داستان ایت الله موسوی نژاد

……….ویلچر آیت الله
.
آیت الله موسوی نژاد برخی اوقات که مسیر های حرم مطهر شلوغ و پر تردد میشد، میفرمود مرا همین کنار بگذارید و چند دقیقه صبر کنید تا خلوت تر شود. .
از واضح ترین تصویرهای ناراحتی اش آنجا بود که به واسطه حضورش کسی کمترین آزاری ببیند یا مجبور شود جایش را به او بدهد…
.
و از آرام ترین صحنه های چهره ملکوتی اش زمانی بود که صبر میکرد تا دیگران به حق خودشان برسند و او حتی برای اندکی، مانع یا مزاحم نباشد. حتی به هیچ وجه به کنار رفتن کودکی که هنوز خیلی مانده بود تا از فضیلت حرم و زیارت و… چیزی بفهمد، رضایت نمیداد. .
.
اگر چنین میشد با او کودکانه صحبت میکرد و رضایتش را جلب میکرد…
.
اجازه نمیداد ویلچرش را روی فرش ببرند و جای یک نفر که میتواند روی فرش بایستد یا بنشیند را بگیرد…
.
در عین حال هیچ وقت آرزو نمیکرد که حرم خلوت باشد و به خودش اجازه نمیداد تک بعدی به فکر امیال عبادی خودش باشد. .
وقتی کمی دیر می آوردنش برای نماز و شبستانها مملو از جمعیت بود نه اخم میکرد و نه نوچ میگفت… با کمال شوق و خرسندی میگفت: الحمدلله…
.
خیلی خوشحال میشد وقتی در حرم و مسیر حرم، یارانش را میدید. گاهی شخصیتهای سن و سال داری را میدیدم که هیئتشان به مراتب علمائی تر از او بود اما به او که میرسیدند همان طفل سی چهل سال پیش میشدند؛ بی تکلف و عاشقانه جلوی ویلچرش زانو میزدند و او دستی به سرشان میکشید و نوازش میکرد…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *