجای نبی بر فراش و دثارش

[ صفحه ۱۸۵]

همه علم امت به تایید ایزد
یکی قطره خرد بود از بحارش

گر از جور دنیا همی رست خواهی
نیابی مرادت جز اندر جوارش

من آزاد آزاد گردان اویم
که بنده‌ست چون من هزاران هزارش

یکی یادگارست ازو بس مبارک
منت ره نمایم سوی یادگارش

فلک چاکر مکنت بیکرانش
خرد بنده خاطر هوشیارش

درختیست عالی پر از بار حکمت
که باندیشه بایدت خوردن ثمارش

اگر پند حجت شنودی بدو شو
بخور نوش خور میوه خوش گوارش

مترس از محالات و دشنام دشمن
که پر ژاژ باشد همیشه تغارش

جناب خواجو کرمانی را قصیده‌ای غراء در منقبت حضرت وصی امام امیرالمومنین علی مرتضی علیه‌السلام است که در دیوانش مضبوط است (ط ۱- ص ۵۸۴)، در آن قصیده فرماید:

[ صفحه ۱۸۶]

دانی که چیست این که خطیبان آسمان
بر طرف هفت پایه‌ی منبر نوشته‌اند

یک نکته از مکارم اخلاق مرتضی است
کانرا برین کتابه بعنبر نوشته‌اند

در معنی فضیلت داماد مصطفی
پیران هفت زاویه محضر نوشته‌اند

منظومه محبت زهرا و آل او
بر خاطر کواکب از هر نوشته‌اند

دوشیزگان پرده نشین حریم قدس
نام بتول بر سر معجر نوشته‌اند

جناب صاحب بن عباد (الصاحب الجلیل کافی الکفاه ابوالقاسم اسماعیل بن عباد المتوفی عام ۳۸۵ ه ق) در قصیده عائره غرائی از دیوانش که حاوی ۹۱ بیت است، فرموده است (دیوان صاحب بن عباد ط- بیروت- ص ۳۷):

«علی» علی فی المواقف کلها
و لکنکم قد خانکم قد مولد

و لم یک محتاجا الی علم غیره
اذا احتاج قوم فی القضایا فبلدوا

و زوجته الزهراء خیر کریمه
لخیر کریم فضلها لیس یجحد

و نیز در قصیده عائره غراء دیگر فرموده است (دیوان
ص ۴۳):

قالت فمن صاحب‌الدین الحنیف اجب
فقلت: احمد خیرالساده الرسل

[ صفحه ۱۸۷]

قالت فمن بعده یصفی الولاء له
قلت: الوصی الذی اربی علی زحل

قالت فهل احد فی الفضل یقدمه
فقلت هل هضبه ترقی علی جبل

قالت فمن زوج الزهراء فاطمه
فقلت افضل من حاف و منتعل

و نیز در قصیده عائری غراء دیگر فرموده است (دیوان- ص ۷۶):

یا علی الذی علا عن محاذ
و سماعن مقارن و موازی

انت زوج الزهراء حوریه الاذس
و خیرالنساء عند امتیاز

و همچنین در قصیده عائره غراء دیگر فرموده است (دیوان- ص ۱۱۴):

بلغت نفسی مناها
بالموالی آل طه

برسول‌الله من حاز
الموالی وحواها

و اخیه خیر نفس
شرف‌الله بناها

و ببنت المصطفی من
اشبهت فضلا اباها

و همچنین در قصیده عائره غراء دیگر گوید (دیوان- ص ۱۲۵):

لک یا علی دعا النبی بخیبر
و القوم قد کذبو القتال و عادوا

تا این که گوید:

و تزوج الزهراء و هی فضیله
غراء لیس تبیدها الاباد

و مرحوم هدایت در کتاب نفیس «مجمع الفصحاء» (ط ۱- ج ۲- ص

[ صفحه ۱۸۸]

۱۷۸) از جناب میرزا محمد تقی سپهر کاشانی صاحب ناسخ التواریخ- رضوان‌الله‌علیه- نقل کرده است که در «نعت بتول عذراء ام‌الحسنین فاطمه الزهراء» گفته است:

صدف گوهر شبیر و شبر
جفت حیدر سلیل پیغمبر

دختر مصطفی اگر چه زنست
شیر مردان چو زنش نیم تنست

زن اگر چند نیم مردانند
بر او مرد نیمزن دانند

شیر یزدانش اگر نبودی مرد
زیست از مرد در جهان او فرد

همتش زاختران برشته کند
عصمتش بانگ بر فرشته زند

در جهان بود از جهانش لیک
جز بیزدان نبد سلام علیک

از جهان دیده بر جهان داور
دو جهانش چو خاک و خاکستر

آن که جست از جهت فلک چه کند
آن که رست از جهان فدک چه کند

این فدک بهر تو محک کرده است
نز جهان فذلک این فدک کرده است

زین جهانی و زینجهان پاکست
گوهر پاک خواجه لولاکست

گوهری و صدف بیازده در
مادری و پسر زیازده حر

و مرحوم ریاضی یزدی در قصیده‌ای که تمام آن در فصل هفدهم گفته آید، نیکو فرموده است:

وی خلقت تو بزرگ آیت
پیوند نبوت و ولایت

[ صفحه ۱۹۱]

در بیان این که آل‌عبا و اصحاب کساء ناظر به آیه مباهله قرآن کریم است

اشاره

۹- آیه المباهله و هی قوله تعالی: فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل… تدل علی تفضیل فاطمه المعصومه ام‌ابیها و ام‌الائمه علی جمیع النساء، کما تدل علی غایه فضل الوصی الامام علی علیه‌السلام و علو درجته اذ جعله الله نفس رسوله خاتم الانبیاء و سیدهم.
و لایمکن ان یقال ان نفسیهما واحده فلم یبق المراد من ذلک الا المساوی، و کان رسول‌الله صلی الله علیه و آله افضل الناس فمساویه کذلک ایضا.
و بالجمله و فیه دلیل لاشی‌ء اقوی منه علی فضل اصحاب الکساء علیهم‌السلام. و قد اجمعت الامه علی ان اصحاب الکساء فی المباله هم فاطمه و ابوها و بعلها و ابناها الحسن و الحسین فقط و لم‌یکن معهم احد.
و لم یدع احد دخول غیر النبی و الوصی الامام امیرالمومنین علی و کفوه فاطمه و ولدیهما الحسن و الحسین فی المباهله، و المدعی مفتر علی الله و رسوله بلامراء. الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایتهم.
و قد روی المفسرون فی تفسیر آیه المباهله عن عائشه ان رسول‌الله خرج و علیه مرط مرجل (مرحل- خ ل) من شعر اسود فجاء الحسن

[ صفحه ۱۹۲]

فادخله، ثم جاء الحسین فادخله، ثم فاطمه، ثم علی، ثم قال: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت…».
فاعلم ان الامامیه انار الله برهانهم- یعنون باصحاب الکساء و آل‌العباء هولاء المعصومین المنصومین من آیه المباهله. و انما قدم الابناء و النساء علی الانفس لینبه علی لطف مکانهم و قرب منزلتهم، و لیوذن بانهم مقدمون علی الانفس مفدون بها.

[ صفحه ۱۹۳]

ترجمه

آیه مباهله: فقل تعالوا ندع ابناءنا… دلالت بر تفضیل فاطمه معصومه ام‌ابیها و ام‌الائمه، بر همه زنان عالم دارد؛ چنان که بر غایت و نهایت برتری حضرت وصی امام علی علیه‌السلام و علو درجت و رتبت آن حضرت نیز دارد، زیرا که خداوند او را نفس پیامبرش خاتم انبیاء و بزرگ آنان قرار داده است. و نمی‌شود گفت که پیغمبر و علی هر دو یک شخص‌اند، پس مراد این است که امام علی مساوی او است، و رسول‌الله صلی الله علیه و آله برترین مردم بود پس مساوی او نیز برترین مردم است.
خلاصه این که در این قول خداوندگار- از آیه مباهله- دلیلی قوی بر فضل اصحاب کساء علیهم السلام است که هیچ دلیلی به قوت آن نیست.
و اجماع امت اسلام است که اصحاب کساء در روز مباهله فقط فاطمه و پدر او و شوهر او و دو فرزند او حسن و حسین بوده‌اند و احدی با آنان نبوده است.
و کسی ادعا نکرده است که غیر از پیغمبر و وصی او امام امیرالمومنین علی و حضرت فاطمه کفو امام علی و دو فرزندش حسن و حسین، دیگری در روز مباهله داخل در اصحاب کساء بوده است و با آنان شرکت داشته است؛ و اگر کسی ادعاء کند بدون هیچ شک و پیکار، بر خدا و رسولش دروغ بسته است و افتراء زده است، حمد خدای را که ما را از متمسکین به ولایت اصحاب کساء قرار داده است.
مفسران قرآن در تفسیر آیه مباهله، از عائشه روایت کرده‌اند که گفت: رسول خدا در روز مباهله برای مباهله از خانه خارج شده است، و عبای

[ صفحه ۱۹۴]

مشکین نشانه‌دار از موی سیاه بر دوش گرفته بود، پس حسن آمد و او را داخل در عباء فرمود، و پس از آن حسین آمد و او را داخل در عباء فرمود، و پس از آن فاطمه و سپس علی، آنگاه گفت: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل‌البیت و یطهرکم تطهیرا…
پس بدان که مراد امامیه- خداوند برهانشان را نورانی بفرماید- از اصحاب کساء و آل‌عباء، این پنج تن معصوم منصوص از آیه مباهله قرآن است.
در آیه مباهله ابناء و نساء بر انفس مقدم آورده شده‌اند تا تنبیهی بر لطف مکانت و قرب منزلتشان بوده باشد؛ و نیز ایذان و اشعاری بدین معنی داشته باشد که ابناء مقدم بر انفس و مفدی انفس‌اند.

[ صفحه ۱۹۵]

شرح

نظر عمده ما در طرح این فصل بسیار بسیار مهم که از ضروریات دین مبین اسلام است، این است که طایفه امامیه اثناعشریه-
انار الله برهانهم- حضرت خاتم انبیاء محمد مصطفی، و سیدالاوصیاء علی مرتضی، و عصمه‌الله الکبری فاطمه زهرا، و امام حسن مجتبی، و امام حسین سیدالشهداء- صلوات‌الله‌علیهم- را به آل‌عباء و اصحاب کساء تعبیر می‌کند، و «پنج تن آل عباء» می‌گویند، و در السنه آنان عبارت «حدیث کساء» سائر و دائر است.
این وصف و تعریف امامیه آن انوار الهی را به آل‌عبا و اصحاب کساء و عبارت «حدیث کساء» ناظر به آیه مباهله قرآن کریم است، و این عبارت «حدیث کساء» حدیث اصطلاحی به معنی خبر و روایت نیست که در قبال آیه قرآنی مثلا می‌گویند حدیث سلسله‌الذهب؛ و یا می‌گویند: فلان آیه در این موضوع است، و فلان حدیث (یعنی فلان خبر و روایت) در شرح بیان آنست؛ بلکه عبارت «حدیث کساء» به معنی لغوی آنست یعنی واقعه اصحاب کساء که آیه مباهله قرآن کریم است، مانند قول حق سبحانه در سوره مرسلات: فبای حدیث بعده یومنون، و آیات چند دیگر که کلمه «حدیث» در آنها آمده است.
خلاصه این که «حدیث کساء» ناظر به آیه ۶۲ سوره مبارکه آل‌عمران قرآن کریم است و به آیه مباهله شهرت دارد که پیغمبر خاتم به فرمان خداوند سبحان طایفه نصارای نجران را به مباهله دعوت کرده است به تفصیلی که در تفاسیر فریقین مذکور است، و اجماع امت بر آنست که

[ صفحه ۱۹۶]

اصحاب کساء در روز مباهله حضرت رسول و امام امیرالمومنین علی و عصمه‌الله فاطمه بنت رسول‌الله و دو فرزندش امام حسن و امام حسین علیهم‌السلام بوده‌اند.
آلوسی بغدادی (متوفای ۱۲۷۰ ه) که از اعاظم علمای اهل سنت است در تفسیر روح المعانی (ط مصر- ج ۱ ص ۱۶۸) گوید: «و قد اخرج مسلم و الترمذی و غیرهما عن سعد بن ابی وقاص قال: لما نزلت هذه الایه: «قل تعالوا ندع» الخ، دعا رسول‌الله صلی الله علیه و آله علیا و فاطمه و حسنا و حسینا فقال اللهم هولاء اهلی، و هذا الذی ذکرناه من دعائه صلی الله علیه و آله هولاء الاربعه المتناسبه- رضی‌الله‌تعالی‌عنهم- هو المشهور المعول علیه لدی المحدثین. و اخرج ابن عساکر عن جعفر بن محمد عن ابیه- رضی‌الله‌تعالی‌عنهم- انه لما نزلت هذه الایه جاء بابی‌بکر و ولده، و بعمر و ولده، و بعثمان و ولده، و بعلی و ولده؛ و هذا خلاف مارواه الجمهور…».
آری این بیان آلوسی در رد روایت ابن عساکر از روی کمال انصاف و عدل و تحقیق و تنقیب است، زیرا که روایتی برخلاف اجماع امت است، و به حقیقت مجعول جاعلی نفهم و نادان است که خواست به غلط و ناصواب به دیگران احترام بگذارد. و از این گونه مصائب در جعل روایات بسیار است که ورود آن منجر به تدوین کتابی حجیم و ضخیم می‌شود، و به قول متین و رصین ابن شهر آشوب در صفحه اول کتاب شریف و منیف «مناقب» هر بلایی که بر سر روایات آمده است ازروایت آمده است: «وما آفه الاخبار الا رواتها، فاذاهم مجتمعون علی اطفاء نور الله…».
بلی برخی از وقایع خاصی که در بعضی از جهات شبیه به واقعه یاد شده حدیث کساء یوم مباهله است و با آن اشتراک اسمی دارد نیز روایت

[ صفحه ۱۹۷]

شده است، مانند حدیث کساء «روی عن فاطمه الزهراء…» که در محافل عام دائر و در السنه آنان به «حدیث کساء» سائر است.
و یا مانند حدیث «باب آیه تطهیر» از مجلد نهم بحار «ط کمپانی- ص ۳۸) که از تفسیر علی بن ابراهیم نقل کرده است: «فی روایه ابی‌الجارود عن ابی‌جعفر علیه‌السلام فی قوله تعالی «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل‌البیت و یطهرکم تطهیرا»
قالت نزلت هذه الایه فی رسول‌الله صلی الله علیه و آله و علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام و فاطمه و الحسن و الحسین علیه‌السلام، و ذلک فی بیت ام‌سلمه زوجه النبی صلی الله علیه و آله، دعا رسول‌الله صلی الله علیه و آله علیا و فاطمه و الحسن و الحسین علیه‌السلام، ثم البسهم کساء له خیبریا و دخل معهم فیه، ثم قال: هولاء اهل‌بیتی الذین وعدتنی فیهم ما وعدتنی، اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، نزلت هذه الایه؛ فقالت ام‌سلمه و انا معهم یا رسول‌الله؟، قال ابشری یا ام‌سلمه فانک الی خیر».
از این گونه روایات که در آنها واقعه اصحاب کساء تکرار شده است، و در همه آنها آل‌عبا و اصحاب کساء همان پنج تن علیهم‌السلام‌اند که به ذکر نام مبارکشان تبرک جسته‌ایم؛ ولی سخن ما این است که نظر عمده در فضیلت اصحاب کساء که امامیه بدان متمسک‌اند، و در کتب کلامیه مثل تجرید الاعتقاد و کشف امراد و غیرهما آورده‌اند همان آیه مبارکه مباهله قرآن کریم است که اجماع امت بر این است که ابناء آن اشاره به امام حسن و امام حسین علیهماالسلام است، و نساء آن اشاره به عصمه‌الله فاطمه علیهاالسلام است، و انفس اشاره به حضرت وصی امام علی علیه‌السلام است فافهم و تدبر ترشد انشاءالله تعالی شانه.

[ صفحه ۱۹۸]

این متوسل بذیل ولایت پنج تن آل‌عباء و اصحاب کساء، حسن حسن زاده آملی در سه نکته کتاب «هزار و یک نکته» در این موضوع اصیل و اساسی دینی سخن به میان آورده است و نقل هر یک را در شرح آن به صلاح و صواب می بیند، و اگر در برخی از عبارات تکراری به نظر آید نفاست موضوع جبران میکند، یکی نکته ۴۲۵ آن کتاب بدین عبارت است:
«منقبت و فضیلت آل‌عباء که اصحاب کسایند بدین عنوان از آیه مبارکه مباهله است که متن قرآنست و انکار آن انکار آنست. کلماتی چند از فریقین در این موضوع باختصار نقل می‌کنیم:
آیه مباهله این است:
ان مثل عیسی عندالله کمثل ءادم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون- الحق من ربک فلاتکن من الممترین- فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکذبین (آل‌عمران: ۵۹- ۶۱).
زمخشری در تفسیر کشاف در ذیل همین آیه آورده است که: و عن عائشه- رضی‌الله‌عنها- ان رسول‌الله صلی الله علیه و آله خرج و علیه مرط مرجل من شعر اسود فجاء الحسن فادخله، ثم جاء الحسین فادخله، ثم فاطمه ثم علی، ثم قال: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل‌البیت.
بعد از آن زمخشری فرمود: فان قلت ما کان دعاوه الی المباهله الا لیتبین الکاذب منه و من خصمه، و ذلک امر یختص به و بمن یکاذبه فما معنی ضم الابناء و النساء؟

[ صفحه ۱۹۹]

قلت ذلک آکد فی الدلاله علی ثقته بحاله و استیقانه بصدقه حیث استجرا علی تعریض اعزته و افلاذ کبده و احب الناس الیه لذلک و لم‌یقتصر علی تعریض نفسه له، و علی ثقته بکذب خصمه حتی یهلک خصمه مع احبته و اعزته هلاک الاستیصال ان تمت المباهله. و خص الابنا و النساء لانهم اعز الاهل و الصقهم بالقلوب، و ربما فداهم الرجل بنفسه و حارب دونهم حتی یقتل، و من ثم کانوا یسوقون مع انفسهم الظعائن فی الحروب لتمنعهم من الهرب، و یسمون الذاده بارواحهم حماه الحقائق. و قدمهم فی الذکر علی الانفس لینبه علی لطف مکانهم و قرب منزلتهم، و لیوذن بانهم مقدمون علی الانفس مفدون بها.
بعد از آن زمخشری فرمود: و فیه دلیل لاشی‌ء اقوی منه علی فضل اصحاب الکساء علیهم‌السلام، و فیه برهان واضح علی صحه نبوه النبی علیه‌السلام لانه لم یرو احد من موافق و لامخالف انهم اجابوا الی ذلک.
این کلام زمخشری که تصریح و تنصیص به اصحاب کساء در ذیل آیه مباهله است از نص حدیث عائشه مستفاد است.
ملاحظه می‌فرمایید که امر کساء و اصحاب آن در یوم مباهله تا بدان حد اهمیت آن چشم‌گیر بود که عائشه با این که خود از اصحاب کساء نبود و پدرش و خویشانش هم از جمله آنان نبودند، تمام خصوصیات کساء و نحوه ورود و ترتیب اصحاب کساء را اظهار داشت. و ارباب سیر و اصحاب خبرت و بصیرت می‌دانند که شهادت و اظهار مثل عائشه تا بدان حد دقت چه اهمیت بسزائی در موضوع اصحاب کساء دارد.
جوهری در صحاح گوید: المرط بالکسر واحد المروط وهی اکیسه من

[ صفحه ۲۰۰]

صوف او خز یوتزر بها. مرحل یعنی معلم باعلام کالرحال. و مرجل با جیم نیز قرائت شده است، در منتهی‌الارب گوید: مرجل کمعظم چادر نگارین.
نسخه‌ای خطی عتیق از حواشی و شرح میرسید شریف بر تفسیر کشاف در تملک راقم است، در بیان قول زمخشری که گفته است: «و فیه دلیل لاشی‌ء اقوی منه علی فضل اصحاب الکساء» گوید: «و لذلک من اوجه: احدها انهم احب الناس الی النبی صلی الله علیه و آله کانهم اعز علیه من نفسه المقدسه؛ و الثانی ما رجاه من برکه تامینهم و اثر لجائهم الی الله تعالی؛ و الثالث ما تفرسه فیهم اسقف النصاری حتی قال انی لاری وجوها لوشاءالله ان یزیل جبلا من مکانه لازاله بها فلا تباهلوا فتهلکوا و لایبقی علی وجه الارض نصرانی «الی یوم القیامه؛ و الرابع ما ذکره صلی الله علیه و آله حین جللهم بالمرط: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل‌البیت…
و حسن بن محمد قمی نیشابوری در تفسیر غرائب القرآن ضمن آیه مباهله پس از نقل روایت عائشه که از کشاف نقل کرده‌ایم گوید: «و هذه الروایه کالمتفق علی صحتها بین اهل التفسیر و الحدیث، و همچنین فخر رازی در تفسیر کبیر. سپس نیشابوری فرمود: «و اما فضل اصحاب الکساء فلاشک فی دلاله الایه علی ذلک و لهذا ضمهم الی نفسه بل قدمهم فی الذکر، و فیها ایضا دلاله علی صحه نبوه محمد صلی الله علیه و آله فانه لو لم‌یکن واثقا بصدقه لم یتجرا علی تعریض اعزته و خویصته و افلاذ کبده فی معرض الابتهال و مظنه الاستیصال…».
فیض در تفسیر صافی آورده است: «فی العیون عن الامام الکاظم علیه‌السلام لم یدع احد انه ادخله النبی تحت الکساء عند مباهله النصاری الا علی بن

[ صفحه ۲۰۱]

ابی‌طالب و فاطمه و الحسن و الحسین، فکان تاویل قوله عزوجل ابناءنا الحسن و الحسین، و نساءنا فاطمه، و انفسنا علی بن ابی‌طالب».
من از جوامع روائی و تفاسیر فریقین اگر بخواهم روایات و کلمات مفسرین را درباره اصحاب کساء علیهم‌السلام نقل کنم که اصل فضیلت و منقبت اصحاب کساء بدین وصف اعنی به وصف اصحاب کساء و آل‌عباء راجع به آیه کریمه مباهله است کتابی خواهد شد که با دفتر نکات مناسب نیست، بلکه به تنهایی موضوعی است که منتهی به تالیف یک کتاب در پیرامون آن می‌شود.
حال بدان که اگر در خبری آمده است که واقعه اصحاب کساء و آل‌عباء در امر دیگری بطور عادی و متعارف پیش آمد چنانکه در بعضی از روایات آمده است و نقل آنها بطول می‌انجامد، ربطی به فضیلت اصحاب کساء در امر مباهله ندارد، مطلب عمده و کلام مهم این است که شیعه امامیه که در فضیلت اصحاب کساء سخن می‌گوید منشا آن آیه‌ی مباهله قرآنست که متن قرآن و ضروری دین مبین اسلام و اجماع قاطبه مسلمین است».
روز مباهله بیست و چهارم ذی الحجه سنه‌ی دهم هجری در مدینه بوده است، کفعمی در مصباح فرماید: و فضل یوم المباهله کثیر، و عن الکاظم علیه‌السلام صل یوم المباهله مااردت من الصلوه، و کلما صلیت رکعتین استغفرت الله دبرهما سبعین مره تقوم قائا و تومی بطرفک فی سجودک و تقول و انت علی غسل: الحمدلله رب العالمین فاطر السماوات و الارض- الی قوله: فاوضح عنهم و ابان عن صفتهم بقوله جل ثناوه: فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله

[ صفحه ۲۰۲]

علی الکذبین- الی قوله: اصحاب الکساء و العباء یوم المباهله اجعلهم شفعاءنا… الخ. غرض از نقل آن این است که حدیث اصحاب کساء و اصحاب عباء، حدیث الهی قرآنی است که به ضرورت دین و اجماع امت آنان رسول‌الله و علی و فاطمه و حسن و حسین صلوات‌الله‌علیهم بوده‌اند، و امامیه که در فضیلت اصحاب کساء و آل‌عباء نظما و نثرا قلم رانده‌اند مقصود این است که بتواتر و ضرورت رسیده است، و اظهر من الشمس فی دائره نصف النهار است.
سخن را در پیرامون این فصل به گفتاری از خواجه طوسی و علامه حلی و متکلم حمصی و صاحب بحار مجلسی و استادم علامه شعرانی و قصیده‌ای از دیوان این کمترین حسن حسین زاده طبری آملی، و قصیده‌ای از دیوان رضوان جایگاه طرب شیرازی، خاتمه می‌دهیم:
تجرید الاعتقاد، تالیف منیف جناب خواجه نصیرالدین طوسی در علم کلام است، مقصد خامس آن در امامت است، و مساله هفتم از این مقصد در این است که حضرت وصی جناب امام امیرالمومنین علی- علیه‌الصلوه و السلام- پس از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله افضل خلایق است، لذا خلافت بر آن جناب و امامت بر قاطبه مسلمانان حق طلق و خاص الهی آن بزرگوار است.
اما کلام خواجه این که پس از آوردن دو دلیل بر افضلیت امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام فرموده است: «و لقوله تعالی: و انفسنا»، شارح آن علامه حلی گوید (ص ۴۲۵ کشف‌المراد- ط ۷- بتصحیح و تعلیق نگارنده): «هذا هو الوجه الثالث الدال علی انه علیه‌السلام افضل من غیره، و هو قوله تعالی: فقل

[ صفحه ۲۰۳]

تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم) و اتفق المفسرون کافه علی ان الابناء اشاره الی الحسن و الحسین علیهماالسلام، و النساء اشاره الی فاطمه علیهاالسلام، و الانفس اشاره الی علی علیه‌السلام؛ و لایمکن ان یقال ان نفسیهما واحده فلم یبق‌المراد من ذلک الا المساوی، و لاشک فی ان رسول‌الله صلی الله علیه و آله افضل الناس فمساویه کذلک ایضا.
سخن استاد شعرانی در شرح تجرید خواجه بفارسی: «و لقوله تعالی و انفسنا، آیه مباهله است (فقل تعالوا ندع ابناءنا…) باتفاق مفسران مراد از ابناء امام حسن و امام حسین علیهماالسلام است، و از زنان فاطمه‌ی زهراء سلام‌الله‌علیها، و از انفس علی بن ابی‌طالب، و چون علی علیه‌السلام خود پیغمبر نبود بمنزلتی بود که او را نفس پیغمبر خواند پس افضل است.
اما بیان متکلم حمصی، جناب نظام الدین حسن بن محمد نیشابوری در تفسیر شریف غرائب القرآن در ذیل بیان آیه‌ی مباهله آورده است: «و قد یتمسک الشیعه قدیما و حدیثا بها فی ان علیا افضل من سائر الصحابه لانها دلت علی ان نفس علی مثل نفس محمد الا فی ما خصه الدلیل. و کان فی الری رجل یقال له محمود بن الحسن الحمصی و کان متکلم الاثنا عشریه یزعم ان علیا افضل من سائر الانبیاء سوی محمد؛ قال: و ذلک انه لیس المراد بقوله و انفسنا نفس محمد لان الانسان لایدعو نفسه فالمراد غیره، و اجمعوا علی ان ذلک الغیر کان علی بن ابی‌طالب فاذا نفس علی هی نفس محمد؛ لکن الاجماع دل علی ان محمد افضل من سائر الانبیاء فکذا علی علیه‌السلام.
قال: و یوکده مایرویه المخالف و الموافق انه صلی الله علیه و آله قال:

[ صفحه ۲۰۴]

«من اراد ان یری آدم فی علمه، و نوحا فی طاعته، و ابراهیم فی خلته، و موسی فی قربته، و عیسی فی صفوته، فلینظر الی علی بن ابی‌طالب» فدل الحدیث علی انه اجتمع فیه علیه‌السلام ما کان متفرقا فیهم»؛ الی ان قال النیسابوری:
و اما فضل اصحاب الکساء فلاشک فی دلاله الایه علی ذلک و لهذا ضمهم الی نفسه بل قدمهم فی الذکر. و فیها ایضا دلاله علی صحه نبوه محمد صلی الله علیه و آله فانه لو لم‌یکن و اثقا بصدقه لم یتجرا علی تعریض اعزته و خویصته و افلاذ کبده فی معرض الابتهال و مظنه الاستیصال؛ و لولا ان القوم عرفوا من التوراه و الانجیل مایدل علی نبوته صلی الله علیه و آله لما اجتحموا عن مباهلته».
اما کلام جناب مجلسی در بحار (ط بیروت- ج ۴۳- ص ۱۰): «لی، ع ل- یعنی امالی صدوق و علل الشرایع و خصال- به اسناد از یونس بن ظبیان عز و جل: فاطمه، و الصدیقه، و المبارکه، و الطاهره، و الزکیه، و الراضیه، و المرضیه، و المحدثه، و الزهراء؛ ثم قال علیه‌السلام: اتدری ای شی‌ء تفسیر فاطمه؟ قلت: اخبرنی یا سیدی، قال: فطمت من الشر؛ قال: ثم قال: لولا ان امیرالمومنین علیه‌السلام تزوجها لما کان لها کفو الی یوم‌القیامه علی وجه الارض آدم فمن دونه.
کتاب دلائل الامامه للطبری عن الحسن بن احمد العلوی عن الصدوق مثله.
بیان: یمکن ان یستدل به علی کون علی و فاطمه علیهاالسلام اشرف من سائر

[ صفحه ۲۰۵]

اولی العزم سوی نبینا- صلی الله علیهم اجمعین…».
در شرح فصل شانزدهم فص که در نبوت تشریعی و نبوت مقامی است، این بیان مرحوم مجلسی توضیح داده می‌شود.
اما قصیده دیوان این متمسک بذیل ولایت آل‌عباء و اصحاب کساء (ط ۲- ص ۴۱۶):
یا علی

قلم از نعمت سخندانی
آمده بر سر سخنرانی

ز آب کوثر بشست صورت لوح
بهر تحریر وصف انسانی

که پس از ختم انبیا احمد
می‌نیابی بسان او ثانی

شویم از مشک و از گلاب دهن
گویم ای نور پاک یزدانی

محور دائرات ادواری
مرکز حکمت و جهانبانی

لنگر کشتی جهانهایی
کهکشان سپهر امکانی

بحر لطف و سخا و ایثاری
ابر نیسان جود و احسانی

کوه حلم و وقار و تمکینی
سد طوفان جور و طغیانی

روح شهر ولایت رجبی
سر ماه رسول شعبانی

هم که شهر الله مبارک را
لیله‌القدر با همه شانی

اب اکوان و ام امکانی
طوبی و سدره‌ای و رضوانی

رق منشور ماسوی اللهی
نور مرشوش عین اعیانی

بر همه کائنات مولائی
که ولی خدای سبحانی

[ صفحه ۲۰۶]

همت عارفان رهواری
حجت اهل کشف و برهانی

دیده‌ام من گدای کویت را
ز گدایی شده است کمپانی

صورت از خویشتن کنی انشاء
به چهل خانه بهر مهمانی

برکنی در ز قلعه خیبر
نه بزور غذای جسمانی

دست پاکت نکرد مس او را
دور اندازیش به آسانی

تا چهل ارش قذف کرد او را
همت و عزم نفس نورانی

کامل آنست اماته و احیاء
یا که قذفی نماید این سانی

او خلیفه است همچو مستخلف
بایدش بود آنچه زو دانی

تا قیامت کم است ار گوید
کاملی شرح فعل نفسانی

مصطفی مرتضی شناس بود
نه چو من طفل ابجدی خوانی

به ملاحت ملیحتر از صد
یوسف مصر ماه کنعانی

به فصاحت هزار بار افزون
از هزاران هزار سحبانی

تو لسان اللهی که قرآن را
بدرستی لسان فرقانی

قلب یاسین و سر طاهایی
هل اتی را عطای رحمانی

حلقه‌ی باب جنت از حلقش
یا علی آید از ثناخوانی

سوره نسبت است با قرآن
نسبت تو به جمع روحانی

در میان صحابه خاتم
همه جسم و تو جسم را جانی

فص انگشتر ولایت را
نقش نام تو داشت ارزانی

[ صفحه ۲۰۷]

مصطفی را وصی یکتایی
که به عصمت وعای قرآنی

فاطمه آن که بود بنت اسد
کیست فرزندش شیر ربانی

فاطمه آن که بود بنت نبی
کیست کفوش علی عمرانی

به قضا و قدر غدیرت داد
حشمت و شوکت سلیمانی

کیست جز تو که مولدش کعبه است
جز خدا کیست باعث و بانی

باز در خانه خدا بینی
آنچنان ضربتی به پیشانی

اولت مسجد آخرت مسجد
مولد آن این محل قربانی

گاه توزین وزن انسانها
آن تو مکیال و آن تو میزانی

تثنیت در امامت است غلط
داند آن را ز عالی و دانی

شد خلافت به ظاهر و باطن
قسمت ازراه و رسم شیطانی

بهر اسکات خلق نادانی
گفته آمد ز حلق نادانی

تجزیت چگونه ره باشد
در صفایای خاص سلطانی

شرط نسبت تجانس است و کجا
آن تو و با فلان و بهمانی

صاحب عصمت و امامت با
دو سه اعرابی بیابانی

آنچه گفتند و آنچه می‌گویند
برتر از این و برتر از آنی

در حقیقت ورای تعبیری
نیک بنموده است در افشانی

اما قصیده مرحوم طرب شیرازی، آن جناب میرزا ابوالقاسم محمد

[ صفحه ۲۰۸]

نصیر طرب بن همای شیرازی اصفهانی، متوفای ۱۳۳۰ ه ق است. این قصیده در صفحه ۶۸۶ دیوانش با مقدمه و حواشی جامع آن استاد جلال‌الدین همایی- رحمه‌الله‌علیه- بدین عنوان مذکور است: «شرح حدیث شریف کساء و بیان چگونگی آن واقعه».
غرض نگارنده از آوردن این قصیده آن جناب این است که در چند جای این فصل تذکر داده‌ایم که مراد امامیه در تفاسیر قرآنی، و در کتب کلامی اصیل اسلامی از اصحاب کساء و آل‌عباء و حدیث کساء و نظایر این گونه تعبیرات به عربی و فارسی، واقعه مباهله منصوص در قرآن کریم است که در سوره مبارکه آل‌عمران آمده است؛ و اجماع امت اسلام بر این است که اصحاب کساء در روز مباهله حضرت رسول‌الله و امام امیرالمومنین علی و عصمه‌الله فاطمه‌ی زهراء و دو فرزندش امام حسن و امام حسین- علیهم‌السلام- بوده‌اند، و احدی با آنها در این امر خطیر شرکت نداشته‌اند؛ و اگر در خبری واقعه اصحاب کساء و آل‌عباء در خانه فاطمه‌ی زهراء- سلام‌الله‌علیها- یا خانه دیگران بطور عادی و متعارف پیش آمده است، ربطی به واقعه‌ی اصحاب کساء در مباهله با نصاری نجران ندارد.
و اکنون این قصیده مرحوم طرب، منظومه واقعه ایست که در سرای حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها پیش آمده است. و نظیر این قصیده در بیان وقوع قصه اصحاب کساء در غیر روز مباهله از دیگر سرایندگان نیز بسیار است، و ما این را بعنوان نمونه نقل کرده‌ایم.
غرض نگارنده از این اصرار و ابرام و تاکید و تشدید و تکرار و تذکار در موضوع این فصل که «اصحاب کساء» و «آل‌عباء» است، این است که برخی

[ صفحه ۲۰۹]

پنداشته‌اند حدیث کساء «خبر واحد» است؛ و از این و آن، دهن بدهن شهرت کذایی یافته است؛ و سپس آن ناسپاس به گزاف و یاوه بسی ژاژخایی کرده است.
حالا که راجع به حقیقت واقعه اصحاب کساء آگاهی یافته‌ای که همان مباهله یاد شده در قرآن کریم است، پس بدان که انکار آن انکار و تکذیب قرآن کریم است، اگرچه وقایع دیگر نیز به صورت دیگر به همین عنوان اصحاب کساء و آل‌عباء بوقوع پیوسته است، ولی سخن ما درباره اصحاب کساء آیه مباهله قرآن است؛ و این قصیده از دیوان طرب شیرازی، و چه بسا قصائد دیگر امثال آن ناظر به واقعه حدیث کسائی است که در مواطن دیگر غیر از واقعه روز مباهله با نصارای نجران پیش آمده است، فافهم و تبصر؛ و الحمدلله الذی هدانا لهذا و ماکنا لنهتدی لولا هدانا الله. اکنون قصیده دیوان مرحوم طرب را که حدیث کسای معروف و منقول به صورت «روی عن فاطمه الزهراء…» را که در آخر همین فصل نقل می‌کنیم به نظم درآورده است، تقدیم می‌داریم:
شرح حدیث شریف کساء و بیان چگونگی آن واقعه

در حدیث آمد که روزی مصطفی
کرد رو سوی سرای مرتضی

خسرو لولاک سلطان رسل
احمد محمود هادی سبل

شهسوار قاب قوسین از شرف
تاجدار شهر بند من عرف

عقل اول خاتم پیغمبران
نور مطلق والی نیک اختران

آن طفیل هستی او هر چه هست
آن رهین امر او بالا و پست

آن که با نعلین بر عرش برین
رفت و ماند از رفتنش روح‌الامین

[ صفحه ۲۱۰]

باری آن جان جهان از روی حزم
زی سرای دخت خود بنمود عزم

در سرای فاطمه چون پای سود
آن سرا را غیرت اسری نمود

یک جهان جان جای در آن خانه ساخت
غیرت فردوس آن کاشانه ساخت

آن سراگویی ز رفعت عرش بود
کز شرف عرش عظیمش فرش بود

شد روان زهرا باستقبال شاه
آفتابی را قرین گردیده ماه

مصطفی بگرفت چون جانش ببر
بوسه زد بر آن لبان چون شکر

پس لب معجز بیان را باز کرد
درد دل با نور چشم آغاز کرد

گفت بینم ضعفی اندر جسم خویش
خیز و آور آن یمانی جامه پیش

تا بیاساید تنم زیر کسا
خیز و آور آن یمانی جامه را

گفت زهرا بر خدا جویم پناه
جسم پاکت را ز ضعف ای پادشاه

یارب از غم جسم پاکت دور باد
خاطرت بی رنج و، دل مسرور باد

پس کسا آورد زهرای بتول
با ادب افکند بر روی رسول

خفت زیر آن کسا شاه زمن
با رخی رخشانتر از نجم پرن

کز درآمد سبط اکبر با شتاب
وز ادب بنموده با مادر خطاب

گفت هی مادر شمیم مشک چین
در مشامم می‌رسد از این زمین

نی خطا گفتم خطا مشک ختا
نبود این باشد شمیم مصطفی

گفت آری جد تو با زیب و زین
خفته در زیر کسا ای نور عین

سبط اکبر این سخن چون دید راست
آمد و بعد از تحیت اذن خواست

مصطفی با سبط اکبر از وفا
گفت ای جان گرامی اندرآ

شد حسن زیر کسا از ناز و خفت
گشت گرم راز اسرار نهفت

ناگه آمد از در آن نور دو عین
یعنی آن سر حلقه خوبان حسین

یعنی آن ممنوع از آب فرات
یعنی آن سرمایه بخش ممکنات

[ صفحه ۲۱۱]

یعنی آن سر دفتر اهل وفا
یعنی آن گلگون قبای کربلا

یعنی آن مقتول شمشیر جفا
یعنی آن سر داده در راه خدا

آمد و بگشود همچون غنچه لب
گفت با مادر بقانون ادب

گفت ای مادر حقم اکرام کرد
شامه‌ام بوی جد استشمام کرد

گفت آری با برادرت ای عجب
خفته در زیر کسا شاه عرب

چون حسین این حرف از مادر شنید
نرم نرمک زی رسول حق دوید

آمد و بر جد والاشان سلام
کرد و بعد از اذن شد در آن مقام

کز صفا از در درآمد بوتراب
بارخی رخشنده‌تر از آفتاب

گفت بخ بخ خانه‌ام شد دشت چین
شد مشامم عطریاب و عنبرین

بوی ابن عمم آمد بر مشام
یا شمیم مشک چین بر گو کدام

نگفت آری ابن عمت با دو پور
خفته در زیر کسا چون شمع و نور

خواست دستوری و رخصت چونکه یافت
پیش ایشان در کسا اندر شتافت

فاطمه چون دید باب و شوهرش
زیر جامعه خفته بادو گوهرش

آن فروزان اختر برج جلال
آن درخشان گوهر درج کمال

فاطمه آن عروه‌الوثقای دین
کش بود خاک درش نقش جبین

شد روان سوی کسابی واهمه
مریم کبری جناب فاطمه

آمد و بر سینه بنهاد از ادب
دست و گفت ای خسرو ملک عرب

دخترت را می‌دهی اذن ای کیا
تا درآید از شرف زیر کسا

گفت هین بابا درآ زیر کسا
ای بقدت جامه‌ی خوب کسا

فاطمه زیر کسا چون شد نهان
شد زمین گویی برفعت آسمان

[ صفحه ۲۱۲]

جبرئیل این حال چون دید از فطن
گفت اینها کیستند ای ذوالمننن

گفت یزدان فاطمه است و شوهرش
فاطمه است و بابش و دو گوهرش

جبرئیلا گر نبودند این گروه
می‌نکردم خلق؛ بحر و بر و کوه

گر نبودند این گروه پاکدین
می‌نکردم خلق، نه ماء و نه طین

پنج تن کامل چو شد زیر کسا
قدسیان را آمد ازیزدان ندا

هین بدانید ای گروه قدسیان
حاصل این پنج‌اند از خلق جهان

گر نبود این پنج تن عالم نبود
گر نبود این پنج تن آدم نبود

ماسوا باشد طفیل این پنج را
گر نبود اینان نبودی ماسوا

نور اینان جمله از نور من است
شعله‌ی این آتش از طور من است

گفت جبریل ای خدای آسمان
اذن ده تا زی زمین گردم روان

تا ششم گردم مگر این پنج را
بو که دریابم کلید گنج را

گفت رو رو لیک سوغاتی ببر
همره خود ای رسول نامور

هدیه بهر یار، خوش باشد ز یار
خاصه آن یاری که یارش کردگار

ارمغانی از پی آن شاه بر
آیه‌ی تطهیر را همراه بر

جبرئیل از امر خلاق ودود
شد روان سوی زمین با صد درود

آمد و استاد و ایدر بار جست
دل بمهریار از اغیار شست

اذن جست و بر کف پای حسین
سر نهاد و سود پا بر عالمین

من هم از مداحی این خاندان
یافتم ره در نعیم جاودان

تا طرب مداح این پنج آمدم
با نشانی بر سر گنج آمدم

این بود سروده شیوا و رسانی جناب طرب شیرازی- رضوان‌الله‌علیه- که واقعه حدیث کسائی را که در بیت حضرت فاطمه- سلام‌الله‌علیها- پیش آمده است، و در جوامع روائی نقل شده است و جناب بحرانی (شیخ

[ صفحه ۲۱۳]

عبدالله بن نورالله البحرانی) آن را در عوالم روایت کرده است، به نظم در آورده است؛ و چنان که ملاحظه می‌فرمایید این واقعه هیچ ربط و نسبتی به واقعه روز مباهله ندارد فتبصر.
واقعه حدیث کساء در بیت عصمه‌الله فاطمه علیهاالسلام را بغیر از مرحوم «طرب» دیگران نیز به نظم درآورده‌اند، و صورت روایت آن بدین گونه است که به نقل آن تبرک می‌جوییم:
عن جابر بن عبدالله الانصاری عن فاطمه الزهراء علیهاالسلام بنت رسول‌الله صلی الله علیه و آله قال سمعت فاطمه انها قالت دخل علی ابی رسول‌الله فی بعض الایام فقال السلام علیک یا فاطمه فقلت علیک السلام، قال انی اجد فی بدنی ضعفا فقلت له اعیذک بالله یا ابتاه من الضعف، فقال یا فاطمه ایتینی بالکساء الیمانی فغطینی به، فاتیته بالکساء الیمانی فغطیته به وصرت انظر الیه و اذا وجهه یتلالا کانه البدر فی لیله تمامه و کماله. فما کانت الا ساعه و اذا بولدی الحسن قد اقبل و قال السلام‌علیک یا اماه، فقلت و علیک‌السلام یا قره عینی و ثمره فوادی، فقال یا اماه انی اشم عندک رائحه طیبه کانها رائحه جدی رسول‌الله صلی الله علیه و آله، فقلت نعم ان جدک تحت الکساء، فاقبل الحسن نحو الکساء و قال: السلام‌علیک یا جداه یا رسول‌الله اتاذن لی ان ادخل تحت الکساء؟ فقال: و علیک‌السلام یا ولدی و یا صاحب حوضی قد اذنت لک فدخل معه تحت الکساء.
فما کانت الا ساعه و اذا بولدی‌الحسین قد اقبل و قال السلام‌علیک یا اماه فقلت: و علیک‌السلام یا ولدی و یا قره عینی و ثمره فوادی، فقال لی یا اماه انی اشم عندک رائحه طیبه کانها رائحه جدی رسول‌الله، فقلت: نعم

[ صفحه ۲۱۴]

ان جدک و اخاک تحت الکساء، فدنی الحسین نحو الکساء و قال: السلام‌علیک یا جداه، السلام‌علیک یا من اختاره الله اتاذن لی ان اکون معکما تحت الکساء، فقال و علیک‌السلام یا ولدی و یا شافع امتی قد اذنت لک فدخل معهما تحت الکساء.
فاقبل عند ذلک ابوالحسن علی بن ابی‌طالب و قال: السلام‌علیک یا بنت رسول‌الله، فقلت: و علیک‌السلام یا اباالحسن و یا امیرالمومنین، فقال: یا فاطمه انی اشم عندک رائحه طیبه کانها رائحه اخی و ابن عمی رسول‌الله، فقلت نعم ها هو مع ولدیک تحت الکساء، فاقبل علی نحو الکساء و قال: السلام‌علیک یا رسول‌الله اتاذن لی ان اکون معکم تحت الکساء؟ قال له: و علیک‌السلام یا اخی و یا وصیی و خلیفتی و صاحب لوائی قد اذنت لک، فدخل علی تحت الکساء. ثم اتیت نحوالکساء و قلت: السلام علیک یا ابتاه یا رسول‌الله اتاذن لی ان اکون معکم تحت الکساء؟ قال: و علیک‌السلام یا بنتی و یا بضعتی قد اذنت لک، فدخلت تحت الکساء.
فما اکتملنا جمیعا تحت الکساء اخذ ابی رسول‌الله بطرفی الکساء و اوما بیده الیمنی الی السماء و قال: اللهم ان هولاء اهل بیتی و خاصتی و حامتی لحمهم لحمی و دمهم دمی یولمنی ما یولمهم و یحزننی ما یحزنهم، انا حرب لمن حاربهم و سلم لمن سالمهم و عدو لمن عاداهم و محب لمن احبهم، انهم منی و انا منهم فاجعل صلواتک و برکاتک و رحمتک و غفرانک و رضوانک علی و علیهم و اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا.

[ صفحه ۲۱۵]

فقال الله عز و جل: یا ملائکتی و یا سکان سماواتی انی ما خلقت سماء مبنیه و لاارضا مدحیه و لاقمرا منیرا و لاشمسا مضیئه و لافلکا یور و لابحرا یجری و لافلکا یسری الا فی محبه هولاء الخمسه الذین هم تحت الکساء.
فقال الامین جبرائیل: یا رب و من تحت الکساء؟ فقال عز و جل: هم اهل بیت‌النبوه و معدن الرساله، هم فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها. فقال جبرائیل یا رب اتاذن لی ان اهبط الی الارض لاکون معهم سادسا؟ فقال الله: نعم قد اذنت لک، فهبطالامین جبرائیل، و قال: السلام‌علیک یا رسول‌الله: العلی الاعلی یقرئک السلام و یخصک بالتحیه و الاکرام، و یقول لک: و عزتی و حلالی انی ما خلقت سماء مبنی و لاارضا مدحیه و لاقمرا منیرا و لاشمسا مضیئه و لافلکا یدور و لابحرا یجری و لافلکا یسری الا لاجلکم و محبتکم، و قد اذن لی ان ادخل معکم، فهل تاذن لی یا رسول‌الله؟ فقال رسول‌الله: و علیک‌السلام یا امین وحی الله، انه نعم قد اذنت لک، فدخل جبرائیل معنا تحت الکساء، فقال لابی: ان الله قد اوحی الیکم یقول: انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل‌البیت و یطهرکم تطهیرا.
فقال علی لابی: یا رسول‌الله اخبرنی ما لجلوسنا هذا تحت الکساء من الفضل عند الله؟
فقال النبی صلی الله علیه و آله: و الذی بعثنی بالحق نبیا واصطفانی بالرساله نجیا ما ذکر خبرنا هذا فی محفل من محافل اهل‌الارض و فیه جمع من شیعتنا و محبینا الا و نزلت علیهم‌الرحمه و حفت بهم الملائکه و استغفرت لهم الی ان یتفرقوا.

[ صفحه ۲۱۶]

فقال علی علیه‌السلام: اذا و الله فزنا و فاز شیعتنا و رب الکعبه.
فقال ابی رسول‌الله صلی الله علیه و آله: یا علی والذی بعثنی بالحق نبیا، و اصطفانی بالرساله نجیا ما ذکر خبرنا هذا فی محفل من محافل اهل الارض و فی جمع من شیعتنا و محبینا و فیهم مهموم الا و فرج الله همه، و لا مغموم الا و کشف الله غمه، و لاطالب حاجه الا و قضی الله حاجته.
فقال علی علیه‌السلام: اذا و الله فزنا و سعدنا، و کذلک شیعتنا فازوا و سعدوا فی الدنیا و الاخره و رب الکعبه.

[ صفحه ۲۱۹]

در بیان این که هر یک از پنج تن آل‌عباء خامس اصحاب کساء است

اشاره

۱۰- کل واحد من آل‌العباء قد عبر فی الاثار بالخامس: تاره بخامس اصحاب الکساء، و اخری بخامس اهل العباء، و اخری بخامس اهل الکساء:
ففی مروج المسعودی: «لما دفن الحسن علیه‌السلام وقف محمد بن الحنفیه اخوه علی قبره فقال: «لئن عزت حیاتک لقد هدت وفاتک، و لنعم الروح روح تضمنه کفنک، و لنعم الکفن کفن تضمن بدنک، و کیف لاتکون هکذا و انت عقبه الهدی و خلف اهل التقوی و خامس اصحاب الکساء.
و فی بشاره المصطفی للعماد الطبری قال جابر بن عبدالله الانصاری زائرا الامام اباعبدالله الحسین فی بوم الاربعین: «فاشهد انک ابن خیر النبیین، و ابن سیدالمومنین، وابن حلیف التقوی، و سلیل الهدی، و خامس اهل الکساء.
و فی مصباح ابن طاووس فی زیاره الوصی الامام علی علیه‌السلام: «السلام علی صاحب الحوض، و حامل اللواء، السلام علی خامس اهل العباء…».
فربیبه بیت النبوه و ولیده اغصان النبوه ام‌الائمه فاطمه المعصومه هی خامسه اصحاب الکساء، و خامسه آل‌العباء صلوات‌الله و سلامه علیها.

[ صفحه ۲۲۰]

ترجمه

هر یک از آل‌عباء در آثار- یعنی در روایات و اخبار- به خامس تعبیر شده است: باری به خامس اصحاب کساء، و گاهی به خامس اهل عباء، و جایی به خامس اهل کساء: مسعودی در مروج الذهب نقل کرده است وقتی که (امام) حسن مجتبی علیه‌السلام (در بقیع مدینه) به خاک سپرده شد، برادرش محمد بن حنفیه بر قبرش ایستاد و گفت: اگر حیات تو هر آینه گرامی و ارجمند بود وفات تو شکست پدید آورده است، چه نیکو روح است روحی که کفن تو آن را در بر گرفته است، و چه نیکو کفنی است کفنی که بدنت را در بر گرفته است، چگونه اینطور نباشی و حال این که گردنه هدایت و جانشین اهل تقوا و خامش اصحاب کسائی.
عمادالدین طبری در «بشاره المصطفی لشیعه المرتضی» روایت کرده است: جابر بن عبدالله انصاری در روز اربعین شهادت امام ابی عبدالله الحسین علیه‌السلام که به زیارتش رفته بود گفت: من شهادت می‌دهم که تو فرزند بهترین انبیاء، و فرزند سید مومنان، و فرزند هم عهد تقوی، و فرزند هدی و خامس اهل کسائی.
و در مصباح سید بن طاووس در زیارت جناب وصی امام علی علیه‌السلام آمده است: سلام بر صاحب حوض (کوثر)، و حامل لواء، سلام بر خامس عباء.
پس پرورده شده بیت نبوت، و میوه شاخه‌های (شجره طوبای) نبوت، مادر امامان (معصوم)، فاطمه معصومه خامس اصحاب کساء و خامس آل‌عباء است، صلوات‌الله‌علیها.

[ صفحه ۲۲۱]

شرح

هر یک از پنج تن آل‌عبا به خامس اصحاب کساء و گاهی به خامس اهل عباء تعبیر شده است. مفاد خامس بودن هر یک از آنان این است که هر یک در دائره ولایت هم آغازند و هم انجام، چه این که کلهم من نور واحد و همگی صاحب عصمت‌اند. روایات باب ۶۷ مجلد هفتم بحار: «باب بدو ارواحهم و طینتهم علیهم‌السلام، و انهم من نور واحد (ط کمپانی- ج ۷- ص ۱۷۸) بیانگر این مطلب شریف‌اند فتبصر.
نقل روایات و بیان آنها موجب اسهاب و منجر به تصنیف کتابی در این باب می‌شود.
ای عزیز بدان که محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین (صلوات‌الله و سلامه علیهم) نوزده حرف‌اند، و بعد از اسقاط مکررات دوازده حرف می‌ماند. و در این ترتیب اسمای شریف، فاطمه در میان به عدد پنج است، و هر یک از دو جانب او سه و چهار، و مجموع آنان پنج است و پنج محور بحث موضوع یازدهم است که در پیش است.
جناب شیخ بهایی در کشکول آورده است که: «البسمله تسعه عشر حرفا یحصل بها النجاه من شرور القوی التسع عشره التی فی البدن اعنی الحواس العشر الظاهره و الباطنه و القوی الشهویه و الغضبیه و السبع الطبیعیه التی هی منبع الشرور و وسائل الذنوب، و لهذا جعل سبحانه خزنه النار تسعه عشر بازاء تلک القوی فقال علیها تسعه عشر؛ و ایضا فالنهار و اللیل اربعه و عشرون ساعه، منها خمس بازاء الصلوات الخمس و یبقی تسع عشره ساعه یستفاد من شر ما ینزل فیها لکل ساعه حرف»

[ صفحه ۲۲۲]

(ط نجم‌الدوله- ص ۶۰۷) ای عزیز عالم حروف را اسراری غریب و عجیب است، به عنوان نمونه که مشتی از خروار و اندکی از بسیار است به این کلمه از کتاب ما «هزار و یک کلمه» توجه بفرمایید:
کلمه: این کلمه در بیان «ادذرزولا» اشارتی می‌نماید: دربند هفدهم «دفتر دل»- که یکی از آثار منظوم نگارنده است و در نوزده موضوع به عدد حروف کریمه «بسم الله الرحمن الرحیم» سخن می‌گوید و در دیوانم بطبع رسیده است- اشارتکی به علم حروف شده است، و گفته آمد که «مرا میدان بحث اینحال وسیع است/ که در این صنعتم صنع صنیع است»؛ و در بند ششم آن (ص ۲۹۷ دیوان- ط ۲) آمده است:

بهر اسمی که سرت هست ذاکر
ترا سلطان آن اسم است حاضر

بهر اسمی تو را نور الهی
بود آب حیات آب و ماهی

در اوفاق و حروفت ار وقوفست
حروف اجهزط از آن حروفست

که اسم اعظمش اوتاد گفته است
چو بد وحش بسی سر نهفته است

به تحقیق دگر ادذرزولاهم
یکایک را بدان از اسم اعظم

نکات دیگرم اندر نکات است
که روزی تو در آنجا برات است

حروف از یک تا نه که «ا ب ج د ه و ز ح ط» است، افراد آن «اجهزط» است، و ازواج آن «بدوح». در کتاب ما به نام «دروس اوفاقی» که هنوز به حلیت طبع متحلی و متجلی نشده است در بیان هر یک از «اجهزط» و «بدوح» بتفصیل بحث کرده‌ایم.
«بدوح» را در اعمال جمالی بکار می‌برند، و «ا ج ه ز ط» را در اعمال جلالی.

[ صفحه ۲۲۳]

درباره این دو قسم حروف جمالی و جلالی چیزها نوشته‌اند و آثار عجیبه نقل کرده‌اند، و در علم اوفاق اسرار عجیب در جداول اوفاقی از این دو قسم حروف جمالی وجلالی آورده‌اند؛ کسی که به «مفاتیح المغالیق» جناب عیانی- قدس سره- رجوع کند می‌بیند که درباره این نه حرف چه اسراری است.
ای عزیز! عالم جلیل احمد بن محمد معاصر جناب خواجه طوسی، صاحب کتاب بسیار گرانقدر «الوشی المصون و اللولو المکنون فی معرفه علم الخط الذی بین الکاف و النون» ششصد و بیست و سه (۶۲۳) رشته در علم حروف نوشته است، و با این همه باز در آخر کتاب مرقوم فرموده است: «قال احمد بن محمد مصنف هذا الکتاب- رحمه‌الله-: و هذا القدر، اذلو مددنا فیه الباع و دلکنا به الطباع لنیفنا علی مائه مجلده و اکثر من ذلک…».
حضرت استاد عزیزم در این رشته‌های ارثماطیقی- رضوان‌الله‌علیه- فرموده است: این ابیات از جناب شیخ بهایی درباره «اجهزط» است:

ای که هستی طالب اسرار و رمز غامضات
اسمی از اسمای اعظم با تو گویم گوش دار

اول و ثانیش جذر رابع و خامس بود
حرف مرکز جذر جمع جمله دان ای هوشیار

گر از این بیتش نفهمیدی از این بیتش بفهم
سر نگهدار ای برادر گر بیابی زینهار

[ صفحه ۲۲۴]

حرف اوسط نصف حرف اول است و آخر است
اوسطینش ضعف اوسط فرقدان و قطب وار

ساتر سر باش فتح رمز اگر دستت دهد
فاتح اقفال دانستی برو در کار دار

بیان: ابیات مذکور فقط درباره همین پنج حرف است، نه دائره اجهزط. مصراع اول بیت دوم معنی آن این است: ۱ ج = جذر ز ط.
و مصراع دوم آن این که: ه = جذر ۱ ج ه ز ط.
حرف اوسط، نصف حرف اول و آخر است، یعنی حرف مرکز نصف حاشیتتین حروف خمسه اعنی ۱ ط است؛ و اوسطینش که ج ز است ضعف اوسط است که حرف مرکز است؛ و انی دو اوسط اعنی ج ز در گرد مرکز ه مانند فرقدان برگرد قطب شمال‌اند. و فرقدان دو کوکب معروف در قطب شمال‌اند که در زیجات و کتب نجوم و صور الکواکب عبدالرحمن صوفی و دیگر کتب در صور کواکب مشروحا مبین است. و کلمه وار در فارسی افاده تشبیه می‌کند. به ابیات یاد شده تحریفات و اضافاتی روی آورده است که در کتاب یاد شده «دروس اوفاقی» تذکر داده‌ایم. اکنون به اشارتی در بیان «ادذرزولا» اکتفاء می‌کنیم:
مؤیدالدین جندی در شرح فصوص شیخ اکبر در ذیل عنوان (خاتمه للتکمله فی الاسم الاعظم) گوید (ط ۱- ص ۷۱): «و قد اختلف العلماء الظاهریه فیه- یعنی فی الاسم الاعظم- اختلافا لایتدراک و لایتلافی، و الصحیح ان الله تعالی طوی علم ذلک عن اکثر هذه الامه لما یعلم سبحانه فی طیه من الحکم و المصالح، و لم‌یاذن للکمل و الاقطاب الذین تحققوا

[ صفحه ۲۲۵]

بهذا الاسم حقیقه و معنی و صوره ان یعرفوا الخلق من هذا الاسم الاعظم الا بعض اسمائه و حروفه التی یشتمل علیها هیآته الترکیبیه و یحتوی علیها وضعها و ترکیبها الخاص المنتج لانواع التسخیرات و التاثیرات، و اصناف التصریفات و التصرفات فی الکون من الولایه و العزل و الاحیاء و القتل و الشفاء و التمریض، و غیر ذلک، فمن اسماء هذا الاسم، هو الله و المحیط و القدیر و الحی و القیوم؛ و من حروفه «ادذرزولا» کما ذکره الشیخ رضی‌الله‌عنه فی جواب مسائل سالها الحکیم محمد بن علی الترمذی صاحب النوادر- رضی‌الله‌عنه- من حملتها قوله: ما الاسم الاعظم و ما حروفه و ما کلماته؟ والله الموفق…».
آن که جندی گفت: شیخ در جواب مسائل حکیم ترمذی فرموده است، تمام این سوال و جواب که یکصد و پنجاه و پنج سوال و جواب هر یک آنها است در باب هفتاد و سوم فتوحات مکیه مضبوط و مندرج است. سوال و جواب ۱۳۸ آن این است:
«ما حروفه؟ الجواب: الالف و اللام و الواو و الزای و الراء و الدال و الذال، فاذا رکبت الترکیب الخاص الذی یقوم به نشاه هذا الاسم ظهر عینه و لونه و طوله و عرضه و قدره و انفعل عنه جمیع ما توجد علیه…».
در جای دیگر فتوحات حروف اسم اعظم را «ادذرزو» فرموده است و در بیان آن گفته است: «الالف هو النفس الرحمانی الذی هو الوجود المنبسط، و الدال حقیقه الجسم الکلی، و الذال المتغذی، و الراء هو الحساس المتحرک، و الزای الناطق، و الواو لحقیقه المرتبه الانسانیه؛ و انحصرت حقائق عالم الملک و الشهاده المسمی بعالم الکون و الفساد فی

[ صفحه ۲۲۶]

هذه الحروف؛ و هی لاتتصل بغیرها لانها حقائق الاجناس العالیه، و لکن الاشخاص تتصل به آخرا من عینها و مما قبلها لان العلم بالملک و الشهاده بالنسبه الی العالم متقدم علی العلم بالملکوت و الواح الارواح».
در این سوال و جواب فقط «ادذرزو» آمده است؛ و در سوال و جواب ۱۴۱ آمده است: «کیف کرر الالف و اللام فی آخره؟ الجواب هذا یختص بحروف الرقم المناسب المزدوج و هو نظم ا ب ت ث لاحروف وضع ابجد فان لام الف ما ظهر الا فی کسوه الالف و جنته…».
و نیز جناب شیخ اکبر در اواخر کتاب عظیم‌الشان، «الدر المکنون و الجوهر المصون فی علم الحروف» فرموده است: «فی بیان ان الحروف امه من الامم مکلفون: اعلم ان الرسل من الحروف اربعه و هم ادرو، و العلماء منهم الکمل الراسخون اثنان و هما ذز، و العلماء دون ذلک م ن ک، و الصالحون منهم ب س ط، و الاغنیاء منهم ح ص ل ه….».
علامه ابن فناری در مقام ثالث از فصل دوم تمهید جملی مصباح الانس (ط ۱- ص ۱۱۶ و ۱۱۷) از اسم اعظم و حروف آن بحث فرموده است، و نگارنده نیز در مولفاتش از اسم اعظم و حروف آن بحث نموده است، در کتاب «انسان و قرآن» بحثی اجمالی از حروف و حروف مقطعه قرآن تقریر و تحریر کرده است، و رساله‌ای از شیخ رئیس در «تفسیر حروف فواتح سور قرآنی» در آن نقل کرده است. و رساله «رموز کنوز» نگارنده نیز حاوی اشارات و لطائفی دلنشین در علم حروف و اسم اعظم است و آن را کلمه ۳۴۳ همین کتاب «هزار و یک کلمه» قرار داده است. و نیز نکات و کلماتی از «هزار و یک نکته» و «هزار و یک کلمه» در این

[ صفحه ۲۲۷]

موضوع آورده‌ایم که فهرست هر یک راهنما است. و دیگر کتابی به نام «دروس اوفاقی» نوشته‌ایم که اهمیت بسزا در معرفت حروف و اسماء و اوفاق دارد و لکن هنوز بطبع نرسیده است. در بند هفدهم «دفتر دل» نگارنده- چنان که در صدر این کلمه اشارتی شده است در وجوه اسم اعظم و طایفه‌ای از معانی حروف بحث کرده است. کتب و رسائل به تازی و پارسی در علوم ارثماطیقی بسیار نوشته‌اند؛ والله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغیوب.
شرح این فصل را به قصیده‌ای غراء «فی نعت النبی و مدیحه الزهراء» از شاعر مفلق ابوالفضل عنقای طالقانی- رضوان‌الله‌علیه- که در پایان فصل چهارم، و هم در آخر فصل هفتم دو قصیده دیگر نیز از او نقل کرده‌ایم، خاتمه می‌دهیم (نامه فرهنگیان- ص ۶۳۷):
فی نعت النبی صلی الله علیه و آله و مدیحه الزهراء علیهاالسلام

بیا تا نور یزدانی درین خاک دژم بینی
بیا تا مهر نورانی برافرازان علم بینی

جمال شاه فردانی بکثرتگاه امکانی
هویدا پرده دریا بی عیان بی بیش و کم بینی

درآ در چشم مشتاقان ببین آن چهره زیبا
ز چشم عاشقان شاید جمال آن صنم بینی

صنم گر خوانمش شاید صمد بین باش ای بینا
نخواهی دید رویش را تو تا دیر و حرم بینی

برون از خویش شو یکدم درآ در منظر رندان
که تا آن شاه وحدت را برون از کیف و کم بینی

[ صفحه ۲۲۸]

گذر از نخوت هستی بشو هشیار زین مستی
بر افشان بر جهان دستی که شه را در خدم بینی

ترا تا نقطه هستی خطوط ره بسی باشد
محیطش نیستی آمد سر ار زیر قدم بینی

چو چشم و گوش بگشایی بقانون عبودیت
ز نغمات ربوبیت هزاران زیر و بم بینی

بهر زیر و بمی اندر دو صد داود پیغمبر
همیخواند زبور از بر جمال ذو نعم بینی

دم فرصت غنیمت دان بکنج خلوت دل شو
که گنجوری است پنهانی کز و لطف و کرم بینی [۶] .

بیا تا دست رس داری بپای دل سپر این ره
بملک جان وطن میکن وگرنه بس ندم بینی

سرافرازی اگر جویی بملک نیم شب روزی
چو مردان کن گذر خود را امیر محتشم بینی [۶] .

هوای نفس یکسو هل بفقر و مسکنت خو کن
هواداری اگر خود را تو از خیر الامم بینی

بدرویشان کوی دل ازان خواری روا داری
که روی پاک ایشان را معاذالله دژم بینی

ترا برهان نادانی بود این خو پسندیدن [۶]
اگر دانای رازستی بباید خویش کم بینی

[ صفحه ۲۲۹]

ز دین داران با معنی گریزانی بنادانی
گمان داری که دانایی ازین دانش ستم بینی

الا ای بنده [۶] دینی ز دین نامی شنیدستی
نه دین دینار میجویی همه نقش درم بینی

خدا را ای دل غافل ره مردان گزین ترسم
ازین دعوی دین داری در آخر رنج و غم بینی

بشرع انوار احمد (ص)که جان جان ادیان است
گر از کردار وا مانی کجا باغ ارم بینی

محمد روح اعظم عالمی مجلای نور او
همه انوار هستی را نهفته در ظلم بینی

ترا جان جامه‌ی تن آمده آن روح را ای دل
سپاسش را بجاآور که بس فضل و نعم بینی

نه اجزا را مجال آن که بروجه اتم کل را
نماید [۶] .

بجز آن بانوی عصمت مهین زهرای مرضیه
که آن معنی در آن صورت هم از سر تا قدم بینی

تولا بایدت ای دل بدان در دانه هستی
که اکمال همان نعمت ز فیضش دم بدم بینی

همایون زهره‌ی زهرا ز برج احمدی (ص)سرزد
کز او خورشید ملت را بر افرازان علم بینی

[ صفحه ۲۳۰]

درخشان ساخت کیهان را یگانه دره‌ی بیضا
ازین فیض آفرینش را وجودی از عدم بینی

بیکتائی ذات او علی علیه‌السلام برهان قاطع شد
که این بحرین اعظم را ز ایزد بر بهم بینی

ده و یک گوهر والا ازین دریا پدید آمد
تعالی شانه زین یم که کان هر کرم بینی

شرافت بین که از احمد یکی دختر پدید آمد
کز او ظاهر و دیعتهای حق مکتتم بینی

غم ازدلها گریزان شد نشاط بی کران آمد
ولی با مهر این بانو معاذالله بغم بینی

بتول آن دخت پیغمبر (ص)قدم بنهاد چون ایدر
بساط توده‌ی اغبر همی رشک ارم بینی

غبار خاک راهش را بتارک عرش می‌ساید
که عرش و کرسی و لوحش همه زیر قلم بینی

خمش عنقا مدیح وی نه اندر خورد تو باشد
کجا ای قطره بتوانی کمال و قعر یم بینی

تولا بایدت هر دم ز جان با آل پیغمبر (ص)
اگر مومن صفت خواهی که باغ دل خرم بینی

فقیر ابوالفضل ۱۱ شهر جمادی‌الاخره سنه (۱۳۰۱)

[ صفحه ۲۳۲]

در بیان مصادیقی از خمس و مراتب آن است

اشاره

۱۱- و تدبر ما نتلوه علیک فی المقام:
العدد الخمس الذی هو خامس الدائره الابجدیه یکتبونه تاره هکذا: و اخری هکذا: اشاره الی دائره الوجود وقوسی النزول و الصعود، قوله سبحانه: «یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنه مما تعدون» فالامر دوری لایزال فی الروحانیات و الجسمانیات، و تحدث بینهما الاشکال العجیبه الغریبه، یرشدک فی ذلک تجدد الامثال و الحرکه فی الجوهر الطبیعی و مایدور من الجدیدین و ما فیهما، قوله سبحانه: «والقمر قدرناه منازل حتی عاد کالعرجون القدیم».
الحضرات الکلیه خمس: هی اللاهوت و الجبروت و الملوک و الناسوت و الکون الجامع الذی هو الانسان الکامل.
انواع الساعه خمسه: فمنها ما هو کل آن و ساعه، و منها الموت الطبیعی کما قال علیه الصلاه و السلام: «من مات فقد قامت قیامته»، و منها الموت الارادی: «موتوا قبل ان تموتوا» و منها ما هو موعود منتظر للکل کقوله تعالی: «ان الساعه آتیه لاریب فیها» و رسالتنا فی الرتق

[ صفحه ۲۳۴]

الفتق متکلفه لبیانها، و منها ما یحصل للعارفین الموحدین من الفناء فی الله و البقاء به و یسمی بالقیامه الکبری.
العرش خمسه: عرش الحیاه و هو عرش الهویه، و عرش الرحمانیه، و العرش العظیم، و العرش الکریم، و العرش المجید.
انواع القلب خمسه: القلب النفسی، و القلب الحقیقی المتولد من مشیمه جمعیه النفس، و القلب المتولد من مشیمه الروح- ای القلب القابل للتجلی الوجودی الباطنی- و القلب الجامع المسخر بین الحضرتین، و القلب الاحدی الجمعی.
السنه الحمد خمسه: ان حقیقه الذکر عباره عن تجلیه لذاته بذاته من حیث الاسم المتکلم اظهارا للصفات الکمالیه و وصفا بالنعوت الجلالیه و الجمالیه فی مقامی جمعه و تفصیله کما شهد لذاته بذاته فی قوله: «شهد الله انه لا اله الا هو. و هذه الحقیقه لها مراتب:
اعلاها و اولیها ما فی مقام الجمع من ذکر الحق نفسه باسمه المتکلم بالحمد و الثناء علی نفسه، و فی الحدیث: «لااحصی ثناء علیک انت کما اثنیت علی نفسک»؛ و ثانیها ذکر الملائکه المقربین و هو تحمید الارواح و تسبیحها لربها؛ و ثالثها ذکر الملائکه السماویه و النفوس الناطقه المجرده؛ و رابعها ذکر الملائکه الارضیه و النفوس المنطبعه مع طبقاتها؛ و خامسها ذکر الابدان و ما فیا من الاعضاء، و کل ذاکر لربه بلسان یختص به.
للنون خمس مراتب- و النون هو مجتمع مداد المواد الحرفیه النفسیه الرحمانیه من کونه ام الکتاب-:

[ صفحه ۲۳۵]

المرتبه الاولی التعین الاول و هو جمع جمیع الحقائق الکیانیه الربانیه و الحروف الموثره الوجوبیه و المتاثره الامکانیه و هو ام الکتاب الاکبر.
و المرتبه الثانیه دواه ماده الحروف الالهیه النوریه و هیولی الصور الفعلیه الوجودیه و عماء الربوبیه بالعین المهمله الذی کان ربنا فیه قبل ان یخلق الخلق.
و المرتبه الثالثه ام‌الحقائق الکونیه التی هی احدیه جمع جمیع الکائنات و الیه الاشاره بقوله: «اول ما خلق الله الدره» و هو ام‌الکتاب المسطور فی الرق الوجودی المنشور و هی غماء العبودیه بالغین المعجمه.
و المرتبه الرابعه ام‌الکتاب المبین و هو اللوح المحفوظ المسمی عند اهل النظر بالنفس الکلیه.
و المرتبه الخامسه نون الاقدار و هو ام‌الکتاب الموضوع فی روحانیه روح القمر، و هو سماء الاسم الخالق، و هو مجتمع الاضواء العالیه و الانوار المختلفه و الاتصالات و الانفصالات، و منها ینتقش کتاب المحو و الاثبات بین الجزئیات.
و اقسام النکاح خمسه کما تقدم.
و المفاتح المشار الیها فی قوله تعالی: (و عنده مفاتح الغیب لایعلمها الا هو) لها خمس مراتب هی الحضرات الخمس المذکوره آنفا.
والحقائق التی علی الخمس کثیره کاوقات الصلوات الیومیه التی سماهن الله بقوله: (اقم الصلوه لدلوک الشمس الی غسق الیل و قرءان الفجر)؛ و قال النبی صلی الله علیه و آله فی حدیث الساعه حین سئل عنها: «انها خمس لایعلمهن

[ صفحه ۲۳۶]

الا الله»، ثم تلا: (ان الله عنده علم الساعه و ینزل الغیث و یعلم ما فی الارحام و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ماتدری نفس بای ارض تموت ان الله علیم خبیر).
و انما اشرنا الی طائفه من الامهات التی یرتقی الانسان بالمعارج العلمیه الیها، قوله سبحانه: (الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصلح یرفعه)، و الله تعالی شانه فتاح القلوب و مناح الغیوب.

[ صفحه ۲۳۷]

ترجمه

آنچه را که در این مقام بر تو تلاوت کنیم تدبر بفرما:
عداد پنج که آن پنج دائره ابجدی است گاهی آن را چنین نویسند، و گاهی اینچنین که اشاره به دائره وجود و دو قوس نزول و صعود دارد. خدای سبحان در قرآن فرموده است: «خداوند امر را از آسمان به سوی زمین تدبیر می‌کند سپس بسوی او عروج می‌نماید در روزی که مقدار آن هزار سال به شمار شما است»، پس همواره و پیوسته امر در روحانیات و جسمانیات دوری است و از میان این دو اشکال عجیب غریب حادث می‌شود؛ تجدد امثال و حرکت در جوهر طبیعی و گردش روز و شب و آنچه که در روز و شب پدید می‌آید تو را در این امر دوری بودن وجود ارشاد می‌کنند؛ خدای سبحان فرموده است: سیر ماه را در منازلی تقدیر کرده‌ایم تا این که در گردش خود مانند چوب کهنه خشک خوشه خرما که بار یک و زرد و کج می‌شود درمی‌آید.
حضرات کلی پنج‌اند که عبارت‌اند از لاهوت و جبروت و ملکوت و ناسوت و کون جامع که انسان کامل است.
انواع ساعت یعنی قیامت پنج است: یکی از آنها در هر آن و ساعت یعنی زمان است. و یکی از آنها موت طبیعی است چنان که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: هر کس که مرده است قیامت او قیام کرده است. و یکی از آنها موت ارادی است «پیش از آن که به مرگ طبیعی بمیرید، به مرگ ارادی اختیاری بمیرید». و یکی از آنها موت موعود است که همه در انتظار آنند چنان که خدای تعالی فرموده است: ساعت یعنی قیامت آمده است هیچ شکی در آن نیست؛ و رساله ما به نام «رتق و فتق» متکفل بیان

[ صفحه ۲۳۸]

آنست. و یکی از آنها قیامت کبری است که برای عارفان موحد، از فناء فی الله و بقاء بالله حاصل می‌شود.
عرشها پنج‌اند: عرش حیات که عرش هویت است، و عرش رحمانیت، و عرش عظیم و عرش کریم و عرش مجید.
انواع قلب پنج‌اند: قلب نفسی که قلب مختص به نفس است، و قلب حقیقی متولد از مشیمه جمعیت نفس، و قلب متولد از مشیمه روح- یعنی قلب قابل تجلی وجودی باطنی- و قلب جامع مسخر بین حضرتین- یعنی حضرتین دو اسم ظاهر و باطن- و قلب احدی جمعی که قلب احدی جمعی محمدی است.
السنه حمد پنج است:
حقیقت ذکر عبارت است از تجلی ذات حق سبحانه برای ذاتش بذاته از حیث اسم متکلم از جهت اظهار صفات کمالی و وصف به نعوت جلالی و جمالی در دو مقام جمع و تفصیلش چنانکه برای ذاتش بذاته یعنی بدون واسطه شهادت داده است که الهی جز او نیست. و این حقیقت را مراتب است: مرتبه بالاترین و سزاوارترین، حقیقت ذکر در مقام جمع است که حق سبحانه خویشتن را به اسم متکلم به حمد و ثناء بر ذات خودش ذکر می‌کند. و در حدیث آمده است که رسول‌الله صلی الله علیه و آله گفته است: خدایا نمی‌توانم ثناء بر تو را آنچنان که تو خودت را ثناء گفته‌ای، احصاء کنم.
مرتبه دوم حقیقت حمد، ذکر ملائکه مقربین است، و آن حمد و تسبیح ارواح- یعنی عقول مفارقه مجرده- مر پروردگارشان را است.

[ صفحه ۲۳۹]

مرتبه سوم ذکر ملائکه آسمانی و نفوس ناطقه مجرده است.
مرتبه چهارم ذکر ملائکه زمینی و نفوس منطبعه با طبقات و مراتبی که دارند می‌باشد.
مرتبه پنجم ذکر ابدان و اعضاء موجود در آنها است. و هر یک از مراتب یاد شده به زبانی که اختصاص به خود او دارد، ذاکر و حامد پروردگارش است.
نون دارای پنج مرتبه است- نون مجتمع مداد مواد حرفی نفسی رحمانی از آن حیث که ام‌الکتاب است، می‌باشد-.
مرتبه نخستین نون، تعین اول است و آن جمع جمیع حقائق کیانی ربانی، و حروف موثره وجوبی، و حروف متاثره امکانی است؛ و نون ام‌الکتاب اکبر است.
مرتبه دوم نون، دوات ماده حروف نوری الهی و هیولای صور فعلی وجودی و عماء ربوبی- به عین مهمله- است که پروردگار ما پیش از خلقت خلق در آن بوده است.
مرتبه سوم نون، اصل و ام‌حقائق کونی که احدیت جمع جمیع کائنات است می‌باشد، و حضرت رسول‌الله صلی الله علیه و آله در بیان خود که فرمود: «اول ما خلق الله الدره» به این اصل ام اشاره فرموده است. و این مرتبه نون ام‌الکتاب مسطور در رق وجودی منشور است که غمای عبودیت با غین معجمه است.
مرتبه چهارم نون، ام‌الکتاب مبین است، و آن لوح محفوظ است که در اصطلاح اهل نظر، نفس کلی نامیده می‌شود.

[ صفحه ۲۴۰]

مرتبه پنجم نون، نون اقدار است و آن ام‌الکتاب موضوع- یعنی نهاده شده- در روحانیت روح قمر است؛ و آن آسمان اسم خالق و مجتمع اضواء عالی و انوار گوناگون و اتصالات و انفصالات است، و کتاب محو و اثبات بین جزئیات از این مرتبه منتقش است.
اقسام نکاح پنج است چنان که در فصل دوم گفته آمد.
مفاتح را که در قول خدای تعالی بدان اشاره است: (و عنده مفاتح الغیب…) پنج مرتبه است، و این مراتب همان حضرات خمس‌اند که در صدر این فصل گفته آمد «لاهوت و جبروت…».
و حقایقی که بر پنج‌اند بسیارند، مثل اوقات نمازهای یومیه که خداوند در این کریمه فرموده است: «نماز را از زوال آفتاب هنگام ظهر- نیم روز- تا تاریکی شب بپای دار، و نماز صبحگاهی را بپای دار…» در حدیث ساعت- یعنی قیامت- که پیغمبر صلی الله علیه و آله را اززمان آن سوال کرده‌اند، فرمود: علم آن در عداد پنجی است که کسی آنها را جز خدا نمی‌داند سپس این آیه تلاوت کرد: (ان الله عنده علم الساعه…) علم قیام قیامت در نزد اوست، و باران را فرومی‌فرستد، و می‌داند آنچه در ارحام است، و هیچکس نمی‌داند فردا چه کسب می‌کند، و هیچکس نمی‌داند در کدام سرزمین می‌میرد همانا که خداوند دانا و آگاه است.
و همانا که ما به طایفه‌ای از امهات مطالبی که انسان به وسیله معارج علمی بدانها ارتقاء می‌یابد، اشارتی نموده‌ایم. خدای سبحان فرمود: بسوی او کلم طیب صعود می‌کند و عمل صالح آن را بالا می‌برد؛ و خدای- تعالی شانه- فتاح قلوب و بخشنده غیوب است.

[ صفحه ۲۴۱]

شرح

فصل یازدهم در حقیقت تتمه و تکمله فصل دهم است یعنی چون هر یک از آل‌عبا علیهم‌السلام را در دائره ولایت خامس اصحاب کساء شناخته‌ایم، بدین مناسبت در وجوه خمس سخن به میان آورده‌ایم و مصادیقی از خمس را عنوان کرده‌ایم و اشارتی به بیان هر یک نموده‌ایم: نخست از «ه» هوز شروع کرده‌ایم که عدد آن پنج است.

ابجد و هوز و دگر حطی
از یکی تا ده است بهر شمار

کلمن سعفص است تا به نود
قرشت ثخذ و ضظع به هزار

جسم و جسد و روح را در اصطلاح علوم و فنون معانی گوناگون است، مثلا قیصری در شرح فص اسحاقی فصوص الحکم در معنی جسد به اصطلاح طائفه اهل عرفان گوید: «و الجسد فی اصطلاح الطائفه مخصوص بالصوره المثالیه» (شرح فصوص الحکم- چاپ سنگی- ص ۱۹۲). و شیح رئیس در آخر فصل بیستم نمط دوم اشارات گوید: «و قد تحل الاجساد الصلبه الحجریه میاها سیاله یعرف ذلک اصحاب الحیل…» خواجه طوسی در شرح آن گوید: «اصحاب الحیل یعنی طلاب الاکسیر… و الاجساد هی الاجسام الذائبه بحسب مصطلحاتهم»، و اکسیر بمعنی کیمیا است.
در علم حروف صورت هر حرف را جسم گویند و عدد آن را روح آن؛ عیانی در «کنوز الاسماء» گوید:

نزد اهل خرد و اهل عیان
حرف جسم و عدد اوست چه؟ جان

جناب فتح الله بن محمدرضا الحسینی المرعشی الشوشتری در رساله

[ صفحه ۲۴۲]

گرانقدر «وفق المراد» فرموده است: «و گفته‌اند که عدد حکم دندانه کلید دارد که بزیاد یا کم نمودن آن در باز نمی‌شود، کماقیل الاعداد ارواح و الحروف اشباح، و العدد کاسنان المفتاح اذا نقصت او زادت لایفتح الباب، و الزیاده علی العدد المطلوب اسراف و النقص منه اخلال».
حرف «ه» را بدین صورت نیز نویسند که در لسان عام به‌های دو چشم شهرت دارد، و در حقیقت آن اشاره به دائره وجود و دو قوس نزول و صعود دارد، قوله سبحانه: (یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه) (سجده: ۵).
و به تعبیر شریف علامه قیصری در آخر فصل ششم مدخل شرح فصوص الحکم (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۳۳)
«ان مراتب تنزلات الوجود و معارجه دوریه، و المرتبه التی قبل النشاه الدنیاویه هی من مراتب التنزلات و لها الاولیه، و التی بعدها من مراتب المعارج و لها الاخریه».
نظامی گنجوی در مدح خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله گوید:

دو سر خط حلقه هستی
به حقیقت به هم تو پیوستی

نگارنده در بند سیزدهم «دفتر دل» (دیوان ما- ص ۳۴۱) در این موضوع گفته است:

«وجود صرف کان بیحد و عد است
چو دریایی است کاندر جزر و مد است

ز قوسین نزولی و صعودی
بدانی رمز این سیر وجودی…»

[ صفحه ۲۴۳]

و به خصوص کتاب ما «گشتی در حرکت» را دراین مسائل اهمیت بسزا است، و هر یک از حرکت حبی و تجدد امثال و حرکت در جوهر طبیعی و دیگر نکات و لطائف مربوط به آنها در آن مبرهن شده است.
«کون جامع» که انسان کامل است در شرح فصل دوم فص به تفصیل گفته آمد.
آن که گفته‌ایم: «انواع الساعه خمسه…» ناظر به بیان علامه قیصری در آخر فصل نهم از فصول مقدمات شرحش بر فصوص الحکم شیخ اکبر است (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۴۱).
از رساله «رتق و فتق» در متن نامی برده‌ایم؛ ای عزیز رساله رتق و فتق رساله‌ای وحید و از غرر رسائل دهر است، و آن را کلمه ۳۲۳ «هزار و یک کلمه» قرار داده‌ایم؛ و در حقیقت تفسیر یک وجه از وجوه معانی کریمه (اولم یر الذین کفروا ان السموت و الارض کانتا رتقا ففتقنهما) (انبیاء: ۳۳) می‌باشد که در رتق و فتق معدل النهار و منطقه البروج است که درنظام خلقت عالم محسوس ما ازلا و ابدا ساری و جاری است، و تاکنون چهارده نتیجه اصیل و وزین علمی از آن استنباط کرده‌ایم. رساله را باید از زبان عالمی هیوی متاله عارف به مبانی اصیل قرآنی فراگرفت. این رساله را اهمیت بسیار بسزا است و لکن هنوز آگاهی و آشنایی بدان حاصل نشده است؛ لعل الله یحدث بعد ذلک امرا.
آن که گفته‌ایم: «العرش خمسه…» به بین شیخ اکبر در رساله «عقله المستوفز» (ط لیدن- ص ۵۲) نظر داریم که گفت: «اعلم ان العرش خمسه: عرش الحیاه…».

[ صفحه ۲۴۴]

در شرح مرحوم احسائی بر زیارت جامعه، آنجا که عبارت زیارت فرماید: «خلقکم الله انوارا فجعلکم بعرشه محدقین» در اطلاقات عرش بحث شده است (ط ۱- چاپ سنگی رحلی- ص ۲۲۷).
در اقسام قلب به تحقیق عرشی جناب علامه ابن فناری در فصل پنجم از فصول فاتحه مصباح الانس- از ص ۲۱ تا ص ۲۶ ط ۱ رحلی چاپ سنگی- در ذکر مقامات اهل الله در سیر و سلوک، نظر داریم، و ما بحمدالله تعالی در حواشی بر آن به نام «مشکاه القدس علی مصباح الانس» توضیحات و القاءاتی است. قلب اخیر که قلب احدی جمعی است آن قلب احدی جمعی محمدی است صلی الله علیه و آله. در بند نهم «دفتر دل» (دیوان- ص ۳۱۲) از دل و دلها اشارتی نموده‌ایم، برخی از آن ابیات این که:

عجب احوال دلها گونه‌گون است
بیا بنگر که دلها چند و چون است

دلی چون آفتاب پشت ابر است
دلی مرده است و تن او را چو قبر است

دلی روشنتر از آب زلال است
دلی تیره‌تر از روی ذغال است

دلی استاره و ماه است و خورشید
دلی خورشید او را همچو ناهید

دلی عرش است و دیگر فوق عرش است
که فوق عرش را عرشت چو فرش است

[ صفحه ۲۴۵]

دلی همراه با آه و انین است
دلی همچو تنور آتشین است

دلی چون کوره‌ی آهنگران است
دلی چون قله آتش فشان است

دلی افسرده و سرد است چون یخ
سفر دارد ز مبرز تا به مطبخ

ز مطبخ باز اید تا به مبرز
جز این راهی نه پیموده است یک گز

آن که گفته‌ایم السنه الحمد خمسه، به بیان شریف و لطیف علامه قیصری در شرح فص یونسی از فصوص الحکم نظر داریم (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۳۸۳).
ملائکه قوای علم‌اند و نظام احسن هستی یک وجود صمدی است که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن، و به لحاظ کثرت شئون و صدور افعال گوناگون به اسامی ملائکه نامیده شده است که او را ملک و اقتدار بر همه است و رب العالمین است؛ و به لحاظ اضافات به ملائکه و اقتدار بر همه است و رب العالمین است؛ و به لحاظ اضافات به ملائکه سماویه و ارضیه نامیده می‌شود، و بتعبیر دلنشین جناب استادم حکیم الهی قمشه‌ای- رضوان‌الله‌علیه (کلیات دیوان- ص ۲۹۵):

بینی شتابان کاروانان سپهری
واندر ره حق بشنوی بانگ درا را

ز آوازه تسبیح و تنزیه و ستایش
عرش ملایک بنی این بیحد فضا را

[ صفحه ۲۴۶]

صف در صف از غیب و شهود ملک هستی
فوج ملک بینی طبایع یا قوی را

بینی نشسته بر فراز هر گیاهی
افرشته‌ای تا پروراند آن گیا را

بینی عیان در بر و بحر و کوه و صحرا
در هر مکان آن لامکان یار ما را

و این کمترین در قصیده «ینبوع الحیاه» گفته است:

و قد ملات اقطار الافاق کلها
ملائکه الله و الاقطار اطت

ملائکه الله قوی کل عالم
قد اشتقوا من ملک کما من الوکه‌ش

اما آن که گفته‌ایم: «للنون خمس مراتب…» کتاب «نصوص الحکم بر فصوص الحکم»، و نیز مجموعه‌ای بنام «ده رساله فارسی» هر دو از آثار قلمی نگارنده‌اند، این دو اثر مکرر به طبع رسیده‌اند. یکی ازرسائل «ده رساله فارسی» رساله‌ای «لوح و قلم» است. در شرح فص ۵۸ «فصوص الحکم» و نیز در رساله «لوح و قلم» به تفصیل تام در «ن» بحث کرده‌ایم بحثی شیرین و دلنشین و شنیدنی و خواندنی و ماندنی، ولکن آن حقایق را باید از دهن استادی دانا و توانا و حرف شنیده و راه پیموده فراگرفت. در کتاب «انشاء الدوائر» شیخ اکبر محیی‌الدین ابن العربی از «ن» بحث شده است. «ط لیدن، ص ۵۵».
از عماء به عین مهمله، و غماء به غین معجمه نام برده‌ایم؛ درکتب و رسائل نگارنده از هر دو مکرر بحث شده است. در صفحات ۷۴ و ۱۲۸ و ۱۵۲ و ۲۴۷ و ۳۱۱ و ۳۱۹ مصباح الانس علامه ابن فاری (ط ۱، رحلی) از

[ صفحه ۲۴۷]

عماء و غماء بحث بمیان آمده است.
حقائقی که بر خمس‌اند بسیارند که برخی را در عبارت فص آورده‌ایم؛ اکنون گوییم: از جمله محبت بر پنج قسم است، ابن فناری در مصباح الانس (ص ۱- چاپ سنگی-ص ۹۴) گوید: «و لماکانت المحبه حکم المناسبه، و ما به الاتحاد بین المحب و المحبوب، و المناسبت منحصره فی خمسه اقسام، کانت قاسم المحبه ایضا خمسه… وجه الحصرفی الاقسام الخمسه ان هذه النسبه المسماه بالمحبه ان کانت ناشئه من عین ذات المحب و المحبوب بلا اعتبار معنی اوصفه زائده فهی مناسبه و محبه ذاتیه، و ان کانت ناشئه من الذات من حیث اعتبار معنی او صفه فاما ان یتعدی اثر ذلک المعنی او الصفه الی الغیر و هی الفعلیه کما بین الکاتب و مکتوبه، اولا فاما ان لایکون لذلک المعنی ثبات و دوام فی ما ظهر فیه فهی الحالیه کما یظهر فی حال الوجد بین شخصین و یخفی بانتهاء تلک الحاله، او یکون له دوام فاما ان یکون حکم المرتبه ظاهرا و غالبا حال تحقق النسبه الحبیه فهی المرتبیه کما بین مومن و مومن من جهه الایمان و منهم المتحابون فی الله، و الا فهی المحبه الصفاتیه کسائر التعلقات الحبیه…».
صدرالدین قونوی در اول تفسیر سوره فاتحه قرآن به نام «اعجاز البیان فی تاویل ام‌القرآن» (ص ۳ ط هند؛ و ۹۹ ط مصر) فرماید: «و الکتب الالهیه الکلیه خسمه علی عدد الحضرات الاول الاصلیه…».
در کتاب مستطاب «خصائص فاطمیه» (ط ۱- چاپ سنگی رحلی- ص ۳۵۰) آمده است که: «هر یک از انگشتان خمسه متعلق به یکی از انوار خسمه دارد چنانچه در حدیث است که انگشت سبابه تعلیق به جناب

[ صفحه ۲۴۸]

ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله دارد، و وسطی به حضرت ولایت مآب- علیه السلام- و بنصر به حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام و خنضر به امام حسن- علیه‌السلام- و ابهام به جناب امام حسین علیه‌السلام، چنانچه ظهور انوار خمسه علیهم‌السلام از انامل شریفه آدم علیه‌السلام در بدو خلقت بدین نهج شد…».
در آخر این موضوع به کریمه «الیه یصعد الکلم الطیب…» تمسک جسته‌ایم که کلم طیب انسان آگاه بیدار و هوشیار الهی است و عمل صالح این کلم طیب را بالا می‌برد زیرا که علم و عمل دو جوهر نورانی انسان سازند. شرح عین ۶۱ کتاب ما «سرح العیون فی شرح العیون» در این موضوع شریف که علم و عمل جوهرند و مقوم ذات انسانند مطلوب است.
تا کنون در مدیحه حضرت عصمه‌الله الکبری فاطمه‌ی زهراء علیهاالسلام از دانشمندان بزرگ سخنور چند قصیده یا غزلی اهداء کرده‌ایم، اکنون شرح این فصل را به نقل مرثیه آن بزرگوار از دیوان عالم هنرمند و سخندان برمند جناب میرزا ابوالقاسم محمد نصیر طرب شیرازی- رضوان‌الله‌علیه- (ص ۶۳۳- ط تهران، با مقدمه و حواشی استاد جلال الدین همائی- رحمه‌الله‌علیه؛ و نیز به ابیاتی به تازی سروده عالم جلیل شیخ حبیب شعبان متوفی ۱۳۳۶ ه ق، از کتاب نفیس «شعراء الغری» (ج ۳- ص ۶) خاتمه می‌دهیم:
مرثیه‌ی حضرت صدیقه‌ی طاهره فاطمه‌ی زهرا علیهاالسلام

وفات حضرت صدیقه است و روز عزا
دلا بسوز که شد تازه روز عاشورا

بود بزرگ مصیبت اگر چه قتل حسین
بزرگتر نبود از شهادت زهرا

[ صفحه ۲۴۹]

دریغ و درد که نیلی ز ضرب سیلی شد
رخی که بود درخشان چو آفتاب سما

ز تازیانه‌ی کین شد کبود بازویی
که بود بازوی او دستیار دست خدا

چو گشت محسن صدیقه سقط ازین ماتم
خروش خاست ز سکان عالم بالا

دری بسوخت ز دست ستم که بود از قدر
بر آستانه‌ی او جبرئیل حبهت سا

رواست تا بابد چشم چرخ خون بارد
از آن ستم که رسید از خسان بآل عبا

چنان بخانه‌ی زهرا زدند آتش کین
که زد زبانه‌ی او سر بدشت کرب و بلا

نسوختی عدوار خانه‌ی علی را در
یزید را نبد اینگونه زهره و یارا

شکست پهلوی پاک بتول و دخت رسول
که از شکستن او شد شکسته خاطر ما

نگشت بسته گر آن روز بازوی حیدر
نبود در غل و زنجیر بسته زین عبا

اگر عدو نزدی سیلی آن زمان ببتول
کجا طپانچه بزینب زدند قوم دغا

[ صفحه ۲۵۰]

یقین که آل عبا شافعان جرم ویند
طرب چو مرثیه خوانی کند بر آل‌عبا

و اما ابیات تازی موعود، مولف رفیع القدر «شعراء الغری» در بیوگرافی عالم جلیل شیخ حبیب شعبان- رحمه‌الله‌علیه- گوید: (ج ۳- ص ۴): «له شعر کثیر، و شعره جید مقبول تعلوه مرونه و حسن انسجام، و الیک نموذجا منه یرثی به السیده فاطمه الزهراء علیهاالسلام، قوله من قصیده:

هی الغید تسقی من لواحظها خمرا
لذلک لاتنفک عشاقها سکری

ضَّعائف لاتقوی قلوب ذوی الهوی
علی هجرها حتی تموت به صبرا

و ما انا ممن یستلین فواده
و ینفثن بالالحاظ فی عقله سحرا

و لابالذی یشجیه دارس مربع
فیسقیه من اجفانه ادمعا حمرا

ا ابکی لرسم دارس حکم البلی
علیه و دار بعد سکانها قفرا

و اصفی و دادی للدیار و اهلها
فیسلو فوادی ود فاطمه الزهرا

و قد فرض الرحمن فی الذکر و دها
و للمصطفی کانت مودتها اجرا

و زوجها فوق السما من امینه
علی فزادت فوق مفخرها فخرا

و کان شهود العقد سکان عرشه
و کانت جنان الخلد منه لها مهرا

فَّلم ترض الا ان یشفعها بمن
تحب فاعطاها الشفاعه فی الاخری

حبیبه خیر الرسل ما بین اهله
یقبلها شوقا و یوسعها بشرا

و مهما لریح الجنه اشتاق شمها
فینشق منها ذلک العطر و النشرا

اذا هی فی المحراب قامت فنورها
یزهرته یحکی لاهل السما الزهرا

[ صفحه ۲۵۱]

و انسیه حوراء فالحور کلها
وصائفها یعددن خدمتها فخرا

و ان نساءالعالمین اماوها
بها شرفت منهن من شرفت قدرا

فلم یک لولاها نصیب من العلی
لانثی و لاکانت خدیجه‌الکبری

لقد خصها الباری بغر مناقب
تجلت وجلت ان یطیق لها حصرا

و کیف تحیط اللسن و صفا بکنه من
احاطت بما یاتی و ما قد مضی خبرا

و ما خفیت فضلا علی کل مسلم
فیالیت شعری کیف قد خفیت قبرا

و ما شیع الاصحاب سامی نعشها
و ما ضرهم ان یغنموا الفضل و الاجرا

بلی جحد القوم النبی و اضمروا
له حین یقضی فی بقیته المکرا

له دحرجوا مذکان حیا دبابهم
و قد نسبوا عند الوفات له الهجرا

فلما قضی ارتدوا و صدوا عن الهدی
و هدوا علی علم شریعته الغرا

و حادوا عن النهج القویم ضلاله
و قادوا علیا فی حمایله قهرا

وحیدا من الانصار لاحمزه له
و لاجعفر الطیار فادرع الصبرا

و طاطا لاجبنا و لو شاء لانتضی
الحسام الذی من قبل فیه محا الکفرا

و لکن حکم الله جار و انه
لاصبر من فی الله یستعذب الصبرا

فکابد ما لو بالجبال لهدها
و شاهد بین القوم فاطمه حسرا

سپس مولف محترم کتاب مغتنم «شعراء الغری» پس از نقل دوازده بیت دیگر از همین قصیده گوید: «و قوله یرثیها ایضا» یعنی قصیده‌ی دیگر عالم مرحوم مبرور شیخ حبیب شعبان، در رثاء حضرت عصمه‌الله الکبری ام‌الائمه النجباء فاطمه‌ی زهراء صلوات‌الله و سلامه علیها گفته است:

[ صفحه ۲۵۲]

سقاک الحیا الهطال یا معهد الالف
و یا جنه الفردوس دانیه القطف

فکم مر لی عیش حلا فیک طعمه
لیالی اصفی الود فیها لمن یصفی

بسطنا احادیث الهوی و انطوت لنا
قلوب علی ما فی الموده و العطف

فشتتنا صرف الزمان و انه
لمنتقد شمل الاحبه بالصرف

کان لم تدر ما بیننا اکوس الهوی
و نحن نشاوی لانمل من الشرف

و لم نقض ایام الصبا و بها الصبا
تمر علینا و هی طیبه العرف

ایا منزل الاحباب مالک موحشا
بزهرته الاریاح اودت بما تسفی

تعفیت یا ربع الاحبه بعدهم
فذکرتنی قبر البتوله اذ عفی

رمتها سهام الدهر و هی صوائب
بشجو الی ان جرعت غصص الحتف

شجاها فراق المصطفی و احتقارها
لدی کل رجس من صحابته جلف

و ما ورثوها من ابیها و اثبتوا
حدیثا نفاه الله فی محکم الصحف

فآبت وزند القیظ یقدح بالحشا
تعثر بالاذیال مثنیه العطف

و جاءت الی الکرار تشکوا هتضامها
و مدت الیه الطرف خاشعه الطرف

ابا حسن یا راسخ الحلم و الحجی
اذا فرت الابطال رعبا من الزحف

و یا واحدا افنی الجموع و لم یزل
بصیحته فی الروع یغنی عن الالف

نناراک ترانی و ابن تیم و صحبه
یسوموننی ما لااطیق من الخسف

و یلطم خدی نصب عینیک ناصب
العداوه لی بالضرب منی یستشف

فتغضی و لاتنضی حسامک آخذا
بحقی و منه الیوم قد صفرت کفی

لمن اشتکی الا الیک و من به
الوذ و هل لی بعد بیتک من کهف

[ صفحه ۲۵۳]

و قد اضرموا النیران فیه واسقطوا
جنینی فواویلاه منهم و یا لهف

و ما برحت مظلومه ذات عله
تورقها البلوی و ظالمها مغف

الی ان قضت مکسوره الضلع مسقطا
جنین لها بالضرب مسوده الکتف

کسا جسمها ثوب الضنا و بناتها
عنادا لها قد سلبوهن بالطف

و طافوا بها الشامات اسری حواسرا
هواتف یذهلن الحمام عن الحتف

و یخمشن بالایدی وجوها تقشرت
عن الشمس اذا ما فی ظلال و لاسجف

لقد شمتت ارجاس آل‌امیه
بها فلفرط الانس تضرب بالدف

[ صفحه ۲۵۷]

در بیان این که حضرت فاطمه‌ی معصومه لیله‌القدر و یوم‌الله است

اشاره

۱۲- کانت فاطمه علیهاالسلام لیله‌القدر، و لیله‌القدر ذات مراتب کما ان جمیع الحقائق الوجودیه کذلک، کل مرتبه دانیه منها رقیقه لعالیتها، و عالیتها حقیقه لرقیقتها، قوله سبحانه: (و لقد علمتم النشاه الاولی فلولا تذکرون) و فی الاثر الرضوی «قد علم اولوا الاباب ان ما هنا لک لایعلم الا بما هیهنا» و فی الاثر الصادقی «ان الله خلق الملک علی مثاله ملکوته، و اسس ملکوته علی مثال جبروته لیستدل بملکه علی ملکوته و بملکوته علی جبروته».
و اعلم ان منازل السیر الحبی الوجودی فی القوس النزولیه معبره باللیل و اللیالی، و فی القوس الصعودیه بالیوم و الایام، فعصمه‌الله الکبری فاطمه کما انها لیله القدر کذلک انها یوم‌الله، و الانسان الکامل فی العصر المحمدی وعاء حقائق القرآن؛ و ان شئت قلت: انه قرآن ناطق، فنزل احد عشر قرآنا ناطقا من تلک اللیله المبارکه التی هی لیله‌القدر و هی ام‌الائمه فافهم، ثم تدبر قوله سبحانه: (انا اعطینک الکوثر) قال رسول‌الله صلی الله علیه و آله: «من عرفها حق معرفتها ادرک لیله‌القدر، و انما سمیت فاطمه لان الخلق فطموا عن کنه معرفتها».

[ صفحه ۲۵۸]

و فی الاثر الصادقی: «من عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرک لیله القدر»؛ و صوره تمامه فی تفسیر فرات الکوفی هکذا:
«فرات قال حدثنا محمد بن القسم بن عبید معنعنا عن ابی عبدالله علیه‌السلام قال: انا انزلناه فی لیله‌القدر- اللیله فاطمه، و القدر الله، فمن عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرک لیله‌القدر. و انما سمیت فاطمه لان الخلق فطموا عن معرفتها (او معرفتها، الشک من ابی القسم)- قوله: و ما ادریک ما لیله‌القدر لیله‌القدر خیر من الف شهر- یعنی خیر من الف مومن و هی ام‌المومنین- تنزل الملائکه و الروح فیها- و الملائکه المومنون الذین یملکون علم آل محمد صلی الله علیه و آله، و الروح القدس هی فاطمه- باذن ربهم من کل امر سلام هی حتی مطلع الفجر- یعنی حتی یخرج القائم».
و عن الصقر بن ابی دلف الکرخی قال: لما حمل المتوکل سیدنا اباالحسن العسکری علیه‌السلام جئت اسال عن خبره- الی ان قال: ثم قلت یا سیدی حدیث یروی عن النبی صلی الله علیه و آله لااعرف معناه، قال: و ما هو؟ فقلت: قوله: «لاتعادوا الایام فتعادیکم» ما معناه؟ فقال: نعم الایام نحن ما قامت السماوات و الارض- الخبر.
و انما فطم الخلق عن کنه معرفتها لان من لیس بذی العصمه یدرک العصمه مفهوما و لایدرکها ذوقا، و هذا مثل ان العوام لایدرکون حقیقه ملکه الاجتهاد و کنهها ذوقا، و لایعلمون شان من هو صاحب ملکه الاجتهاد بالذوق، و العمده فی المعرفه هی العلم الذوقی.
و المراد بالذوق فی اصطلاح العارف بالله ما یجده العالم علی سبیل الوجدان و الکشف لاالبرهان و الکسب، و لاعلی طریق الاخذ بالایمان و

[ صفحه ۲۵۹]

التقلید فان کلا منهما و ان کان معتبرا بحسب مرتبته لکنه لایلحق بمرتبه العلوم الکشفیه اذ لیس الخبر کالعیان.
و ایضا قال رسول‌الله صلی الله علیه و آله: «سمیتها فاطمه لان الله فطمها و فطم من احبها عن النار».

[ صفحه ۲۶۰]

ترجمه

حضرت فاطمه- صلوات‌الله‌علیها- لیله‌القدر بوده است، و لیله‌القدر دارای مراتبی است چنان که همه حقائق وجودی این گونه‌اند که دارای مراتب‌اند، هر مرتبه دانی رقیقه مرتبه عالی خود است، و هر مرتبه عالی حقیقت مرتبه دانی خود است، خدای سبحان فرموده است: شما نشئه اولی (آفرینش نخستین) ما را دانسته‌اید پس چرا متذکر نمی‌گردید (چرا به آفرینش نخستین ما بر نشاه اخری استدلال نمی‌کنید)؟
و از امام هشتم (حضرت امام رضا) علیه‌السلام روایت است که فرموده است: همانا که خردمندان دانسته‌اند که آنچه در آنجاست (در ما فوق طبیعت و ماورای آن است) دانسته نمی‌شود مگر بدانچه که در اینجاست.
و از امام صادق علیه‌السلام روایت است که فرمود: خداوند ملک را (عالم ملک را) بر مثال ملکوتش خلق فرموده است، و ملکوتش را بر مثال جبروتش تاسیس فرموده است تا به ملکش بر ملکوتش و به ملکوتش بر جبروتش استدلال شود.
و بدان که از منازل سیر حبی وجودی، در قوس نزولی به لیل و لیالی تعبیر می‌شود، و در قوس صعودی به یوم و ایام؛ لذا عصمه‌الله الکبری حضرت فاطمه همانگونه که لیله‌القدر است همچنین یوم‌الله است. و انسان کامل در عصر محمدی وعاء حقایق قرآن است، و اگر خواهی بگو که انسان کامل در عصر محمدی قرآن ناطق است، پس یازده قرآن ناطق از این لیله القدر مبارک حضرت عصمه‌الله فاطمه زهراء علیهاالسلام فرود آمده‌اند و آن جناب ام الائمه است (چنان که انسان کامل کتاب الله است و حضرت

[ صفحه ۲۶۱]

فاطمه علیهاالسلام ام‌الکتاب است)، سپس در قول خداوند سبحان تدبر نما که به پیغمبر اکرم فرمود: ما تو را کوثر عطا کرده‌ایم.
رسول‌الله صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس فاطمه را آن گونه که حق معرفت بدو است بشناسد، لیله‌القدر را ادراک کرده است و همانا فاطمه نامیده شد است بدین لحاظ که خلق از کنه معرفتش بریده شده‌اند- یعنی به کنه معرفت او نمی‌رسند-.
و در اثر است- ینی در خبر است- که امام صادق علیه‌السلام فرموده است: هر کس فاطمه را انسان که حق معرف اوست شناخت همانا که لیله‌القدر را دراک کرده است. و صورت تمام خبر در تفسیر فرات کوفی بدین گونه است:
«فرات گوید: محمدبن قسم بن عبید به اسناد معنعن از ابی‌عبدالله- یعنی حضرت امام جعفر صادق علیه‌السلام- ما را حدیث کرده است که آن جناب در تفسیر سوره مبارکه قدر) فرموده است: (انا انزلنه فی لیله‌القدر)- لیله فاطمه است و قدر الله است، کسی که فاطمه را انسان که حق معرفت اوست شناخت همانا که لیله‌القدر را ادراک کرده است. و آن جناب یعنی- حضرت فاطمه- بدین علت فاطمه نامیده شده است که خلق از معرفت او بریده شده‌اند (راوی در شک افتاد که آیا امام صله‌ی فعل فطموا را با عن حرف جر استعمال کرده است- یعنی چه چیز تو را دانا گردانید که شب قدر چیست؟ شب قدر بهتر از هزار ماه است یعنی بهتر از هزار مومن است، و آن حضرت- یعنی عصمه‌الله الکبری فاطمه- ام‌المومنین است- تنزل

[ صفحه ۲۶۲]

الملائکه و الروح فیها- و ملائکه مومنانی‌اند که مالک یعنی واجد و دارنده‌ی علم آل‌محمد صلی الله علیه و آله‌اند، و- الروح- روح القدس است و آن فاطمه است.- باذن ربهم من کل امر سلام هی حتی مطلع الفجر- به اذن و فرمان آفریدگارشان از جهت هر کاری، این شب سلام است یعنی سلامتی و برکت و فضیلت است تا وقت طلوع فجر یعنی تا زمان خروج قائم آل‌محمد- صلوات الله علیهم-
و از صقربن ابی دلف کرخی روایت است که گفت: وقتی که متوکل عباسی آقای ما امام ابوالحسن عسکری علیه‌السلام را دستگیر کرد و آورد، من آمدم تا از او خبری بگیرم و از حالش بپرسم- تا این که صقر گوید: گفتم ای آقای من حدیثی از پیغمبر صلی الله علیه و آله روایت می‌شود که معنایش را نمی‌دانم، فرمود: آن حدیث چیست؟
پس گفتم این که فرمود: «با ایام دشمنی نکنید که با شما دشمنی می‌کنند» معنای آن چیست؟
پس آن حضرت فرمود: تا آسمانها و زمین برقرارند آن ایام مائیم.
و همانا که خلق از کنه معرفت به حضرت عصمه‌الله فاطمه‌ی زهرا علیهاالسلام بدین علت بریده شده‌اند که آن جناب صاحب عصمت بوده است و کسانی که واجد ملکه عصمت نیستند، مفهوم عصمت را ادراک می‌کنند نه این که به حسب ذوق مدرک آن باشند و عمده در معرفت، علم ذوقی است. و در اصطلاح عارف بالله مراد از علم ذوقی آن علم و معرفتی است که عالم بدان از راه وجدان و کشف آن را می‌یابد نه از برهان و کسب و نه از راه اخذ به ایمان و تقلید زیرا که هر یک از برهان و کسب و ایمان و تقلید اگر

[ صفحه ۲۶۳]

چه به حسب مرتبه‌ی خود معتبر است، و لکن به مرتبه‌ی علوم کشفی نمی‌رسد زیرا که خبر مانند عیان نیست.
و نیز رسول‌الله صلی الله علیه و آله فرموده است: او را فاطمه نامیده‌ام زیرا که خداوند او را و دوستدارانش را از آتش باز داشته است و دور ساخته است.

[ صفحه ۲۶۴]

شرح

در این مرصد اسنی و موضوع سامی و نامی که علق نفیسی و زین و ثمین است در مصنفاتم مکرر بحث شده است: نکته نخستین «هزار و یک نکته» در این موضوع شریف است؛ و به خصوص در کتاب نمونه «انسان و قرآن» در این امر مبرم به تفصیل بحث کرده‌ام؛ و وجیزه‌ای در این موضوع نوشته‌ام که یکی از رسائل «ده رساله فارسی» این متمسک بذیل ولایت است؛ علاوه این که همین وجیزه، کلمه ۲۷۵ «هزار و یک کلمه» شده است: «این کلمه رساله‌ای است بدین موضوع: سیده نساء عالمین حضرت فاطمه علیهاالسلام لیله‌القدر و یوم‌الله است»؛ و نیز در بند هفدهم «دفتر دل» (دیوان- ص ۳۶۲) حدیث فرات کوفی را از امام ملک و ملکوت جعفر صادق آل‌محمد علیهم‌السلام که فرمود: «من عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرک لیله‌القدر» به تفصیل به نظم درآورده است:

تبرک از حدیث لیله‌القدر
بجویم تا گشاید مر ترا صدر

حدیثی کان ترا آب حیاتست
برایت نقل آن اینجا براتست

به تفسیر فرات کوفی ای دوست
نظر کن تا در آری مغز از پوست

امام صادق آن قرآن ناطق
یکی تفسیر همچون صبح صادق

بفرموده است و بشنو ای دل آگاه
که لیله فاطمه است و قدر، الله

چو عرفانش به حق کردید حاصل
به ادراک شب قدرید نائل

دگر این شهر نی ظرف زمانست
که مومن رمزی از معنی آنست

ملایک آن گروه مومنین‌اند
که اسرار الهی را امین‌اند

[ صفحه ۲۶۵]

مر آنان را بود روح موید
که باشد مالک علم محمد

مراد روح هم که روح قدسی ست
زجناب فاطمه حورای انسی است

بود آن لیله پر ارج و پر اجر
سلام هی حتی مطلع الفجر

بود این مطلع الفجر ممجد
ظهور قائم آل‌محمد

نزول یازده قرآن ناطق
در آن یک لیله القدرست صادق

(انا اعطینک الکوثر): فعل ماضی اعطینا دال بر تحقق وقوع کوثر است؛ و کوثر بر وزن فوعل صیغه مبالغه است و آن جویی است در بهشت که جمیع چشمه‌های بهشت از آن جاری می‌گردد. انهار بهشت که در قرآن آمده است کوثر خاص رسول‌الله صلی الله علیه و آله است. فاطمه معصومه علیهاالسلام آن کوثری است که همه انهار علوم و معارف از آن کوثر جاری است. از واقعه جان گداز کربلا فقط آدم اهل‌البیت حضرت امام زین العابدین علیه‌السلام باقی مانده است، و فرزندش امام محمد باقر العلوم علیه‌السلام در واقعه کربلا حضور داشت و در آن وقت چهار سال از سن مبارکش گذشته بود و عالم را این شجره طیبه طوبی ولایت فراگرفته است.
ای عزیز خدای سبحان در سوره مبارکه‌ی جن فرمود: (و الو استقموا علی الطریقه لاسقینهم ماء غدقا) مرحوم فیض در تفسیر صافی آورده است: «فی المجمع عن الصادق علیه‌السلام قال معناه لافدناهم علما کثیرا یتعلمونه من الائمه علیهم‌السلام. و فی الکافی عن الباقر علیه‌السلام یعنی لو استقاموا علی ولایه امیرالمومنین علیه‌السلام و الاوصیاء من ولده علیهم‌السلام و قبلوا طاعتهم فی امرهم و نهیهم لاسقیناهم ماء غدقا یقول لاشربنا قلوبهم الایمان» فتبصر و تدبر ثم اقرا وارقه.

[ صفحه ۲۶۶]

نکته ۷۷۱ کتاب ما «هزار و یک نکته» در انهار بهشتی بدین صورت است «انهار بهشت که در قرآن آمده است: کوثر خاص رسول‌الله صلی الله علیه و آله است؛ (انا اعطینک الکوثر) و چهار جوی از آن متقیان است
(مثل الجنه التی وعد المتقون فیها انهر من ماء غیر ءاسن و انهر من لبن لم یتغیر طعمه و انهر من خمر لذه للشربین و انهر من عسل مصفی ولهم فیها من کل الثمرت…) (محمد: ۱۵)؛ و دو چشمه از آن اهل خوف و خشیت است که مقربین‌اند (و لمن خاف مقام ربه جنتان)- الی قوله تعالی:
(فیهما عینان تجریان) (رحمان: ۵۰)؛ و دو چشمه از آن اهل یمین است (فیهما عینان نضاختان) (رحمان: ۶۶)؛ و دیگر رحیق از آن ابرار است، چشمه تسنیم از آن مقربان است، دو چشمه از آن اهل‌بیت کافور و زنجبیل یا سلسبیل است: (ان الابرار لفی نعیم)- الی قوله تعالی: (یسقون من رحیق مختوم- ختمه مسک و فی ذلک فلیتنافس المتنفسون- و مزاجه من تسنیم- عینا یشرب بها المقربون (المطففین ۲۵- ۲۸)، ان الابرار یشربون من کاس کان مزاجها کافورا- عینا یشرب بها عباد الله یفجرونها تفجیرا) (انسان: ۸).
در روایت صقربن ابی دلف کرخی که در آخر این موضوع آورده‌ایم، ایام بر حجج الهی اطلاق شده است؛ خدای سبحان در سوره سبای قرآن (آیه ۱۹) فرموده است: (و جعلنا بینهم و بین القری التی برکنا فیها قری ظهره و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالی و ایاما ءامنین؛ جناب فیض در تفسیر شریف صافی در تفسیر همین آیه‌ی کریمه گوید: «عن السجاد علیه‌السلام انما عنی بالقری الرجال، ثم تلا آیات فی هذا المعنی من القرآن، قیل: فمن هم؟ قال: نحن هم او لم تسمع الی قوله: «سیروا فیها لیالی و ایاما آمنین»؟

[ صفحه ۲۶۷]

قال: آمنین من الزیغ. و فی الاکمال عن القائم علیه‌السلام فی هذه الایه، قال: نحن و الله القری التی بارک الله فیها و انتم القری الظاهره».
و نیز در ضمن همین آیه یاد شده تفسیر صافی، حدیث دیگر از احتجاج طبرسی نقل شده است که حائز نکاتی بسیار بلند و سودمند در همین معنی است.
در شرح مرحوم احسائی بر زیارت جامعه آنجا که عبارت زیارت فرماید: «فجعلکم فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه» روایات و بیاناتی مناسب همین موضوع دارد، (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۲۳۱). و نیز ما را در رساله نهج‌الولایه» (ص ۵۷) در بیان عنوان «تجلیات اسمائی و غایت حرکت وجودی و ایجادی» تقریر و تحریری در همین معنی است که شاید مفید بوده باشد.
آن که در صدر این فصل گفته‌ایم: هر مرتبه دانی رقیقت مرتبه عالی خود است، و هر مرتبه عالی حقیقت مرتبه دانی خود است، در این موضوع در غزلی از دیوانم گفته‌ام:

چو باشد عالم دانی مثال عالم عالی
همی دانی که هر چیزی برای اوست مخزنها

که اشاره است به کریمه (و ان من شی‌ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم) (حجر: ۲۱). دو رساله «مثل و مثال» ما را در بحث و تحقیق و تنقیب این موضوع شریف اهمیت بسزا است.
اکنون در بیان آن که در ذیل این فصل تقریر و تحریر شده است که «انما فطم الخلق عن کنه معرفتها لان من لیس بذی العصمه یدرک العصمه مفهوما و لایدرکها ذوقا…» گوییم: حقیقت امر در شرح و تفسیر این مطلب

[ صفحه ۲۶۸]

مهم همانست که در ترجمه آن آورده‌ایم که باید علم مفهومی را از علم ذوقی تمیز داد؛ و من در اینجا به چند سطری که در فصل سوم رساله «انسان در عرف عرفان» نگاشته‌ام بسنده می‌کنم:
«با جناب استادم حضرت آیه‌الله علامه آقا سید محمد حسن الهی تبریزی- روحی فداه- که دستور العمل سیر و سلوک کسب می‌کردم پرسشهایی پیش می‌آوردم و آن جناب جواب می‌فرمود؛ و هرگاه سوالاتم به تسلسل می‌افتاد، می‌فرمود: انشاءالله چند بار شکار بفرمایید پاسخ این پرسشها روشن می‌شود.
این بیان استاد- رضوان‌الله‌علیه- کلامی کامل شایان بسیار آفرین، و سزاوار تمجید و تحسین، و مورد تدبر و تحقیق و نقیب است چه این که به تعبیر آن جناب شکار کردن که نتیجه عرفان عملی است موجب علم ذوقی و شهودی است و آن دارایی است؛ و اما عرفان نظری، علم مفهومی و دانایی است، و عمده دارایی است که ذوقی است. در علم عرفان از این دارایی، تعبیر به ذوق می‌شود.
علامه قیصری در چند جای شرح فصوص الحکم ذوق را معنی کرده است از آن جمله در شرح فص هودی فرماید: «المراد بالذوق مایجده العالم علی سبیل الوجدان و الکشف لاالبرهان و الکسب، و لاعلی طریق الاخذ بالایمان و التقلید فان کلا منهما و ان کان معتبرا بحسب مرتبته لکنه لایلحق بمرتبه العلوم الکشفیه اذ لیس الخبر کالعیان» (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۲۴۵)
یعنی مراد از ذوق آن علوم و معارفی است که به وجدان و کشف حاصل

[ صفحه ۲۶۹]

می‌شوند نه به برهان و کشب و نه از طریق اخذ به ایمان و تقلید، زیرا که هر یک از برهان و کسب و اخذ به ایمان و تقلید اگر چه در حد و مرتبت خود معتبر است ولکن ذوق که وجدان و کشف است علم عیانی است و آن دگرها علم خبری‌اند و خبر مانند عیان نیست.
مثلا آن که درد دندان ندارد مفهوم درد دندان را اداراک می‌کند، اما آن که درد دندان دارد می‌داند که درد دندان چیست. آن که درد ندارد دانایی مفهومی دارد، و این که درد دارد دانایی ذوقی دارد. بقول عارف سنائی در باب دهم حدیقه الحقائق:

آن شنیدی که رفت نادانی
به عیادت به درد دندانی

گفت باد است از این مباش حزین
گفت آری و لیک سوی تو این

باد باشد چو بیخبر باشی
آب و آتش چو خاک بر پاشی

بر من این درد کوه پولاد است
چون تو زین فارغی ترا بادست

کلمه نود و چهارم کتاب ما به نام «هزار و یک کلمه»، و همچنین درس پنچم کتاب ما «دروس اتحاد عاقل بمعقول» حکایت از حال نگارنده است که از تشتت حال به تجمع بال رسیده است؛ و در «الهی نامه» گفته است: «الهی جان به لب رسید تا جام به لب رسید…».
آن که در آخر این فصل از جناب رسول‌الله صلی الله علیه و آله نقل کرده‌ایم که آن حضرت فرمود: «سمیتها فاطمه لان الله فطمها و فطم من احبها عن النار» ذیل این حدیث شریف، اعنی «و فطم من احبها عن النار» بیان شفاعت است و معنی شفاعت آنست که در نکته ۷۹۱ کتاب ما «هزار و یک نکته»

[ صفحه ۲۷۰]

گفته آمد:
«معنی الشفاعه: ان من استحکم نسبته الی بعض مقربی حضرته تعالی بالاقتداء و کثره الذکر بالصلاه و التسلیم علیه و التالم بفقدانه لله تعالی، یصیر ذلک سببا لتنویر قلبه و قربه من الله، و هما مغفره للذنوب وزیاده فی الدرجات، و انما حصلتا بوسیله ذلک الشفیع بل بوسیله قربه الی الله؛ و هذا معنی الاذن من الله فی الشفاعه، قال تعالی: و لایشفعون الا لمن ارتضی؛ قال الامام علی بن موسی الرضا علیه‌السلام: الا لمن ارتضی دینه لما سئل عنه ما معنی ذلک؟
پس شفاعت را باید از دنیا با خود ببری ان هی الا اعمالکم ترد الیکم، نه این که پنداری در قیامت پارتی بازی است». در شرح مرحوم احسائی بر زیارت جامعه آنجا که گوید: «من اطاعکم فقد اطاع الله و من عصاکم فقد عصی الله…» بحثی از شفاعت شده است. مساله دهم مقصد ششم تجرید الاعتقاد خواجه طوسی، و شرح آن کشف المراد علامه حلی در شفاعت است (ط ۷- ص ۵۶۴- بتصحیح و تعلیق نگارنده».
شرح این فصل را نیز به قصیده‌ای غراء به نام «قصیده طیبه» در مدح عصمه‌الله الکبری از دیوان استادم حضرت متاله صمدانی حاج میرزا مهدی الهی قمشه‌ای- روحی فداه- خاتمه می‌دهیم:

ببرج معرفت گردون درخشان اختری دارد
بجیب خود سپهر عشق تابان گوهری دارد

بباغ وحی و بستان نبوت گلبنی باشد
که آن گلبن هزاران باغ گل در هر پری دارد

[ صفحه ۲۷۱]

ببستان ولایت تازه سرو قامتی یابی
که آن قامت چو غوغای قیامت محشری دارد

بچشم از کحل ادراک حقایق سرمه بینش
بگوش از گوشوار علم و ایمان گوهری دارد

فلک زان حلقه گیسوی مشکین چنبری گیرد
ملک زان نرگس شهلای رضوان ساغری دارد

از آن مشکین دو گیسو لیله‌القدر آیتی باشد
وزان خندان لب لعل آب حیوان مظهری دارد

زمین هر محفل از اشراق رویش شاهدی بیند
فلک هر جانب از انوار حسنش اختری دارد

جحیم از قهر او بر دشمنانش شعله افروزد
بهشت از لطف او بر دوستانش کوثری دارد

وقارش بر قد و بالای عصمت زیوری بندد
شکوهش بر سر از سلطان عزت افسری دارد

ببر از اطلس زیبای جنت حله دیبا
بسر از فاق لولاک نبوت معجری دارد

در آفاق حقیقت اخترش را بهترین طالع
که چون شاه ولایت وصلش همسری دارد

سزد گر آفتاب و مه ز مهرش رخ بیفروزد
که در جیب فلک رفعت شبیر و شبری دارد

امیر دین از آن برج ولای آسمان رفعت
به ازمه یازده تابنده مهر انوری دارد

[ صفحه ۲۷۲]

حسن خلق و حسین افسر علی قدر و محمد فر
که او چون شاه صادق ماه مذهب جعفری دارد

دگر موسی کاظم پس علی فرزند دلبندش
که در ملک رضا آن والی حق کشوری دارد

دگر سلطان تقوی خسرو یکتا تقی دیگر
نقی پاک جان آن کو حسن فر عسکری دارد

دگر غوث زمان قطب جهان آن معنی قرآن
امام انس و جان قائم ولی داوری دارد

بلی دخت پیمبر طهر اطهر شافع محشر
بطالع یازده رخشنده ماه اختری دارد

زغوغای قیامت کی هراسد شیعه پاکش
که چونان عصمت کبرای شفیع محشری دارد

عجب نبود الهی را گر ایمن باشد از دوزخ
که از مهرش دلی روشن چو مهر خاوری دارد

[ صفحه ۲۷۵]

در بیان مراتب لیله‌القدر است

اشاره

۱۳- لیله القدر هی بنیه الانسان الکامل ای القلب الذی هو عرش الرحمن و هو اوسع القلوب، قوله سبحانه: (نزل به الروح الامین علی قلبک)؛ وقوله تعالی شانه: (انا انزلنه فی لیله مبرکه) و هو الصدر المشروح، قوله عزمن قائل: (الم نشرح لک صدرک) فلیله القدر هی صدر الخاتم ای البنیه المحمدیه و القدر هو عظم منزلته و خطره و شرفه صلوات الله و سلامه علیه و هذا الصدر ینبغی ان یکون منزلا فیه و منزلا الیه و قابلا و حاملا، قوله جل و علی: «انا سنلقی علیک قولا ثقیلا»؛ و جمله الامر ان القرآن الکریم انزل دفعه فی لیله‌القدر المبارکه الزمانیه فی لیله‌القدر المبارکه الختمیه التی هی صدر سیدنا محمد رسول‌الله صلی الله علیه و آله اقرا و ارقه.
و اعلم ان القلب مثلا کما یطلق علی اللحم الصنوبری المودع فی الایسر من الصدر و علی اللطیفه الربانیه التی لها تعلق بهذا القلب الجسمانی، کذلک الکلام فی لیله‌القدر علی الوجهین المذکورین، و کم لهذا التمثیل من مثیل.

[ صفحه ۲۷۶]

ترجمه

لیله‌القدر بنیه انسان کامل است یعنی قلبی که عرش الرحمان و اوسع قلوب است. خدای سبحان فرمود: روح الامین- یعنی جبرائیل- قرآن را بر قلب تو نازل فرموده است. و خدای تعالی شانه فرمود: ما قرآن را در شب مبارکی فروفرستادیم، آن قلب صدر مشروح است. خدای گوینده عزیز فرموده است: آیا ما سینه تو را شرح نکرده‌ایم (به تو صدر شرح عطا نکرده‌ایم)؟ پس لیله‌القدر سینه خاتم یعنی محمدیه است، و قدر بزرگی منزلت و مقام و شرف آن جناب صلوات‌الله و سلامه علیه است. و چنین صدری شایستگی دارد که قرآن در آن و بسوی آن فرود آید و قابل و حامل آن باشد، سخن خدای جل و علی است که ما هر آینه بر تو قولی سنگین القاء می‌کنیم؛ خلاصه این که قرآن کریم در شب قدر مبارک زمانی یکبارگی در شب قدر ختمی که سینه سید ما محمد رسول‌الله صلی الله علیه و آله است نازل شده است، بخوان و بالا برو.
و بدان که مثلا قلب چنان که بر گوشت صنوبری شکل که در سمت چپ سینه واقع است گفته می‌شود، و بر لطیفه ربانی یعنی نفس ناطقه که تعلق به این قلب جسمانی دارد نیز اطلاق می‌گردد، همچنین است سخن در لیله‌القدر بر دو وجه یاد شده، و مثالهای بسیار دیگر از این قبیل.

[ صفحه ۲۷۷]

شرح

زمین کره است و ظل کره، مخروطی شکل است و امتداد مخروط آن تا به زهره می‌رسد، در گردش زمین هر افقی که در ظل آن واقع شده است شب اوست، لذا ممکن است که لیله‌القدر را به حسب نشاه عنصری زمانی افراد متشابه و متماثل در یکسال بلکه در یک ماه بوده باشد. مثلا در یک ماه مبارک رمضان به حسب اختلاف آفاق، در یکی از آفاق شرقیه نسبت به ایران مانند هند شبی بیست و سوم ماه مبارک رمضان باشد، و حال این که شب قبل آن در یکی از آفاق ایران هلال ماه مبارک یکشب قبل از هند به وقوع پیوسته است که هر دو شب لیله‌القدر است و به حسب آفاق متعدد است به تعدد ظلی و زمانی. در این موضوع به تفصیل تام در کتاب «انسان و قرآن» تقریر و تحریر شده است.
تبصره: بحث این که کره ارض، آیا در واقع کره تام است، و یا در دو طرف قطبین تطامن دارد که در واقع شلجمی الشکل است نه کره تام، بحثی است که در علم شریف «هیئت» عنوان شده است، و ما این بحث را به تفصیل تام در درس شانزدهم کتاب «دروس معرفه الوقت و القبله» به تازی، و به اختصار در درس پنجاه و پنج کتاب «دروس هیئت و دیگر رشته‌های ریاضی» به پارسی تقریر و تحریر کرده‌ایم؛ و غرض ما از تبصر این استکه در هر دو صورت خواه زمین کرده تام باشد و یا دو جانب او را تطامن باشد، حکم مذکور که گفته‌ایم ظل آن مخروطی شکل است و امتداد آن تا به زهره می‌رسد، بر قوت خود باقی است.

[ صفحه ۲۷۸]

غرض این که مستفاد از جمع بین روایات، و توجه به معرفت مقامات حقیقی و شرح صدر انسان و اصول و امهاتی که در کتاب شریف «انسان و قرآن» عنوان کرده‌ایم دانسته می‌شود که مراد از لیله القدر در (انا انزلنه فی لیله‌القدر) (قدر: ۲)، و (انا انزلنه فی لیله مبرکه) (دخان: ۳) خود حضرت خاتم صلی الله علیه و آله است که منزل فیه و منزل الیه در حقیقت یکی است و منزل فیه صدر مشروح آن جناب است: (الم نشرح لک صدرک) (انشراح: ۱)، (نزل به الروح الامین علی قلبک) (شعراء: ۱۹۳)، هر چند ظرف زمان آن به لحاظ نشاه عنصری، یکی از همین لیالی متعارف است، چه این که انسان کون جامع را که لیله‌القدر و یوم‌الله است به لحاظ این نشاه مادی، متی است که وجود ظلی عنصری او را در امتداد ظرف زمان است؛ پس منزل فیه، در حقیقت و واقع قلب آن حضرت است؛ و بعد از آن به لحاظ ظرف زمان منزل فیه لیله‌القدر زمانی است که منزل فیه به لحاظی در منزل فیه است و هر دو وعای منزل فیه‌اند، چنان که هر انسان عنصری نسبت وعای علمش هنگام تلقی معانی با وعای زمان او چنین است فافهم.
در تفسیر عرائس البیان ناظر به این مطلب سامی و تفسیر انفسی است که گوید:
«لیله‌القدر هی البنیه المحمدیه حال احتجابه علیه‌السلام فی مقام القلب بعد الشهود الذاتی لان الانزال لایمکن الا فی هذه البنیه فی هذه الحاله؛ و القدر هو خطره علیه‌السلام و شرفه اذ لایظهر قدره و لایعرفه هو الا فیها».
و در بیان السعاده از نبیه محمدیه تعبیر به صدر محمد صلی الله علیه و آله نموده است و گفته است: فی لیل القدر التی هی صدر محمد صلی الله علیه و آله.

[ صفحه ۲۷۹]

و مرحوم صفی در تفسیر، پس از تفسیر لیله‌القدر به زمانی، ناظر به بیان عرائس البیان است که آن را چنین بنظم در آورده است:

نزد تحقیق از کمال سرمدی
لیله‌القدر است بنیه‌ی احمدی

حال کون احتجابش بالعهود
بر مقام قلب از بعد شهود

زان که ممکن نیست آن انزال خاص
جز که در این بنیه در این حال خاص

نیست ظاهر آن بر هیچکس
خود شناسد قدر آن احوال و بس

بیان: آن که در عرائس آمده است «فی مقام القلب بعد الشهود الذاتی» مقام قلب مقام شهود حقائق اشیاء به نحو تمییز و تفصیل است که بعد از مقام روح است که مقام روح مقام لف و جمع است و امتیاز منتفی است. علامه قیصری در شرح فص ابراهیمی فصوص الحکم، در بیان ثبوت اعیان در غیب حق- که در تحت قهر احدیت ذاتیه مستهلک‌اند و از یکدیگر تمایز ندارند، و پس از آن در حضرت علمیه و سپس به وجود عینیشان از یکدیگر تمایز می‌یابند- گوید:
«و اعتبر فی مقام روحک حال حقائقک و علومک الکلیه هل تجد ممتازا بعضها عن بعض، او عن عین روحک- یعنی ممتازا عن عین روحک- الی ان تنزل الی مقام قلبک فیتمیز کل کلی عن غیره ثم یتفصل کل منها الی جزئیاته فیه، ثم یظهر فی مقام الخیال مصورا کالمحسوس، ثم یظهر فی الحس؛ فان وجدت فی نفسک ما نبهت علیه هدیت و علمت الامر فیمن انت خلقت علی صورته، و ان لم تجد ما فی نفسک علی ما هی علیه لایمکنک الاطلاع علی الحقائق الالهیه و احوالها، و کل میسر لما خلق له، و الامتیاز العلمی ایضا انما هو فی المقام القلبی لاالروحی». (ط ۱- چاپ

[ صفحه ۲۸۰]

سنگی ایران- ص ۱۷۶). در کتاب ما به نام «انسان و قرآن» این مطلب شریف دنباله دارد، و آیات و روایات و عباراتی چند از مشایخ علم نقل کرده‌ایم، و ان شئت فراجعه.
کوتاهی سخن این که همان گونه که قلب مثلا هم بر جسم صنوبری شکل که در جانب چپ سینه قرار دارد اطلاق می‌شود، و هم بر نفس ناطقه انسانی، همچنین لیله‌القدر بر مقداری از امتداد مخصوص از ظل الارض که آن را لیله‌القدر زمانی گوییم اطلاق می‌شود، و هم بر صدر مشروح جناب انسان کامل، سیما بنیه ختمیه محمدیه- ص-؛ مثلا جناب امام حسن مجتبی علیه‌السلام فرمود: چون خدای سبحان قلب پیغمبر خاتم را اوسع قلوب دیده است قرآن را بر وی فروفرستاده است. این وسعت روحانی و معنوی روح قدسی عرشی محمدی است که گیرنده کتاب الله بیکران قرآن فرقان به یکبارگی به نحو انزال دفعی است، قوله سبحانه:
(انا انزلنه فی لیله‌القدر)؛ (انا انزلنه فی لیله مبرکه).
نقل چند بیتی از بند هفدهم «دفتر دل» (ص ۳۶۵ دیوان) مناسب می‌نماید:

نزول اندر قیود است و حدود است
صعود اندر ظهور است و شهود است

خروج صاعد از ظلمت بنور است
که یوم است و همیشه در ظهور است

چو صاعد دمبدم اندر خروج است
پس او ایام در حال عروج است

چو عکس صاعد آمد سیر نازل
لیالی خوانیش اندر منازل

شب اینجا نمودی از حدود است
بسی شبها که در طول وجود است

[ صفحه ۲۸۱]

چنان که روز رمزی از ظهور است
ظهور است هر کجا مصباح نور است

شب قدر اندر این نشاه نمودی
بود از لیله‌القدر صعودی

چو ظلی روز اینجا روزها را است
که یوم‌الله یوم‌القدر اینجاست

مر انسانی که باشد کون جامع
شب قدر است و یوم‌الله واقع

مطلب این فصل عالی الشان را به این عبارت خلاصه کرده‌ایم که: «و جمله الامر ان القرآن الکریم انزل دفعه فی لیله‌القدر المبارکه الزمانیه فی لیله‌القدر المبارکه التی هی صدر سیدنا محمد رسول‌الله صلی الله علیه و آله ثم اقرا و ارقه». به دقائقی که در تقریر این فصل اشارتی نموده‌ایم باید توجه شایان داشت؛ و آن را به نقل قصیده‌ای غرا در مدح و منقبت عصمه‌الله الکبری فاطمه زهراء- سلام‌الله و صلواته علیها- از دیوان استاد بزرگ تنی چند از استادان ما: علامه کبیر جامع المعقول و المنقول آیت‌الله جناب آقای حاج شیخ محمد حسین غروی نخجوانی اصفهانی معروف به «آیه‌الله کمپانی» و متخلص به «مفتقر»- رفع‌الله المتعالی درجاته- خاتمه می‌دهیم:
فی مدح سیده النساء علیهاالسلام

دختر فکر بکر من، غنچه‌ی لب چه واکند
از نمکین کلام خود، حق نمک ادا کند

طوطی طبع شوخ من، گر که شکر شکن شود
کام زمانه را پر از، شکر جانفزا کند

بلبل نطق من ز یک نغمه‌ی عاشقانه‌ای
گلشن دهر را پر از، زمزمه و نوا کند

[ صفحه ۲۸۲]

خامه‌ی مشکسای من، گر بنگارد این رقم
صفحه روزگار را، مملکت ختا کند

مطرب اگر بدین نمط، ساز طرب کند گهی
دائره وجود را، جنت دلگشا کند

منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقه‌ی حروف را، منطقه السما کند

شمع فلک بسوزد از، آتش غیرت و حسد
شاهد معنی من ار، جلوه دلربا کن

نظم برد بدین نسق، از دم عیسوی سبق
خاصه دمی که از مسیحا نفسی ثنا کند

و هم باوج قدس ناموس اله کی رسد؟
فهم که نعت بانی، خلوت کبریا کند

ناطقه مرا مگر، روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیده‌ی نسا کند

فیض نخست و خاتمه، نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدا و منتهی کند

صورت شاهد ازل، معنی حسم لم یزل
وهم چگوه وصف آئینه‌ی حق نما کند

مطلع نور ایزدی، مبدا فیض سرمدی
جلوه او حکایت از خاتم انبیا کند

بسمله‌ی صحیفه‌ی فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از، نقطه تحت با کند

[ صفحه ۲۸۳]

دائره شهود را، نقطه‌ی ملتقی بود
بلکه سزد که دعوی، لو کشف الغطا کند

حامل سر مستسر، حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر، دانش ما سوا کند

عین معارف و حکم، بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را، قطره‌ی بی بها کند

لیله‌ی قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع، از افق علا کند

بضعه‌ی سید بشر، ام ائمه‌ی غرر
کیست جز او که همسری، باشه لافتی کند

وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه‌ای از مروتش، سوره‌ی هل اتی کند

دامن کبریای او، دست رس خیال نی
پایه‌ی قدر او بسی، پایه بزیر پا کند

لوح قدر بدست او، کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند

در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشئات کن فکان، حکم بما تشا کند

عصمت او حجاب او، عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن، ستر و از آن حیا کند

نفخه‌ی قدس بوی او، جذبه‌ی انس خوی او
منطق او خبر ز «لا، ینطق عن هوی»کند

[ صفحه ۲۸۴]

قبله خلق روی او، کعبه‌ی عشق کوی او
چشم امید سوی او، تا بکه اعتنا کند

بهر کنیزیش بود، زهره کمینه مشتری
چشمه‌ی خور شود اگر، چشم سوی سها کند

مفتقرا متاب رو، از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را، فضه او طلا کند

[ صفحه ۲۸۷]

در بیان قرآن انزالی و قرآن تنزیلی و تفسیر انفسی قرآن کریم است

اشاره

۱۴- القرآن الکریم یعبر عنه فی الصحف الکافله لتفسیره الانفسی تاره بالکشف التام المحمدی، و اخری بالکشف الاتم المحمدی. و یجب الفرق بین انزال القرآن و بین تنزیله فان الانزال دفعی و التنزیل تدریجی، قوله سبحانه: (انا انزلنه فی لیله‌القدر)، و قوله تعالی شانه: (انا نحن نزلنا علیک القرءان تنزیلا).
و الانزال کان فی لیله‌القدر، و التنزیل کان بعد الانزال نجوما فی ثلاث و عشرین سنه. و القرآن سوره و آیاته من الفاتحه الی الناس منسجم علی صورته الانزالیه بلا زیاده و نقصان، و التفوه بالتحریف افتراء و بهتان.
ثم اعلم ان القلب الذی هو خزینه الایات القرآنیه بحقائقها و بطونها فهو لیله‌القدر، و قد قالت زجاجه الوحی و ثمره النبوه فاطمه العارفه بالاشیاء: «الحمدلله الذی بنعمته بلغت ما بلغت من العلم به و العمل له و الرغبه الیه و الطاعه لامره. و الحمدلله الذی لم یجعلنی جاحده لشی‌ء من کتابه، و لامتحیره فی شی‌ء من امره. «و الحمدلله الذی هدانی الی دینه و لم یجعلنی اعبد شیئا غیره…»

[ صفحه ۲۸۸]

فاعمل رویتک فی قولها: «لم یجعلنی جاحده لشی‌ء من کتابه» و قد روی عن النبی صلی الله علیه و آله: «ما من حرف من حروف القرآن الا و له سبعون الف معنی»؛ و فی الاثر المقدم من ان «من عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرک لیله‌القدر.

[ صفحه ۲۸۹]

ترجمه

در صحفی که متکفل تفسیر انفسی قرآن کریم‌اند گاهی از قرآن تعبیر به کشف تام محمدی می‌کنند، و گاهی تعبیر به کشف اتم محمدی. و باید انزال قرآن را از تنزیل آن فرق گذاشت زیرا که انزال دفعی است و تنزیل تدریجی. خدای سبحان فرمود: ما قرآن را در شب قدر انزال کرده‌ایم- یعنی یکبارگی فروفرستاده‌ایم- انزال قرآن در شب قدر بوده است، و تنزیل آن بعد از انزال در بیست و سه سال به تدریج.
قرآن همه سوره‌ها و آیه‌های آن از آغاز سوره فاتحه تا انجام سوره ناس- یعنی از اول تا آخر قرآن- بر صورت انزالی آن بدون هیچگونه زیاده و نقصان منسجم است، و تفوه به تحریف قرآن افتراء و بهتان است.
سپس بدان که قلبی که گنجینه حقایق و بطون آیت قرآنی است آن قلب، لیله‌القدر است، و زجاجه وحی و ثمره نبوت فاطمه عارفه با اشیاء فرموده است: حمد خدای را که به نعمت او بدین مرتبه علم و عمل و رغبت به او و طاعت امر او رسیده‌ام. و حمد خدای را که مرا منکر هیچ چیزی از کتابش نگردانیده است، و در هیچ چیزی از امر آن مرا سرگردان ننموده است. و حمد خدای را که مرا به دینش هدایت فرموده است، و مرا کسی قرار نداد که جز او را پرستش کنم.
پس در این فرموده آن حضرت که «مرا منکر هیچ چیزی از کتابش نگردانیده است» رویت و فکرت خود را بکار بر، و حال این که از پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است که هیچ حرفی از حروف قرآن نیست مگر این که

[ صفحه ۲۹۰]

او را هفتاد هزار معنی است. و همچنین فکرت و رویت خود را در مفاد حدیث یاد شده در فصل دوازدهم بکار ببر که امام صادق علیه‌السلام فرمود: هر کس فاطمه را آنسان که حق معرفت اوست شناخت همانا که لیله‌القدر را ادراک کرده است.

[ صفحه ۲۹۱]

شرح

در این فصل شریف به چند امر اشارتی شده است:
یکی این که صحف اصیل عرفانی در حقیقت و واقع تفسیر انفسی قرآن کریم‌اند؛ این امر اهمیت بسزا دارد و در آن دقت شایسته و توجه بایسته لازم است.
امر دوم که قرآن کریم در لسان این طایفه که مراد عارفان بالله‌اند، گاهی به کشف تام محمدی و گاهی به کشف اتم محمدی تعبیر شده است که از وحی خطاب محمدی تعبیر به کشف تام یا کشف اتم محمدی می‌کنند؛ و کشف گشودن و باز کردن است، و منطق وحی از قوه قدسیه انسان ختمی صاحب عصمت موید من عندالله تعالی شانه حقایق را برای نفوس مستعده و شیقه بکمال مکشوف فرموده است.
باید بین کشف صاحب عصمت که ادراک متن حقائق است و همان وحی الهی است. اعنی قرآن کریم که کشف تام محمدی است، با کشف ارباب سیر و سلوک تمیز داده شود که آن کشف وحی الهی است و معیار همه کشفهای دیگران است- یعنی هر کشفی را و هر صورت علمیه را مطلقا که کشف صاحب عصمت اعنی قرآن کریم امضاء فرموده است مقبول است و الا فلا-. خدای سبحان درباره کشف تام محمدی صلی الله علیه و آله فرموده است: (لاتحرک به لسانک لتعجل به- ان علینا جمعه و قرءانه- فاذا قرانه فاتبع قرءانه- ثم ان علینا بیانه) (قیامت: ۱۶- ۱۹). و فرمود: (سنقرئک فلاتنسی) (الاعلی: ۶) و آیات بسیار دیگر.
علامه قیصری را در فصل هفتم از فصول مدخل شرحش بر فصوص

[ صفحه ۲۹۲]

الحکم شیخ اکبر، در مراتب کشف و انواع آن مطالب و دقائق بسیار ارزشمند است، و نیز در شرح فص یوسفی آن به نکات و لطائف بسیار مفید در این امر اشارت فرموده است.
امر سوم این که بین انزال قرآن و تنزیل آن باید فرق گذاشت. در لغت عرب، انزال به معنی فرود آمدن شی‌ء به یکبارگی است و تنزیل به معنی فرود آمدن آن به تدریج است. قرآن کریم به همین ترتیب سور و آیات که در دست مسلمانان است که اول آن سوره حمد و آخر آن سوره ناس است در شب قدر بر قلب رسول‌الله صلی الله علیه و آله به صورت انزالی یعنی به یکبارگی نازل شده است؛ و پس از آن در مدت بیست و سه سال مطابق روی آوردن احوال و وقایع و حوادث به نزول تنزیلی نازل شده است؛ و پس از نزول تنزیلی هر آیه و سوره، پیامبر اکرم دستور می‌فرمود که این آیه را در فلان آیات قرآن تنزیلی به وفق قرآن انزالی ترتیب و انسجام یافته است یعنی ترتیب آیات و سوره‌ها توقیفی است و همه بدستور جناب رسول‌الله بوده است، و قرآن واقعی انزالی همین است که در دست مسلمانان است بدون هیچگونه نقصان و زیاده و تقدیم و تاخیر، و تفوه به تحریف قرآن کیف کان افتراء به کتاب الله و دین خدا است.
مثلا باتفاق مفسرین آخرین آیه‌ای که بر پیغمبر اکرم نازل شده است آیه دویست و هشتاد و یک سوره بقره است: (و اتقوا یوما ترجعون فیه الی الله ثم توفی کل نفس ما کسبت و هم لایظلمون). غرضم این است که این آیه‌ی کریمه به حسب تنزیل آخرین آیه است که بر پیغمبر اکرم نازل شده است

[ صفحه ۲۹۳]

و بفرمان آن حضرت آیه ۲۸۱ سوره بقره قرار داده شده است که آیات تنزیلی بر وفق صورت قرآن انزالی تنظیم شده است و انسجام یافته است. امین الاسلام طبرسی در تفسیر شریف مجمع البیان در بیان نزول آیه‌ی مذکور فرماید: «هذه آخر آیه نزلت من القرآن، و قال جبرئیل علیه‌السلام: ضعها فی راس الثمانین و الماتین من البقره عن ابن عباس و السدی…» تا این که فرماید: «فعاش رسول الله صلی الله علیه و آله بعدها احد و عشرین یوما، و قال ابن جریح تسع لیال، و قال سعید بن جبیر و مقاتل: سبع لیال، ثم مات یوم الاثنین للیلتین خلتا من شهر ربیع‌الاول حین بزغت الشمس؛ و روی اصحابنا للیلتین بقیتا من صفر سنه احدی عشر من الهجره، و لسنه واحده من ملک اردشیر بن شیرویه بن پرویز هرمز بن نوشیروان…»
در نکته ۵۷۳ کتاب هزار و یک نکته گفته‌ام: مرحوم طبرسی در تفسیر شریف مجمع البیان در بسیاری از مواضع در بیان ترتیب سور و ارتباط آیات سخن می‌گوید؛ این بیان راجع به قرآن انزالی است نه تنزیلی نجومی چه ترتیب سور و آیات به ترتیب تنزیلی نیست ولی به امر رسول‌الله صلی الله علیه و آله بعد از نزول هر سوره و آیه به همین ترتیب بین دفتین که در میان تفصیلی آن را در رساله «فص الخطاب فی عدم تحریف کتاب رب الارباب» آورده‌ایم.
امر چهارم این که همان گونه که در ذیل امر سوم اشارتی شده است- تفوه به تحریف قرآن کیف کان افتراء به کتاب الله و دین خدا است، و تکذیب صریح به کلام خداوند متعال در خود قرآن است که فرمود: (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحفظون). آری قرآنی که بر خاتم انبیاء محمد مصطفی صلی الله علیه و آله نازل شده است همین است که در دست مسلمانان است.

[ صفحه ۲۹۴]

این کمترین حسن حسن حسن‌زاد آملی در این موضوع خطیر و امر حیاتی جهانی مهمتر از هر مهم که اساس مدینه فاضله انسانی است، رساله‌ای گرانقدر به عربی به نام «فصل الخطاب فی اثبات عدم تحریف کتاب رب الارباب» نوشته است. این رساله هم به صورت انفرادی، و هم با مجموعه‌ای از آثار به نام «هشت رساله عربی» که یکی از آن رسائل همین رساله است مکرر به طبع رسیده است؛ و نیز یکی از رسائل مطبوع هشتمین کنفرانس بین المللی وحدت اسلامی مرداد ۱۳۷۴ ه ش =ربیع‌الاول ۱۴۱۶ ه ق در ایران، است. علاوه این که به قلم رسا و شیوای روحانی گرانقدر جناب آقای عبدالعلی محمدی شاهرودی، به فارسی ترجمه شده است، و به همت مدیر محترم انتشارات قیام قم مکرر به طبع رسیده است. با این همه باز گوییم که رساله یاد شده را اهمیتی بسزا در دفع افترای تحریف به کتاب الله سبحانه است.
امر پنجم عبارتی از جانب ام‌الائمه المعصومین عصمه‌الله الکبری سیده نساء العالمین فاطمه بنت رسول‌الله- صلوات‌الله و سلام الله علیها. نقل کرده‌ایم که آن حضرت حمد می‌کند خدای سبحان را که او را در هیچ مرحله معارف قرآن بیکران که رسول‌الله فرمود هر حرفی از حروف آن را هفتاد هزار معنی است دو دل و سرگردان نگردانیده است، بلکه به آن مقام شامخ لیله‌القدری که دارد صدر مشروح آن جناب علیهاالسلام وعای حقائق بیکران قرآنی است. این مطلب بسیار عالی در فصل نوزدهم که در پیش است معنون می‌شود و لطائف و حقائقی درباره رتبه والای انسان گفته می‌شود.

[ صفحه ۲۹۵]

عبارت مستطاب آن جناب را که فرمود «الحمدلله الذی بنعمته بلغت ما بلغت…» از کتاب «فلاح السائل» جناب سید بن طاووس- قدس سره- نقل کرده‌ایم؛ در اواسط فصل نوزدهم آن فرماید: «و من المهمات عقیب الخمس الصلوات ما کانت الزهراء فاطمه سیده نساءالعالمین علیهاالسلام تدعو به، فمن ذلک دعاوها عقیب فریضه الظهر و هو: «سبحان ذی العز الشامخ المنیف، سبحان ذی‌الجلال الباذخ العظیم، سبحان ذی الملک الفاخر القدیم. و الحمدلله الذی ینعمته بلغت ما بلغت من العلم و العمل و الرغبه الیه و الطاعه لامره. والحمدلله الذی لم یجعلنی جاحده لشی‌ء من کتابه، و لامتحیره فی شی‌ء من امره و الحمدلله الذی هدانی الی دینه و لم یجعلنی اعبد شیئا غیره…»
به نکته ۹۳۲ کتاب ما هزر و یک نکته، التفات بفرمایید: «زنی خدمت حضرت صدیقه علیهاالسلام رسید و سوالی کرد و جواب شنید تا ده سوال، خجلت کشید عرض کرد بر شما مشقت نباشد، فرمود: اگر کسی اجیر شود که باری را به سطحی ببرد به صد هزار دینار آیا بر او سنگین است؟ عرض کرد نه، فرمود: من اجیر شده‌ام برای هر مساله به بیشتر از ما بین زمین و عرش که از لولو پر شود».
و صورت این روایت در بحار (ط بیروت- ج ۲- ص ۳، و ط کمپانی- ج ۱- ص ۷۰ و ۷۱) از تفسیر امام حسن عسکری علیه‌السلام بدین گونه نقل شده است:
«قال ابومحمد العسکری علیه‌السلام: حضرت امراه عند الصدیقه فاطمه الزهراء علیهاالسلام، فقالت: ان لی والده ضعیفه و قد لبس علیها فی امر صلاتها شی‌ء، و قد بعثتنی الیک اسالک، فاجابتها فاطمه علیهاالسلام عن ذلک، فثنت فاجابت، ثم ثلثت الی ان عشرت فاجابت، ثم خجلت من الکثره فقالت: لا

[ صفحه ۲۹۶]

اشق علیک یا ابنه رسول‌الله، قالت فاطمه: هاتی و سلی عما بدا لک، ارایت من اکتری یوما یصعد الی سطح بحمل ثقیل و کراه ماه الف دینار یثقل علیه؟ فقالت: لا، فقالت: اکتریت انا لکل مساله باکثر من ملی‌ء ما بین الثری الی العرش لولوا فاحری ان لایثقل علی، سمعت ابی صلی الله علیه و آله یقول: ان علماء شیعتنا یحشرون فیخلع علیهم من خلع الکرامات علی قدر کثره علومهم و جدهم فی ارشاد عبادالله…»
شرح این فصل را به غزلی از دیوان جناب استادم آیه الله الهی قمشه‌ای- روحی فداه-، و نیز به غزلی از دیوان مرحوم ریاضی یزدی، در مدح و ستایش عصمت کبری صدیقه‌ی طاهره حضرت ام‌الائمه فاطمه علیهاالسلام خاتمه می‌دهیم.

مصطفی تاج است و حیدر تاجدار فاطمه
گوهر سبطین احمد گوشوار فاطمه

ایزد یکتا بساق عرش اعلی برنگاشت
نام پاک و عزت و شان و وقار فاطمه

ام‌سبطین است و جفت مرتضی سلطان دین
زهره برج رسالت مه عذار فاطمه

پیش سرو قامتش شرمنده طوبای بهشت
عرشیان تکبیر گویان بر شعار فاطمه

آسمان را دامن از در و گهر پر کرده‌اند
تاشبی از شوق گرداند نثار فاطمه

[ صفحه ۲۹۷]

تا ابد گردد مشام اهل جنت مشکبو
زلف حور العین گر افشاند غبار فاطمه

معدن در ولایت منبع فیض خدا
در شفاعت عالمی چشم انتظار فاطمه

چون بمحشر بر شفاعت لب گشاید لطف دوست
بخشد از رحمت گناه دوستدار فاطمه

صد تبارک گفت نقاش ازل چون بر نگاشت
طلعت زیبا و زلف مشکبار فاطمه

زیور تاج امات زیب شاهان وجود
گوهر زهرا و در شاهوار فاطمه

طاهر طهر مطهر ظل نور لم یزل
آیت تطهیر نازل شد بدار فاطمه

زد الهی چنگ در دامان عصمت کز نشاط
مست ناب کوثر است از جویبار فاطمه

و اما سروده مرحوم ریاضی یزدی در مدح آن حضرت علیهاالسلام (دیوان- ص ۱۹۰)
زهره‌ی زهراء علیهاالسلام

آن زهره‌ای که مهر بنورش منور است
دردانه‌ی پیمبر و زهرای اطهر است

[ صفحه ۲۹۸]

بر تارک زنان جهان تاج افتخار
بر گردن عروس فلک عقد گوهر است

بانوی بانوان جهان، سرور زنان
درج عفاف و عصمت کبرای داور است

او را پدر رسول خدا، صدر کائنات
او را علی ولی خداوند، همسر است

بحریست پر ز در و گهرهای شاهوار
یزدان ورا ستوده به قرآن که کوثر است

کیهان تابش دو فروزنده آفتاب
گردون گردش دو درخشنده اختر است

خونی که داد سرور آزادگان حسین
مرهون حسن و تربیت شیر مادر است

تا روزگار بوده و تا هست پایدار
عرش خدا ز زهره‌ی زهرا منور است

نوری که زیب بخش مکان است و لامکان
از باختر فروغ رخش تا به خاور است

حورای انسی است و ز مشکین شمیم او
گیسوی حور و روضه‌ی رضوان معطر است

شهبانوی حجاز ولی کارخانه را
بافضه کنیز شریک و برابر است

[ صفحه ۲۹۹]

در خانه‌ای که جای قدمهای جبرئیل
گاه نزول وحی خدا، زیب و زیورست

از رنج کار آبله می‌زد به دست او
دستی که بوسگاه لبان پیمبر است

در منتهای اوج بلاغت خطابه‌اش
آهنگ چون پیمبر و منطق چو حیدر است

این افتخار بس که «ریاضی» به درگهش
عبد و غلام و بنده و مولا و چاکر است

[ صفحه ۳۰۳]

در بیان چند امر مهم است از آن جمله این که انسان کامل کون جامع و صاحب مقام قلب است

اشاره

۱۵- و کما ان دره التوحید و ودیعه المصطفی فاطمه- سلام‌الله‌علیها- کانت لیله‌القدر و یوم‌الله کانت الکون الجامع و صاحبه القلب ایضا لان کل انسان کامل کذلک.
و الانسان انما یکون صاحب القلب اذا تجلی له الغیب و انکشف له السر و ظهرت عنده حقیقه الامر و تحقق بالانوار الالهیه و تقلب فی الاطوار الربوبیه لان المرتبه القلبیه هی الولاده الثانیه المشار الیها بقول نبی الله عیسی روح الله علیه‌السلام «لن یلج ملکوت السماوات و الارض من لم یولد مرتین».
و کما کانت عقیله الرساله و معدن الحکمه فاطمه بنت رسول‌الله صلی الله علیه و آله لیله‌القدر و یوم‌الله و الکون الجامع، کانت اسما من اسماء الله الحسنی ایضا و کلمه من کلماته العلیا کما قال الامام ابوعبدالله الصادق علیه‌السلام فی قول الله عزوجل: (و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها): نحن و الله الاسماء الحسنی التی لایقبل الله من العباد عملا الا بمعرفتنا.»
و کذلک کانت علیهاالصلوه و السلام من زمره آل النبی و اهل بیته و

[ صفحه ۳۰۴]

من ذوی القربی و قد قال الوصی الامام علی سلام الله علیه فی آل النبی صلی الله علیه و آله: هم موضع سره و لجاء امره و عیبه علمه و موئل حکمه و کهوف کتبه و جبال دینه، بهم اقام انحناء ظهره و اذهب ارتعاد فرائصه… لایقاس بآل محمد صلی الله علیه و آله من هذه الامه احد، و لایسوی بهم من من جرت نعمتهم علیه ابدا؛ هم اساس الدین و عماد الیقین، الیهم یفی‌ء الغالی و بهم یلحق التالی و لهم خصائص حق الولایه، و فیهم الوصیه و الوراثه…».

[ صفحه ۳۰۵]

ترجمه

و چنان که دره توحید و ودیعت مصطفی فاطمه علیهاالسلام لیله‌القدر و یوم‌الله بوده است، کون جامع و صاحب قلب نیز بوده است زیرا که هر انسان کامل اینچنین است.
و همانا انسان آنگاه صاحب قلب است که پنهان برایش آشکار و راز برایش باز شود و حقیقت امر در نزد او هویدا گردد و به انوار الهی تحقق یابد و در اطوار ربوبی دگرگون گردد زیرا که این مرتبت قلبی ولادت دوم است چنانکه پیامبر خدا حضرت عیسی روح‌الله علیه‌السلام بدان اشارت فرموده است که کسی دوبار زاییده نشده است هرگز در ملکوت آسمانها و زمین وارد نمی‌شود.
و همانگونه که عقلیه رسالت و معدن حکمت فاطمه فرزند رسول‌الله صلی الله علیه و آله لیله‌القدر و یوم‌الله و کون جامع بوده است، همچنین اسمی از اسمای حسنی و کلمه‌ای از کلمات علیای الهی نیز بوده است چنان که امام ابوعبدالله صادق علیه‌السلام در بیان و تفسیر قول خدای عزوجل: «مر خدای را اسماء حسنی است پس او را بدان اسماء بخوانید» فرموده است: به خدا قسم ما آن اسماء حسنی الهی هستیم که خداوند عملی را از بندگان جز به معرفت ما قبول نمی‌کند.
و همچنین جناب فاطمه علیهاالسلام از زمره آل پیامبر و اهل‌بیت او و از ذوی‌القربی است و به تحقیق حضرت وصی امام علی علیه‌السلام در وصف و تعریف آل نبی فرموده است: «ایشان موضع سر الهی، و صندوق دانش او، و مرجع حکم او، و مخزنهای کتابهای او، و کوههای دین اویند، خداوند به وجود

[ صفحه ۳۰۶]

ایشان پشت خم شده دین خود را (یا نبی خود را) راست گردانیده است و لرزش پشت او را برده است… احدی از این امت با آل محمد صلوات‌الله‌علیهم- قیاس نمی‌شود، و به ایشان برابر کرده نمی‌شود کسی که نعمتهای ایشان بر او جاری است (یعنی همگی از نعمتهای آل محمد متنعم‌اند پس چگونه با آنها برابر می‌کنند). ایشان اساس دین و ستون یقین‌اند، غلو کننده به ایشان باز می‌گردد، و واپس افتاده به ایشان می‌پیوندد (یعنی ایشان ترازوی عدل الهی‌اند که همگی باید بدان سنجیده شوند)، خصیصه‌های حق ولایت مرایشان را است، و وصیت و وراثت در ایشان است (ایشان اولیای دین، و اوصیای پیغمبر و ورثه اویند).

[ صفحه ۳۰۷]

شرح

در این فصل به چند امر مهم اشاره شده است: امر نخست این که انسان کامل لیله‌القدر و یوم‌الله است که معنی آن دو در فصل دوازدهم و سیزدهم گفته آمد؛ امر دوم این که آنچنان انسان کون جامع است که در نکاح پنجم فصل دوم تقریر و تحریر شده است؛ و امر سوم به مقام قلب اشارتی شده است که اکنون در بیان آن گوییم:
نخست در این فرموده حضرت وصی سرور اولیاء امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام در اشارت به مراتب انسان دقت شود: «اللهم نور ظاهری بطاعتک، و باطنی بمحبتک، و قلبی بمعرفتک، و روحی بمشاهدتک، و سری باستقلال اتصال حضرتک یا ذاالجلال و الاکرام» (بحر المعارف ملا عبدالصمد همدانی- ره- ط ۱- چاپ سنگی- ص ۳۰۹).
پس مقام قلب مقام معرفت انسان است و نعم المقام، و آن مقام فوق مقام عقل است. حافظ شیرین سخن گوید:

خرد هر چند نقد کائنات است
چه سنجد پیش عشق کیمیا کار

و استاد سخن سعدی گوید:

ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست
بر عاشقان جز خدا هیچ نیست

و باز فرماید:

دگر ز عقل حکایت بعاشقان منویس
که حکم عقل بدیوان عشق ممضی نیست

و از این گونه سخن به نظم و نثر در ذم عقل و مدح عشق بسیار است. و در صحف عرفانی نیز قلب ممدوح و عقل مذموم است، و لکن باید توجه

[ صفحه ۳۰۸]

داشت که عقل مذموم در نزد عارف، عقل جزئی است که عقل نظری است نه عقل کلی؛ علاوه این که نکوهش هر مرتبه عالی از علم مر مرتبه دانی را در حقیقت دعوت او بسوی مرتبه عالی است به بیانی که در شرح فصل ششم تقدیم داشته‌ایم. ای عزیز برهان حقیقی و شهود کشفی معاضد یکدیگرند؛ رساله فارسی ارزشمند ما را به نام «قرآن و عرفان و برهان از هم جدائی ندارند»، و همچنین کتاب گرانقدر فارسی ما را به نام «انسان و قرآن» در این مقام اهمیت بسیار بسیار بسزا است. فصل نهم رساله یاد شده در توهم مذمت منطق و فلسفه از زبان اهل عرفان و دیگران و جواب آنست، و در آن شش مطلب است، خلاصه‌ای از مطلب چهارم آن این است که تقدیم می‌داریم:
«عقل مذموم در نزد اهل عرفان و در کلمات آنان، عقل نظری است؛ و مرادشان از عقل نظری همان کسب معارف و استنتاج علوم از اشکال منطقی است، نه این که مراد آنان نکوهش عقل به نحو اطلاق بوده باشد که هیچ عاقلی بدان تفوه نمی‌کند. این عقل مذموم در مقابل قلب به اصطلاح عارف است که محمود اوست چه این که عقل نظری را قید و عقال می‌داند و قلب را که در تحول و تقلب است محل قابل انواع تجلیات.
مذمت عقل بدین معنی را که گفته‌ایم عارف بزرگوار علامه قیصری در دو جای شرح فص شعیبی از فصوص الحکم تصریح فرموده است (ص ۲۷۸ و ۲۸۲، چاپ سنگی ایران).
در موضع اول ماتن- اعنی شیخ عارف محیی‌الدین- گوید:
«ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب لتقلبه فی انواع الصور و الصافات، و لم یقل لمن کان له عقل فان العقل قید…»

[ صفحه ۳۰۹]

شارح قیصری در شرح آن گوید:
«و العقل ای القوه النظریه من شانه ان یضبط الاشیاء و یقیدها فیحصر الامر الالهی الذی لاینحصر فی نفسه فی مایدرکه و الحقیقه تابی و تمنع ذلک.
و خلاصه گفتارشان اینکه عقل مذموم در نظر عارف عقل نظری در اصطلاح منطق و فلسفه است که از آن تعبیر به عقل جزئی می‌کنند.
و در موضع دوم، ماتن مذکور گوید: «و من قلد صاحب نظر فکری و تقید به فلیس هو الذی القی السمع…».
و شارح مذکور در شرح آن علت عدم اعتبار نظر فکری را هم بیان کرده است که ترجمت قسمتی از عبارت او را به قلم عارف حسین خوارزمی نقل می‌کنیم (شرح فصوص الحکم تاج‌الدین حسین خوارزمی- ط ۱- مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم- بتصحیح و تعلیق و تحقیق این کمترین- ص ۶۱۵): «و این طایفه را (یعنی ارباب انظار فکریه را) نزد اهل الله (یعنی عارفان) از آن جهت اعتباری نیست که مفکره قوه جسمانیه است که در وی گاهی وهم متصرف است و گاهی عقل، او محل ولایت این هر دو است. و وهم منازعه می‌کند با عقل و عقل از برای انغماس آلتش در ماده ظلمانیه قادر نیست بر ادراک چیزی علی وجه التمام و الکمال خصوصا که وهم با او در منازعت است، لاجرم مدرکات او از شبهت نظریه سالم نباشد خصوصا و صاحب او در آنچه ادراک می‌کند همیشه به سمت ظن و شک موسوم باشد، به خلاف ارباب یقین (یعنی عارفان) که ایشان مشاهد اشیاء به نور پروردگار خویش می‌کنند به تعمل

[ صفحه ۳۱۰]

و تفکر…».
این بود عمده نظر ما در نقل عبارت عارفان تا دانسته شود که مذمت عقل در اصطلاح آنان ناظر به عقل جزئی یعنی عقل نظری در اصطلاح منطق و فلسفه است نه مذمت عقل کلی که دیگران پنداشته‌اند، بقول ملای رومی:

عقل جز وی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را ناکام کرد

برای بحث و فحص بیشتر در این موضوع بسیار رصین و متین باید به دو اثر یاد شده موثر و موثر ما رجوع شود، والله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغیوب.
امر چهارم این که اشارتی نموده‌ایم که به مقام قلب نائل آمدن ولادت ثانیه باید، یعنی باید در محضر استادی راه پیموده و چشیده و رسیده زانو زند و از عادات و رسوم و آداب خاکیان بدر آید تا به مقام قلب نائل آید، آری ولوج در ملکوت سماوات و ارض بدون این ولادت ثانوی صورت پذیر نیست.

به هوس راست نیاید به تمنی نشود
کاندرین راه بسی خون جگر باید خورد

محض آگاهی عرض می‌شود که باب یازدهم کتا ما «انسان کامل از دیدگاه نهج‌البلاغه» (ص ۲۴۱) در بیان مقام قلب است که شاید مفید باشد.
امر پنجم: این که حضرت فاطمه علیهاالسلام همان گونه که لیله‌القدر و یوم‌الله

[ صفحه ۳۱۱]

و کون جامع است، اسمی از اسمای حسنی و کلمه‌ای از کلمات علیای الهی است که خدای سبحان فرمود: (ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها)، و حضرت امام صادق علیه‌السلام فرمود: قسم بخدا ما آن اسماء حسنی الهی هستیم که خداوند از بندگانش عملی را بدون معرفت بما نمی‌پذیرد.
امر ششم: این که حضرت صدیقه‌ی طاهره فاطمه‌ی زهراء علیهاالسلام از زمره آل پیغمبر اکرم و اهل‌بیت و ذوی‌القری است که خدای سبحان در قرآن کریم فرمود: (قل لااسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی) (شوری: ۲۳). در تفسیر نورالثقلین آمده است که (ج ۴- ص ۵۷۲): «فی مجمع البیان: قل لااسئلکم علیه اجرا، الایه: اختلف فی معناه علی اقوال الی قوله: و ثالثها ان معناه الا ان تودوا قرابتی و عترتی و تحفظونی فیهم؛ عن علی بن الحسین علیه‌السلام، و هو المروی عن ابی‌جعفر و ابی‌عبدالله علیهماالسلام.
و باسناده الی ابن عباس قال: لما نزلت (قل لااسئلکم علیه اجرا) الایه، قالوا: یا رسول‌الله من هولاء الذین امرنا الله بمودتهم؟ قال: علی و فاطمه و ولدها».
ای عزیز جناب رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «کل تقی و نقی آلی»، و نیز فرمود: «السلمان منا اهل‌البیت»؛ ولکن آل و اهل‌البیت و ذوی القرب که در این امر آورده‌ایم هر یک به معنی اخص خود است که مراد صاحب عصمت است. این آل صاحب عصمت میزان قسط الهی است، و انسانها باید بدو تاسی نمایند تا بکمال نهائی انسانی نائل آیند. خدای سبحان فرمود: (و نضع الموزین القسط لیوم القیمه) (انبیاء: ۴۷). جناب فیض در تفسیر صافی آورده است: «فی الکافی و المعانی عن الصادق علیه‌السلام انه سئل عن هذه

[ صفحه ۳۱۲]

الایه فقال هم الانبیاء و الاوصیاء؛ و فی روایه نحن الموازین القسط…» و حضرت وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام آنان را وصف فرمود و معرفی نمود که: «هم موضع سره و لجاء امره…» فتدبر.
شرح این فصل را به سروده‌ای شیرین و دلنشین و شیوا در مدیحه عصمه‌الله الکبری فاطمه‌ی زهراء علیهاالسلام از «کوثر نامه» دیوان مرحوم مبرور آقا میرزا ابوالقاسم راز شیرازی (ص ۱۵۶) خاتمه می‌دهیم:
الثالث من السبع المثانی

هستم به روزگار هوادار فاطمه
از جان و دل من آمده غمخوار فاطمه

هستم چو من زحزب غلامان مرتضی
غمخوار اهل بیتم و افگار فاطمه

هستم چو فاطمی نسب و خانه زاد او
زین هر دو راه گشته هوادار فاطمه

در دوستی شبر و شبیر و مرتضی
از جان و دل شدیم مددگار فاطمه

فردا به ملک خلد ز شاهان جنت است
امروز هر که تابع رفتار فاطمه

بی شک به بزم قرب حبیب خدا بود
آن کو مقید است به کردار فاطمه

از کردگار و خلق سزاوار لعنت است
هر کس که بوده در پی آزار فاطمه

[ صفحه ۳۱۳]

آن مصحفی که جامع اسرار کائنات
وز خط مرتضی است ز گفتار فاطمه

جبریل، امین وحی خدا، پیک انبیاء
خواجه سرا و خادم دلدار فاطمه

گر مرتضی نبود، بعالم کسی نبود
کو باشدی برتبه سزاوار فاطمه

جز حق و مصطفی و بجز مرتضی و آل
در حشر کسی نبیند دیدار فاطمه

و صفا و حوریان جنان «قاصرات طرف»
در خلد محو رونق بازار فاطمه

از بندگان درگه خاتون محشر است
آنکس که راز جو است ز اسرار فاطمه

[ صفحه ۳۱۷]

در بیان فرق و تمیز بین نبوت تشریعی و نبوت انبائی است

اشاره

۱۶- یجب الفرق و التمیز بین النبوتین الشریعیه و الانبائیه فان النبوه التشریعیه قد ختمت بالرسول الخاتم محمد صلی الله علیه و آله فحلاله حلال الی یوم القیامه، و حرامه حرام الی یوم القیامه؛ و اما النبوه الانبائیه المسماه بالنبوه العامه و النبوه التعریفیه و النبوه المقامیه ایضا فهی مستمره الی الابد ینتفع من تلک المادبه الابدیه کل نفس مستعده لان تسمع الوحی الانبائی فافهم.
الاتری ما فی الخطبه القاصعه حیث قال الوصی امیرالمومنین الامام علی علیه‌السلام: «اری نور الوحی و الرساله و اشم ریح النبوه؟؛ و ان النبی قال للوصی: «انک تسمع ما اسمع و تری ما اری الا انک لست. بنبی و لکنک وزیر و انک لعلی خیر»؟ و ما قال الامام صادق آل محمد- صلوات‌الله‌علیهم- من ان ادنی معرفه الامام انه عدل النبی الا درجه النبوه و وارثه، و ان طاعته طاعه الله و طاعه رسوله»؟
بل و قال النبی صلی الله علیه و آله: «علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل». و قال: «ان من عبادالله ما هم لیسوا بانبیاء و لاشهداء یغبطهم الانبیاء و الشهداء یوم

[ صفحه ۳۱۸]

القیامه لمکانهم من الله تعالی…» و نحوه: «ان لله عبادا لیسوا بانبیاء یغبطهم النبیون بمقاماتهم و قربهم الی الله تعالی».
و فی مروج المسعودی ان الامام المجتبی علیه‌السلام قال: «و الله لقد قبض فیکم اللیله رجل- یعنی به الامام الوصی امیرالمومنین علیا علیه‌السلام- ما سبقه الاولون الا بفضل النبوه و لایدرکه الاخرون…».
بل کهف القرآن الکریم یقص عینا قصه عبد من عباد الله سبحانه مع موسی کلیم الله و هو من اولی العزم من الرسول علیه‌السلام: «فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمه من عندنا و علمناه من لدنا علما قال موسی هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا قال انک لن تستطیع معی صبرا و کیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا…» فیجب الفرق بین انبیاء تشریع و بین انبیاء علم و سلوک- اعنی بین النبوه التشریعیه و بین النبوه الانبائیه المقامیه.
فمن رزق العروج الی منزل الاحسان فله مقام المشاهده و الکشف و العیان. و مقام المشاهده مقام روحی من المقامات الخمس التی للنفس و هی الظاهر و الباطن و القلب و الروح و السر، کما تجدها فی کلام سیدالاوصیاء الامام علی المرتضی علیه‌السلام حیث قال: «اللهم نور ظاهری بطاعتک، و باطنی بمحبتک، و قلبی بمعرفتک، و روحی بمشاهدتک، و سری باستقلال اتصال حضرتک یا ذالجلال و الاکرام.»
علی ان النفس الانسانیه لیس لها مقام معلوم فی الهویه، و لالها درجه معینه فی الوجود کسائر الموجوات الطبیعیه و النفسیه و العقلیه التی کل له مقام معلوم، بل النفس الانسانیه ذات مقامات و درجات متفاوته، و لها

[ صفحه ۳۱۹]

نشئات سابقه و لاحقه، و لها فی کل مقام و عالم صوره اخری.
و تدبر ما نطقه القرآن الفرقان: (و لما بلغ اشده و استوی ءاتینه حکما و علما و کذلک نجزی المحسنین).
و للاحسان مراتب ثلاث: اولیها ان تحسن علی کل شی‌ء و تنظر علی الموجودات بنظر الرحمه و الشفقه؛ و ثانیتها العباده بحضور تام کان العابد یشاهد ربه کما قال صلی الله علیه و آله: «الاحسان ان تعبد الله کانک تراه»؛ و ثالثتها برفع کان- ای شهود الرب مع کل شی‌ء و فی کل شی‌ء- کما قال تعالی: «و من یسلم وجهه الی الله و هو محسن فقد استمسک بالعروه الوثقی» ای من هو مشاهد لله تعالی عنده تسلیم ذاته و قلبه الیه.
و النبوه المقامیه لاتختص بالرجال، بل الرجال و النساء فیها سواء؛ قوله سبحانه: (و اذ قالت الملکه یمریم ان الله اصطفک و طهرک و اصطفک علی نساء العلمین)، فما تظن بخامسه اصحاب الکساء التی کانت لیله‌القدر، و من الذین اذهب الله عنهم الرجس؟

[ صفحه ۳۲۰]

ترجمه

بای نبوت تشریعی را از نبوت انبائی فرق گذاشت و آن دو را از یکدیگر تمیز داد، چه این که نبوت تشریعی به رسول خاتم محمد صلی الله علیه و آله پایان یافت که حلال او تا روز قیامت حلال است و حرام او تا روز قیامت حرام؛ و اما نبوت انبائی که آن را نبوت عام و نبوت تعریفی و نبوت مقامی نیز گویند تا ابد مستمر است؛ از این سفره ابدی هر نفس مستعد تا ابد بهره‌مند است که وحی انبائی را بشنود، پس بفهم.
آیا نمی‌بینی که حضرت وصی امیرالمومنین امام علی علیه‌السلام در خطبه قاصعه فرموده است: نور وحی و رسالت را می‌بینم، و بوی رسالت را می‌بویم؟ و آیا نمی‌بینی که پیامبر به وصی فرمود: همانا که تو می‌شنوی آنچه را من می‌شنوم، و می‌بینی آنچه را من می‌بینم، جز این که تو پیامبر نیستی ولکن تو وزیری و تو بر خیر هستی؟ و آیا نمی‌بینی آنچه را که صادق آل محمد- صلوات‌الله‌علیهم- فرموده است: کمترین شناخت به امام این است که او مانند پیامبر است جز این که به درجه نبوت نیست؛ و وارث پیامبر است و طاعت او طاعت خدا و طاعت رسول اوست؟ بلکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: دانشمندان امت من همانند پیامبران بی اسرائیل‌اند. و فرموده است: همانا برخی از بندگان خدا که انبیاء و شهداء نیستند به علت مکانی و منزلتی که از جانب خدا دارند، انبیاء و شهداء در قیامت از آنان غبطه می‌خورند. و مانند این روایت است حدیث دیگر که: همانا خدای را بندگانی است که انبیاء نیستند، ولی بسبب مقامات و قربشان به خدای تعالی انبیاء بحالشان غبطه می‌خورند.

[ صفحه ۳۲۱]

مسعودی در مروج الذهب آورده است که پس از رحلت حضرت وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام، امام حسن مجتبی به مردم فرموده است: قسم به خدا دوش مردی در میان شما قبض روح گردیده است که پیشینیان جز به فضل نبوت بر او سبقت نگرفته‌اند، و آیندگان به پایه‌ی او نخواهند رسید.
بلکه سوره کهف قرآن کریم برای ما قصه یکی از بندگان خدای سبحان را با موسی کلیم‌الله که از پیغمبران اولوالعزم علیهم‌السلام حکایت می‌کند که آن دو- یعنی موسی کلیم‌الله و شاگرد و خادم او یوشع- بنده‌ای از بندگان ما را که او از جانب خود رحمت و علم داده‌ایم (حضرت خضر علیه‌السلام) یافتند، موسی به خضر گفت: آیا پیروی کنم تو را بنابر این که آنچه تو را آموخته‌اند مرا بیاموزانی؟
خضر گفت: تو هرگز نمی‌توانی با من شکیبایی کنی، چگونه شکیبایی می‌کنی بر آنچیزی که از روی دانش بدان احاطه نکرده‌ای؟…»
پس باید بین انبیاء تشریع و بین انبیاء علم و سلوک، یعنی میان نبوت تشریعی و نبوت مقامی فرق گذاشت و از یکدیگر تمیز داد.
پس آن کسی که عروج به منزل احسان روزیش شده است او را مقام مشاهده و کشف و عیان است و مقام مشاهده مقامی روحی است که از مقامات پنجگانه نفس است. و این مقامات عبارت‌اند از ظاهر و باطن و قلب و روح و سر، چنان که آنها را در این کلام سید اوصیاء امام علی مرتضی علیه‌السلام می‌یابی که گفت: بار خدایا ظاهر مرا به طاعت خود، و باطن مرا به محبت خود، و قلب مرا به معرفت خود، و روح مرا به مشاهدت

[ صفحه ۳۲۲]

خود، و سر مرا به استقلال اتصال حضرت خود نورانی گردان ای صاحب جلال و اکرام.
علاوه این که نفس انسانی مانند سایر موجودات طبیعی و نفسی و عقلی نیست که او را مقام معلوم در هویت و درجه معین در وجود بوده باشد، بلکه نفس انسانی دارای مقامات و درجات متفاوت است، و او را نشئات سابق و لاحق است و مر او را در هر مقام و عالمی صورتی است.
و در منطق قرآن فرقان تدبر بنما که فرمود: زمانی که یوسف علیه‌السلام به اشتداد رشد خود رسید او را حکم و علم داده‌ایم، و مانند این نیکوکاران را پاداش می‌دهیم.
احسان دارای سه مرتبه است: مرتبه نخست این که بر هر چیز احسانی کنی و به نظر رحمت و شفقت بر موجودات بنگری؛ مرتبه دوم این که عبادت به حضور تام باشد که کان عابد پروردگارش را مشاهده می‌کند چنان که رسول‌الله صلی الله علیه و آله فرموده است: احسان این است که خدا را چنان عبادت کنی که کان او را می‌بینی؛ و مرتبه سوم احسان این که رفع این کان شود یعنی شهود رب با هر چیز در هر چیز، چنان که خدای تعالی فرموده است: هر کس روی خود را بسوی خداوند واگذارد و حال آن که در عمل خود نیکوکار باشد به دست آویز استوار چنگ در زده است یعنی کسی که مشاهد حق تعالی درگاه تسلیم ذات و قلبش بسوی او سبحانه است.
نبوت مقامی اختصاص به مردان ندارد بلکه مردان و زنان در آن یکسان‌اند؛ خدای سبحان فرمود: و آنگاهی که ملائکه گفتند ای مریم

[ صفحه ۳۲۳]

خدای تو را برگزید و ترا پاک گردانید و ترا بر زنان عالمیان برگزید، حال که مریم چنین است پس چه می‌پنداری به خامس اصحاب کساء فاطمه‌ی زهراء که لیله‌القدر بوده است، و از کسانی که خداوند پلیدی را از آنان برده است یعنی صاحب عصمت بوده‌اند؟!

[ صفحه ۳۲۴]

شرح

این فصل که یکی از غرر فصول این «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» است در بیان فرق و تمیز بین نبوت تشریعی و نبوت انبائی است؛ و بحث منجر می‌شود به این که صاحب نبوت انبائی خواه زن باشد و خواه مرد به جایی می‌رسد که مکاشفات و مشاهدات آنسویی و مصاحبات با ارواج و مکالمات با موجودات غیبی و تشرف به حضور انسانهای ملکوتی از سفرای الهی و غیرهم، به او روی می‌آورد، و آنچه را که در رساله «انسان در عرف عرفان» نگاشته‌ایم روزنه‌ای باریک از این حقایق می‌یابد. نبوت انبیائی را نبوت مقامی و نبوت تعریفی و نبوت عام و نبوت اخباری نیز گویند:
در دیوان این کمترین (ص ۱۸۲) آمده است:

جان ما خود دفتر کل حق است
مظهر حق است و از حق مشتق است

علم الاسماء که آمد در نبی
نیست وقف خاص انسان نبی

دو نبوت هست وقف خاص و عام
خاص تشریعی و عام آمد مقام

این مقامی تا قیامت ای همام
هست باقی و ندارد اختتام

لیک تشریعی بدون ارتیاب
ختم شد بر حضرت ختی مآب

آن مقامی را ولایت حائز است
پس ولی را این نبوت جائز است

این دو را از یکدیگر می‌ده تمیز
فهم کن از نقل و عقلت ای عزیز

حال برگو از ولایت تا کنون
رتبت تو از مقامی هست چون

بسیار مناسب و مفید است مطلبی را که در اثنای کلمه ۳۰۵ کتاب هزار

[ صفحه ۳۲۵]

و یک کلمه تقریر و تحریر کرده‌ام در اینجا نقل کنم به امید این که نفوس مستعد و شیفته و شیق بکمال را مفید افتد:
«این سفره بی کران نعمتهای الهی قرآن کریم برای انسان گسترده شده است، نفس ناطقه انسانی چه زن و چه مرد را قابلیت برای رسیدن به حقایق قرآنی است، بسم الله از تو حرکت و از خدا برکت، مرد و زن ندارد، به سروده شیوا و رسای عمان سامانی:

همتی باید قدم در راه زن
صاحب آن خواه مرد و خواه زن

غیرتی باید به مقصد ره نورد
خانه پرداز جهان چه زن چه مرد

شرط راه آمد نمودن قطع راه
بر سر رهرو چه معجر چه کلاه

در این مقام دو نکته را یکی ازاستادم علامه طباطبائی صاحب تفسیر المیزان، و دیگری از معلم ثانی ابونصر فارابی- رضوان‌الله‌علیهما- به عرض برسانم:
استاد طباطبائی فرمودند: «ما اگر قابل فهم حقائق قرآن، و ادراک مقامات انسانهای کامل نمی‌بودیم به ما خطاب نمی‌فرمودند که تعالوا».
در ادبیات فصیح عرب، اگر کسی مثلا در دامنه کوه است و بخواهد دیگری را امر کند که به قله‌ی کوه بالا برود به او می‌گوید: «اطلع»- یعنی بالا برو- در مدینه بودم دیدم شاگرد راننده در گرداگرد ماشین پی در پی به مسافرین داد می‌زد: اطلع، اطلع- یعنی بالا بروید، سوار شوید- و اگر آن کس در قله کوه است و دیگری در دامنه‌ی کوه و بخواهد او را امر کند که به قله‌ی کوه بیا به او می‌گوید: «تعال»- یعنی بالا بیا- که مشتق از «علو» است، و

[ صفحه ۳۲۶]

آن را به حسب مذکر و مونث بودن مخاطب، و افراد و تثنیه و جمع آن، صیغه‌های گوناگون است. حق سبحانه به زبان سفیر کبیرش خاتم انبیاء و آل او به ما فرمود: بالا بیایید، اگر ما قابل و لایق نبودیم که ندای آنان را لبیک بگوییم حاشا که ما را به گزاف دعوت کنند، و حاشا که دهان عصمت به سخریه باز شود. ولکن این مطلب شریف نه بدان معنی است که کسی هوس کند مثلا به مقام ختمی نایل شود زیرا که مقام ختمیت از اسمای مستاثره آن جناب است، و به مثل از صفایای ملوک است، باید به چنین اهل هوس گفت: «لاتتعب نفسک» خویشتن را در این هوس رنج مده، مقدس عاقل باش، و «ره چنان رو که رهروان رفتند». مقام ختمی خواستن تجاوز در دعا و طلب است و خدای سبحان فرمود: (و لاتعتدوا ان الله لایحب المعتدین) (بقره: ۱۹۰). مطلب عمده در این امر توجه به نبوت تشریعی و نبوت انبائی است که نخستین به حضرت رسول‌الله ختم شده است، و دومی وقف عام است، به تفصیلی که در کتاب «انسان کامل از دیدگاه نهج‌البلاغه» تقریر و تحریر کرده‌ایم.
اما نکته دوم از معلم ثانی فارابی این که در رساله «اطلاقات عقل» مفاد کلام او این است که ای انسان هیچ کلمه‌ای از کلمات وجودی نظام هستی اباء و امتناع ندارد که معلوم شما بشود، به هر چه روی بیاورید و آن را زیرو رو کنید و بکاوید و بشکافید تا به عمق آن برسید و تار و پودش را در یابید، مطیع شما هستند؛ این تمکین و تسلیم از ناحیه موجودات، و جنابعالی انسان هم حد یقف نداری- یعنی نفس ناطقه انسانی چه از مرد و چه از زن، هر چه داناتر می‌شود اشتها و تقاضایش برای علوم و معارف بالاتر، بیشتر می‌شود- علوم و معارف غذای نفس ناطقه‌اند چه این که غذا

[ صفحه ۳۲۷]

و مغتذی مسانخ یکدیگرند؛ و هر اندازه به نفس ناطقه غذایش داده شود، بجای این که سیر شود گرسنه‌تر و تشنه‌ترمی‌شود. مفاد دنباله گفتار فارابی این که: از یادت نرود که چی بودی و الان کی هستی، تو که نطفه‌ای در حد استعداد و قوه و منه انسان شدن بودی، و کم کم انسان بالفعل در این حد شدی، حالا که بال و پر در آوردی چرا بسوی اوج عزت و سعادت خود پرواز نمی‌کنی؟!

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

اگر انسان بجایی رسید و بگوید دیگر مرا کافی و بس است، چه کسی همه چیز را فراگرفته است تا من فرابگیرم، و از این گونه حرفها؛ بدین شخص بی گمان بیماریی روانی روی آورده است، باید چاره خودش را بنماید، و خودش را به پزشک روانشناس برساند.
و باز فارابی را در فصوص سخنی بدین مضمون است که همانگونه که دستگاه گوارش انسان به بیماری بولیموس مبتلا می‌شود و مزاج احساس گرسنگی نمی‌کند و غذا نمی‌خواهد و اعضاء و جوارح همه تحلیل می‌روند، و باید شخص مبتلای به بیماری بولیموس خودش را به پزشک معالج برساند تا درمان شود و در نتیجه دستگاه گوارش غذا بخواهد و اعضا و جوارح غذا بگیرند، همین گونه بیماری روانی دنیا زدگی به انسان روی می‌آرود که می‌گوید همین قدر که دانسته‌ام مرا بس است؛ این بیمار باید خودش را به طبیب روحانی برساند تا درمان شود و از دانش بیزار نباشد…»، این کمترین در غزلی گفته است (ص ۱۸ دیوان- غزل بحر وحدت ۹)

[ صفحه ۳۲۸]

منم آن تشنه دانش که گردانش شود آتش
مرا اندر دل آتش همی باشد نشیمنها

حضرت وصی امام علی علیه‌السلام فرموده است: «مغبون من ساوی یوماه» کسی که دو روز او برابر شد مغبون است. این مغبون مشتق از غبن بفتح باء است چه این که غبن بسکون باء ضرر مادی است و بفتح باء ضرر معنوی است. یاد آن روزگار عنفوان بهار جوانی به خیر که نصاب الصبیان ابونصر فراهی را در محضر استاد فرامی‌گرفتیم و از بر می‌کردیم، در قطعه ششم آن آمده است:

غبن در زرها زیان است و غبن در رایها
چون غنادان بی نیازی ور به مد خوانی سرود

ای عزیز بدین چند کلمه از رساله «صد کلمه» نگارنده گوش هوش فراده: آن که گوهر ذات خود را تباه کرده است، چه بهره‌ای از زندگی برده است؟!
آن که تن آراست و روان آلاست، به چه ارج و بهاست؟!
آن که خود را برای همیشه درست نساخت، پس به چه کاری پرداخت؟!
آن که از اعتلای فهم خطاب محمدی سرباز زده است، خود را به مفت باخته است.
آن که طبیعتش را بر عقلش حاکم گردانیده است، در محکمه‌ی هر بخردی محکوم است.

[ صفحه ۳۲۹]

آن که خود را زرع و زارع و مزرعه خویش نداند از سعادت جاودانی باز بماند.
آن که در معرفت انسان و قرآن توغل کند، قرآن را صورت کتبیه انسان کامل شناسد، و نظام هستی را صورت عینیه او یابد.
آن که در آثار صفات و اخلاق انسانها، و در احوال و افعال حیوانها دقیق شود، حیوانها را تمثلات ملکات انسانها می‌یابد.
آن که خود را دوست دارد دیگر آفریده‌ها را دوست دارد که همه برای او در کارند.
آن که خود را جدولی از دریای بیکران هستی شناخت، دریابد که با همه موجودات مرتبط است، و از این جدول باید بدانها برسد.

ما جدولی ازبحر وجودیم، همه
ما دفتری از غیب و شهودیم، همه

ما مظهر واجب الوجودیم، همه
افسوس که در جهل غنودیم، همه

امروز یکشنبه ۱۷ شهرالله المبارک ۱۴۲۰ ه ق ۵/ ۱۰/ ۱۳۷۸ ه ش است که بتسوید و تحریر این صحیفه کریمه اشتغال دارم؛ در ماه ولایت رجب گذشته همین سال به مناسبت روی داد انفعال و تلهف و تاسف از تباهی و حرمان سرمایه زندگانی گفتم:

چه خبرهاست خدایا که ندارم خبری
کو مرا خضر رهی تا که نمایم سفری

با که گویم که چه‌ها می‌کشم از دست دلم
با تو گویم که زاحوال دلم با خبری

[ صفحه ۳۳۰]

اسم اعظم که ز احصاء و عدد بیرونست
اسم آه است نصیبم نه که اسم دگری

حاصل آن همه از گفت و شنود شب و روز
بجز از حیرت و دهشت چه مرا شد ثمری

دگری از ذره روانیست دهن بگشادن
فهم ذره است چو فهمیدن شمس و قمری

دیده آن که به روی تو نباشد نظرش
نتوان گفت مر او را که تو صاحب نظری

ای خوش آن بنده بیدار بدیدار رخت
دارد از عشق وصالت به سحرها سهری

صمت وجوع و سهر و خلوت و ذکر بدوام
خام را پخته کند پخته شود پخته‌تری

چون که خود عین سلام است بهشت است نظام
مظهر اسم سلام است هر آنچه نگری

از دغلبازی و سالوسی نسناسی چند
دین حق را چه زیانست و چو خوف و خطری

آن همه اشک بصر کز حسنت جاری شد
باز از لطف تو داراست چه اشک و بصری

[ صفحه ۳۳۱]

خطاب حضرت نبی صلی الله علیه و آله را به آنجانب: «انک تسمع ما اسمع…»، و بیان امام صادق علیه‌السلام را: «ادنی معرفه الامام…»، و روایت جناب رسول اکرم را: «علماء امتی…»، و کلام کامل امام مجتبی علیه‌السلام را از مروج الذهب مسعودی: «والله لقد قبض…» شاهد آورده‌ایم.
سوال هشتاد و سوم و جواب آن از باب هفتاد و سوم فتوحات مکیه در نبوت تشریع و نبوت عامه است (ط بولاق- ج ۲- ص ۱۰۰)؛ و همچنین سوال صد و چهل و شش همین باب ۷۳ فتوحات مکیه در نبوت تشریع و نبوت عامه است (ط مذکور- ج ۲- ص ۱۳۹): «السوال السادس و الاربعون و مائه: ان لله عبادا لیسوا بانبیاء یغبطهم النبیون بمقاماتهم و قربهم الی الله تعالی؛ الجواب: یرید لیسوا بانبیاء تشریع لکنهم انبیاء علم و سلوک اهتدوا فیه بهدی انبیاء التشریع…»
عبارت این سوال: «ان لله عبادا…» حدیث جناب رسول‌الله صلی الله علیه و آله است، و آن در مسند احمد بن حنبل (ط مصر- ج ۵- ص ۳۴۳) در ذیل بیان واقعه‌ای بدین صورت روایت شده است:
«… ثم ان رسول‌الله صلی الله علیه و آله لما قضی صلاته اقبل الی الناس بوجهه فقال: یا ایها الناس اسمعوا و اعقلوا و اعلموا ان لله عزوجل عبادا لیسوا بانبیاء و لاشهداء یغبطهم الانبیاء و الشهداء علی مجالسهم و قربهم من الله، فجاء رجل من الاعراب من قاصیه الناس الوی بیده الی نبی اله صلی الله علیه و آله فقال: «یا نبی الله ناس من الناس لیسوا بانبیاء و لاشهداء یغبطهم الانبیاء و الشهداء علی مجالسهم و قربهم من الله انعتهم لنا»- یعنی صفهم لنا- فسر وجه رسول‌الله صلی الله علیه و آله لسوال الاعرابی، فقال رسول‌الله صلی الله علیه و آله: هم ناس من افناء

[ صفحه ۳۳۲]

الناس و نوازع القبائل لم تصل بینهم ارحام متقاربه تحابوا فی الله و تصافوا،یضع الله لهم یوم القیامه منابر من نور فیجلسهم علیها فیجعل وجوههم نورا و ثیابهم نورا یفزع الناس یوم القیامه و لایفزعون و هم اولیاء الله الذین‌لاخوف علیهم و لاهم یحزنون».
آن که گفته‌ایم: «بل کهف القرآن الکریم یقصص علینا…» کهف قرآن کهف سرولایت است، حضرت موسی کلیم از پیغمبران اولوالعزم است که علاوه بر رتبت‌نبوت صاحب شریعت و حائز مقام رسالت و امامت است، وقتی بافتای خود (حضرت‌یوشع علیه‌السلام) عبدی از عباد الهی (حضرت خضر علیه‌السلام) را یافتند، چنان پیغمبری متابعت با او را مسالت می‌کند تا او را از آنچه که می‌داند تعلیم دهد،و در جواب «انک لن تسطیع معی صبرا» می‌شنود، بلکه در مرتبه‌ی بعد به خطاب اشد از آن مخاطب می‌شود که «الم اقل انک لن تستطیع معی صبرا»، و در مرتبه‌ی بعد شدیدتر از آن که «هذا فراق بینی و بینک سانبئک بتاویل ما لم تستطع علیه صبرا». غرض این که از این واقعه حضرت کلیم‌الله با آن عبدی از عبادالله، فرق میان نبوت تشریعی و نبوت مقامی به خوبی دانسته می‌شود فتدبر.
در بیان نبوت مقامی به منزل احسان تمسک جسته‌ایم که آن کسی به منزل احسان نازل شده است به مقام مشاهده و کشف و عیان نائل می‌شود؛ آری منزل احسان مقام مشاهده و کشف و عیان است و آن را مراتب است: آغاز آن این که «ان الله کتب الاحسان علی کل شی‌ء»، و پس از آن این که «الاحسان ان تعبد الله کانک تراه» که تعلیم و خطاب به اهل حجاب است، و انجام آن برفع کان یعنی «لم اعبد ربا لم اره» زیرا که «والله

[ صفحه ۳۳۳]

فی قبله المصلی» خوشا آنان که دائم در نمازند.
باب ۴۶۰ فتوحات مکیه در معرفه منازله الاسلام و الایمان و الاحسان است، و نیز باب ۵۵۸ آن در حضرت احسان است؛ و نیز ج ۲ منتهی المدارک که شرح فرغانی بر تائیه ابن فارض است در بیان احسان است (ص ۸۶ و ۱۱۲)؛ و نیز فصل اول فاتحه مصباح الانس در احسان و مراتب آن به تفصیل و تحقیق بحث کرده است (ط ۱ رحلی- ص ۵ و ۶)، و همچنین اول فک ختم الفص اللقمانی از فکوک در احسان بحث شده است؛ و نیز فصل ۲۳ فصوص الحکم شیخ اکبر، ابن عربی «فص حکمه احسانیه فی کلمه لقمانیه» است، و ما بنقل چند سطری از شارح آن علامه قیصری اکتفاء می‌کنیم:
«الاحسان لغه فعل ما ینبغی ان یفعل من الخیر بالمال و القال و الفعل و الحال کما قال علیه‌السلام: «ان الله کتب الاحسان علی کل شی‌ء فاذا ذبحتم ان‌تعبد الله کانک تراه، کما فی الحدیث المشهور، و فی باطنه و الحقیقه شهود الحق فی جمیع المراتب الوجودیه اذ قوله علیه‌السلام: کانک تراه، تعلیم و خطاب لاهل الحجاب؛ فللاحسان مراتب ثلاث: اولها اللغوی و هو ان تحسن علی کل‌شی‌ء حتی علی من اساء الیک و تعذره و تنظر علی الموجودات بنظر الرحمه و الشفقه؛ و ثانیها العباده بحضور تام کان العابد یشاهد ربه، و ثالثها شهود الرب مع کل شی‌ء و فی کل شی‌ء کما قال تعالی: «و من یسلم وجهه الی الله و هو محسن فقد استمسک بالعروه الوثقی» (لقمان- ۲۳)، ای مشاهد لله تعالی عند تسلیم ذاته و قلبه الیه».

[ صفحه ۳۳۴]

آن که گفته‌ایم «علی ان النفس الانسانیه لیس لا مقام معلوم…» اشاره به مقام فوق تجرد نفس ناطقه انسانی است، و تنها آفریده‌ای که او را مقام فوق تجرد است جناب انسان است که او را در ارتقاء به معارج و مدارج معارف و حقائق کلمات وجودی حد یقف نیست. قرآن کریم که مادبه غیر متناهی خدای سبحان است برای اینچنین آفریده گسترده شده است. در بند پنجم «دفتر دل» (دیوان- ص ۹۰) آمده است:

گرت حفظ ادب باشد مع الله
شوی از سر سر خویش آگاه

بر آن می‌باش تا با او زنی دم
چه میگویی سخن از بیش و از کم

چنان که هیچ امری بی سبب نیست
حصول قرب را غیر ادب نیست

ادب آموز نبود غیر قرآن
که قرآن مادبه است از لطف رحمان

بیا زین مادبه برگیر لقمه
نیابی خوشتر از این طعمه طعمه

طعام روح انسانی است قرآن
طعام تن بود از آب و از نان

راقم در کتاب عظیم‌الشان «الحجج البالغه علی تجرد النفس الناطقه» بعربی؛ و نیز در کتاب شیرین و دلنشین «گنجینه گوهر روان» بفارسی، در مراتب تجرد نفس ناطق و فوق مقام تجرد آن بتفصیل بحث کرده است و برای هر یک ادله اقامه کرده است.
حدیث شریف حضرت وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام که فرمود: «کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع به» ناظر به مقام فوق تجرد بودن نفس ناطقه است راقم اینحدیث شریف را که از غرر احادیث است بتفصیل شرح کرده است شرحی که یک رساله محسوب است، و آن

[ صفحه ۳۳۵]

را کلمه ۱۱۰ کتاب هزار و یک کلمه قرار داده است که مکرر بطبع رسیده است. و نکته ۶۵۸ کتاب هزار و یک نکته ما نیز در این مقام بسیار مفید است.
و آن که گفته‌ایم: «تدبر ما نطقه القرآن…» باب اول کتاب ما به نام «انسان کامل از دیدگاه نهج‌البلاغه» در حقیقت شرح این فصل از «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» است که در فرق و تمیز میان نبوت تشریعی و نبوت مقامی انبائی بتفصیل بحث کرده است، در بیان این اشارتی که نموده‌ایم «تدبر ما نطقه…» گفته‌ایم «خداوند سبحان در قصص قرآن در قصه‌ی موسی کلیم علیه‌السلام فرموده است: (و لما بلغ اشده ءاتینه حکما و علما و کذلک نجزی المحسنین) (یوسف: ۲۲) از این آیه‌ی کریمه و نظائر آن در قرآن، نبوت تشریعی از نبوت مقامی تمیز داده می‌شود، چه مفاد (و کذلک نجزی المحسنین) در سیاق آیه این است که انسان و اصل و نازل به منزل احسان به مشرب موسوی یعنی به نبوت مقامی در اصطلاح اهل توحید نائل می‌گردد هر چند وی را منصب موسوی که فضل نبوت تشریعی است حاصل نمی‌شود، و آن بزرگی که گفته است:

از عبادت نی توان الله شد
می‌توان موسی کلیم‌الله شد

همین معنی را اراده کرده است. و منزل احسان مقام مشاهده و کشف و عیان است و آن را مراتب است که بدان اشارتی شده است.
تبصره: از آنچه که در بیان نبوت تشریعی و نبوت انبائی و فرق هر یک از دیگری گفته‌ایم، معنی و مراد این حدیث شریف: «علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل، و بروایت دیگر: او افضل» و مانند آن دانسته می‌شود.

[ صفحه ۳۳۶]

و به همین مفاد و مراد است نظیر این چند بیت که عالم کبیر و ادیب شهیر جناب آقای شیخ محمد حسین آل‌مظفر، متوفی ۱۳۷۱ ه ق- رحمه‌الله‌علیه- در مدح آل‌البیت علیه‌السلام فرموده است (شعراء الغری- ج ۸- ص ۹۷):

آل النبی فما للناس شاوهم
و لایضاهیهم بالفضل کل نبی

ما آدم لا و لانوح و لااحد
من النبیین من بدو من عقب

و لاالخلیل و لاموسی الکلیم و لا
عیسی و لا کل مبعوث و منتخب

فهم و عمرو العلی او فی الوری ذمما
و اکرم الناس من عجم و من عرب…

به این کلمه از کتاب هزار و یک کلمه ما التفات بفرمایید: «کلمه- ای عزیز بسیاری از احوال و اقوال حضرت رسول‌الله صلی الله علیه و آله منبعث از نبوت انبائی است نه نبوت تشریعی، قوله سبحانه: «و لقد کان لکم فی رسول‌الله اسوه حسنه» (احزاب ۲۲) فافهم و تدبر.
شرح این فصل را به قصیده‌ای غراء حاوی ۸۹ بیت در مدح حضرت عصمه‌الله الکبری فاطمه‌ی زهراء علیهاالسلام از دیوان جناب حکیم متکلم محقق مولی عبدالرزاق فیاض لاهیجی صاحب «شوراق الالهام فی شرح تجرید الکلم» و «گوهر مراد» و «سرمایه ایمان» و غیرها- رضوان‌الله‌علیه- متوفی سنه ۱۰۵۱ ه ق «غنا» خاتمه می‌دهیم (دیوان لاهیجی- ط ۱ ص ۳۷۹- به تصحیح و تحشیه آقای دکتر جلیل مسگر نژاد):

[ صفحه ۳۳۷]

در مدح حضرت زهرا علیهاالسلام

چنان به صحن چمن شد نسیم روح‌افزا
که دم ز معجز عیسی زند نسیم صبا

رطوبتیست چمن را چنان ز سبزه و گل
که گر بیفشریش آب می‌چکد زهوا

ز بس هوا طرب‌انگیز شد به صحن چمن
ز ذوق غنچه نمی‌گنجد اندرون قبا

چنان که نامیه را فیض عام شد شاید
که آرزو به مطالب رسد به نشو و نما

به نشو سبزه نهان گر نمو کند شاید
که بی میانجی امروز دی شود فردا

به سعی نشو و نما پر عجب مدان که شود
نهال حسرت عاشق به میوه کام روا

ز فیض بخشی نشود و نما عجب نبود
رسد به بار اجابت اگر نهال دعا

چنین که قامت خوبان نمو کند در حسن
بلند چون نشود نخل حسرت دلها

هوای قامت شمشاد قامتان دارد
نهال سرو که در باغ می‌شود رعنا

[ صفحه ۳۳۸]

نهال سرو چمن سر به امر می‌ساید
ز بس گرفته ز فیض بهار نشو و نما

شود در آب سخن سبز همچو نی در آب
چو سر کنم قلم از بهر وصف آب و هوا

ز بس که عیش فزا گشته موجهای نسیم
کند به کشتی غم کار موجه‌ی دریا

صبا کند دهن غنچه پر زر از تحسین
چو کرد از پی وصف هوا نفس پیرا

به شاخ تا دم بادی وزیده گشته ز ذوق
به وصف آب و هوا برگ برگ نغمه سرا

چگونه مرغ نشیند خمش که فیض نسیم
زبان سوسن خاموش را کند گویا

نچنان ز جلوه‌ی پرواز بلبل استد باز
کنون که صورت دیبا پرد به بال صبا

توان ز فیض سبکر وحی نسیم چمن
پرید بی مدد بال و پر چو رنگ حنا

هوا ز بس که رطوبت گرفته نیست عجب
که کار آب کند با صحیفه موج هوا

چو موج بحر پر آبست موجه‌ی سوهان
ز بس که آب گرفتند از هوا اشیا

[ صفحه ۳۳۹]

ز فیض عام طراوت چنان تری شده عام
که زهد خشک نماندست نیز در دریا

میان سبزه تواند نهان شدن آتش
ز اعتدال طبیعت چو باده در مینا

کنون که سبزه برآمد ز سنگ هست امید
که سبز در دل خوبان کنیم تخم وفا

بیا ببین که در احیای مردگان نبات
نیابت دم عیسی کند نسیم صبا

عموم یافت ز بس اعتدال ممکن نیست
دم ریا شود ار معتدل دلی برپا

میان ابر سیه آفتاب پنهان است
ز بس که راه نیابد به روی ارض ضیا

ره نزول کند گم ز تیرگی باران
از آن افروزد هر دم چراغ برق هوا

سپاه ابر به روی هواست چون ظلمات
درو نهان شده باران بسان آب بقا

ز بس که متصل آید ز قطره رسم شود
هزار دایره بر سطح آب در یکجا

شدست قوس قزح چون کمان حلاجی
که پنبه می‌زند از ابر می‌دهد به هوا

[ صفحه ۳۴۰]

به باغ شاخ گل امروز نایب موسی است
کز آستین خود آرد برون ید بیضا

به وصف آب و هوا چون شوم صحیفه نگار
هزار غنچه معنی شود شکفته مرا

نگفته می‌ریزد حرف غنچه از قلمم
گه رقم زدنش چون کنم خیال صبا

رسیده تا به زبانم شکفته می‌گردد
به آب و تاب کنم چون حدیث غنچه ادا

به سینه غنچه‌ی پیکان شکفته جا گیرد
درین هوا چو خدنگی شود ز شست جدا

به دهر غنچه‌ی نشکفته غنچه‌ی دل ماست
وگرنه نامی ماندی ز غنچه چون عنقا

شهاب نیست به شب کز وفور فیض ریاض
ستاره از فلک آید برای کسب هوا

چنین که روح فزا گشته است می‌دانی
هوا شمیم گرفته ز تربت زهرا

چه تربتی که بود آبروی گوهر دین
چه تربتی که بود نور چشم نور و ضیا

چه تربتی که رسد گر غبار آن به فلک
هزار جان گرامی کند به نقد فدا

[ صفحه ۳۴۱]

چه تربتی که بود ننگش از گرانقدری
عبیر جیب و بغل گر نمایدش حورا

خجسته تربت پاکی که گوهر عصمت
درو گرفته چو در در دل صدف ماوا

نهال گلشن عصمت گل حدیقه دین
سرور سینه بی کینه‌ی رسول خدا

گران بها صدف گوهر حسین و حسن
قیاس منتج قدر ائمه والا

نتیجه‌ای که ز انتاج قدر او زادند
نتایج کرم و علم و فضل و جود و سخا

پی نتائج احدی عشر ز روی شرف
علی مقدمه کبریست و او (بود) صغرا

زهی جلالت قدری که زاده‌ی نسبش
بزرگ ملت دینست بتابه روز جزا

سیادت از شرف اوست نور چشم نسب
شرافت از شرف اوست تاج عز و علا

ز بندگان وفایش چه ساره چه هاجر
ز دایگان سرایش چه مریم و حوا

فتان به خاک درش صد هزار حورا وش
دوان به گرد سرش صد هزار آسیه سا

[ صفحه ۳۴۲]

کنیزی حرمش آرزوی بانوی مصر
گدایی درش امید پادشاه سبا

که بود جز وی بنت الرسول و البضعه
کرا جز او لقب البتول و العذرا

هنوز طینت حوا نگشته بود خمیر
که بود نامزدش گشته سرو (ر)ی نسا

بود رعایت عصمت به ذات پاکش ختم
چنانکه ختم نبوت به خواجه‌ی دو سرا

بخود سپهر چه مقدار از این بخود بالید
که کرد از پی جاهش کمینه پرده‌سرا

و لیک غافل ازین در طریق عقل و قیاس
که در حباب چه مقدار گنجد از دریا

مقرنس فلکش پایه‌ای ز قصر جلال
مسدس جهتش عرصه‌ای ز صحن سرا

فضای عالم قدرش اگر بپیمایند
مساحتش نکند و هم لامکان پیدا

عروس کنه جلالش نقاب نگشاید
مگر به حجله علم خدی بی همتا

به وهم عرصه‌ی قدرش نمی‌توان پیمود
محیط را نتوان کرد طی بزور شنا

[ صفحه ۳۴۳]

کنند طول زمان حلقه حلقه گر چو کمند
به اوج قصر جلالش هنوز نیست رسا

محیط عرصه‌ی قدرش نمی‌تواند شد
زمان اگر سر خود را گره کند برپا

درین سخن سرمویی نه جای اغراقست
جردات برونند از دی و فردا

هم این زمان طویل و هم این مکان عریض
نظر به عالم قدس است ذره در صحرا

به چشم ظاهر یانش نمی‌توان دیدن
نگاه ظاهریان از کجا و او ز کجا

به چشم ظاهر اگر هم نظر کنی بینی
که رفته قدرش از هرچه هست بر بالا

طهارت نسب او را سلامی از آدم
جلالت حسب او را پیامی از حوا

شرافتش به ازل بوده همعنان قدم
جلالتش به ابد رفت هم رکاب بقا

به شیر پرورشش دایگی نموده قدر
به حجر تربیتش مادری نموده قضا

اگر به حکم خود اینجاش غصب حق ظالم
کند، چه می‌کند آنجا که حاکمست خدا

[ صفحه ۳۴۴]

اگر چه ایذی او سهل داشت زین چه کند
که کرده است خدا و رسول را ایذا

زرگوارانی که وصف رتبه‌ی تو
به جبرئیل و خدا و پیمبر است سزا

مرا چه حد که کنم وصف رتبه شانت
مرا چه حد که شوم در خور تو مدح سرا

تویی که مدح تو کرده خدای عزوجل
تویی که وصف ترا کرده خواجه‌ی دو سرا

نقاب قدر تو بگشوده «بضعه منی»
علو شان تو بنموده «آذ من آذا»

چه حاجتست به تعریف رتبه‌ات ز بس است
علو شان ترا رتبه ائمه گوا

ز خدمت تو بود جبرئیل منت دار
به دایگی تو گرم شتاب لطف خدا

به چاکری درت آسمان مراد طلب
به خاک‌روبی تو آفتاب کامروا

فلک به راه وفاق تو می‌رود شب و روز
از آن پر آبله باشد همیشه‌اش کف پا

غبار درگهت آرایش نسیم بهار
ز گرد بارگهت آبروز باد صبا

[ صفحه ۳۴۵]

به رتبه‌ی تو تواند فلک تشبه کرد
پرد به بال پر آفتاب اگر حربا

خدایگانا بسویم توجهی که شود
ز پا فتادگیم دستگیر روز جزا

من و مناسبت خدمتت زهی امید
من و موافقت طاعتت خجسته رجا

مرا توقع لطفت بس است حسن عمل
مرا توجه فضلت بس است خیر جزا

ز من نه در خور شان تو مدحتی لایق
ز من نه در حق جاهت ستایشی بسزا

من و ستایش فضل تو دعویی است خلاف
من و سرودن مدحت مظنه ایست خطا

مرا ز دعوی مدحت نه غیر ازین مطلب
مرا ز لاف مدیحت نه هیچ کار الا

که معترف به جلال توام زهی توفیق
که معرفت به توام حاصلست شکر خدا

همیشه تا که ز لطف و ز قهر در عالم
معز زند احبا، مذللند اعدا

عزیز لطف تو بادا چو دوستان فیاض
ذلیل قهر تو اعدا همیشه در همه جا

[ صفحه ۳۴۹]

در بیان این که نفس ناطقه انسانی چون اعتلای وجودی یافت در حد سعه وجودی او حقایق ملک و ملکوت در او متمثل می‌شوند

اشاره

۱۷- تعبیر کثیر من الایات و الروایات علی التغلیب کقوله تعالی شانه فی مریم علیهاالسلام: (یمریم اقنتی لربک واسجدی و ارکعی مع الرکعین)، و قوله الاخرفیها: (و صدقت بکلمت ربها و کتبه‌ی و کانت من القنتین).
فاذا استعدت النفس الناطقه الانسانیه سواء کانت نفس امرء او امرءه تتمثل لها الصور الملکیه و الملکوتیه. قال سبحانه فی مریم: (فتمثل لها بشرا سویا)، و مریم کفلها زکریا النبی علیه‌السلام، و فاطمه کفلها اشرف الانبیاء محمد صلی الله علیه و آله و امها خدیجه الکبری التی اول من آمنت من النساء. و فی النهج: «و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول‌الله و خدیجه و اناثالثهما…»
و کان النبی عائلا فاغناه الله الغنی المغنی بمال خدیجه الحبیبه لله ولرسول کما ترشدک کریمه (و وجدک عائلا فاغنی).

[ صفحه ۳۵۰]

ترجمه

تعبیر بسیاری از آیات و روایات بر تغلیب است مانند گفتار خدای- تعالی شانه- درباره مریم علیهاالسلام: ای مریم فرمانبردار پروردگارت باش و سجده کن و با رکوع کنندگان رکوع کن. و سخن دیگر حق تعالی درباره حضرت مریم علیهاالسلام: به کلمات پروردگارش و کتابهایش تصدیق کرده بود و از فرمان برداران خدایش بود.
پس گوییم: هرگاه نفس ناطقه‌ی انسانی خواه مرد و خواه زن مستعد شده است صورملکی و ملکوتی برای او متمثل می‌شود؛ خدای سبحان درباره مریم علیهاالسلام‌فرموده است که روح مایعنی حضرت جبرئیل علیه‌السلام برای مریم به صورت بشری‌تمام خلقت متمثل شده است، مریم در تحت کفالت زکریای نبی علیه‌السلام بوده‌است، و فاطمه در تحت کفالت اشرف انبیاء محمد صلی الله علیه و آله و مادر او خدیجه کبری است که اول زنی بوده است اسلام آورده است؛ در نهج‌البلاغه آمده‌است که امیرالمومنین علی علیه‌السلام فرموده است: در آن روز یکی خانه دراسلام گرد نیامده است- یعنی در آن روز هیچ کس مسلمان نبود- جز رسول‌الله صلی الله علیه و آله و خدیجه، و من سومین ایشان بوده‌ام.
و خدای غنی مغنی (خدای بی نیاز نیاز کننده) پیغمبر را به مال خدیجه حبیبه‌خدا و رسول، توانگر ساخت چنان که کریمه (و وجدک عائلا فاغنی) از سوره‌ی‌مبارکه‌ی والضحی، تو را بدان ارشاد می‌نماید.

[ صفحه ۳۵۱]

شرح

در این فصل از چند امر سخن به میان آمده است:
امر اول این که صورت تعبیر بسیاری از آیات و روایات بر تغلیب است، مثلادرباره حضرت مریم علیهاالسلام نفرموده است و ارکعی مع الراکعات؛ و کانت من‌القانتات مقصود این است که ملاک نفس ناطقه انسانی است که چون اعتلاء وجودی‌یافت در حد وجودی او حقایق ملک و ملکوت در او متمثل می‌شود و با آنها همدهن‌و همسخن می‌گردد خواه مرد باشد خواه زن، مگر آنی که حق سبحانه فرموده است: (و للرجال علیهن درجه) (بقره: ۲۲۹)، و در بسیاری از اصول و فروع بین آن دوتمیز قائل شده است ذلک تقدیر العزیز العلیم، و در فصول گذشته گفته آمد که‌مرد کامل مظهر عقل کل است، و زن کامل مظهر نفس کل است.
شیخ اکبر در اوائل «عقله المستوفز» (ط لیدن- ص ۴۶) در بیان انسان خلیفه‌گوید: «و ما کل انسان خلیفه فان الانسان الحیوان لیس بخلیفه عندنا؛ و لیس‌المخصوص بها ایضا الذکوریه فقط فکلامنا اذا فی صوره الکامل من الرجال والنساء…» تا این که گوید: «و قد شهد رسول‌الله- صلعم- بالکمال للنساء- کما شهد به للرجال فقال فی الصحیح کمل من الرجال کثیرون، و کملت من النساء مریم‌بنت عمران، و آسیه امراه فرعون. و سئل بعض الاولیاء عن الابدال کم یکونون؟فقال- رضه- اربعون نفسا؛ فقال له السائل: لم لاتقول اربعون رجلا؟
فقال: قدیکون فیهم النساء. و غرضنا انما هو الکمال فیمن ظهر و للرجال علیهن‌درجه، و تلک الدرجه الاصلیه فان حواء وجدت من آدم فله

[ صفحه ۳۵۲]

علیها درجه فی الایجاد، و کذلک العقل مع النفس، و القلم مع اللوح، فلماکانت المراه منفعله عن الرجل بالاصاله لذلک کانت الدرجه».
تذکیر: در این امر، بدانچه در فصل گذشته راجع به نبوت تشریعی و نبوت انبائی‌مقامی ارائه داده‌ایم باید توجه داشت که زن هم مانند مرد به نبوت انبائی‌مقامی نائل می‌شود، و اما بنبوت تشریعی فلا.
امر دوم این که همان گونه در پیش اشارتی شده است، نفس انسانی خواه مرد وخواه زن همین که از کدورات مادی بدر آمد و بذرهای معارف در آن پرورده شده‌است و محاسبت را تاکید و مراقبت را تشدید کرده است، صور ملکی و ملکوتی درآن تمثل می‌یابد و با موجودات آنسویی همدهن و همسخن می‌شود. بیانی از حضرت‌وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام به این مفاد است: «انسان که از این‌نشاه بدر رفته است ازل و ابد او یکی می‌شود»، این کلام کامل عرشی اختصاص به‌موت طبیعی ندارد، بلکه موت اختیاری را نیز شامل است. رسول‌الله صلی الله‌علیه و آله فرمود: «موتوا قبل ان تموتوا»

پیشتر از مرگ خود ای خواجه میر
تا شوی از مرگ خود ایخواجه میر

در ذیل این امر اشارت به کفالت فرزند و مربی آن نموده‌ایم که مربی فرزند را در سعادت و عاقبت به خیری او اهمیت بسزا است چنان که در شرح فصل اول بدان‌اشارتی شده است و مطالبی در بیان آن گفته آمد.
امر سوم این که به مناسبت کفالت از حضرت عصمه‌الله الکبری فاطمه‌ی زهراءعلیهاالسلام، به ذکر فضائل مادر بزرگوارش ام‌المومنین جناب خدیجه کبری‌علیهاالسلام تبرک جسته‌ایم.

[ صفحه ۳۵۳]

پدر جناب خدیجه به نام خویلد، و مادرش به نام فاطمه بوده است. سهیلی در روض‌الانف در شرح سیره‌ی رسول‌الله صلی الله علیه و آله گوید: «و خدیجه بنت خویلدتسمی الطاهره فی الجاهلیه و الاسلام؛ و فی سیر التیمی انها کانت سیده نساءقریش…. و امها فاطمه بنت زائده…» (ج ۱- ط بیروت- ص ۲۱۵).
و کانت خدیجه تدعی فی الجاهلیه بالطاهره لشده عفافها و صیانتها. (هامش سیره‌ابن هشام- ط مصر- ص ۱۸۷- ج ۱)
و نیز ابن هشام (ابومحمد عبدالملک بن هشام المعافری) در بیان صفات کریمه آن‌جناب گوید: «و کانت خدیجه امراه حازمه شریفه لبیبه، مع ما اراد الله بها من‌کرامته» (سیره- ط مصر- ج ۱- ص ۱۸۹) و نیز در اسلام آوردن حضرت ام‌المومنین‌خدیجه کبری گوید: (ط مصر- ج ۱- ص ۲۴۰): «و آمنت به- یعنی برسول‌الله صلی‌الله علیه و آله خدیجه بنت خویلد و صدقت بما جاءه منه فخفف الله بذلک عن‌نبیه صلی الله علیه و آله لایسمع شیئا مما یکرهه من رد علیه و تکذیب له‌فیحزنه ذلک الا فرج الله عنه بها اذا رجع الیها، تثبته و تخفف علیه و تصدقه‌و تهون علیه امر الناس، رحمها الله تعالی» تا این که ابن هشام بعد از چندسطری گوید:
«و حدثنی من اثق به ان جبریل علیه‌السلام اتی رسول‌الله صلی الله علیه و آله فقال:
اقرا خدیجه السلام من ربها؛ فقال رسول‌الله صلی الله علیه و آله: یا خدیجه، هذا جبریل یقرئک السلام من ربک، فقالت خدیجه: الله السلام، و منه السلام، وعلی جبریل السلام».

[ صفحه ۳۵۴]

و نیز ابن هشام در سیره گوید: «قال ابن اسحاق: و کانت خدیجه بنت خویلدامراه تاجره ذات شرف و مال تستاجر الرجال فی مالها، و تضاربهم ایاه بشی‌ءتجعله لهم،و کانت قریش قوما تجارا، فلما بلغها عن رسول‌الله صلی الله علیه‌و آله ما بلغها من صدق حدیثه و عظم امانته و کرم اخلاقه بعثت الیه فعرضت‌علیه ان یخرج فی مال لها الی الشام تاجرا، و تعطیه افضل ما کانت تعطی غیره‌من التجار، مع غلام لها یقال له میسره، فقبله رسول‌الله صلی الله علیه و آله منها…» (ط مصر- ج ۱- ص ۱۸۸).
و آن که از حضرت وصی امام امیرالمومنین علیه‌السلام نقل کرده‌ایم که فرمود: «و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول‌الله و خدیجه و انا ثالثهما» این بیان شریف در حدود یک صفحه بآخر خطبه‌ی قاصعه نهج‌البلاغه آمده است.
امر چهارم این که آنچه در مکانت طهارت و درایت و اسلام حضرت خدیجه کبری، و مکنت مالی و ثروت و تجارت آن جناب نقل کرده‌ایم، در حقیقت مشتی از خروار واندکی از بسیار است. در آن عصر دو تن از سرمایه داران بنام، در جود و سخاءنمونه بودند: یکی آن جناب و دیگری حاتم طائی؛ و کسی تدبر و تعمق در احوال‌این دو وجود آیت جود و سخا بنماید، بی گمان از روی انصاف تصدیق می‌کند که‌سیده نساء قریش، ام‌المومنین حضرت خدیجه کبری از حاتم طائی از تمام اموالش‌دست کشیده است، و خداوند سبحان به پیغمبرش فرمود: (و وجدک عائلا فاغنی) چه‌این که حق تعالی حضرت رسول‌الله صلی الله علیه و آله را به مال خدیجه‌علیهاالسلام

[ صفحه ۳۵۵]

بی‌نیازی داد.
«در خصائص فاطمیه» (ط ۱- چاپ سنگی رحلی- ص ۳۴۶) در فضیلت سخاوت گوید: «این صفت از بس که محمود است حضرت ختمی مرتبت از جهت عدی بن حاتم ردای مبارک را فرش می‌کند که او بر آن رداء مبارک می‌نشیند».
در کتب سیره رسول‌الله صلی الله علیه و آله و نیز در جوامع روائی فریقین‌روایات در فضائل حضرت سیده‌ی نساء قریش، ام‌المومنین خدیجه کبری علیهاالسلام‌بسیار است، طایفه‌ای ازآن روایات در باب پنجاه و پنجم کتاب «ینابیع الموده»تالیف شیخ سلیمان بلخی، و ترجمه آن بفارسی به نام «مفاتیح المحبه فی ترجمه‌کتاب ینابیع الموده» تالیف شریف موسی بن علی فراهانی حسنی، مذکور است.
امر پنجم این که خدای سبحان در ازای جود و سخای حضرت خدیجه کبری‌علیهاالسلام که آنچنان دارایی کلانش را به تمام و کمال و بی دریغ در راه‌اعلاء و نشر معارف کتاب الله قرآن خاتم الانبیاء مبذول داشته است؛ دختری‌صاحب عصمت، مصداق و مظهر اتم لیله‌القدر که یازده کلام الله ناطق از این‌لیله‌القدراند، و شجره طیبه طوبائی که «اصلا ثابت و فرعها فی السماء توتی‌اکلها کل حین باذن ربها» که همه علوم و معارف و حقائق قرآنی که شرق و غرب‌عالم را فراگرفته است،همه ثمره این شجره طوبی‌اند، به او مرحمت فرموده است؛ و رسول‌الله به احترام خدمات حضرت خدیجه کبری و بذل وجود و ایثارش نام مبارک‌فرزند صاحب عصمتش را به نام مادرش حضرت آمنه علیهاالسلام ننامیده است، بلکه‌به نام مادر

[ صفحه ۳۵۶]

حضرت خدیجه «فاطمه» نامیده است، قوله سبحانه: (لیجزیهم الله احسن ما عملوا و یزیدهم من فضله‌ی) (نور: ۳۸)؛ فتبصر.
نظام‌الدین نیشابوری در تفسیر شریف غرائب القرآن در تفسیر کریمه) و وجدک‌عائلا فاغنی) از سوره‌ی مبارکه‌ی والضحی گوید: «اغناه الله بتربیه ابی‌طالب‌اولا، و لما اختلت احوال ابی‌طالب اغناه بمال خدیجه…».
و سلطان محمد جنابذی در تفسیر بیان السعاده در تفسیر آن گوید:
«یعنی وجدک محتاجا فی المال فاغناک بمال خدیجه…»
و بیضاوی در تفسیر آن گوید: «و وجدک عائلا فقیرا ذا عیال فاغنی بما حصل من ربح التجاره».
و ملا فتح الله کاشی در تفسیر آن در منهج الصادقین گوید: «و یافت تو رادرویش و عیال بار پس توانگر ساخت ترا بمال خدیجه تا بآن تجارت کردی…»
و زمخشری در کشاف در تفسیر آن گوید: «و وجدک عائلا فقیرا فاغناک بمال خدیجه‌او بما افاء علیک من الغنائم…».
چند بیتی از قصیده‌ای غراء از دیوان جناب نظیری نیشابوری- رضوان‌الله‌علیه-مناسب می‌نماید (محمد حسین نظیری نیشابوری متوفی ۱۰۲۳ ه ق، در احمد آبادگجرات).
آن بزرگوار قصیده‌ای شامل هفتاد و سه بیت در مدح حضرت وصی امام امیرالمومنین‌علی علیه‌السلام سروده است که در دیوانش (ص ۴۹۱) مضبوط است، و این چند بیت‌از آن قصیده فریده است:

[ صفحه ۳۵۷]

نبی که معجز ماه دو پیکر آورده
مثال نور خود و نور حیدر آورده

فراز منبر یوم‌الغدیر این رمز است
که سر ز جیب محمد علی برآورده

هم از سرایت این نور آل زهرا را
نبی بزیر عبا با علی درآورده

نهاده وقت ولادت بخاک کعبه جبین
نیاز و بندگی از بطن ما درآورده

خدیجه نور نبی دیده در جبین علی
بشادمانی داماد دختر آورده

بعرس فاطمه و مرتضی نثار ملک
درختهای جنان حله‌ها برآورده

شرح این فصل را به قصیده ذیل «مسمط و تشطیر» در ولادت با سعادت حضرت‌عصمه‌الله الکبری فاطمه‌ی زهراء علیهاالسلام از مرحوم مبرور میرزا غلامحسین‌خان ادیب کرمانی، از کتاب «نامه فرهنگیان» (ص ۱۴۷) و نیز به یک رباعی وقصیده‌ای از دیوان ریاضی یزدی- رحمه‌الله‌علیه- خاتمه می‌دهیم:
این مسمط و تشطیر در ولادت حضرت زهراء علیهاالسلام و مدح حضرت مولی‌المومنین علی علیه‌السلام از ویست- یعنی از ادیب کرمانی رضوان‌الله‌علیه است-:

هزار الهنا فی یومنا ذرترنم [۷]
و اطیار تلک الروض طرا سواجع

رعی الله هاتیک الحدیقه کلما
تزین افلاک الدجی انجم السما

فکم فی رباها اقحونا و عند ما
و فی الصبح انوار الربی فی التبسم

فاجنی بها حلو الجنا و هو یا نع
اما اشرقت کون ابتهاجا و سرنا

و عهد العنا قد فر و العیش قددنا

بمیلاد خیر الناس خلقا و دیدنا
فروض العلی و المجد بالخضر ینتمی

[ صفحه ۳۵۸]

و برق التقی فی دجیه الکفر لامع
بمولوده اهلا و سهلا بها تری

نجوم السماء من نورها قد تنورا

سلیله قرم من انا مله جری
بام‌القری من نیله ماء زمزم

و مجری میاه الارض منه الاصابع
ابوها بشیر الخلق و هو محمد

الی العرش مجدا جسمه صار یصعد

هو المصطفی من السن الخلق یحمد
و یحیی الوری نشرا کعیسی بن مریم

لهام الجفا منه السیوف القواطع
ا فاطمه الزهراء فازت بک العی

طلعت بانوار النجابه و التقی

و لله فی خدیک و الشمس و الضحی
و ما اخضر الا فیک عهد التنعم

و منک شعاع الحق فی الدهر ساطع
و فی یدک الارزاق اقتسامها

و للمله البیضاء منک قوامها

و ما رفعت الا علیک خیامها
فانت لها فی الدهر خیر مخیم

تجدد فی الاسلام منک البلاقع
کفی لک فضلا انک ام‌الائمه [۸]

و فی الحشر فی الناس شفیعه امه

و فیک اعتصامی و الولا و مودتی
لک الحکم فینا فاغفری لی او ارحمی

اذا لم یکن لی فی القیامه شافع
فویل لمن قدا بغضوک افاطم

ظلمت بغصب الحق و الله حاکم

ضربت بسوط و الضویرب ظالم
و صرت لهم سبابه المتندم

لذلک عیون الناس جودا هوامع
و ما انت الا باعث الخلق فی الوجود

و منک ترائت فی السماء انجم‌السعود

و فی الدرجات العالیات لک الصعود
و منک مضیئات نواظر انجم

[ صفحه ۳۵۹]

و قدطلعت منک النجوم الطوالع
سترت بجلباب الحیاء و عفه

و حین الحیا رضوی لدیک بخفه

و فی امرنا منک المفاسد زفت
و اعجازک الاحیاء حین التکلم

و قد رم احشاء الوری و الاضالع
ضعت بالبان النبوه و الولا

و قدرک اعلی ان یقال لقد علی

و معضل امر منک ینحل و انجلی
و تدرین علم الغیب دون التوهم

و لیس لهذا الامر فیک تنازع
و ما عله فی خلقه الخلق غیرها

و للشمس او بدر الهدی هی نورها

تضیی شموسا و البدور تنیرها
تمسک فی اذیالها کل مسلم

و فی بابها للمسلمین مطامع
هی القطب اذ کان المعالی کالرحی

و منها غدی باب العلوم مفتحا

و یزهو بها المجد الاشم و یفرحا
اضاء بها فی شرعنا کل مظلم

ذری المجد و العلیا لدیها اجارع
و اذهب عنها الرجس ثم تطهرت

و فیها عقول الانبیاء تحیرت

قریحه من فی مدحها ما تفکرت
فاشعاره کانت اساطیر لوم

و ان له الطبع السلیم لضائع
و کاشفه الکرب الذی جل ان یحل

و فی الذکر فی توصیفها الای و المثل

و من ولدها ولد بهم تنسخ الملل
و یوضح عنهم فی الوری کل مبهم

و عندهم للانبیاء تخاشع
حوی زوجها کل الفضائل و الرموز

به عقد تنحل او فتح الکنوز

و منه زهوق الکفر و الحق فی البروز
به رمی الابطال رمیا باسهم

و منه رووس للسیوف مضاجع

[ صفحه ۳۶۰]

فهذا بمرداه الاله قد ارتدی
به الدین و الشرع الالهی شیدا

لعمری به کان الاله لنا بدی
بغیر یدیه رزقنالم یقسم

فعمط لارزاق الانام و قاطع
تهاب به اسد الشری و هو حیدر

امام ولی اریحی و قسور

علی حمل ثقل الارض و العرش یقدر
و فی حربه من رعبه الفارس الکمی

علی وجل احشائه و الاصابع
لک الفخر و الزهو الجمیل افاطم

بزوج له کل الملائک خادم

و نور ریاض المجده فیک باسم
لها قیل منا فانعمی ثم و اسلمی

و فی مدحک المطری تدق المسامع
و اما یک رباعی و قصیده از دیوان مرحوم مبرور ریاضی یزدی (ص ۳۲۲) در ولادت با سعادت حضرت عصمه‌الله الکبر فاطمه‌ی زهراء علیهاالسلام این که:

در میلاد و مدیحت دخت گرامی پیامبر اسلام

نوری ز خدیجه چون قمر پیدا شد
از مکه ستاره سحر پیدا شد

در بیستم ماه جمادی‌الثانی
گنجینه یازده گهر پیدا شد

صبح آرزو

امروز تشعشع خدایی
در ساحت قدس کبریایی

افتاده ز ماورای افلاک
بر چهره‌ی پاک شاه لولاک

سر می‌زند آفتاب سرمد
در خانه کوچک محمد صلی الله علیه و آله

از مطلع غیب و شرق توحید
خورشید حیاء و دین، درخشید

[ صفحه ۳۶۱]

گردید عیان جمال یزدان
و آنچه پس پرده بود پنهان

این عید مبارک است و مسعود
چون فاطمه است طرفه مولود

حورای بهشت و آدمی روی
افریشته خوی و احمدی بوی

چون چشم گشود چشم بد دور
از ماه رخش تلالو نور

پر کرد زمین و آسمان را
بیت الشرف فرشتگان را

آنگونه که اختران افلاک
پاشند ز نقره نور بر خاک

نور رخ این فرشته‌ی پاک
از خاک رود به بام افلاک

ای روح عظیم آسمانی
وی نام تو نام جاودانی

ای تاج سر زنان عالم
وی مفخر دودمان آدم

از جوهر قدس تار و پودت
وز نور محمدی وجودت

معیار کمال زن تویی تو
مقیاس جلال زن تویی تو

ای گوهر ناب بحر رحمت
یکتا در گوشوار عصمت

خیاط ازل ز حجله‌ی غیب
در طارم نور غیب لاریب

چون مشعل وحی را برافروخت
پیراهن عصمت تو را دوخت

ای پاره‌ی پیکر پیمبر
هم مادر و هم خجسته دختر

ای دختر بهترین پدرها
وی مادر برترین پسرها

ای همسر شاه شهسواران
نفس نبوی و روح قرآن

وی خلقت تو بزرگ آیت
پیوند نبوت و ولایت

ای گنج هزار گونه گوهر
وی خوانده تو را خدای، کوثر

نسل تو نگاهبان دین است
برتاج تو یازده نگین است

یک پاره‌ی پاک از تن توست
پرورده‌ی شیر و دامن توست

ای بر فلک پیمبری ماه
وی تافته خور، تو را ز درگاه

[ صفحه ۳۶۲]

در قدر ز کائنات برتر
با فضه کنیز خود برابر

چون پیرهن عروسی خویش
دادی به زنی گدا و درویش

از سندس سبز جامه‌ی نور
کز سوزن نور بخیه زد حور

جبریل ز باغ خلد آورد
حورای بهشت بر تنت کرد

تا تاج طلانشان خورشید
زیب سر ماه هست و ناهید

تا خیل ستاره دسته دسته
در هودج نقره‌ای نشسته

نور رخ دختر پیمبر
تابد به همه جهان سراسر

عمر پسر تو جاودان باد
بر عالمیان نگاهبان باد

زین نغز چکامه‌ی «ریاضی»
پیوسته خدا و خلق راضی

[ صفحه ۳۶۵]

در بیان مراتب وحی است

اشاره

۱۸- للوحی مراتب کقوله سبحانه: (نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرءان) (یوسف: ۳).
(اذ یوحی ربک الی الملکه انی معکم فثبتوا الذین ءامنوا) (انفال- ۱۳)
(و اوحینا الی ام‌موسی ان ارضعیه فاذا خفت علیه فالقیه فی الیم…) (القصص- ۷).
(و اوحی ربک الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا (النحل: ۶۹).
فقضهن سبع سموات فی یومین و اوحی فی کل سماء امرها…) (فصلت: ۱۲) وفی الکافی عن الامام باقر علوم النبیین علیه‌السلام قال: «ان الله اذا اراد ان یخلق النطفه التی هی مما اخذ علیه المیثاق من صلب آدم او مایبدو له فیه و یجعلها فی الرحم حرک الرجل للجماع، و اوحی الی الرحم ان افتحی بابک حتی یلج فیک خلقی و قضائی النافذ و قدری فتفتح الرحم بابها فتصل النطفه الی الرحم…».
اقول: امثال هذه الایات الکریمه و الروایات الشریفه تشیر الی التوحید الصمدی القرآنی، فافهم.

[ صفحه ۳۶۶]

و فی الکافی ایضا باسناده عن الامام ابی‌عبدالله علیه‌السلام قال: «ان فاطمه علیهاالسلام مکثت بعد رسول‌الله صلی الله علیه و آله خمسه و سبعین یوما و کان دخلها حزن شدید علی ابیها، و کان یاتیها جبرئیل فیحسن عزائها علی ابیها و یطیب نفسها و یخبرها عن ابیها و مکانه، و یخبرها بما یکون بعدها فی ذریتها و کان علی علیه‌السلام یکتب ذلک».
و فی علل الشرائع باسناده عن عیسی بن زید بن علی علیه‌السلام قال: سمعت اباعبدالله علیه‌السلام یقول: سمیت فاطمه محدثه لان الملائکه کانت تهبط من السماء فتنادیها کما کانت تنادی مریم بنت عمران، فتقول: یا فاطمه ان الله اصطفاک و طهرک و اصطفاک علی نساءالعالمین. یا فاطمه اقنتی لربک و اسجدی و ارکعی مع الراکعین، و تحدثهم و یحدثونها. فقالت لهم ذات لیله: الیست المفضله علی نساءالعالمین مریم بنت عمران؟ فقالوا: ان مریم کانت سیده نساء عالمها، و ان الله عز و جل جعلک سیده نساء عالمک و عالمها و سیده نساء الاولین و الاخرین.

[ صفحه ۳۶۷]

ترجمه

برای وحی مراتب است: مرتبه‌ای از آن مانند قول خدای سبحان در قرآن کریم که به پیغمبر اکرم فرمود: ما بر تو نیکوترین قصه‌ها را به آنچه که این قرآن را بسویت وحی کرده‌ایم حکایت می‌کنیم.
و مرتبه‌ای از آن مانند فرموده خداوند در قرآن به فرشتگان: آنگاه که پروردگار تو به ملائکه وحی فرمود که همانا من با شمایم پس کسانی را که ایمان آوردند ثابت و استوار بدارید.
و مرتبه‌ای از آن مانند وحی خدای سبحان به مادر موسی که در قرآن کریم فرمود: به مادر موسی وحی کرده‌ایم که او را شیر ده، پس هرگاه بر او- از آسیب فرعونیان- بیمناک شدی او را در دریا افکن.
و مرتبه‌ای از آن مانند وحی به زنبور عسل که خدای تعالی در قرآن فرمود: و پروردگارت به زنبور عسل وحی کرده است که از کوهها خانه‌ها بگیر (برای خود از کوهها خانه‌ها بسازید).
و مرتبه‌ای از آن مانند این که خدای سبحان در قرآن فرموده است: پس آنها را هفت آسمان در ده روز حکم کرده است، و در هرآسمان امر او را وحی نموده است.
و در کافی از امام باقر- یعنی شکافنده- علوم پیامبران علیه‌السلام، روایت شده است که آن حضرت فرمود: هرگاه خدا اراده فرموده است که نطفه‌ای را از صلب آدم که بر آن پیمان گرفته شده است خلق کند، یا آنچه را که درباره آن نطفه بخواهد و آن را در رحم قرار دهد، مرد را برای جماع تحریک کند، و به رحم وحی کند که درت را باز کن تا خلق من و قضاء نافذ من و

[ صفحه ۳۶۸]

قدر من در تو وارد شود، پس رحم درش را باز می‌کند و نطفه به رحم می‌رسد.
من می‌گویم: امثال اینگونه آیات کریم و روایات شریف اشارت به توحید صمدی قرآنی دارند، پس بفهم.
و نیز در کافی به اسنادش از امام ابی‌عبدالله صادق علیه‌السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود جناب فاطمه علیهاالسلام بعد از رحلت رسول‌الله صلی الله علیه و آله هفتاد و پنج روز زیست کرده است، و اندوه سخت از ارتحال پدر به او روی آورده بود، و جبرئیل بر او نازل می‌شد و او را دلجوئی و آرامش و تسلی می‌داد و از مکانت و منزلت آن جناب به او اخبار می‌فرمود، و از آنچه که بعد از او به ذریه او روی می‌آورد خبر می‌داد- که بعد از او در حق ذریه او چه‌ها می‌کنند- و علی علیه‌السلام آنها را می‌نوشت.
و در علل الشرایع به اسنادش از عیسی بن زید بن علی علیه‌السلام روایت کرده است که گفت از ابوعبدالله امام صادق علیه‌السلام شنیدم که فاطمه علیهاالسلام بدین علت محدثه نامیده شده است که ملائکه از آسمان فرود می‌آمدند و او را ندا می‌کردند چنانکه مریم فرزند عمران را ندا می‌کردند، پس می‌گفتند ای فاطمه خداوند ترا برگزید و پاکت گردانید و ترا بر همه زنان عالمیان برتری داد. ای فاطمه پروردگارت را فرمان بردار باش، و سجده کن و با رکوع کنندگان رکوع کن، و ملائکه را حدیث می‌کرد و ملائکه او را حدیث می‌کردند با ملائکه سخن می‌گفت و ملائکه با او سخن می‌گفتند- پس در شبی به ملائکه گفت: آیا مریم دختر عمران برتر از همه زنان عالمیان

[ صفحه ۳۶۹]

نیست؟ ملائکه گفتند: همانا که مریم سیده زنان عالم خودش بوده است، و خداوند عزوجل ترا سید نساء عالم خودت و عالم مریم و سیده نساء اولین و آخرین گردانیده است.

[ صفحه ۳۷۰]

شرح

در این فصل از وحی و مراتب آن سخن به میان آورده‌ام تا اخبار جبرئیل به حضرت عصمه‌الله الکبری فاطمه بنت رسول‌الله صلی الله علیه و آله و محدثه بودن آن جناب دانسته شود. فص پنجاه و هفتم فصوص معلم ثانی فارابی در بیان حقیقت ملک و تمثل او برای انسان و وحی است؛ و ما را در کتاب «نصوص الحکم بر فصوص الحکم» که شرح فصوص آن جناب است در شرح این فصل، تحقیقی تام در هر یک از سه موضوع یاد شده- اعنی حقیقت ملک، و تمثل او برای انسان، و وحی- است.
و نیز ما را رساله‌ای به نام- لوح و قلم- است که در بیان حقیقت ملک، و تمثل او برای انسان، و در بیان وحی است. این رساله با نه رساله دیگر ما در یک مجموعه به نام «ده رساله فارسی» مکرر به طبع رسیده است.
و نیز در هفت نکته از کتاب ما به نام «هزار و یک نکته» از وحی بحث نموده‌ایم که فهرست آن راهنما است.
و هم بند دهم «دفتر دل» از دیوان ما در بیان تمثل، بسیار شیرین و دلنشین است و در شرح این فصل رساله «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» بسیار مطلوبست: «به بسم الله الرحمن الرحیم است/ تمثلها که در قلب سلیم است.»
در این فصل پس از نقل برخی از آیات و روایات در بیان وحی، به مطلبی بسیار عظیم‌الشان در فهم حقیقت وحی و ادراک آن به نام «توحید صمدی» اشارتی نموده‌ایم.
در بیان آن گوییم: توحید باری تعالی به وجوهی گوناگون در صحف

[ صفحه ۳۷۱]

ارباب معارف تقریر و تحریر شده است، به شرح جندی بر فص شیثی فصوص الحکم (ط ۱- ص ۲۶۰)، و به شرح قیصری بر همان فص (ط ۱- چاپ سنگی- ص ۱۲۰)، و به مصباح الانس ابن فناری (ط ۱- رحلی- ص ۱۹۵) رجوع شود: «العامه یرون التوحید و هو سته و ثلاثون مقاما کلیا نطق به القرآن فی مواضع فیها ذکر لا اله الا الله. و اما الخاصه فیرون الوحده و لیس فیها کثره الموحد و الموحد و التوحید الا عقلا. و اما خاصه الخاصه فیرون الوحده فی الکثره و لاغیریه بینهما. و خلاصه خاصه الخاصه یرون الکثره فی الوحده. و صفاء خلاصه خاصه الخاصه یجمعون بین الشهودین و هم فی هذا الشهود الجمعی علی طبقات: فکامل له الجمع، و اکمل منه شهودا ان یری الکثره فی الوحده عینها و یری الوحده فی الکثره عینها شهودا جمیعا احدیا و یشهدون ان العین الاحدیه جامعه بین الشهودین فی الشاهد و المشهود. و اکمل و اعلی ان یشهد العین الجامعه مطلقه عن الوحده و الکثره و الجمع بینهما و هولاء هم صفوه خلاصه خاصه الخاصه جعلنا الله و ایاک منهم انه علیم خبیر…»
این کمترین را رساله‌ای به تازی به نام «لقاء الله»، و رساله دیگر به نام «حول الرویه» است که هر یک را در بیان توحید صمدی اهمیت بسزا است، و رساله حول الرویه به فارسی ترجمه شده است و هر یک مکرر به طبع رسیده است.
فص شصت و دوم فصوص فارابی در رویت باری تعالی است، و ما را در «نصوص الحکم بر فصوص الحکم» که شرح فارسی بر آن است در رویت یاد شده مطالبی است، از آن جمله این که: «چون تعلق نفس از بدن عنصری

[ صفحه ۳۷۲]

گرفته شود، به حکم «لقد کنت فی غفله عن هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید (ق ۲۳) تیزبین گردد؛ بلکه این معنی برای کاملان در مراقبت و حضور، و مرزوقان به مقام شهود، در همین نشاه نیز دست دهد. و به تعبیر ثقه الاسلام کلینی- قدس سره- در کافی در بیان خطبه حضرت وصی امام امیرالمومنین علی علیه‌السلام در جوامع توحید (ج ۱- معرب- ص ۱۰۶)، «ان القلوب تعرفه بلا تصویر و لااحاطه» که گاهی در اطوار سیر عرفانیشان وحدت بینند و گویند:

چون یک وجود هست و بود واجب و صمد
از ممکن این همه سخنان فسانه چیست

و گاهی کثرت بینند و گویند:

ای آسمان و ای زمین، ای آفتاب آتشین
ای ماه و ای استارگان، من کیستم من کیستم

و گاهی وحدت در کثرت بینند و گویند:

اسم فراوان و مسمی یکی است
آب یکی کوزه و جام و سبوست

و گاهی کثرت در وحدت بینند و گویند:

همه یار است و نیست غیر از یار
واحدی جلوه کرد و شد بسیار

این حالاتی است که برای سالکین الی الله تعالی در اطوار سلوکشان پیش می‌آید، و در هر حال «هو هو و نحن نحن»، چنان که از حضرت امام صادق علیه‌الصلوه و السلام روایت شده است که انه قال: لنا حالات مع الله هو فیها نحن، و نحن فیها هو و مع ذلک هو هو و نحن نحن (کلمه

[ صفحه ۳۷۳]

پنجاهم کلمات مکنونه فیض- طبع بمبئی ص ۱۱۳)
و از این حال تعبیر به وقت می‌شود چنان که از رسول‌الله صلی الله علیه و آله مروی است که: «لی مع الله وقت لایسعنی فیه ملک مقرب و لانبی مرسل. نکره در سیاق نفی افاده عموم می‌دهد که از آن استفاده می‌شود هیچ نبی مرسل در آنحال نمی‌گنجد و نیست حتی خود آن حضرت فافهم.
و امام صادق علیه‌السلام فرمود: «ان روح المومن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها» (کافی معرب- ج ۲- ص ۱۳۳)
و نیز آن امام صادق به حق ناطق فرمود: «یفصل نورنا من نور ربنا کشعاع الشمس من الشمس» (ریاض السیاحه شیروانی- ص ۳۶۰- ط ۱ رحلی- نقل از روضه الجنان).
و در توقیع مبارک ولی عصر- ارواحنا فداه- است که: «لافرق بینک و بینهم الا انهم عبادک».
و از کلام امیر علیه‌السلام بکمیل است: «صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلی» (نهج‌البلاغه- رحلی طبع تبریز- ص ۲۷۸).
و در مناجات شعبانیه آن جناب- اعنی حضرت وصی علیه‌السلام است که: «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک، و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمه و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدسک.»
همانطور که در حدیث مذکور است این گونه ادراک، حالی از حالات است و اینحال از حیطه قال خارج است.

[ صفحه ۳۷۴]

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن

اکثری مردم باید این حال را در تحت توجه اهل حال بدست آورند تا به سر «لم اعبد ربا لم اره»، و امثال آن برسند که این مقام غایت قصوای مسیر تکاملی نوع انسان و ثمره شجره وجود آنست.
این رویت از طریق استدلال فکری فقط حاصل نمی‌شود، این رویت همان لقاءالله است که روزی اوحدی از مردم می‌شود، و اکثری در حجابند (کلا انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون) (مطففین: ۱۵). در قصیده توحیدیه دیوانم گفتم: (ص ۴۱)

عاشقی کار شیر مردانست
سخره کودکان معبر نیست

اوفتادن در آتش سوزان
جز که در عهده سمندر نیست

این رویت، لقاء خاصی است که رسول‌الله صلی الله علیه و آله در حدیث دجال فرمود: «ان احدکم لن یری ربه حتی یموت» (فص محمدی فصوص الحکم ابن عربی، شرح قیصری بر آن ص ۴۸۳). این رویت اختصاص به این نشاه ندارد، وقف قومی خاص نیست. و به حکم وجوه یومئذ ناضره الی ربها ناظره، برای یک سلسله از وجوه این رویت و تجلی که عبارت اخرای لقاءالله است، در قیامت که کشف غطاء از بصر می‌شود، به کمالش می‌رسد؛ و برای بعضی از آحاد به حکم «لو کشف الغطاء لما ازددت یقینا» تفاوتی پیش نمی‌آید.
رویت بصری را از رویت و تجلی قلبی تمیز باید داد. وجود غیر متناهی را عقول نتواند احاطه کند (و لایحیطون به‌ی علما) تا چه رسد به ابصار. رویت را در مادی و مجرد بکار میبرند، و در ذات وصفت استعمال

[ صفحه ۳۷۵]

می‌کنند. صدوق در کتاب توحید با سنادش از محمدبن فضیل روایت کرده است که قال سالت اباالحسن علیه‌السلام هل رای رسول‌الله صلی الله علیه و آله ربه عز و جل؟ فقال: نعم بقلبه رآه، اما سمعت الله عز و جل یقول: (ما کذب الفواد ما رای) لم یره بالبصر و لکن رآه بالفواد.
بتعبیر میبدی در فواتح (ط ۱- ص ۱۶): «تو هم نکنی که این مراتب علیه و این مناسب سنیه وقف قومی است که در ازمنه ما ضیه بوده‌اند.

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد.

دل مانند چشمه‌ای است و سرچشمه عالم ملکوت است تو راه آب از درون چشمه انباشته و راهی چند از بیرون گشاده و آبهای تیره می‌آید و در چشمه فاسد می‌شود، اگر این راهها بخلوت و عزلت مسدود سازی و آب فاسد بنفی خواطر بیرون کنی و راه بریاضت بگشایی دل تو مجمع و منبع آب حیات شود و از نفس تو دلهای مرده زنده گردد و به زبان حال گویی:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند.

این کمترین حسن حسن‌زاده آملی گوید: این نحوه ادراک یاد شده برگشت به مقدار سعه وجودی هرکس و بفراخور استعداد عین اوست که در حقیقت عین نور علم ابداعی اوست چه این که وجود و علم دوشادوش

[ صفحه ۳۷۶]

یکدیگرند، و عین نفس و ذات وی آنچه را یافته بحکم اتحاد عاقل بمعقول با وی متحد گردد؛ و چون «عنت الوجوه للحی القیوم» لذا- ارتباطی بی تکلیف بی قیاس/ هست رب الناس را با جان ناس- که همه روابط محض و شئون ذاتند، و امکان آنها فقر نوری است، و به تعبیر صدر المتالهین رضوان‌الله‌علیه در اسفار (ج ۲- ص ۳۷۳ بتصحیح و تعلیق نگارنده): «انما هو محض الوجود العینی و صرف النور و التحصل الخارجی لایمکن للعقل ملاخطته الا بحسب ما یقع علیه من اشعه فیضه».
بدین ارتباط و اتحاد در فاتح پنجم مفاتیح الغیب نیز اشارت کرده است که گفت: «ان معرفه الشی‌ء من حیث هی معرفته لیست شیئا غیره».
و به همین معنی فارابی در فص بیست چهارم فصوص گفته ست: «کل مدرک متشبه من جهه بما یدرکه تشبه التقبل و الاتصال». (ص ۱۲۲ نصوص الحکم بر فصوص الحکم).
و شیخ رئیس در فصل ۲۷ نمط چهارم اشارات درباره اول تعالی فرموده است: و لااشاره الیه الا بصریح العرفان العقلی. و نیز در فصل نهم نمط هشتم آن فرموده است: «کمال الجوهر العاقل ان تتمثل فیه جلیه الحق الاول قدر ما یمکنه ان ینال منه ببهائه الذی یخصه، ثم یتمثل فیه الوجود کله علی ما هو علیه مجردا عن الشوب مبتدءا فیه بعد الحق الاول بالجواهر العقلیه العالیه ثم الروحانیه السماویه و الاجرام السماویه ثم ما بعد ذلک تمثلا لایمایزا لذات فهذا هو الکمال الذی یصیربه الجوهر العقلی بالفعل».
این کلام شیخ بسیار بلند است به خصوص که فرموده است: «تمثلا

[ صفحه ۳۷۷]

لایمایزالذات» که مشابه قول به اتحاد عاقل به معقول و به عقل بسیط است، و لازمه این تعبیر همین اتحاد است چنان که در دیگر کتب و رسائل نگارنده مبرهن و مدون است، و اگر بجای تمثل لفظ دیگر چون تحقق و نحو آن می‌آورد بهتر بود، ولی مقصود از تمثل همان معنی تحقق است.
نفس ناطقه انسانی ظرف انوار علوم و محل حقائق و معارف است، و چنین ظرفی ورای ماده و مادیات است، و از سنخ عالم ملکوت و در زمره مجردات است، و اکنون دانستی که نفس به سرچشمه‌ای متصل است که منبع و خزینه همه علوم است «و ان من شی‌ء الا عندنا خزائنه» و آب حیات که علم است از آنجا فائض می‌شود. این منبع علوم عالم قدس است که ملک آن قدوس است (الملک القدوس العزیز الحکیم) این آب حیات از آن منبع قدس فرومی‌ریزد و محل قدس می‌خواهد و آن قلب سلیم است که حامل بار امانت الهی یعنی نور علم است.
باران از آسمان دنیا فرومی‌آید و طهور است یعنی پاک و پاک کننده است. و از رسول‌الله صلی الله علیه و آله روایت شده است که آب باران پیش ازآن که به زمین برسد دواء است.
و از امیرالمومنین علیه‌السلام روایت است که: آب باران قریب العهد به عرش است، و در ابتدای ریزش باران در باران می‌ایستاد که سر و روی ایشان تر می‌شد.
این باران طاهر طهور و دواء و شفاء چون بزمین خاکی رسید تیره می‌گردد، و به پلید رسد می‌گردد؛ و رودها به فراخور گنجایش

[ صفحه ۳۷۸]

خودشان آب می‌گیرند (انزل من السماء ماء فسالت اودیه بقدرها) (رعد: ۱۷)؛ و رستنیها از وی می‌رویند (و هو الذی انزل من السماء ماء فاخرجنا به نبات کل شی‌ء) (انعام: ۹۹)؛ و زمین مرده بدان زنده و سرسبز و خرم می‌شود (و الله انزل من السماء ماء فاحیا به الارض بعد موتها) (نحل: ۶۵)، (الم تر ان الله انزل من السماء ماء فتصبح الارض مخضره) (حج: ۶۳)، همچنین است آب حیات علم که از آسمان عالم آخرت فرومی‌ریزد (و ان الدار الاخره لهی الحیوان) (عنکبوت: ۶۴) با محل آن که نفوس بشری است.
از توحید صمدی سخن به میان آورده‌ایم و اشارتی به معنی حقیقی آن نموده‌ایم که حق تعالی صمد است (قل هو الله احد- الله الصمد)؛ و وجودی که صمد حقیقی است اگر وجود ذره‌ای را جدا و مستقل از آن فرض کنی، هم شرک لازم آید، و هم وحدت حقه حقیقیه آن وجود صمد حقیقی را وحدت عددی انگاشته‌ای، و هم آن ذره ممکن مفروض افراز شده را از سمت امکانی بدر برده‌ای و واجبش پنداشته‌ای.
به تعبیر شریف و لطیف یکی از مشایخم- رضوان‌الله‌تعالی‌علیه- «یکی بود و یکی نبود؛ یعنی یکی بود که واحد به وحدت صمدی بود، و یکی نبود یعنی واحد به وحدت عددی نبود».
و این متمسک بذیل ولایت اهل عصمت را و جیزه‌ای در حد یک سطر، در تفسیر سوره مبارکه توحید قرآنست که آن را یک کلمه از کتاب «هزار و یک کلمه» قرار داده است و صورت آن این است: «این کلمه تفسیر سوره مبارکه اخلاص است و آن این که: با دقت تمام در کلمه فوق التهام «هو» که سوره‌ی توحید قرآن کریم، دانسته می‌شود که این «هو» هویت مطلقه است،

[ صفحه ۳۷۹]

و همه کلمات و جمله‌های بعد آن، وصف و بیان همان هو مطلق‌اند، فتدبر ترشد ان‌شاءالله الوهاب.
حالا که به معنی توحید صمدی آگاهی یافته‌ای و آشنا شده‌ای، و امید است که به حقیقت آن پی برده باشی و خودت را شناخته باشی که جدولی از بحر این وجود صمدی هستی، به سر معنی مراتب وحی و اسامی گوناگون آن به اقتضای همان مراتب پی برده باشی، مقصود این است که وجود صمدی- جلت عظمته- یکپارچه حیات و علم و قدرت و اراده و سمع و بصر و سایر اسماء و صفات علیا است. و چون به مقام شامخ معنی توحید صمدی آگاهی یافته‌ای با دل و دیده حق بینت می‌یابی و می‌بینی که در نظام هستی خدا است که دارد خدایی می‌کند «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن»

دیده‌ای خواهم سبب سوراخ کن
تا حجب را بر کند از بیخ و بن

ولکن باید ایجاد را از اسناد تمیز دهی، و در «بحول الله و قوته اقوم و اقعد» درست تدبر فرمایی که اسناد قیام و قعود به شخص نمازگذار مختار است، ولکن بحول و قوه حق تعالی است «قل کل من عندالله»، «و ما تشاءون الا ان یشاء الله»؛ همان گونه که حضرت عالی با همه کثرات اعضا و جوارح و قوی یک شخصی، که «ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه»، و همه افعالت به حسب ایجاد به امر و فرمان جان مختار تو است اگرچه به اعضاء و جوارح و قوای تو اسناد داده می‌شود «من عرف نفسه فقد عرف ربه» فافهم و تدبر. و محض آگاهی عرض می‌شود که رساله فارسی ما رابه نام «خیر الاثر در رد جبر و قدر» که مکرر به طبع رسیده

[ صفحه ۳۸۰]

است، در بیان و تبین مسائل مربوطه به این موضوع مورد بحث و رد ایرادات وارده بر آن اهمیتی بسزا است.
با در نظر گرفتن آنچه که در توحید صمدی بعرض رسانده‌ایم به مراتب وحی الهی به حسب قرب و بعد موجودات، و سعه وضیق وجودی آنها، و اختلاف امزجه و استعدادات، و آگاهی می‌یابی، به عنوان مزید استبصار گوییم:
خداوند سبحان فرمود: (و اوحی ربک الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا…) (نحل: ۶۸)، آیا به همین یک حیوان بنان زنبور عسل وحی شده است که آن چنان شیره گلها و گیاههای شیرین را بمکد و خانه‌ها مسدس چنانی درست کند و در آنها انگبین تعبیه کند، یا هر حیوانی از بری و بحری مطلقا به کارشان هدایت شده‌اند که خانه و لانه می‌سازند و غذا تحصیل می‌کنند و دفع دشمن می‌نمایند و و و؟؛ که اگر انسانی بخواهد در کار یکی از آنها دقت کند و از زندگیش آگاهی یابد، باید روزگاری را سپری کند. این کتاب حیوان ارسطو، و حیوان شفاء شیخ رئیس و کتاب حیوان جاحظ، و کتاب حیوان دمیری، و کتاب حیوان سبزواری، و LA VIE DES ANIMAUX PAR LEON BERTIN هر یک در این امر شاهد صادق‌اند.
در این موضوع به نکته ۷۵۵ کتاب ما «هزار و یک نکته» رجوع بفرمایید که نکاتی شیرین و دلنشین و شنیدنی و خواندی درباره بعضی از ماهیها و تننده‌ها نقل کرده‌ایم که سرتاسر حیرت است اگر چه زندگی هر حیوانی از بزرگ و کوچک مطلقا حیرت اندر حیرت است. و از همه

[ صفحه ۳۸۱]

شگفت‌تر جنابعالی انسانی که یک قطره نطفه، موجودی شده که بر همه مسلط است، و این همه اختراعات بری و بحری و فضایی گوناگون روز بروز از او بروز می‌کند و و و، و به توان هزاران و، که اندکی از بسیار را در رساله «من کیستم» تحریر کرده‌ام.
از عالم حیوانات بگذریم، مگر به نباتات وحی نمی‌شود؟ این قرآن کریم است که فرمود: (قال ربنا الذی اعطی کل شی‌ء خلقه ثم هدی) (طه: ۵۰). برویم به حضور مبارک درخت هلو، از او بپرسیم چگونه این میوه از تو روییده است؟ و این صندوقچه چوبین بدین شکل و قشنگی و سفت و سختی را چگونه ساختی و در میان میوه‌ات پنهان کرده‌ای که روی این صندوق بدین زبری و تویش بدان نرمی و شکل خاص که نطفه‌ات را برای بقای نسلت در آن، جای داده‌ای؟!
برویم به حضور انور درخت انار، از او بپرسیم چگونه این دانه‌های انار را بدین رنگ یاقوتی و زمردین و شکل مخروطی ساخته‌ای و بر روی قلعه‌های پیه مخصوص بدان هیئت چیده‌ای و تنظیم کرده‌ای، و چنان پرده‌های لطیف و ظریف که از هر پرده ابریشمی لطیف‌تر است در میان آنها آویختی تا بهم نمالند و تباه نشوند؟!
برویم به محضر شریف مادران خوشه‌های تمشت و توت و انگور و خرما و موز، از آنان سوال کنیم که چگونه این خوشه‌ها را به بار آورده‌اند و بدین صورت زیبا ساخته‌اند که هر یک موجب حیرت اندر حیرت است.
آن بزرگوارن در جواب ما می‌گویند: شما از مادرتان بپرسید چگونه قطره نطفه‌ای را در زهدانش بدین شکل وصورت حیرت اندر حیرت، و باز

[ صفحه ۳۸۲]

هم حیرت اندر حیرت، و باز هم حیرت اندر حیرت، تصویر کرده است؟!
از مادر می‌پرسیم، در جواب می‌گوید: انسان را غریزه‌ای هست که تشنه می‌شود و می‌گوید آب می‌خواهم، و گرسنه می‌شود و می‌گوید نان می‌خواهم، و در زمانی جفت می‌خواهد، اما آب و نان چگونه اندام و اعضاء و جوارح بدین اشکال و صور گوناگون بوالعجب می‌شوند نمی‌دانم، ونطفه چگونه بدین صورت دلربا درمی‌آید نمی‌دانم، بلکه (هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء)- یعنی رحم مادر کارخانه صنع آدمسازی خدای سبحان است-؛ آن میوه درخت انار و هلو و دیگران مانند این میوه وجود پدر و مادر است و خدا است که دارد خدایی می‌کند، همینگونه با هر کلمه وجودی گفتگو داشته باشی به توحید صمدی منتهی می‌شود که خداست دارد خدایی می‌کند.
(فلینظر الانسن مم خلق- خلق من ماء دافق- یخرج من بین الصلب و الترائب) (الطارق: ۲۷- ۲۹)، (هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء) (آل عمران: ۷).
(افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت) (غاشیه: ۱۷)
(سبحن الذی خلق الازواج کلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لایعلمون) (یس: ۳۶)
عبدالله دیصانی به حضور امام صادق علیه‌السلام تشرف حاصل کرد و به امام عرض کرد دلنی علی معبودک، امام بدو فرمود: اجلس، فاذا غلام له صغیر فی کفه بیضه یلعب بها فقال ابوعبدالله علیه‌السلام: یا غلام ناولنی البیضه، فناوله ایاها، فقال ابوعبدالله علیه‌السلام: یا دیصانی هذا حصن مکنون له جلد غلیظ و

[ صفحه ۳۸۳]

تحت الجلد الغلیظ جلد رقیق و تحت الجلد الرقیق ذهبه مائعه و فضه ذائبه فلا الذهبه المائعه تختلط بالفضه الذائبه، و لاالفضه الذائبه تختلط بالذهبه المائعه فهی علی حالها لم یخرج منها خارج مصلح فیخبر عن صلاحها، و لادخل فیها مفسد فیخبر عن فسادها، لایدری ا للذکر خلقت ام للانثی؟ تنفلق عن مثل الوان الطواویس، اتری لها مدبرا…» (وافی فیض- ط ۱، رحلی- ج ۱- ص ۷۲).

این همه نفش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت کند نقش بود بر دیوان

اکنون به همین اندازه اشارت در شرح این فصل کفایت است، جنابعالی انسان، که بزرگترین جدول از بحر وجود صمدی هستی، این جدول را درست لای روبی کن، و حضور و مراقبت و محاسبت را تسدید و تشدید کن، گر کام تو بر نیامد آنگه گله کن.
حالا در وحی خداوند سبحان به رحم در روایت امام باقر علیه‌السلام بیندیش، و همچنین در وحی خاص به انسان والا گهر که در جائی به اسم خوابهای شیرین و دلنشین است مانند «التوحید ان تنسی غیر الله» و «معرفه الحکمه متن المعارف» و «یا حسن خذ الکتاب بقوه» که هر یک در عالم رویا به این متمسک بذیل ولایت القا شده است. بفرموده جناب حکیم ابوالقاسم فردوسی رحمه‌الله‌علیه:

مگر خواب را بیهوده نشمری
یکی بهره دانش ز پیغمبری

نکته دهم کتاب ما «هزار و یک نکته» حائز مطالب و نکاتی شنیدنی و خواندنی در موضوع خواب است؛ و در جائی، مثلا در علماء به اسم تعلیم

[ صفحه ۳۸۴]

است، و در اولیاء به اسم الهام، و در انبیاء به اسم وحی و ایحاء است و وحی خاص به انسان را نیز مراتب بسیار است. و باز به لحاظ و عنایات دیگر در نفوس مستعده‌ای به نام مکاشفه است و مکاشفه را نیز مراتب بسیار است؛ چنان که در نفوس ریاضت علمی کشیده به نام حدس است و حدس نیز به مراتب و درجات گوناگون است؛ و در جائی به نام القاء صور علمیه پس از ترتیب مقدمات فکری است که این مقدمات معدات برای القاء صور علمیه از عالم قدس حکیم‌اند.
و باز وحی به انسان والا گهر پاک سرشت به نام انسان محدث تعبیر می‌شود، مانند حدیث علل الشرایع که «سمیت فاطمه محدثه لان الملائکه کان تهبط من السماء فتنادیها…».
باب ۵۴ اصول کافی (کتاب الحجه ص ۲۱۲- بتصحیح و تعریب این کمترین حسن حسن زاده آملی): «باب ان الائمه علیهم‌السلام محدثون مفهمون» اقرا فارقه. سعی کن که انسان قرآنی باشی آنگاه می‌یابی که خداوند سبحان فتاح قلوب و مناح غیوب است، الحمدلله بل اکثرهم لایعلمون.
این گونه واردات را که بر نفوس مستعده القاء می‌شود به عبارت دیگر نیز تعبیر می‌کنند، گاهی به لفظ کشف، چنان که در صحف/ عارفان بالله از قرآن کریم تعبیر به کشف تام محمدی، و نیز تعبیر به کشف اتم محمدی صلی الله علیه و آله می‌شود، و در فصول پیشین گفته آمد؛ و نیز گاهی به «القاءات سبوحی» تعبیر می‌نمایند، و گاهی از آن به «واردات قلبیه»؛ و گاهی به تجلی، و گاهی به خلسه، و مشابه این اسماء که در آیات و روایات نیز به برخی از آنها نام برده شده است.

[ صفحه ۳۸۵]

بند نوزدهم «دفتر دل» (کلیات دیوان این مستمک بذیل ولایت ص ۳۷۷) در حدود هشتاد بیت در بیان تجلی و اقسام آن گفته آمد که بسیار مطلوب است ولکن به نقل این چند بیت اکتفاء می‌کنیم:

به بسم الله الرحمن الرحیم است
تجلی‌ها چو صرصر تا نسیم است

تجلی گاه مانند نسیم است
که زو نه جسم و جان را لرز و بیم است

نسیمی کان وزد بر غنچه گل
شکوفایش نماید بهر بلبل

بسالک می‌فزاید انبساطش
که دنیا را کند سم الخیاطش

دو عالم را کند یکجا فراموش
بگیرد شاهد خود را در آغوش

سفر بنماید از هر چه نمود است
بسوی آن که او عین وجود است

مر او را زمزمه است و سوز و آه است
چه آهی خود نسیم صبحگاه است

در اول ذکر آرد انس با یار
در آخر ذکر از انس است و دیدار

[ صفحه ۳۸۶]

چنان که مرغ تا بیند چمن را
نیارد بستنش آنگه دهن را

شود مرغ حق آن فرزانه سالک
که با ذکر حق است اندر مسالک

تجلیات اسماء و صفاتی
کشاند تا تجلیات ذاتی

تجلیات اسماء و صفاتی
خفیف است و تجلیات ذاتی

نماید سینه‌ات را جرحه جرحه
چو همام شریحت شرحه شرحه

تجلی گاه همچون باد صرصر
فرود آید بدل الله‌اکبر

بسان گرد باد و برگ کاهی
نماید با توار خواهی نخواهی

ز جایت خیزی و افتی و خیزی
همی افتادن و خیزان اشک ریزی

چو با مرآت صافی چشمه هور
مقابل شد بتابد اندر او نور

ز نور خور چنان آیدش باور
که می‌گوید منم خورشید خاور

[ صفحه ۳۸۷]

انا الشمسی که او گوید در آنحال
انا الطمس ست زان فرخنده اقبال

خزف چون بی بها و بی تمیز است
با آیینه همیشه در ستیز است

حدیث چشم با کوران چه گویی
خدا را از خدا دوران چه جویی

بده آیینه دل را جلایی
که تا بینی جمال کبریایی

بدان حدی که آیینه است روشن
نماید روی خود را مثل گلشن

چه گلشن صد هزاران گلشن ایدوست
بسان سایه‌ای از گلشن اوست

ترا در وسع استعداد مرآت
ظهور ذات می‌باشد ز آیات

شرح این فصل را نیز به قصیده‌ای غراء از کتاب نفیس «نامه فرهنگیان» تالیف منیف جناب محمد علی مصباحی نائینی متخلص ب عبرت (ص ۱۵۱)، در ولادت و مدح عصمه‌الله الکبری حضرت فاطمه‌ی زهراء علیهاالسلام سروده میرزا غلامحسین خان ادیب کرمانی- رحمه‌الله‌علیه- که در شعر و شاعری از نوابغ روزگار بوده است، خاتمه می‌دهیم:

[ صفحه ۳۸۸]

بشری و غصن ریاضنا خضراء
غنت بالحان الهنا و رقاء

و خدیجه الکبری لها مولوده
دعیت بفاطمه هی الزهراء

هی بنت خیرالخلق و هو محمد
سادت به الاباء و الابناء

مولوده نال العلی آبائها
ابنائها لفواضل آباء

هی دره فاقت زواهر انجم
هی کوکب تجلی بها الظلماء

ولدت و لم تولد لدهر مثلها
للدهر فی تولدیها ابطاء

رضعت بالبان الهدایه و التقی
و لتلک من ثدی التقاه غذاء

فطمت و من نار تذیب جلامدا
فطمت موالی لامها الخصماء

هی عصمه‌الله المهیمن کاد ان
تخفی حیاء و الحیاء رداء

برزت بمثل الشمس کانت لاتری
حجبت و عنصر ذاتها استحیاء

بزغت و هذا الیوم یوم مشمس
طلعت و هذی لیله قمراء

[ صفحه ۳۸۹]

هی عصمه هی عفه هی نعمه
زالت بها عن کلنا الضراء

فتدفقت منها جداول رحمه
کانت تروینا فزال ظلماء

الایه الکبری بها آیاتنا
و النعمه العظمی بها النعماء

و رجالنا حجاب کعبه مجدها
و نسائنا ارض و تلک سماء

لو نالت النسوان عشر خصالها
فاقت علی فرق الرجال نساء

وجد الانام و انت یا ذات العلی
فی لفظ کن معنی و هم اسماء

و من الاعادی فیک فوق مدائح
و الفضل ما شهدت به الاعداء

فاذا مدحت بمدحه ازلیه
فتقاصرت فی مدحک الشعراء

ما غیر حبک شرعه لنجاحنا
فزنا و انت المله البیضاء

للفاطمین استقرت ارضنا
و لهم تقام الدوله الغراء

و لزوجک الاعلی علی ذی العلا
مجد اشم و رتبه شماء

[ صفحه ۳۹۰]

اتقاهم مجدا و اعلاهم یدا
اوفاهم وعدا و فیه وفاء

ازکاهم نفسا و اسخاهم ندی
اعطاهم جودا و منه رجاء

هو سلم منه المعارج ترتجی
هو عیلم و به یموج الماء

هو فی السماء دوحه مخضره
هو فی النقاوه روضه غناء

بظهوره و خفائه هو ذوالعلی
و الشمس فی کل الاوان سواء

ان الاعاظم کالاصاغر دونه
ولدی علاوه تصاغر العظماء

نلنا الشرافه فی مدیحتها فکم
وضعت رقابا عندها الشرفاء

میلادها عید لشیعتها فکم
من مادح فد مسه السراء

لمنیر سلطنه یطول بقاوها
فی الیوم کان ضیافه و عطاء

ان النساء اضفن عند حضورها
تعطی و فیها تاهت الکرماء

بسطت موائد للنساء مضیفه
و لکلها البیضاء و الصفراء

[ صفحه ۳۹۱]

فلها کمریم کان کل موائد
و من العطاء لها ید بیضاء

یا رب ارجو منک کل سلامه (جلاله، خ ل)
فی ولد من دامت لها العلیاء

بیان: آن که مرحوم ادیب کرمانی درقریب به آخر قصیده گفته است: «لمنیر السلطنه یطول بقاوها…»، در همان کتاب «نامه فرهنگیان» آمده است: «منیر السلطنه لقب مادر حضرت والا کامران میرزای نائب السلطنه وزیر جنگ ایران فرزند ناصرالدین شاه است. این خانم محترمه از بانوان بزرگ بود، در روز ولادت فاطمه‌ی زهراء- علیهاالسلام- زنان وزراء و امراء و شاهزادگان، و مخصوصا بنات فاطمی و سادات را دعوت به ناهار می‌کرد، و پس از صرف چای و شربت و شیرینی و ناهار مدیحه سرایان چکامه‌ها می‌خواندند؛ و به هر یک از دعوت شده‌گان بفراخور حال صلت می‌داد، و بنات فاطمی را که دعوت بدان جشن کرده بود به هر یک از زر و سیم بی‌بهره نمی‌گذاشت و خیلی بزرگواری می‌کرد؛ از دو هزار تومان بیشتر در آن روز صرف ناهار و شربت و شیرینی و چاه و غلیان و انعامات می‌شد؛ خداوند رحمتش کند…».

[ صفحه ۳۹۵]

در اتحاد علم و عالم و معلوم و انسان قرآنی و درجات جنت است

اشاره

۱۹- العلم عالم و معلوم، و «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء»، و باتحاد العلم و العالم و المعلوم یصیر العلم عین النفس و عینها ای ذاتها و بصرها؛ و الانسان یحفظ به عن المهالک، و یرتقی به الی الله ذی المعارج، و ینتهی الی جنع الذات التی لاتعدلها جنه، قوله عز من قائل: «و ادخلی جنتی».
و العلم حکمه و الحکمه جنه؛ قال رسول‌الله صلی الله علیه و آله: «انا مدینه الحکمه و هی الجنه و انت یا علی بابها فکیف یهتدی المهتدی الی الجنه و لایهتدی الیها الا من بابها». و القرآن حکیم «یس و القرآن الحکیم»، فالقرآن الناطق و هو الانسان الکامل حکیم و جنه. و الانسن القرآنی کتاب علیینی «ان کتاب الابرار لفی علیین و ما ادراک ما علیون کتاب مرقوم یشهده المقربون.»
و قال الوصی الامام علی علیه‌السلام: «اعلم ان درجات الجنه علی عدد آیات القرآن فاذا کان یوم القیامه یقال لقاری القرآن: اقرا و ارقه…» و الایات القرآنیه لها بطون لاتحصی، قوله سبحانه: (کل یعمل علی شاکلته)، و قوله

[ صفحه ۳۹۶]

الاخر (و ما یعلم جنود ربک الا هو).
و قدروی الخاص و العام ان قوله تعالی: (ان الابرار یشربون من کاس کان مزاجها کافورا) الی قوله: (و کان سعیکم مشکورا) نزلت فی علی و فاطمه و الحسن و الحسین و جاریه لهم تسمی فضه، فقال سبحانه فیهم: (و سقهم ربهم شرابا طهورا)، و فسره الامام جعفر بن محمد بقوله القویم: «ای یطهرهم عن کل شی‌ء سوی الله اذ لاطاهر من تدنس بشی‌ء من الاکوان الا الله» فانظر الی شان غایه الحرکه الایجادیه والوجودیه و معدن الحکمه فاطمه بنت رسول‌الله- صلوات‌الله‌علیهما- ثم اقرا و ارقه.
فاعلم ان للشهود مراتب: احدیها الرویه البصریه، و ثانیتها الرویه بالبصیره فی عالم الخیال، و ثالثتها الرویه بالبصر و البصیره معا، و رابعتها الادراک الحقیقی للحقائق مجرده عن الصور الحسیه، الی ان ینتهی الشهود الی ذروه التوحید الصمدی و یصیر المرزوق بالشهود من زمره من سقیهم ربهم شرابا طهورا.
ن و القلم و ما یسطرون ان ما اشرنا الی جلاله قدر ودیعه الرسول و عظم منزله دره التوحید فاطمه البتول انموذج من عظموتها و بارقه من ملکوتها؛ و کثره اسمائها الحسنی و تظافر القابها العیا الوارده فی الجوامع الروائیه و الصحف المنشره قدیما و حدیثا تدل علی عظم قدرها و فخامه شانها.
ثم ان المرء عما قال مسئول، و قال عز من قائل: «ان المسع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولا، فاقول: ان ما رزقنی الوهاب الفیاض من المعرفه بام الائمه النجباء و شفیعه الامه یوم الجزاء و ریحانه المصطفی و

[ صفحه ۳۹۷]

کلمه الله العلیا و مبشره الاولیاء فاطمه الزهراء- سلام‌الله‌علیها و علی ابیها و بعلها و امها و بنیها- و نقل کلماتها السامیه و الایات و الروایات الوارده فی شانها و شرحها و تفسیرها؛ یوجب تدوین مجلدات من الصحف النوریه. و انما اوردنا فی هذه الوجیزه ایماءات الی نبذه من مناقبها لمن اراد ان یذکر او اراد شکورا.
و انما حدانی علی تدوین هذه الصحیفه المکرمه القاء سبوحی رزق به بعض تلامذتنا الحائز بمنقبتی العلم و العمل حینما انتهی تدریسنا کتاب فصوص الحکم للشیخ الاکبر الی الفص العیسوی منه، حیث جری من قلبه علی لسانه فی توجه روحانی عنوان هذه الصحیفه النوریه بهذه العباره: «فص حکمه عصمیه فی کلمه فاطمیه»، فاعجبنی ذلک العنوان جدا فنفث فی روعی ان اشیر فی بیانه الی ما القیناها فاهدیناها الیک فجعلناها تتمه فصوص الحکم ذلک تقدیر العزیز العلیم.
و انا المستمسک بذیل ولایه اصحاب الکساء: الحسن بن عبدالله و فاطمه الطبری الاملی المشتهر بحسن زاده آملی. قم- ۲۳ ع ۲ من سنه ۱۴۱۸ ه ق ۵/ ۶/ ۱۳۷۶ ه ش

[ صفحه ۳۹۸]

ترجمه

علم هم عالم است و هم معلوم- یعنی علم عین عالم و معلوم است-، و علم نوری است که خدا آن را در هر قلبی بخواهد می‌نهد؛ و به براهین اتحاد علم و عالم و معلوم، هم علم عین و ذات نفس ناطقه انسانی می‌شود و هم چشم او؛ و انسان به نور علم از مهالک محفوظ می‌ماند، و بسوی خدای ذوالمعارج عروج می‌کند، و به جنت ذات که هیچ جنتی با آن معادل نیست و برابری نمی‌کند منتهی می‌شود، قول خدای گوینده عزیز است که در بهشت من داخل شو.
و علم حکمت است و حکمت بهشت است، رسول‌الله صلی الله علیه و آله فرمود: من شهر حکمتم و حکمت بهشت است و تو یا علی باب- یعنی در- این بهشت حکمتی، پس چگونه راه یابنده به بهشت بسوی آن راه می‌یابد و حال آن که بدان راه نمی‌یابد مگر از در بهشت. قرآن حکیم است، خدای تعالی فرمود: «یس قسم به قرآن حکیم»، پس قرآن ناطق که انسان کامل است حکیم و بهشت است. و انسان قرآنی کتابی علیینی است، خدای تعالی در قرآن فرمود: کتاب ابرار در علیین است و تو چه دانی که علیین چیست کتابی است که مقربان شاهد آنند. و حضرت وصی امام علی علیه‌السلام فرمود: بدان که درجات بهشت بر عدد آیات قرآن است پس چون روز قیامت شده است به قاری قرآن گفته می‌شود بخوان و بالا برو. و آیات قرآنی را بطون (معانی پنهان و نهفته در طول هم) بیشمار است؛ خدای سبحان فرمود: هرکس به شاکله‌ی خود کار می‌کند، و قول دیگرش این که: لشکریان پروردگارت را جز او کسی نمی‌داند.

[ صفحه ۳۹۹]

خاص و عام روایت کرده‌اند که آیات: (ان الابرار یشربون من کاس کان مزاجها کافورا) [۹] – الی قوله: (و کان سعیکم مشکورا) [۱۰] (یعنی نیکوکاران از کاسه‌ای که آمیخته با کافور است می‌نوشند- تا آیه‌ی: و کوشش شما سپاسگزاری شده است) درباره علی و فاطمه و حسن و حسین و جاریه ایشان به فضه نازل شده است، پس خدای سبحان درباره ایشان فرموده است: «و پروردگارشان ایشان را شراب طهور نوشانیده است» و امام جعفر بن محمد آن را به گفتار استوارش تفسیر فرموده است که آن شراب طهور ایشان را از هر چه جز خدا پاک می‌گراند زیرا که پاکیزه از چرک اکوان جز خدا نیست؛ پس به شان و رتبه غایت حرکت ایجادی و وجودی و معدن حکمت جناب فاطمه فرزند حضرت رسول‌الله- صلوات‌الله‌علیهما- نظر کن، سپس بخوان و بالا برو.
پس بدان که شهود را مراتبی است: یکی رویت بصری است که با چشم سر مشاهده می‌شود، و دوم شهود بصیرتی است که با چشم دل در عالم خیال مشاهده می‌گردد، و سوم رویت به بصر وبصیرت هر دو است، و چهارم ادراک حقیقی مر حقایق را مجرد از صور حسی است تا این که شهود به ذروه یعنی مرتبه عالی توحید صمدی منتهی گردد، و شخص مرزوق به این شهود از زمره کسانی که سقیهم ربهم شرابا طهورا شود.
ن سوگند به قلم و به آنچه که می‌نویسند، همانا اشاراتی که به جلالت قدر ودیعه رسول‌الله و عظم منزلت دره‌ی توحید فاطمه‌ی بتول نموده‌ایم، نمونه‌ای از عظموت آن جناب و بارقه‌ای از ملکوت آن حضرت است، و کثرت اسماء حسنی و تظافر القاب علیای آن جناب که در جوامع روائی و صحف منشور قدیم و حدیث ذکر شده‌اند دلالت بر عظمت قدر و فخامت

[ صفحه ۴۰۰]

شان آنحضرت دارند.
سپس این که آدمی آنچه می‌گوید مسئول آنست، و خدای گوینده عزیز فرموده است: گوش و چشم و دل همگی مسئول‌اند، بنابراین می‌گویم: تحریر آنچه که خداوند وهاب و فیاض درباره معرفت به مادر ائمه نجباء و شفیع روز جزا و ریحانه‌ی مصطفی و کلمه علیای الهی و مژده دهنده اولیاء حضرت فاطمه‌ی زهراء- درود خدا بر او و پدر و همسر و مادر و فرزندانش- روزیم فرموده است؛ وهمچنین نقل کلمات بلند آن بزرگوار، و شرح و تفسیر آیات و روایاتی که در شان او وارد شده‌اند موجب تدوین چندین مجلد صحیفه نوری می‌شوند؛ و همانا که مادر این وجیزه به بخشی از مناقب آن حضرت برای کسی که خواهد تذکری یابد و یا خواهد شکور باشد، ایماء و اشاره‌ای نموده‌ایم.
و همانا القایی سبوحی که روزی یکی از اوتاد محفل درس و بحثم- اعنی حائز به منقبت علم و عمل جناب خواجه ابوسعید آملی حاج آقا رضا ولائی- زاد الله صدره شرحا و صانه مما یوجبه جرحا- شده است، موجب تدوین این صحیفه مکرمه «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» گردیده است؛ چه این که وقتی تدریس شرح علامه قیصری بر فصوص الحکم شیخ اکبر به فص عیسوی رسیده است، شبی در یک توجه روحانی، و وحدت و خلوتی جانانی، این جمله مبارک نورانی، اعنی «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» بدو القاء شده است- و او را از این گونه واردات قلبی بسیار است- و در فردای همان شب به من اخبار فرموده است که موجب شگفتی و شکفتگی و شیفتگی نگارنده و سبب تصنیف این فص شریف منیف شده است که آن را تتمه «فصوص الحکم» یاد شده

[ صفحه ۴۰۱]

قرار داده‌ایم و به حضور مبارک شما اهداء نموده‌ایم، ذلک تقدیر العزیز العلیم.
متمسک بذیل ولایت اصحاب کساء: حسن بن عبدالله و فاطمه طبری آملی، مشتهر به حسن‌زاده آملی. قم ۲۳ ع ۲ سنه ۱۴۱۸ ه ق= ۵/ ۶/ ۱۳۷۶ ه ش.

[ صفحه ۴۰۲]

شرح

این فصل نیز از غرر فصول «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» است و خاتمه آنست، و در اتحاد عالم به معلوم است که در حقیقت همان اتحاد عاقل به معقول است. فاتحه این فص شریف در خلق ازواج و ذکر طایفه‌ای از مصادیق آن بوده است، خاتمه آن را به بیان گوهر علم که نور نفس ناطقه انسانی و امام عمل است و علم و عمل جفت انسان سازند، خاتمه داده‌ایم «ذلک تقدیر العزیز العلیم».
ای عزیز کتاب علیینی ما به نام «دروس اتحاد عاقل به معقول شرح مبسوط و مفصل این فصل «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» است. این کتاب به فارسی نوشته شده است و بیست و سه درس است و هر درسی خود رساله‌ای در مسائل اتحاد عاقل به معقول و نتائج و فوائد متفرع بر آن است و به قطع وزیری در حدود پانصد صفحه، مکرر به طبع رسیده است. در این فصل از چند امر سخن به میان آمده است:
امر اول در وصول به جنت ذات است، بیانش این که علم نازنین غذای نفس ناطقه است زیرا که غذا باید از جنس مغتذی باشد، و علم است که مایه پرورش و آب حیات نفس ناطقه است. ادله اتحاد عاقل به معقول حاکم است که علم عین نفس می‌شود؛ هم عین به معنی ذات و گوهر، و هم عین به معنی چشم بینا.
نفس ناطقه هر اندازه علوم و معارف و ملکات فاضله اعمال صالحه اندوخته است به همان پایه انسان است و قرب به کمال مطلق اعنی حق تعالی تحصیل کرده است. این بینش و دانش او را به جایی می‌رساند که

[ صفحه ۴۰۳]

همه شعوب و شئون زندگی را به عنوان معدات برای تقرب به کمال مطلق تلقی می‌کند، و لذتی جز جمال و جلال و حسن مطلق و علم مطلق و دیگر اسماء و صفات الهی نمی‌داند و نمی‌خواهد، و به علم‌الیقین بلکه به عین‌الیقین بلکه به حق‌الیقین و بلکه به بردالیقین موقن است که کمال واقعی و لذات حقیقی انسان همان تقرب به حق تعالی است، و این تقرب به معنی اتصاف به صفات ربوبی است، و هر اندازه این اتصاف قویتر و شدیدتر باشد آن تقرب بیشتر خواهد بود تا بجایی که «من رآنی فقدرای الحق» می‌گوید، و انی جنت ذات است که مخاطب به «و ادخلی جنتی» شده است. این کمترین در «الهی نامه» گفته است: «الهی اگر بهشت شیرین است، بهشت آفرین شیرین‌تر است». و در دیوانم آمده است:

چرا زاهد اندر هوای بهشت است
چرا بیخبر از بهشت آفرین است.

بدین چند سطر که در تعلیقه‌ای بر «تذکره آغاز و انجام» خواجه نصرالدین طوسی نگاشته‌ام التفات بفرمایید (ص ۱۰۴، آغاز و انجام خواجه، بتصحیح و تعلیق نگارنده): «قوله سبحانه: (یایتها النفس المطمئنه- ارجعی الی ربک راضیه مرضیه- فادخلی فی عبدی- و ادخلی جنتی) (فجر: ۲۷- ۲۹)؛ این جنت به اضافت چون کتاب الله و شهر الله و بیت الله و عبدالله است، بلکه چون عبده است چه کلمه جلاله اسم است چنان که جناب ثقه الاسلام کلینی- قدس سره الشریف- در باب حدوث اسماء اصول کافی از حضرت امام جعفر صدق علیه السلام روایت کرده است که: فهذه الاسماء التی ظهرت فالظاهر هو الله و تبارک و تعالی (ج ۱ کافی معرب ص ۸۷، با واو عاطفه بین الله و تبارک) این جنتی است که ما فی الجنه الا الله،

[ صفحه ۴۰۴]

چنان که ما فی الجبه الا الله. شیخ اکبر در آخر باب ۳۲۱ فتوحات مکیه در بیان دوم گوید: «قال بعض الرجال: «ما فی الجبه الا الله»، یرید انه ما فی الوجود الا الله» (ط بولاق- ج ۳ ص ۹۰)
و در درس بیست و یکم کتاب «دروس اتحاد عاقل بمعقول» این کمترین (ص ۳۸۰) میخوانی که: «فی بعض الاخبار ان لله جنه لیس فیها حور و لاقصور و لالبن و عسل، و ثمار الجنه المناسبه لهم الفواکه من العلوم و الاسرار دون المالوف من فواکه الدنیا».
این جنت، جنت قرب و لقاء و وصال است، این جنت خاصان است، در هزار و یک نکته این بنده می‌خوانی که: «از دنیا چشم پوشیدن اگر چه هنر است ولی از دنیا و آخرت هر دو چشم پوشیدن خیلی هنر است؛ در جامع صغیر سیوطی از مسند فردوس دیلمی از ابن عباس از رسول‌الله صلی الله علیه و آله روایت شده است که: «الدنیا حرام علی اهل الاخره، و الخره حرام علی اهل الدنیا، و الدنیا و الاخره حرام علی اهل الله». خواجه طوسی در فصل ششم «تذکره آغاز و انجام» در بیان مقربین و اصحاب یمین اصحاب شمال سوره واقعه قرآن گوید: «کمال اهل یمین بهشت باشد، و کمال بهشت بسابقان، ان الجنه اشوق الی سلمان من سلمان الی الجنه، ایشان را به بهشت التفاتی نبود..» و ما را در تعلیقات بر آن لطائفی دانشین است ملاحظه بفرمایید.
این امر را به نقل کلمه ۲۷۷ کتاب ما «هزار و یک کلمه» خاتمه می‌دهیم: «قوله علت کلمته: الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه (سوره فاطر- آیه ۱۲) و فی النفحه الرابعه من نفحات صدرالدین القونوی:

[ صفحه ۴۰۵]

«قال تعالی فی حق ارواح عباده: الیه یصعد الکلم الطیب، ای الارواح الطاهره لان الطیب فی الشریعه الطاهر؛ و قد یرد بمعنی الحلال و هو ایضا راجع الی الطهاره.
ثم قال: و العمل الصالح یرفعه لان الاعمال هی المطهره للنفوس الملوثه فترقی بانار الطاعات و الاوصاف المقدسه الموهوبه و المکتسبه الی الدرجات العلی کما تکرر اخبار النبی عن ذلک. (النفحات ط ۱ من الحجری- ص ۱۸).
و اقول: فالکریمه داله علی اتحاد العلم و العالم و المعلوم، و کذلک علی اتحاد العمل و العامل و المعلوم بحیث تصیر المعار العقلیه و لبوب الاعمال الصالحه عین النفس الناطقه فان العرض خارج عن صمیم معروضه فکیف یوجب صعوده و ارتقاءه فافهم.
و قد اجاد العلامه القیصری فی شرحه علی قول الشیخ الاکبر فی خطبه فصوص الحکم: «الحمدلله منزل الحکم علی قلوب الکلم» حیث قال: «و المراد بالکلم هنا اعیان الانبیاء علیهم‌السلام لذلک اضاف الیها القلوب و قد یراد بها الارواح کما قال تعالی: «الیه یصعد الکلم الطیب» ای الارواح الکامله…» (ط ۱ چاپ سنگی- ص ۴۹)
امر دوم این که علم، حکمت است و حکمت بهشت است و درجات بهشت به عدد آیات قرآنست. ای عزیز کتاب علیینی ما به نام «انسان و قرآن» درحقیقت شرح و تفسیر این امر مبرم و متقن و لطیف و شریف است. محاسن این کتاب «انسان و قرآن» بسیار است، و به حقیقت مادبه‌ای آراسته به انواع اطعمه بهشتی است، و با این که چندین بار به طبع رسیده

[ صفحه ۴۰۶]

است هنوز شناخته نشده است لعل الله یحدث بعد ذلک امرا. در بیان این امر از زبان راستین در افشان و گهر بارش حکایت می‌کنیم:
«این دو حدیث شریف را پهلوی هم قرار می‌دهیم تا در نتیجه بدین مادبه الله آشناتر شویم و از آن بهتر بهره ببریم، و به سعه وجودی انسان نیزآگاه‌تر گردیم:
حدیث اول: شیخ صدوق ابن بابویه- رضوان‌الله‌علیه- در مجلس شصت و یکم امالی باسنادش روایت فرموده است: عن جابر عن ابی‌جعفر الباقر علیه‌السلام عن علی بن الحسین عن الحسین بن علی عن علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام قال: قال رسول‌الله صلی الله علیه و آله انا مدینه الحکمه و هی الجنه و انت یا علی بابها فکیف یهتدی المهتدی الی الجنه و لایهتدی الیها الا من بابها.
حدیث دوم: جناب ابن بابویه صدوق در من لایحضره الفقیه، و جناب فیض در آخر وافی باب مواعظ امیرالمومنین علیه‌السلام به نقل از من لایحضر روایت فرموده‌اند که حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام در وصیت به فرزندش محمدبن حنفیه – رضی‌الله‌عنه- فرمود:
و علیک بتلاوه القران (نسخه: بقرائه القرآن) و العمل به و لزوم فرائضه و شرائعه و حلاله و حرامه و امره و نهیه و التهجد به و تلاوته فی لیلک و نهارک فانه عهد من الله تعالی الی خلقه فهو واجب علی کل مسلم ان ینظر فی کل یوم فی عهده و لو خمسین آیه. و اعلم ان درجات الجنه علی عدد آیات القرآن فاذا کان یوم‌القیامه یقال لقاری القرآن: اقرا و ارق، فلا یکون فی الجنه بعد النبیین و الصدیقین ارفع درجه منه. (وافی- ط ۱، رحلی-

[ صفحه ۴۰۷]

ج ۱۴- ص ۶۵).
در حدیث اول حضرت رسول‌الله صلی الله علیه و آله فرمود: من مدینه حکمتم، یعنی شهر دانشم، و این مدینه بهشت است، و تو ای علی، در این بهشتی. حکیم ابوالقاسم فردوسی گوید:

که من شهر علمم علیم در است
درست این سخن قول پیغمبر است

چگونه کسی به بهشت راه می‌یابد، و حال این که راه نمی‌یابد بدان مگر از درآن. به قول عارف سنائی:

دو رونده چو اختر گردون
دو برادر چو موسی و هارون

هر دو یک در ز یک صدف بودند
هر دو پیرایه‌ی شرف بودند

تا نه بگشاد علم حیدر در
ندهد سنت پیمبر بر

ولایت در بهشت است، ولاین زبان قرآن است، ولایت معیار و مکیال انسان سنج است، و میزان تقویم و تقدیر ارزشهای انسانهاست. حکمت آن علم محکم و استوار است که دارنده حکمت صاحب علم‌الیقین و عین‌الیقین و حق‌الیقین و بردالیقین است؛ دانشش او را حکیم می‌کند که محکم می‌شود، ریشه‌دار می‌گردد؛ (و لقد ءاتینا لقمن الحکمه) (لقمان: ۱۲)؛ (و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا) (بقره: ۲۶۹)؛ (یس- و القرءان الحکیم)، قرآن حکیم است، ریشه‌دار و استوار است، محکم است، از کوهها محکمتر و از کهکشانها بزرگتر و استوارتر است، کلام الله قائم به حق است، پس جانی که شهر علم شده است، آن جان بهشت است.
این یک حرف و یک اصل و کلامی که از بطنان عرش وحی و رسالت و ولایت نازل شده است؛ و خلاصه آن اینکه حکمت بهشت است، و جانی

[ صفحه ۴۰۸]

که حکمت اندوخته است بهشت است و مدینه حکمت است، و ولایت در این بهشت است. شیرین و شنیدنی این که ذکر حلقه در بهشت یا علی است؛ به نقل روایت ذکر حلقه در بهشت تبرک می‌جوییم: «فی الامالی باسناده الی سعید بن جبیر عن ابن عباس عن النبی صلی الله علیه و آله قال: ان حلقه باب الجنه من یاقوته حمراء علی صفائح الذهب فاذا دقت الحلقه علی الصفحه طنت و قالت: یا علی.
در حدیث دوم، جناب وصی حضرت امیرالمومنین علی علیه‌السلام به فرزندش ابن حنفیه وصیت می‌کند و می‌فرماید: فرزندم قرآن عهد خدا است، مباد شب و روز بر تو بگذرد و از عهد الله غافل بمانی. قرآن عهد الله است، و از این عهد الله غافل مباش، و بر هر مسلمان واجب است که هر روز در عهد او بنگرد و هر چند در پنجاه آیه، که لااقل شب و روزی پنجاه آیه را با نظر و تدبر قرائت کند. در ذیل حدیث فرمود، فرزندم بدان که درجات بهشت بر عدد آیات قرآن است، و چون روز قیامت شود به قاری قرآن گفته می‌شود بخوان و بالا برو، در بهشت بعد از نبیین و صدیقین کسی به حسب درجه برتر از قاری قرآن نیست.

گوهر معرفت آموز که با خود ببری
که نصیب دگرانست نصاب زر و سیم

از تلفیق دو حدیث یاد شده شده به درجات بهشت و مائده‌های مادبه الله- یعنی قرآن کریم- و اطوار و شئون ارتقاء و اعتلای نفس ناطقه انسانی آشنا می‌شویم. حدیث اول فرمود: من مدینه حکمتم، و حکمت بهشت است، پس جانی که شهر حکمت است خود بهشت است؛ و حدیث دوم

[ صفحه ۴۰۹]

فرمود: درجات بهشت به عدد آیات قرآن است، و قرآن حکیم است پس بهشت است، و آیات او حکمت‌اند، پس بهشت‌اند؛ پس درجات بهشت به عدد آیات قرآن‌اند.
حال هر کسی صحیفه وجود خود را مطالعه کند و ببینند تا چه پایه بهشت است.
قرآن معراج معارف است، هر کس از دستور استوار الهی، از این منطق وحی، از این مادبه الله به هر اندازه بهره برده است و درجات قرآن شده است به همان اندازه انسان است و به همان اندازه بهشتی بلکه بهشت است، در روز قیامت به او می‌گویند: اقرا و ارق.
درجات اشاره به صعود انسان دارد، انسان که بالا می‌رود درجات را می‌پیماید. درکات در مقابل درجات است که به سقوط و هبوط انسان اشاره دارد، انسان که پایین می‌آید درکات را طی می‌کند، لذا جهنم را درکات است. خداوند سبحان انسان را که در قرآن بالا می‌برد درجات تعبیر می‌کند: (والذین اوتوا العلم درجت) (مجادله: ۱۱)، (هم درجت عند الله) (آل‌عمران- ۱۶۳)، (فاولئک لهم الدرجت العلی) (طه: ۷۵) و فرمود: (ان المنفقین فی الدرک الاسفل من النار) (النساء: ۱۴۵)
عدد آیات قرآن چند است که درجات بهشت به عدد آیات قرآنست؟ قرآن یکصد و چهارده سوره است، و آیات آن را شش هزار و ششصد و شصت و شش گفته‌اند. تفصیل بحث را در آخر جلد پنجم وافی (ط ۱، رحلی- ص ۲۷۴) طلب باید کرد. ولکن قرآن را عوالم است: یک عالم آن قرآن کتبی است و آن همین قرآن است که بر روی دست می‌گیریم و

[ صفحه ۴۱۰]

می‌گشاییم و با زبان و دهن و صورت و لفظ اینجا یعنی عالم ماده و نشاه عنصری قرائت می‌کنیم؛ و چون صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی، همانطور که هر ذره را عوالم است که (و ان من شی‌ء الا عندنا خزائنه) (حجر: ۲۱) آن قرآنی که کتاب مکنون است در لوح محفوظ است (لایمسه الا المطهرون) (واقعه: ۷۹)، آن قرآنی است که از مقام شامخ اسماء و صفات الهی از خزائن ربوبی از ملکوت عالم تنزل پیدا کرده تا به صورت کتب در آمده است. امیرالمومنین امام علی علیه‌السلام فرموده است: و اعلم ان لکل ظاهر باطنا علی مثاله (نهج‌البلاغه- خطبه ۱۵۲)؛ این قرآن کتبی صورت کتبیه انسان کامل است، و آن قرآن عینی صورت عینیه انسان کامل است.
قرائت هم در هر نشاه صورتی دارد: قرائت این نشاه با این لب و دهن است، و مطابق عوالم و نشئات قرائتها تفاوت دارد، شما در بیداری که حرف می‌زنید طوری است و در عالم خواب که با آن بدن برزخی حرف می‌زنید طور دیگر است، آن دهن کاری به این دهن ندارد آن گویا است و این بسته و خاموش، به قول ملای رومی در دفتر سوم مثنوی در بیان این که تن روح را چون لباسی است، و این دست آستین دست روح است، و این پای موزه پای روح:

تا بدانی که تن آمد چون لبیس
رو بجولا بس لباسی را ملیس

روح را توحیدالله خوشتر است
غیر ظاهر دست و پای دیگر است

[ صفحه ۴۱۱]

دست و پا در خواب ببینی ایتلاف
آن حقیقت دان مدانش از گزاف

آن تویی که بی بدن داری بدن
پس مترس از جسم، جان بیرون شدن

روح دارد بی بدن بس کار و بار
مرغ باشد در قفس بس بی قرار

باش تا مرغ از قفس آید برون
تا ببینی هفت چرخ او را زبون

و از مرحله عالم خواب هم بالا برویم و به باطن عالم نزدیکتر بشویم، و هکذا هر چه به عالم بالاتر و عالی و اعلی ارتقاء و اعتلاء بیابیم، آیات قرآنی و قرائتها و بدنها و حرفها و درجات تفاوت دارند، و تفاوت به کمال و اکمل و تمام و اتم است؛ همانطور که امام باقر علوم نبیین فرموده است:
اللهم انی اسئلک من کلماتک باتمها و کل کلماتک تامه، اللهم انی اسالک بکلماتک کلها.
از معلم اول ارسطو منقول است که «الانسان العقلی فیه جمیع الاعضاء التی فی الانسان الحسی علی وجه لائق به» (اسفار- ط ۱- ج ۴- ص ۱۱۴). این کلامی کامل و سخنی سخت استوار است.
بمثل، این تفاوت را مانند تفاوت مرتبه‌ی بدن و روح ببینید که بدن مرتبه‌ی نازله‌ی نفس است، یعنی بدن نفس متمثل و روح متجسد است.

[ صفحه ۴۱۲]

پرتو روح است نطق و چشم و گوش
پرتو آتش بود در آب جوش

همانطور که پرتو آتش را در آب ملاحظه می‌فرمایید، پرتو روح را در بدن ببینید.اگر چشم می‌بیند یعنی روح، اگر دست می‌جنبد یعنی روح، اگر زبان می‌گوید یعنی روح، و هکذا؛ زیرا که انسان هویت واحده ذات اطوار متعدده است.
فرمود در قیامت به قاری قرآن می‌گویند: اقرا و ارق، یعنی بخوان و بالا برو، به هر مرتبه و مرحله قرآن که رسیدی توقف نکن، بخوان و بالاتر برو که خبرهایی است، در هیچ مقام قرآن توقف نکن و نگو که به قله‌ی شامخ معرفت آن رسیدم. قرآن بحر غیر متناهی است، آن کسی که برای این اقیانوس عظیم الهی ساحل می‌پندارد، در محفل روشنها ننشسته، و از سخندانان و زبان فهمان حرف نشنیده، و به اسرار آیات قرآنی پی نبرده است و در این دریا غواصی نکرده است.
همان طوریکه دار هستی را نهایت نیست، فعل خداوند را نهایت نیست، کلام خداوند را نهایت نیست. کلام هر کس به فراخور عظمت وجودی اوست، قلم هر کس به اندازه سعه‌ی وجودی اوست. هر کس حرفی می‌زند یا کتابی تالیف می‌کند و خلاصه آثار وجودی هر کس مطلقا معرف مایه و پایه و قدر و اندازه عظمت وجودیش است، و اثر هر کس نمودار دارایی اوست، قوله سبحانه: «کل یعمل علی شاکلته»

کاسه چینی که صدا می‌کند
خود صفت خویش ادا می‌کند

غرض این که همانطور که خداوند سبحان وجودی غیرمتناهی است،

[ صفحه ۴۱۳]

آثار او و کلمات او و کتاب او غیر متناهی‌اند. کتاب الله حد یقف ندارد که در آن حد بایستیم و بگوییم به منتهی رسیدیم، اقرا و ارق، بخوان و بالا برو. در حدیث آمد که ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الی سبعه ابطن، و فی روایه الی سبعین بطنا. عارف رومی در اینمعنی گوید:

حرف قرآن را مدان که ظاهر است
زیر ظاهر باطنی هم قاهر است

زیر آن باطن یکی بطن دگر
خیره گردد اندر او فکر و نظر

زیر آن باطن یکی بطن سوم
که در او گردد خردها جمله گم

بطن چهارم از نبی خود کس ندید
جز خدای بی نظیر بی ندید

همچنین تا هفت بطن ای بوالکرم
می‌شمر تو زین حدیث معتصم

تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین
دیو آدم را نبیند غیر طین

ظاهر قرآن چو شخص آدمی است
که نقوشش ظاهر و جانش خفی است

مرد را صد سال عم و خال او
یکسر مویی نبیند حال او

[ صفحه ۴۱۴]

یک کتاب را باز می‌کنید می‌بینید این کتابی نیست که آدم آنطور که یک روزنامه را می‌خواند آن را مطالعه کند، این کتاب خلوت و وحدت می‌خواهد. این کتاب کار را بد انجامی کشاند که تک تک ساعت مزاحمش است. این کتاب یواش یواش او را از اجتماع به کنار می‌کشاند تا می‌رود بجایی که می‌خواهد خودش باشد و خودش، حتی اگر افکار درونی از گوشه و کنار برایش پیش بیاید، آنها را طرد می‌کند تا تجمع حواس پیدا کند؛ و تمام تعلقات را ار خود القاء می‌کند و اسقاط می‌نماید تا صافی و خالص بشود خودش، و یک توحد روحانی پیدا کند که بتواند آن کتاب را بفهمد و دریابد، چنین کتابی را می‌گوییم کتاب سنگینی است، در فهم آن استاد و ارشاد و درس و بحث و فکر و تدبر و تامل لازم است.
خداوند سبحان فرمود: انا سنلقی علیک قولا ثقیلا (مزمل- ۵)، این قول ثقیل قرآن عظیم است.
این کلام الهی قول ثقیلی است که (لو انزلنا هذا القرءان علی جبل لرایته خشعا متصدعا من خشیه الله) (حضر: ۲۱) و لکن انسان آن را حمل کرده است. این قول ثقیل همان مادبه الله است که ما را دعوت بدان فرموده‌اند. این همان سفره پر برکت الهی است که ما را به سوی آن خوانده‌اند.
اگر این لیاقت را نداشته بودیم که در کنار این سفره بیاییم و از غذاهای روحانی آن بهره برداریم و نیروی روحی بگیریم و رشد عقلی تحصیل نماییم و استکمال وجودی پیدا کنیم، یعنی به اخلاق ملکوتی متخلق شویم و به اوصاف الهی متصف گردیم- ما را بدان دعوت نمی‌فرمودند، و این سفره را برای ما مهیا نمی‌کردند، آری این کتاب برای ما نازل شده

[ صفحه ۴۱۵]

است، و این سفره خوراک من و شما است.

تا خیال و فکر خوش بر وی زند
فکر شیرین مرد را فربه کند

جانور فربه شود لیک از علف
آدمی فربه ز عزست و شرف

آدمی فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق و نوش

گوش انسان دهان جان اوست، از این دهان می‌توانیم این کتاب را تحصیل کنیم و این قول ثقیل را حمل نماییم و به اسرار آن برسیم. به هر جا که رسیده‌اید این کتاب شما را بالا می‌برد. یک آیه برای یک شخص روزنه‌ای است، همان آیه برای شخص دیگر دروازه‌ای است، و برای دیگر جهانی، و برای دیگری جهانهایی، تا بینش و قابلیت و قوه‌ی هاضمه‌ی کسانی که در کنار این سفره نشسته‌اند چه اندازه باشد. سفره پهن است و قابلیت و استعداد هم به انسان داده‌اند که اسباب جمع داری و شما را دعوت هم فرموده‌اند و دست رد به سینه کسی نمی‌زنند، و کبر و ناز و حاجب و دربان هم در این درگاه نیست بلکه ناز شما را هم می‌کشند، و به قول کمال اصفهانی:

بر ضیافتخانه فیض نوالت منع نیست
در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته

این ضیافتخانه خدا نوالش همواره وقف عام است، خوان انداخته و صلاهم در داده‌اند. چه کسی از روی صدق گفت آمدم و به مقصد نرسید؟

بمجاز این سخن نمی‌گویم
بحقیقت نگفته‌ای الله…»

[ صفحه ۴۱۶]

امر سوم این که انسان قرآنی کتاب علیینی است. در شرح این امر باید یک کتاب یا یک رساله نوشت، و لکن اکنون به بیان جناب فیض رضوان‌الله‌علیه در سوره مطففین از تفسیر صافی اکتفاء می‌کنیم.
«فی الکافی عن الباقر علیه السلام قال: ان الله خلقنا من اعلی علیین، و خلق قلوب شیعتنا مما خلقنا منه، و خلق ابدانهم من دون ذلک و قلوبهم تهوی الینا لانها خلقت مما خلقنا، ثم تلا هذه الایه: (کلا ان کتب الابرار لفی علیین- و ما ادرک ما علیون- کتب مرقوم- یشهده المقربون-)؛ و خلق عدونا من سجین، و خلق قلوب شیعتهم مما خلقهم منه، ابدانهم من دون ذلک فقلوبهم تهوی الیهم لانها خلقت مما خلقوا منه، ثم تلا هذه الایه:
(کلا ان کتب الفجار لفی سجین- و ما ادرک ما سجین- کتب مرقوم- ویل یومئذ للمکذبین).
اقول: الافاعیل المتکرره و الاعتقادات الراسخه فی النفوس بمنزله النقوش الکتابیه فی الالواح فمن کانت معلوماته امورا قدسیه و اخلاقه زکیه و اعماله صالحه یاتی کتابه بیمینه ای من جانبه الاقوی الروحانی و هو جهه علیین و ذلک لان کتابه من جنس الالواح العالیه و الصحف المکرمه المرفوعه المطهره بایدی سفره کرام برره یشهده المقربون؛ و من کانت معلوماته مقصوره علی الجرمیات و اخلاقه سیئه و اعماله خبیثه یاتی کتابه بشماله ای من جانبه الاضعف الجسمانی و هو جهه سجین و ذلک لان کتابه من جنس الاوراق السفلیه و الصحائف الحسیه القابله للاحتراق فلا جرم یعذب بالنار، و انما عود الارواح الی ما خلقت منه کما قال سبحانه: کما بداکم تعودون، فما خلق من علیین فکتابه فی علیین، و

[ صفحه ۴۱۷]

ما خلق من سجین فکتابه فی سجین».
امر چهارم در تطهیر است: مطالب رساله فارسی ما به نام «انه الحق» به دو قسم و یک مقدمه منقسم شده است. قسم اول آن در طایفه‌ای از معارف حقه‌ی توحیدیه است؛ و قسم دوم آن در طایفه‌ای از معارف علمی و عملی گوهر نفس است؛ در آغاز قسم دوم بیان صادق آل محمد- صلوات الله علیهم- را در تفسیر کریمه (و سقهم ربهم شرابا طهورا) که فرمود: «ای یطهرهم عن کل شی‌ء سوی الله…» چنان که در همین فصل آورده‌ایم، نقل کرده‌ایم؛ و بعد از آن گفته‌ایم: «من در امت خاتم صلی الله علیه و آله از عرب و عجم، کلامی بدین پایه که از صادق آل‌محمد- صلوات‌الله‌علیهم- در غایت قصوای طهارت انسانی روایت شده است از هیچ عارفی نه دیده‌ام و نه شنیده‌ام».
و به حق، قسم دوم این علق نفیس به نام «انه الحق» را در معارف علمی و عملی گوهر نفس مطالبی بسیار گرانقدر است رجوع بفرمائید.
و دیگر این که در رساله فریده «وحدت از دیدگاه عارف و حکیم» مقالتی رصین و متین، به روشی شیرین و دلنشین در مراتب طهارت انسانی تقریر و تحریر کرده ایم که برای نفوس شیقه بکمال و شیفته بدان بسیار مفید است، خواننده گرامی را در معرفت به مراتب طهارت انسانی به رساله یاد شده ارجاع می‌دهیم. (ص ۴۲ – تا ص ۴۶). و دیگر این که در اثنای سخن از امر پنجم، حضرت عصمه‌الله الکبری فاطمه بنت رسول‌الله- صلوات‌الله‌علیهما- را غایت حرکت وجودی و ایجادی وصف نموده‌ایم؛ محض آگاهی عرض می‌شود که باب هشتم کتاب نمونه ما به نام

[ صفحه ۴۱۸]

«انسان کامل از دیدگاه نهج‌البلاغه» در بیان این موضوع شریف است، خواننده گرامی را بدان کتاب مستطاب ارجاع می‌دهیم: «انسان کامل ثمره شجره وجود و کمال عالم کونی و غایت حرکت وجودیه و ایجادیه است» (ط ۲- ص ۱۵۲)
سپس در ذیل بحث سخن از مراتب شهود به میان آورده‌ایم، بیان شهود در شرح فصل هیجدهم همین «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» گفته آمد؛
و در تعبیر از مراتب شهود به عبارت علامه قیصری در شرح فص شعیبی از فصوص الحکم شیخ اکبر محیی‌الدین طائی نظر داریم (ط ۱- چاپ سنگی- در ایران- ص ۲۸۱).
سپس به «ن و القلم» سوگند یاد کرده‌ایم که آنچه در این فص از دره توحید، عصمه‌الله الکبری، ام‌الائمه النجباء، حضرت صدیقه‌ی طاهره، فاطمه‌ی بتول، بنت رسول‌الله- صلوات‌الله‌علیهما- تقریر کرده‌ایم، شرحی است از هزاران کاندر عبارت آمد. و این بنده که آن حضرت را می‌ستاید در حقیقت بدین مثابت است که:

مادح خورشید مداح خود است
که دو چشمم سالم و نامرمد است

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه خاتم النبیین و آله الطیبین الطاهرین المعصومین صلوات‌الله‌علیهم. و این متمسک بذیل ولایت اگر بخواهد به اندازه درایت خود از ریحانه‌ی مصطفی و شفیعه‌ی روز جزا فاطمه زهراء سخن بگوید و کلمات عرشی آن جناب را و آیات و روایاتی را که در بیان منقبت و منزلتش در تفاسیر و جوامع روائی آمده است حکایت کند و شرح دهد باید چندین مجلد از صحف نوریه تدوین و

[ صفحه ۴۱۹]

تنظیم کند، و بااین همه در حقیقت و واقع معترف است که:

در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

ای عزیز این فص حاوی بیست و دو موضوع از معارف حقه است که هر موضوع خود شایان تصنیف یک کتاب یا رساله است، در نوزده فصل به اجمال و اختصار بلکه به ایماء و اشاره از آنها سخن به میان آمده است، و برای اهل تحقیق به مواضع بحث و فحص هر یک، از صحف کریمه و مبسوطه ارباب معارف اشارتی شده است؛ و در شرح فصل دهم راجع به عدد نوزده که حروف بسم الله الرحمن الرحیم است سخن به میان آمده است. بند چهاردهم «دفتر دل» (دیوان این کمترین- ص ۳۴۵) در این موضوع اعنی نوزده است، و مطلع آن این است:

به بسم الله الرحمن الرحیم است
ظهوری کز حدیث و کز قدیم است

عوالم را که بیرون از شمار است
بدور محور نوزده مدار است

اشارت شخص عاقل را بسند است
حروف بسمله بنگر که چند است

وجود و واحد اندر علم اعداد
دو جسم اند و به یک روح ای نکو یاد

ولی در روحشان سری عظیم است
که بسم الله الرحمن الرحیم است

بود پس مر ترا این جمله شاهد
که هستی نیست جز یک شخص واحد

سخنم را به همین اندازه از ایماءات و اشارات در شرح «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» بسنده می‌کنم، و آن را به اشعاری که «لکل بیت بیت فی الجنه» از استاد تنی چند از استادان ما جناب حکیم متاله و فقیه متضلع و شاعر مفلق، نابغه دهر علامه ذوالفنون حضرت آیه‌الله

[ صفحه ۴۲۰]

الکبری حاج شیخ محمد حسین غروی کمپانی- رفع‌الله المتعالی درجاته، و افاض علینا من برکات انفاسه- از اثر قیم و قویم آن جناب به نام «الانوار القدسیه» در مدح و منقبت ورثاء بقیه النبوه و ریحانه‌ی مصطفی و عصمه‌الله الکبری حضرت ام‌الائمه فاطمه زهراء علیهاالسلام خاتمه می‌دهیم:

فی مولد بقیه النبوه و ناموس الله‌الأکبر الصدیقه الطاهره سیده النساء فاطمه

اشاره

جوهره القدس من الکنز الخفی
بدت فابدت عالیات الاحرف

و قد تجلی من سماء العظمه
من عالم الاسماء اسمی کلمه

بل هی ام‌الکلمات المحکمه
فی غیب ذاتها نکات مبهمه

ام‌ائمه العقول الغر، بل
ام‌ابیها و هو عله العلل

روح النبی فی عظیم المنزله
و فی الکفاء کفو من لاکفو له

تمثلت رقیقه الوجود
لطیفه جلت عن الشهود

تطورت فی افضل الاطوار
نتیجه الادوار و الاکوار

تصورت حقیقه الکمال
بصوره بدیعه الجمال

فانها الحوراء فی النزول
و فی الصعود محور العقول

یمثل الوجوب فی الامکان
عیانها باحسن البیان

فانها قطب رحی الوجود
فی قوسی النزول و الصعود

و لیس فی محیط تلک الدائره
مدارها الاعظم الا الطاهره

مصونه عن کل رسم و سمه
مرموزه فی الصحف المکرمه

[ صفحه ۴۲۱]

صدیقه لامثلها صدیقه
تفرغ بالصدق عن الحقیقه

هی البتول الطهر و العذراء
کمریم الطهر و لاسواء

فانها سیده النساء
و مریم الکبری بلا خفاء

و حبها من الصفات العالیه
علیه دارت القرون الخالیه

تبتلت عن دنس الطبیعه
فیالها من رتبه رفیعه

مرفوعه الهمه و العزیمه
عن نشاه الزخارف الذمیمه

فی افق المجد هی الزهراء
للشمس من زهرتها الضیاء

بل هی نور عالم الانوار
و مطلع الشموس و الاقمار

رضیعه الوحی من الجلیل
حلیفه لمحکم التنزیل

مفطومه من زلل الاهواء
معصومه عن وصمه الاخطاء

معربه بالستر و الحیاء
عن غیب ذات باری الاشیاء

راضیه بکل ما قضی القضاء
بما یضیق عنه واسع الفضاء

زکیه من وصمه القیود
فهی غنیه عن الحدود

یا قبله الارواح و العقول
و کعبه الشهود و الوصول

من بقدومهما تشرفت منی
و من بها تدرک غایه المنی

بابها و حجابها

و بابها الرفیع باب الرحمه
و مستجار کل ذی ملمه

و ما الحطیم عند باب فاطمه
بنورها تطفا نار الحاطمه

[ صفحه ۴۲۲]

و بیتها المعمور کعبه السماء
اضحی ثراه للثریا ملثما

و خدرها السامی رواق العظمه
و هو مطاف الکعبه المعظمه

حجابها مثل حجاب الباری
بارقه تذهب بالابصار

تمثل الواجب فی حجابها
فکیف بالاشراق من قبابها

انوارها المشرقه

یادره العصمه و الولایه
من صدف الحکمه و العنایه

ما الکوک الدری فی السماء
من ضوء تلک الدره البیضاء

و النیر الاعظم منها کالسها
کیف و لاحدلها و منتهی

اشرقت العوالم العلویه
بنور تلک الدره البهیه

یا دوحه جازت سنام الفلک
بل جاوز السدره فرعها الزکی

یا دوحه اغصانها تدلت
بموضع فیه العقول ضلت

دنت الی مقام او ادنی فلا
تتبع من ذلک اعلی مثلا

الشجره الطیبه و ثمارع

ما شجر الطور و این الشجره
من دوحه المجد الاثیل المثمره

و انما السدره و الزیتونه
عنوان تلک الدوحه المیمونه

اثمارها الغر مجالی الذات
مظاهر الاسماء و الصفات

مبادی الحیاه فی البدایه
و منتهی الغایات فی النهایه

اثمارها عزائم القرآن
فی صفحات مصحف الامکان

[ صفحه ۴۲۳]

اثمارها منابت للمعرفه
من جنه الذات غدت مقتطفه

تهنئه سیدالرسل بها

لک الهناء یا سید الوجود
فی نشئات الغیب و الشهود

بمن تعالی شانها عن مثل
کیف و لاتکرار فی التجلی

لایتثنی هیکل التوحید
فکیف بالنظیر و الندید

و ملتقی القوسین نقطه فلا
تری لها ثانیه او بدلا

وحیده فی مجدها القدیم
فریده فی احسن التقویم

بشراک یا اباالعقول العشره
با لبضعه الطاهره المطهره

مهجه قلب عالم الامکان
و بهجه الفردوس و الجنان

غرتها الغراء مصباح الهدی
یعرف حسن المنتهی بالمبتدا

و فی محیاها بعین الاولیاء
عینان من ماء الحیاه و الحیاء

بل وجهها الکریم وجه الباری
و قبله العارف بالاسرار

البشری

بشراک یا خلاصه الایجاد
بصفوه الامجاد و الانجاد

ام‌الکتاب و ابنه التنزیل
ربه بیت العلم بالتاویل

بحر الندی و مجمع البحرین
قلب الهدی و مهجه الکونین

الفلسفه العلیا

واحده النبی اول العدد
ثانیه الوصی نسخه الاحد

[ صفحه ۴۲۴]

و مرکز الخمسه من اهل العبا
و محور السبع علوا و ابا

لک الهناء یا سید البریه
باعظم المواهب السنیه

اتاک طاووس ریاض القدس
بنفحه من نفحات الانس

من جنه الصفات و الاسماء
جلت عن المدیح و الثناء

فار تاحت الارواح من شمیمها
و اهتزت النفوس من نسیمها

بها انتشی فی الکون کل صاح
و طابت الاشباح بالارواح

تحیی بها الارض و من علیها
و مرجع الامر غدا الیها

الرزیه الکبری

لهفی لها لقد اضیع قدرها
حتی تواری بالحجاب بدرها

تجرعت من غصص الزمان
ما جاوز الحد من البیان

و ما اصابها من المصاب
مفتاح بابه حدیث الباب

ان حدیث الباب ذو شجون
مما جنت به یدالخئون

ایهجم العدی علی بیت الهدی
و مهبط الوحی و منتدی الندی

الضرم فی الباب

ایضرم النار بباب دارها
و آیه النور علی منارها

و بابها باب نبی الرحمه
و باب ابواب نجاه الامه

بل بابها باب العلی الاعلی
فثم وجه‌الله قد تجلی

مااکتسبوا بالنار غیر العار
و من ورائه عذاب النار

[ صفحه ۴۲۵]

ما اجهل القوم فان النار
لاتطفی‌ء نور الله جل و علی

الضلع المکسور

لکن کسر الضلع لیس ینجبر
الا بصمصام عزیز مقتدر

اذ رض تلک الاضلع الزکیه
رزیه لامثلها رزیه

و من نبوع الدم من ثدییها
یعرف عظم ماجری علیها

و جاوزوا الحد بلطم الخد
شلت ید الطغیان و التعدی

یا لثارات فاطمه

فاحمرت العین و عین المعرفه
تذرف بالدمع علی تلک الصفه

و لایزیل حمره العین سوی
بیض السیوف یوم ینشر اللوی

و للسیاط رنه صداها
فی مسمع الدهر فما اشجاها

و الاثر الباقی کمثل الدملج
فی عضد الزهراء اقوی الحجج

و من سواد متنها اسود الفضا
یا ساعد الله الامام المرتضی

و وکز نعل السیف فی جنبیها
اتی بکل ما اتی علیها

و لست ادری خبر المسمار
سل صدرها خزانه الاسرار

و فی جنین المجد یا یدمی الحشا
و هل لهم اخفاء امر قد فشی

و الباب و الجدار و الدماء
شهود صدق ما به خفاء

لقد جنی الجانی علی جنینها
فاندکت الجبال من حنینها

اهکذا یصنع بابنه النبی
حرصا علی الملک فیا للعجب

[ صفحه ۴۲۶]

اتمنع المکروبه المقروحه
عن البکا خوفا من الفضیحه

تالله ینبغی لها تبکی دما
مادامت الارض و دارت السما

لفقد عزها ابیها السامی
و لاهتضامها و ذل الحامی

فاطمه و النحله

اتستباح نحله الصدیقه
وارثها من اشرف الخلیقه

کیف یرد قولها بالزور
اذ هو رد آیه التطهیر

ایوخذ الدین من الاعرابی
و ینبذ المنصوص فی الکتاب

فاستلبوا ما ملکت یداها
و ارتکبوا الخزیه منتهاها

یا ویلهم قد سالوها البینه
علی خلاف السنه المبینه

و ردهم شهاده الشهود
اکبر شاهد علی المقصود

و لم یکن سد الثغور غرضا
بل سد بابها و باب المرتضی

صدوا عن الحق و سدوا بابه
کانهم قد آمنوا عذابه

ابضعه الطهر العظیم قدرها
تدفن لیلا و یعفی قبرها

ما دفنت لیلا بستر و خفاء
الا لوجدها علی اهل الجفاء

ما سمع السامع فیما سمعا
مجهوله بالقدر و القبر معا

یا ویلهم من غضب الجبار
بظلمهم ریحانه المختار

شرح «فص حکمه عصمتیه فی کلمه فاطمیه» در عصر روز جمعه نوزدهم ذی القعده سنه هزار و چهار صد و بیست هجری قمری ۶/ ۱۲/ ۱۳۷۸ ه ش، به قلم این متمسک بذیل ولایت محمد و آل محمد

[ صفحه ۴۲۷]

صلوات‌الله و سلامه علیهم اجمعین:
حسن حسن‌زاده آملی، در دار العلم قم به پایان رسیده است؛ ذلک فضل‌الله یوتیه من یشاء و الله ذوالفضل العظیم؛ دعویهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام و آخر دعویهم ان الحمدلله رب العالمین.

پاورقی

[۱] این برود دید چون… خ ل.
[۲] کزان گنجور پنهانی همه لطف…. خ ل.
[۳] امیر صد حشم بینی.- خ ل.
[۴] خود پرستیدن.خ ل.
[۵] الا ای بسته دینی-خ ل.
[۶] گشاید- خ ل.
[۷] ترنما ظ.
[۸] فضلا انت ام ظ.
[۹] الانسان: ۵٫
[۱۰] الانسان: ۲۲٫

 

2 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *